دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

مقبرة الشعرا

 

در جانب شرقی بقعهء سيد حمزه و مقبرهء قائم مقام و ملا باشي، گورستان متروک ويرانه ای وجود دارد که بنا به مندرجات تذکره ها و کتب مزارات،قسمتی از مقبرةالشعرای معروف سرخاب می باشد.

اين مقبره يا به عبارت بهتر گورستان از حوالی بقعهء سيد حمزه شروع و تا مزار بابا حسن ( قبر ملا حسن کنوني) شمالا و درهء گراب( حوالی حمام گرو فعلي) و درب سخاب غرباً، کشيده می شده و در آن شعرا و علما و فقها وعرفا و اوليای بسياری دفن گرديده بودند که ازمعاريف آنها ، اشخاص زير را می توان نام برد:

« مولانا محمد معروف به بابا مزيد، مولدش عمو دزج، باباحسن، مولدش نهند. خواجه عبدالرحيم اژ آبادي، مولدش اجاباد که کوچه ای بود درتبريز، مولانا مولانا نظام الدين يحيی غوري، مولدش غور غرجستان. شيخ حسن بلغاري، مولدش نخجوان. مولانا محمد مغربي، مولدش انبند2.سلطان پيرباب . شيخ معين الدين صفار. مولانا عبدالقادر نخجواني. مولانااحمد هراتي، در جوار بابا مزيد. بدلای روم، بالای سر بابا مزيد. مولانا مظفر محدث بزازي، در جوار بابا مزيد . خواجه همام شاعر تبريزي، در جوار بابا مزيد. مولانا بهاء الدين خاکي. مولانا ضياء الدين بزرگ، ميان مزار شيخ حسن بلغاری و بابا مزيد. شيخ نورالدين بيمارستاني.پير تاج خراسانی ، در جوار پير باب. سلطلن پيرليفي. پير سليمان شاه جوهری با اتباع، تبريزی الاصلند. مولاناافضل الدين محمد محدث،در جوار پير ليفي. پير مشرقي. سيد مهدی تبريزي. پير ترک با برادر. پسرسلطانی ولد رومي، در جوار بابا مزيد. خواجه عبدالحی پسر مولانا شمس الدين قطابی خوشنويس تبريزي، در جوار بابا مزيد. اخی خير الدين تبريزي. امام طلحه برادر امام حفده. حارث بن از صحابه، در جوار بابا حسن. پير رازيار. مولانا شرف الدين طارمي.

ده ده علي. خاقانی شرواني. ظهير فارياني. بابا اسماعيل از فرزندان شيخ الاسلام احمد جام. پير قند يلی و اسدی طوسی و پير سهراب و پير بوبک چه، در درگاه سرخاب2».

صاحب روضهء اطهار حکيم قطران و موًلف اولاد الاطهار علاوه  بر قطران، فلکی شروانی و عصار تبريزی را از مدفونين مقبرة الشعراء سرخاب می شمارد.

 

بابا حسن- بابا حسن در بين عرفا مقام ممتازی داشت. وی در قريهء نهند3 از قراء حوالی تبريز به دنيا آمده و بنا به نوشتهء مرحوم تربيت، به سال 610 ه. ق ،4  در تبريز در گذشته و در تکيهء خود واقع بر دامنهء کوه سرخاب – محل کنونی قبر ملا حسن يا مولانا حسن- به خاک سپرده شده است5.

او مريد پير محمد مشهور به پير همه و او مريد شيخ صديق و او مريد بابا احمد شاد آبادی و او مريد خواجه محمد خوشنام و او مريد اخی فرج رنجانی متوفی به سال 457 ه. ق ، بود .

گويند بابا حسن مراد و بابای هفتاد و دو تن از اوليای کامل بود که از آن جمله می توان: بابا مزيد، پير شرفشاه تبريزي، خواجه عبدالرحيم اژآبادي، خواجه علی بادام ياری ، پير محمد گازر خسرو شاهي، خواجه عبدالعزيز کله جاهي، خواجه محمد کججائي، باله حسن بنيسی ، بابا فرج وايقاني، شيخ مزيد رودقاني، خواجه يوسف حيران دهخوارقاني، بابا چوپان مراغي، شيخ شمس الدين مراغي، پير ليفی هندي، پير قنديلي، بابا طالب ترک، پير شعيب ژنده پوش،بابا بهلول، بابا مجنون و بابا يعقوب مراد شيخ شبستری را ذکر کرد.شيخ محمود در سعادتنامه داستانی از بابا حسن آورده است که خالی از لطف نيست:

 

ديد بابا حسن ز رنج وفات                  عامئی اوفتاده  در سکرات

کفت بيچاره را نخستين بار                 جان سپاريست زان شده است فکار

جان به جانان سپار تا برهی                ورنه هم جان به جان کنش بدهي

جان بر آورده در دمی صد بار             هر که يک دم شده است محرم کار

چون  ورا  در  نيافتند  عقول                   می زند  دم ز اتحٌاد و حلول

اتحٌاد و حلول در همه جای                      ممتنع دان نه خاص خلق خداي

زانک از ايشان اگر يکی نبود                 هستی و نيستی يکی  نشود

ور بود باقی اتحٌاد کجاست                     زانکه هر دو هنر ز خود برخاست

حق و باطل به هم نياميزد                       سايه از آفتاب بگريزد

می نمايد ز آب صورت خور                   ليکن آن ديگر است و اين ديگر

 

بابا مزيد- اسم بابا مزيد محمد و مولد و منشاًش قريهء عمو دزج6 بود.به شيخ شهاب الدين عمر سهروردی ارادت می ورزيد، در علوم ظاهری و باطنی دست داشت. تذکره نويسان او را به لقب قطب الا بدال ستوده اندو وی تا  ده سال بعد از درگذشت بابا حسن در حال حيات بوده. صاحب روضهء اطهارسال در گذشت او را 620 ه. ق ، نوشته و صاحب روضات الجنان و جنات الجنان مراتب کمالات و صفای وی را به طور تفصيل بيان کرده است7 .

آقای سلطان القرائی درحواشی روضات الجنان ضمن بحث ازمحل قبر بابا مزيد، با نقل قسمتی از تعليمات مرحوم ثقة الاسلام شهيد به نسخهء خطی روضات الجنان، می نويسد که « بالجمله در اينکه قبر بابا مزيد در حوالی حمام (گرو) است شبهه نيست.» بعد می افزايند که شايد مسجد کنونی حاج کاظم واقع در جادهء گرو – حظيرهء بابا مزيد بوده است8 – البته همچنانکه ايشان اشاره نموده اند دلائل مقنعی در دست است که نشان می دهد حظيرهء بابا مزيد در آن حدود بوده، اما نگارنده را عقيده بر اين است که بعيد نيست« بالا مچيت» يا « مسجد کوچک » واقع در پيچ گرو، روبروی کوچهء شکور قصاب، همان حظيرهء « بابا مزيد» بوده که تحريف يافته « باله مجيد» و بالا مچيت» شده است، والله اعلم.

اسدي- ابو نصر علی بن احمد متخلص به اسدی از شاعران و حماسه سرايان بزرگ ايران و معاصر و مداح امير ابودلف شيبانی حاکم نخجوان بود. در 458 ه. ق ، داستان گرشاسبنامه را به نام وی و به شيوهء شاهنامهء فردوسی در نه هزار بيت به نظم در آورد- اسدی قصيده نيز می سرود و در اينجا مضامين بکر مناظره که عبارت از احتجاج ادبی در باب دو امر متضاد بوده و مهارت کامل داشت. همچنين وی در علم لغت متبحر بود و کتاب « لغت فرس» دليل اين معنی می باشد. نسخه ای  از کتاب« الابنية عن حقايق الادويه» تاًليف ابونصر موفق هروی به خط اسدی موجود است و در اروپا چاپ عکسی آن نشر شده است9. اصل اسدی از طوس بود ولی در گذشت وی به سال 465 ه. ق ، در تبريز اتفاق افتاده و در محلهء سرخاب به خاک سپرده شده و اين دو بيت بر لوح مزار وی مرقوم گرديده است:

 

معنی طلبان باديهء عمر بريدند              تا تصفيه کردند حيات ابدی را

شکرانهء اسباب حياتی که ترا هست       يک فاتحه بفرست روان اسدی را

 

مزار پير قنديلی در بالای سر او قرار گرفته است10 .

 

خاقاني- افضل الدين بديل بن ابراهيم بن علی متخلص به خاقانی از فحول سخنوران ايران و از مشاهير دانشمندان آذربايجان بود. در نزد شروانشاهان و اتابکان آذربايجان و خوارزمشاهيان و سلجوقيان عراق و خلفای بغداد آن عهد احترام فوق العاده داشت. آنان و وزراء و امراء و علماء و ادبای دربارشان را مدح گفته است. تولد وی در قريهء ملهملو از قصبهء شماخي، در اوايل قرن ششم هجری صورت گرفته و در گذشت او را در سال 581 و به روايتی 582 ه . ق ، در تبريز اتفاق افتاده و در مقبرة الشعرای سرخاب دفن گرديده است. قبر مولانا حسن نهندی نزديک قبر اوست.

خاقانی در اکثر علوم متداول زمان خود از قبيل حکمت و هياًت  و نجوم و موسيقی بصيرت و اطلاع داشت و به سير و تواريخ و اخبار قديمه واقف بود و در اشعار بلند خود اصطلاحات اين علوم را به حد وفور به کار برده است، لذا برای ديوان وی که بارها در ايران و خارج به طبع رسيده شروح متعددی نوشته شده است12.

درويش حسين کربلائی در بارهء محل قبر خاقانی می نويسد:« مرقد و مزار آن صاحب رتبهء حسانی و آن ذی مرتب در فصاحت و بلاغت سحباني،ملک الشهراء، افضل الدين( بد يل بن ) ابراهيم نجيب الدين علی شرواني، المشتهر بتخلصه خاقاني، رحمه الله تعالی نزديک به مزار بابا حسن است، از راهی که به باغ بيگم می روند به جانب دست چپ مدفون است. خواجه ظهيرو شاهفور نيشابوری که هر دو شاعر فاظل بی بدل بوده اند هم آنجا مدفونند. آن محل را مقبرة الشعرا می گفته اند- يحتمل که قبر ديگر از شعرا نيز آن جا بوده باشد.جای مشخص و معين بوده، حالا مندرس و منطوی است....... اين اکابر صاحب اعتبار که هر يک در جهانی نمی گنجيده اند حالا به يک گز زمين قناعت کرده اند، از آن نيز نه نام مانده و نه نشان، نه پی مانده و نه پايان. فاعتبر وا يا اولی الابصار13 ».

 

ظهير- ابولفضل طاهربن محمد ملقب به ظهيرالدين در قصبهء فارياب بلخ تولد يافت، از جوانی به شعر و ادب و تحصيل علوم پرداخت، مخصوصاً درادب عرب و علم حکمت و نجوم معرفت و شهرتی به هم رسانيد، در قسمتهای مختلف ايران از نيشابور و مازندران و آذربايجان سياحت کرد و بسياری از امراء و سلاطين را مدح گفت.

حسام الدوله اردشير از ملوک باوندی مازندران، طغانشاه امير نيشابور، محمد بن ايلدگز، قزل ارسلان و نصرة الدين ابوبکر از اتابکان آذربايجان  جزو ممدوحين وی به شمار می روند.

در سرودن قصيده، شيوهء انوری و خاقانی مورد عنايت ظهير بود. الحق پاره ای از قصايد و غزليات و قطعات وی مرتبهء بلندی دارند. ظهيردراواخرعمرازمديحه گوئی کناره جست و به سال 598 ه. ق، در گذشت و در مقبرة الشعرای سرخاب مدفون گشت14 .

 

قطران- وی از مشاهير شعرای آذربايجان و اصلش از قريهء شاد آباد بود. ابو منصور وهسودان،ابو نصر مملان، اب المظفر فضلون و ابو الحسن لشکری  را مدح گفته است. قصايد بلند و غرٌا دارد. در تاريخ 438 ه .ق ، هنگامی که ناصر خسرو به تبريز آمده بود با وی ملاقات کرده. قطران علاوه بر ديوان اشعار، فرهنگی نيز داشته که به تفاسير معروف بوده است. ديوان قطران در 1333 ه. ش ، به وسيلهء مرحوم حاج محمد نخجوانی تصحيح و منتشر  شد. در اين کتاب مقدمه ای نيز به قلم دانشمند شهير مرحوم سيد حسن تقی زاده  به چاپ رسيده است. سال در گذشت قطران را 465 يا 466 ه . ق ، نوشته اند. سيد احمد کسروی تبريزی احتمال داده که درگذشت قطران در شهر گنجه اتفاق افتاده، ولی صاحب روضهء اطهار وی را از مدفونين مقبرة الشعرای تبريز می شمارد. مرحوم نخجوانی نيز در مقدمهء ديوان قطران اشاره می کند که دعوی کسروی متکی به هيچ سند ومدرکی نيست و حدس و گمانی بيش به نظر نمی رسد15.

 

مغربي- محمد بن عزالدين بن عادل بن يوسف تبريزی معروف به محمد شيرين مغربي، در قريهء امنٌد از بخش رودقات تولد يافته و در همان قريه که در آن روزگار مرکز جمعی از اهل صفا و عرفان بود نشو ونما کرده است. گويند چون سفری به ديار مغرب داشته بدين مناسبت به مغربی مشهور و متخلص شده است. مغربی از مريدان شيخ مجد الدين اسماعيل سيسی بوده و با عده ای از شعرا و عرفای بزرگ قرن هشتم نظير کمال خجندی معاشرت داشته است. ديوان بزرگی مرکب از اشعار عربی و فارسی از وی به جا مانده که قسمت پارسی آن بارها در ايران و هند به چاپ رسيده ا ست. مغربی شاعری فحل و عارفی بزرگ بود. در سن شصت سالگي، به سال 808 ه. ق ،در تبريز در گذشته و در مقبرهء الشعرای محلهء سرخاب دفن گرديده است16.

 

همام- خواجه همام الدين تبريزی از شعرای بزرگ قرن هفتم محسوب  می شود. در تبريز متولد شده، از محضر دانشمندان بزرگی چون خواجه نصيرالدين طوسی بهره گرفته، با علمای معروفی مانند قطب الدين شيرازی معاشرت داشته، سالها ملازم و مورد محبت امراء و وزرای مقتدری چون خواجه شمس الدين محمد جويني، ملقب به صاحبديوان بوده و جاه و منزلتی رفيع يافته است. غزليات نغز و دل انگيز وی از عاليترين نمونه های غزل عراقی به شمار می رود و اين غزلهای شيرين، اورا دررديف غزل سرايان بزرگ ايران قرار داده است. از اشعار وی به خوبی استنباط می شود که سخنان شيوا و بلند سعدی هميشه مورد عنايت او بوده است. همام عمری دراز يافته و در اواخر زندگی به عزلت و انزوا گرائيده و به سالک عرفا در آمده تا درسال 713 ه. ق ، در تبريز داعی حق را لبيک گفته و در حوالی مزار بابا مزيد به خاک سپرده شده است17. ديوان همام بارها به چاپ رسيده و مورد استقبال دوستداران زبان فارسی قرارگرفته است18. همام ملمعاتی نيز به دو زبان فارسی و تبريزی دارد که دو نمونه از اين ملمعات اولين بار در سال 1317 ه . ش ، به وسيلهء دانشمند و محقق عاليقدر آقای سيد محمد محيط طباطبائی در مجلهء آموزش و پرورش  معرفی گرديد19.

 

فلکي- صاحب تاريخ اولاد الاطهار فلکی شروانی را نيز جزو دفن شدگان در مقبرة الشعرای سرخاب ذکر کرده است، در صورتيکه فلکی شروانی در سال 540 ه. ق ، در قصبهء شماخی شروان در گذشته و در همان جا به خاک سپرده شده و اکثر تذکره ها به اين نکته اشارت کرده اند.

شعرا و هنرمندان و دانشمندانی که د رتبريز به خاک سپرده شده اند منحصر به مدفونين گورستان سرخاب نيستند، سلمان ساوجي، عصٌار تبريزي، قاضب بيضاوي، قطب الدين شيرازی و دهها تن ديگر از علما و عرفا و خطاطان و خوشنويسان در گورستان چر نداب و خواجه کمال خجندی و کمال الدين بهزاد در باغ کمال وليانکوی واقع د رساحل جنوبی شعبهء شمالی مهران رود دفن گرديده اند.

 

سلمان- خواجه جمال الدين سلمان ساوجی در ساوه تولد يافته، فرزند خواجه علاء الدين محمد بود که از مستوفيان ديوانی به شمار می آمد، سلمان نخست مدٌاح خواجه غياث الدين محمد وزير بود، سپس به آل جلاير پيوست، امير شيخ حسن بزرگ و پسرش سلطان اويس جلاير را ستود. يک چند در نبريز به سر برد، قصيده سرائی ماهر بود و به سبک کمال الدين اسماعيل و ظهير فاريابی و انوری ابيوردی قصيده می سرود. در تغزل و تشبيب و غزل  مهارت داشت. با شاعران و انوری ابيوردی قصيده می سرود.   درتغزل و تشبيب و غزل مهارت داشت. با شاعران معاصر خود مکاتبه و مشاعره می کرد و در نزد آنان معزز و محترم بود، چنانکه خواجه حافظ وی را « پادشاه ملک سخن» خوانده استو دو مثنئی عشقی نيز دارد، يکی به نام « جمشيد و خورشيد» و ديگری به نام « فراقنامه»20.

خواجه سلمان شب سه شنبه 13 صفر سال هفتصد و هفتاد و هشت21 در تبريز وفات يافت و در قبرستان چرنداب حوالی مزار مولانا تاج الدين در سوی شارع کججان دفن گرديد22 – و بر لوح مزار وی اين قطعه نوشته شد:

بود در بند تعلق سلمان                   به کمند تو در افتاد و برست

ذرهٌ ای بود به خورشيد رسيد           قطره ای بود به دريا پيوست23

 

عصار- حاجی محمد عصٌار تبريزی ملقب به شمس الدين، از شعرای قرن هشتم بودو با خواجه کمال و محمد مغربی مکاتبه و معاشرت داشت. قصايد غرٌا و بلندی گفته و از قصيده سرايان بزرگ پيشين چون ظهير فاريابی تتبع نموده است. سلطان اويس ايلکاني، مولانا نظام الدين عبدالصمد، شيخ مجد الدين اسماعيل سيسی و جمعی ديگر از صاحبان سيف و قلم را ستوده و داستان  بديع « مهر و مشتري» را در بحر « خسرو و شيرين» به رشتهء تحرير در آورده است. عبدالرحمن جامی در بارهء اين مثنوی نوشته:« اين مرد روی مردم تبريز را سپيد کرده. محال است کسی در اين بحر سخنی بدين خوبی تواند  گفت.» مثنوی مهر و مشتری در سال 778 پايان يافته و 5120 بيت دارد.

عصٌار تبريزی از علوم رياضی و نجوم بهره ء زياد داشت و در اين رشته شاگرد مولانا عبدالصمد بود. ورع و وارستگی او هم بين الاقران معروف بود و از مريدان شيخ مجدالدين اسماعيل سيسی به شمار می آمد. در فنون ادبی فارسی نيز تاًليفاتی نموده که از آن جمله می توان کتاب « وافی فی تعداد القوافی » را نام برد. در گذشت وی به سال 792 ه. ق ، در تبريز اتفاق افتاده و در گورستان چرنداب، کنار قبر استاد خود مولانا عبدالصمد به خاک  سپرده شده است. اينک برای نمونه چند بيت از قصيدهء غزالی را که در اقتفاء از قصيدهء ظهير فاريابی سروده است ذيلاً می آوريم:

سپيده دم که دلم در سرای ذوق و حضور                ز شوق بود به اسرار معرفت مسرور

زبان حال    گشودند     قدسيان   با   او                  که ای خزائن عرفان و علم را گنجور

ترا که طاق معلا کمينه بارگه است                       قصير همتی ار سر در آوری به قصور

بدار دست ز لذاٌت عالم غداٌر                              که نوش شهد نيرزد به نشتر زنبور

                           زدست جور تو رفتند در کبود و سياه                  زبس که پوست ز سنجاب بر کنی و سمور                                              چنان مکن که خجالت بری  چو بار ترا             کنند باز يکايک به عرض گاه نشور

چنان مقيد شهوت شدی که طاعت نيز                    نيايد از تو مگر بر اميد وصلت حور

همی برند شب و روز نقد عمر ترا                            تو سغبه گشته که اين عنبر است و آن کافور

بدار شرم و مزن دم زشير مردی خويش                      چو می شوی به زبونی اسير دردم گور....24

 

بيضاوي- ناصرالدين ابو الخير عبدالله بن عمر بن احمد بيضاوی ، از بيضای فارس بود، پدرانش قضای شيراز داشتند. وی تحصيلات خود را در ادب  و فقه و حديث در فارس به پايان رساند و به  تحقيق و تاًليف پرداخت. يکی از مولًفان پر ارزش وی تفسير معروف بيضاوی است، گويند ديباچهء اين تفسير را به نام فرمانروای وقت کرد و عازم خدمت او شد تا فرمان قضای فارس از او بگيرد و بر مسند پدران خود تکيه زند، در سر راه به قصبهء نطنز رسيد ، در آن زمان شيخ عبدالصمد علی اصفهانی در نطنز مشغول ارشاد اهل طريق بود. بيضاوی به خدمت وی رسيد و ضمن صحبت به تفسير وديباچهء آن اشاراتی کرد. عبدالصمد پرسيد، آيهء « ايک نعبد و ايک نستعين» را چگونه تفسير کرده اي؟ قاضی نظر شيخ را به فراست دريافت و به ديار خود بازگشت25 . چندی بعد قصد تبريز کرد، خواست به محضر صدر برسد و فرمان قضای فازس که ساليان دراز به عهدهء پدرانش بود بگيرد.توفيق نيافت، ناچار به خدمت خواجه محمد کججانی رفت، خانقاه وی در قريهء کججان بود، صدور و اشراف به خواجه ارادت می ورزيدند، قاضی مطلب خود را با خواجه محمد در ميان نهاد ،خواجه قول مساعد داد، شب جمعه صدر خان به خانقاه آمد، خواجه ضمن صحبت گفت:« از تو برای شخصی قاليچه ای در جهنم می خواهم، » صدر متحير شد، خواجه گفت: منصبقضای فارس برای اين شخص که آباء و اجداد وی آن را در فارس داشته اند. همهء اهل مجلس را رقتی دست داد، بيضاوی نيز از خواست خود نادم و منصرف شد و ملازمت خواجه و اقامت در تبريز را اختيار کرد.

گويند روزی خواجه نصيرالدين طوسی در ميان جمع کثيری از روی تواضع رکاب قاضی را گرفت که وی سوار شود، از خواجه علت اين تواضع را پرسيدند. گفت هميشه در خاطر من بود که اين تخلق نسبت به شخصی صورت پذيرد، هر چند گشتم کسی را احق و اولی از قاضی بدين امرنيافتم26.

وفات قاضی در تبريز اتفاق افتاد و در مقبرهء چرنداب به خاک سپرده شد.تاريخ وفات وی را به اختلاف بين سالهای 682 تا 691 ه. ق ،نوشته اند، اما سال ششصد و هشتاد و پنج ازهمه مشهورتر است.

 قاضی بيضاوی تاًليفات زيادی داشت که از آنها کتابهای ذيل در دست است:« انوار التنزيل و اسرار التاًويل» در تفسير « الايضاح» در اصول دين،« تهذيب الاخلاق» در تصوف،« شرح التنبيه» درفقه، « شرح الکافيه» در نحو « شرح المصابيح» در فقه، « شرح مطا لع »

در منطق« شرح المنتخب» در لغت « طوالع الانوار» در توحيد و کلام « الغاية القصوي» در فق« لباب الالباب فی علم الاعراب » « مطا لع الانظار» در توحيد« منهاج الوصول الی علم الاصول».

« نظام التواريخ» را نيز به قاضی بيضاوی نسبت داده اند، ولی اين کتاب از او نيست بلکه تاًليف ابوسعيد بيضاوی است27.

 

قطب الدين شيرازي- محمودبن مسعود شيرازی مکنٌی به ابوا لثناء از کارون فارس بود، در حکمت و طب و رياضی و هياًت از سرآمدان عصر خود به شمار می رفت، در فقه و اصول و تفسير و حديث نيز مهارت داشت. در اوايل حال به طبابت در بيمارستان شيراز مشغول بود، سپس سفرهائی به بلاد مصر و روم کرد. هنگام احداث رصد خانهء مراغه به آذربايجان آمد و به ملازمت و خدمت خواجه نصير ا لدين طوسی پيوست، هردو- از محضرهمديگر بهره ها گرفتند، اما قطب الدين همواره خواجه را استاد خطاب می کرد. در تاًسيس رصد خانهء مراغه و تنظيم زيج مورد علاقهء هلاکو علاوه بر خواجه و قطب الدين چند تن ديگر از دانشمندان هياًت آن عصر نيز مشارکت داشتند.

قطب ا لدين در اواخر عمر به تبريز آمد و در اين شهر توطن اختيار کرد واز بحث و فحص در مسائل رياضی و هياًت منصرف شد و باقی عمر را به عبادت و تلاوت قرآن و تحقيق در مفاهيم عاليهء آ« به سر برد. گويند تبريز را بسيار دوست می داشت و هر وقت از کوچه های پر آب آن می گذشت آيهء شريفه« جنات تجری من تحتها ا لانهار28 » را می خواند و بارها می گفت گوئی اين آيهء مبارکه در حق شهر پر طراوت تبريز نازل شده است.

قطب الدين زندگانی دراز يافت و در سال هفتصد و ده هجری قمري، روز هفدهم رمضان المبارک در گذشت. در وفات وی چند ماده تاريخ گفته شده که دو بيت ذيل يکی از آنهاست:

 

بازيی کرد چرخ کجرفتار              در مه روزه، آه  از آن بازي

ذال و يا رفته بود از هجرت            رفت در پرده قطب شيرازي29

 

تاًليفات زيادی به قطب نسبت داده اند که از آن جمله است:« اختيارات المظفري» در هياًت و رياضي« انموزج المعلوم» « التحفة الشاهيهٌ»« ترجمهء تحرير اقليدس»، « حل مشکلات المجسطي» درة التاج لغرٌ ة الديباج» در حکمت، « سزاوار افتخار»،« شرح حکمت الشراق»، « شرح کليات قانون ابن سينا» ، « شرح مختصر الاصول حاجبي» ،« شرح مفتاح المعلوم سکاکي» ، « شرف الاشراف» ، « مفتاح المفتاح» و « نهاية الادراک فی دراية الافلاک30 ».

اين بود شرح حال مجمل چند تن از بزرگان علم و ادب مدفون در مقبرة الشعرای سرخاب و گورستان چرنداب تبريز و اکنون می رسيم به علت بر سر زبانها افتادن نام مقبرة الشعرا و مطرح شدن مساًلهء احداث يادگاهی در محل مقبرة الشعرای سابق.

در سال 1337 ه. ش ، آقای عزيز دولت آبادی شاعر و نويسندهء معاصر تبريزي، ديوان کمال خجندی را تصحيح و آمادهء چاپ نمود، در پی يافتن قبر کمال بود که در مقمهء کتاب بدان اشارتی بکند، در محله های وليانکوي، باغميشه، قلهء اخی سعد الدين و دمشقيه همه جا را گشت تا سرانجام در محلهء کوره پز خانهء وليانکوی باغی يافت به نام باغ کمال و گورستانی با قبرهای متروک و مندرس در کنار آن، معروف به گورستان کمال، در وسط گورستان تخته سنگ سياه بزرگی را برروی پشته ای از خاک نهاده بودند، می گفتند اين جا قبر کمال است. آقای دولت آبادی در تذکره ها خوانده بود که بر لوح مزار کمال بيت ذيل حک شده:

کمال از کعبه رفتی بر در يار                      هزارت آفرين مردانه رفتي

اما اثری از آن پيدا نبود، ناچار کتاب خود را به چاپ رساند، اما هميشه پيش خود می انديشيد که کشف قبر کمال دست کمی از تصحيح و نشر ديوان وی ندارد.

 در سال 1340 باز اين فکر را دنبال کرد، آقای علی دهقان استاندار آذربايجان بود، به کارهای عملی و فرهنگی علاقه داشت، مخصوصاً امری که مربوط به زبان فارسی و آذربايجان باشد. آقای دولت آبادی موضوع را با آقای دهقان در ميان نهاد و تقاضای مساعدت کرد. آقای دهقان استقبال نمود و قول ياری داد، آقای دولت آبادی به همراه يکی دو تن از همکاران نزديک خود در صدد کاوش اطراف سنگ سياه بر آمد، همه جا زباله بود- چند روز، سه چهار تن از رفتگران شهرداری رباله ها دا کنار زدند و زير آنه را کندند و به چهار طاقی سرداب گونه رسيدند، سقفی ضربی به شيوهء ايلخانی داشت – دو منفذ در آن تعبيه شده بود- يکی برای مدخل و يکی برای منفذ. درون سرداب نيز پر از خاکروبه بود، همه را بيرون ريختند، کف سرداب نمايان شد- آنجا سه قبر بود، يکی بزرگتر از دوقبر ديگر. آقای دولت آبادی احتمال داد که اين قبر کمال است، با صلاحديد همکاران طبقهء فوقانی را برداشتند به اميد آنکه لوحهء منقور قبر پيدا شود، اما چيزی جز خاک و استخوان به دست نيامد، ناچار قبررا دوباره پر کردند و به اين حقيقت متوجه شدند که در درون قبور دورهء اسلامی چيزی جز ميت گذاشته نمی شود و نبش چنين قبوری هيچ فايدتی ندارد. به هر حال قبر را به حال خود گذاشتند و برای اقدامات بعدی از آقای دهقان خواستند که به شهرداری دستور دهد ماًمورين برزن مراقبت کنند که اين سرداب به همان حال باقی بماند و با خاک و خاکروبهء خانه های مردم دوباره پر نگردد. به دستور آقای دهقان شهرداری تبريز پنجره ای کوچک برای منفذ و در آهنی يک لنگه ای برای مدخل سراب تهيه و نصب کرد. اين اقدامات، در شهر موجب برسر زبانها افتادن شايعاتی شد . عده ای گفتند واًمورين دولت از مقبرهء کمال آثار عتيقه ای پيدا کردند، عده ای کفتند لوح مرمر گرانبهايی در آوردند و با خود به موزه بردند و عده ای گفتند کتاب يا کتابهايی با جلد چرمی سياه يافتند و به جای نامعلومی انتقال دادند، اينها همه شايعات بود- اکنون که قريب ده سال از اين ماجرا می گذرد و پنجره در هم شکسته و دريچهء آهنی خرد گرديده وسرداب از خاکروبه انباشته شده و دوباره به صورت مزبله در آمده و سنگ سياه در کنار چهار طاق وارونه افتاده است، باز داستان مجهول کشف آثار عتيقه و کتاب و لوح مرمری بر سر زبانهاست، منتهی کيفيت تعريف و ميزان آثار مکشوفه به مقتضای اراده و انصاف راوی داستان هر روز تغيير پيدا می کند.

در يکی از همان روزهای سال 1340 ه. ش ، بود که آقای محمد حسين شهرستانی به آقای دهقان نامه ای نوشت ويادآورشد که شاعرپارسيگوی بزرگ مدفون در تبريز، تنها کمال نيست- در مقبرة الشعرايسرخاب نيز شعرای فحل زيادی مدفونند ، بزرگداشت آنان خدمت بزرگی به زبان شيرين فارسی وتحکيم وحدت ملی در ايران عزيز خواهد بود، بهتر است عنايتی نيز در اين باره مبذول گردد. آقای دهقان کميسيونی از افراد مطلع و موثر محلی ترتيب داد، فرمانده لشکر، رئيس دانشگاه، چند تن از استادان مديران کل فرهنگ و اوقاف، شهردار تبريز و چند تن از دانشمندان ومحققان در اين کميسيون شرکت جستند31.جلساتی تشکيل شد ، مطالعاتی به عمل آمد، محدوده ای به نام گوشه ای از گورستان پيشين شعرا معين گرديد، مهندس شهرداری نقشه ای طرح کرد، با حضور اعضای کميسيون نقشه ء آماده شده مورد رسيدگی و تطبيق قرار گرفت، چند جلسه نيز در بارهء طرح بنای يادبود گفتگو شد، نظراتی ارائه گرديد- طرح پيشنهادی آقای دکتربازرگان رئيس دانشگاه تبريز بيشتر از همه طرفدار پيدا کرد، کم کم کارطرح و نقشه پايان يافت و مرحلهء عمل فرارسيد. اين مرحله يک چيز لازم داشت و آن پول و اعتبار بود. راههای در آمدی انديشيده شد، اما هيچ کدام برای تاًمين منظور کافی به نظر نرسيد. آقای دهقان دست توسل به دامن همت انجمن آثار انجمن آثار ملی زد، دعوتی از اعضای هياًت مديرهء آن انجمن به عمل آمد، برنامهء استقبال و پذيرائی آماده شد، آخرين جلسه عصر يکی از رورهای تير ماه 1343 ه . ش، بود که تنگ غروب پايان يافت . صبح فردا، نقشه ها همه نقش بر آب بودند چه حوالی ساعت ده بعد از ظهر همان روز از طرف نخست وزير وقت حسنعلی منصور تلگرافی خطاب به آقای دهقان رسيده بود که خود را به وزارت کشور معرفی نمايد32.

 آقای دهقان رفت و موضوع احيای مقبرةالشعرا به دست فراموشی  سپرده شد. سالها گذشت تا در بهمن ماه هزار و سيصد و چهل و هشت، دانشمند ارجمند آقای محمد تقی مصطفوی عضو و خزانه دار هياًت مديرهء انجمن آثار ملی به اتفاق آقای کاشانيان، جهت ابتياع نسخهء خطی وصيت نامهء خواجه رشيدالدين فظل الله33  به تبريز آمدند و ضمن صحبت مژده دادند که اگر چه موضوع بنای يادبود شعرای مدفون در سرخاب، در تبريز مسکوت مانده ملی هياًت مديرهء انجمن آثار ملی از ياد آن هرگز غافل نمانده اند و اگر جناب مهندس سرلک عنايتی داشته باشند انجمن آثار ملی سر قول خود خواهد بود و بنای آبرومندی که در خور شعرای بزرگی چون خاقانی  و همام و ظهير فاريابی و ديگران باشد در محل مقبرةالشعرای سرخاب بنا خواهد کرد.

اين بحث از طريق ادارهء فرهنگ و هنر به اطلاع استاندار آذربايجان شرقی رسانيده شد، مورد استقبال قرار گرفت، کميسيونی به رياست شخص استاندار و اعضای شورای حفاظت آثار باستانی و روًسای حزب ايران نوين و انجمنهای شهر و شهرستان و استان در تالار استانداری تشکيل يافت و هياًت امنائی نيز در تهران با شرکت آقايان سناتورها و نمايندگان تبريز در مجلس شورای ملی به وجود آمد. مطالعاتی صورت گرفت، چون مقدمات کار و تشريفات قانونی ابتياع زمينهای مورد نياز برای ايجاد پارک يادگاه شعرا، به عمل آمده بود- درساعت نه روزشانزده فروردين ماه 1350 جلسهء مشترک هياًت امنا و اعضای کميسيون بنای يادگاه شعرا، در تالار استانداری آذربايجان شرقی به رياست مرحوم دکتر صادق رضازادهء شفق با حضورآقايان سيد محمد تقی مصطفوی و کاشانيان تشکيل شد34 ؛ بحث مفصلی در بارهء اهميتٌ و کيفيت کار به عمل آمد و با پيشنهاد مرحوم دکتر رضازادهء شفق هياًت امناء مرکز نيز جزو کميسيون بنای يادگاه شعرای تبريز شد و آقای مهندس سرلک به رياست کميسيون مشترک انتخاب گرديد35 و قرار شد شهرداری تبريز هر چه زودتر کار ابتياع خانه های لازم جهت احداث پارک يادگاه را به پايان رساند و آنها را تخريب و زمين را برای بنای يادگاه آماده سازد تا انجمن آثار ملی نيز بلافاصله به ايجاد بنا لقدام نمايد. انجمن آثار ملی هم تعهد کرد که طرح و نقشهء بنای يادگاه را به مسايقه بگذارد،تا نقشهء بنا نيز تا پايان کار تسطيح محل آماده گردد.

 اکنون کار خريد خانه های مورد بحث، در جريان است و اميد می رود انشاا للهتعالی در سال 1351 ه. ش، آرزوی شيفتگان شعر و ادب فارسی و بزرگداشت شعرای پارسيگوی مدفون در تبريز با بنای يادگاه مجللی جامهء عمل بپوشد36.

در ضمن اين بحث نامی از گورستان کمال به ميان آمد که بايد يادآور شد در اين گورستان، دو کمال به خاک سپرده شده است يکی کمال الدين مسعود خجندی و ديگری کمال الدين بهزاد.

کمال خجندي- وی در خجند به دنيا آمد، عشقی به زهد و ورع يافت، به زيارت خانهء خدا رفت، هنگام بازگشت به تبريز آمد. تبريز را پسنديد و در آن رحل اقامت افکند، با عرفا و شعرا مراوده پيدا کرد، جمعی بر وی گرد آمدند و از محضرش بهره مند شدند . در سال 87؟ ه. ق ، تقتامش خان پادشاه قيچاق به تبريز دست يافت ، کمال را با خود به شهر سرای برد،کمال چهار سال در آنجا ماند، اما دل از تبريز بر نگرفت، چون بساط تقتامش در هم پيچيده شد – باز به تبريزآمد و در وليانکوي، در وسط باغی زيبا زاويه ای ساخت و به زهد و عبادت پرداخت.عمری دراز کرد و در سال 803 ه. ق ، در گذشت و در همان جا به خاک سپرده شد. صاحب روضات الجنان در بارهء در گذشت وی می نويسد:« حضرت شيخ کمال مدتی در وليانکوی تبريز متوطن بود و ايشان را در آن بقعه خلوتی بوده که شب در آن به سر می برده اند و هيچ کس را در خلوت راه نبوده و يکی از مريدانش ايشان هر شب سبوی آبی می آورده و پيش در آن خلوت می گذاشته و می رفته تا شب رحلت وی آب آورده ، آواز حضرت شيخ از درون خلوت  به گوش وی رسيده که به شعری مترنم اند ، چون گوش فرا داشته مترنٌم  با اين دو بيت بوده اند:

باصبح بگوييد که بی وقت مزن دم

امشب شب وصل است  نگهدار  نفس را

چون ديد کمال آن سر کو ترک  وطن کرد

بلبل چو چمن ديد رها کرد قفس را

 

چون صباح گشته حضرت شيخ بيرون نيامده ، مريدان به خلوت درون رفته اند ديده اند که بوريای افتاده وشيخ بالای آن خشتی زيرسرنهاده،روی به قبله آورده ازمرجع خاک به عالم پاک انتقال نموده اند36.

خواجه عبدالحيم خلوتی تاريخ وفات شيخ کمال را در قطعهء زيربه نظم آورده است:

عارف حق شناس شيخ کمال               که جهان را به شعر تر بگرفت

تا سخن را سخن برون افتاد                کس سخن همچو آن بزرگ نگفت

هشتصد و سه گذشت کان خورشيد        همچو مه در سحاب غيب نهفت

 

کمال الدين بهزاد- وی در سال 870 ه. ق ،در شهر هرات به دنيا آمد ، در کودکی يتيم ماند، ميرک هروی نقاش و کتابدار سلطان حسين بايقرا او را زير بال حمايت خود گرفت، تربيت کرد، آثار نبوغ هنری کودک يتيم متجلی شد، کم کم در دستگاه سلطان قرب و منزلتی يافت، مورد  عنايت واقع شد، وزير هنر پرور امير عليشير نوائی او را مشمول لطف قرار داد، هر روز برترش کشيد تا پس از درگذشت ميرک هروي، وی را به رياست کتابخانهء خاصهء سلطان حسين منسوب ساخت. هنگامی که هرات به دست شيبانی خان افتاد باز بهزاد در امان و مشغول کار و هنر خود بود. شاه اسماعيل صفوی هنگام فتح هرات بهزاد را با خود به تبريز آورد، بسيار اعزاز کرد، « منصب استيفا و کلانتری مردم کتابخانهء »خويش را بدو وا گذاشت. در زمان شاه طهماسب صفوی هم معززٌ بود،گاهگاه شاه پيش او مشق نقاشی می کرد. در اين اوان بهزاد به پيری رسيده بود. کارها را تدريجاً به شاگردانش واگذار می کرد و خود به اصلاح و دستکاری آنها قتاعت می نمود، اين کار را استادان پيش از وی نيز می کردند، اما سطح هنر بهزاد بالاتر از هنر همهء پيشينيان بود. او مينياتور بيجان ايرانی را روح و حال بخشيد، مکتبی ايجاد کرد که ظرافت را با طبيعت در هم آميخت، يا به عبارت ديگر زيبائيهای طبيعت را هر چه ظريفتر ارائه کرد. اين هنر بود که او را شهرهء آفاق ساخت و جزو بزرگترين هنرمندان به شمار آورد. بهزاد تا پايان عمربا عزت و احترام زيست و در سال 942 ه. ق ، در تبريز در گذشت و در جنب قبر شيخ کمال خجندی به خاک سپرده شد. ماده تاريخ زيل در وفات او سروده شده است:

وحيد عصر بهزاد آنکه چون او               ز بطن مادر اياٌم کم زاد

اجل چون صورت عمرش بپرداخت         قضا خاک وجودش داد بر باد

ز من صورتگری تاريخ پرسيد              بدو گفتم جواب از جان ناشاد

اگر خواهی که تاريخش بدانی               نظر افکن به « خاک قبر بهزاد»37.

 

بحث دربارهء مقبرة الشعراء به پايان می رسد، شايد کسی بپرسد زلزله و حوادث طبيعی معمولاً کاخهای بلند و بقاع سر بر افراشته را واژگون و سرنگون می سازد، سنگی که برروی خاک نهاده شده باکی از حوادث مزبور نمی تواند داشته باشد، چنانکه اغلب الواح و کتيبه های قبور بزرگان مدفون در گورستانهای قراء اطراف تبريز از قرنهای پنج و شش هجری تا کنون سالم و دست نخورده مانده اند. بايد گفت اين نظر کاملاً درست و منطقی است، الواح و سنگنبشته های مقابر شعرا و عرفای تبريز را زلزله از بين نبرده، بلکه نخست عساکر قشون عثمانی و سپس عمال و سربازان صفوی هنگام بنای قلعهء کهن و قلعهء رشيديهء تبريز، به جای مصالح ساختمانی به کار برده و با اين عمل جاهلانه زيان جبران ناپذيری به تاريخ و فرهنگ و هنر اين سرزمين وارد ساخته اند38.سنگنبشته های بزرگی نيز که اکنون از ديوارهای برج ويران قلعهء رشيديه سر به در آورده اند اين مدعا ثابت می کنند تعداد کثيری نيز از اين نوع سنگها در نقاط مختلف محلهء سرخاب وجود دارند که در نتيجهء بی توجهی مردم عامی نوشتهء بعضی از آنها بکلی از بين رفته و به صورت سنگ درشت معمولی در آمده اند.

 

1- برای مزيد استحضار رک به: روضات الجنان و جنات الجنان، تصحيح سلطان القرائي، ج1 ، ص 523 ، 524 ، 613 و تاريخ و جغرافی دارالسلطنهء تبريز، ص 255. آقای حاج ميرزا محمد علی آقا قاضی در اين باره مقالهء ممتعی دارد و در آن پدر مرحوم ميرزا محمد قاضی را ، ميرزا محمدقاضی ذکر کرده است.

2- انبند قريه ای است از بخش رودقات که اکنون امند ناميده می شود.

3- روضات الجنان و جنات الجنان، تصحيح سلطان القرائي، ج 1،ص 272.

4- مولًف « دانشمندان آذربايجان» اشتباهاً مولد بابا حسن را قريهء « امند» نوشته است، ص 58 .

5- درويش حسين کربلائی می نويسد: تاريخ وفات حضرت بابا حسن مشخص و معين نيست، ج 1 ،  ص53 .

6- قبر ملا حسن در اخر کوچهء مجلل، محلهء آقاجان آباد، واقع شده است و در يکی از روزهای پائيزی در خدمت دانشمند ارجمند آقای محمود اصفهانی زاده توفيق زيارت آن قبر دست داد.

7- عمو دزج مزرعه ای بوده در کوه سرخاب. روضات الجنان، ج1 ، ص 60 .

8- ج1 ، ص 57 – 60 .

9- حواشی روضات الجنان و جنات الجنان، ج 1 ، ص 550 .

10- به تلخيص و تغيير عبارت از مادهء « اسدی  طوسي» مندرج در دائرةالمعارف فارسی فرانکلين، ص 134، ج1 ، تهران 1345.

11- به تلخيص و تغيير عبارت از ص 211، ج 1، روضات الجنان، تصحيح سلطان القرائي، تهران 1344 ش.

برای مزيد استحصار رک به ماده: « اسدی طوسي» در لغت نامهء مرحوم دهخدا و مادهء « اسدی طوسي» در فرهنگ سخنوران تاًليف آقای دکتر عبدالرسول خيامپور، چاپ تبريز 1340 ش. و تاريخ

ادبيات ايران، مرحوم دکتر صادق رضازادهء شفق، ص 137-141 ، تهران 1321 ش.

12- برای وقوف کامل از شرح حال خاقانی و اهميت شعر و مقام ادبی وی رک به: تاريخ ادبيات مرحوم دکتر صادق رضازادهء شفق، ص 205 – 225 – و دانشمندان آذربايجان تاًليف محمد علی تربيت، ص 129- 132- و فرهنگ سخنوران دکتر خيامپور، مادهء «خاقاني» ص 181 .

13- روضات الجنان، ج 1 ، ص 201 . در اين کتاب شرح مفصل و ممتعی از خاقانی و زندگی و مقام علمی و ادبی آن درج گرديده و مصحح محترم کتاب نيز حواشی ارزنده ای در اين خصوص آورده استو چون بنای ما بر ايجاز و معرفی ذکر محل مقابر و آثار تاريخی است لذا از بحث مفصل در اين باب خودداری  می کنيم.

14- ملخص از تاريخ ادبيات فارسی مرحوم دکتر صادق رضازادهء شفق، ص 188- 189، تهران 1321ش. برای مزيد استحضار رک به: مادهء « ظهير فاريابي» لغت نامهء دهخدا و فرهنگ سخنوران دکتر خيامپور. در روضات الجنان، ج 1، ص 204 ، شرح بالنسبه مبسوطی راجع به انزوا و گوشه گيری ظهير درج شده و ضمناً اشاراتی نيز به شاهفوربن محمد اشهری نيشابوری رفته است.

15- مقدمهء ديوان قطران، به قلم مرحوم حاج محمد نخجواني، ص يب، تبريز 1333 ش. برای استحضار بيشتر از حالات و اشعار و زندگی قطران رک به: دانشمندان آذربايجان، محمد علی تربيت، ص 307؛ تاريخ ادبيات فارسي، مرحوم دکتر رضازاده، شفق، ص 147- 150 .

16- ملخص از دانشمندان آذربايجان، ص 351- 353 ، و نيز رک به: روضات الجنان ، ج1 ،       ص 66- 76.

17- تاريخ و ادبيات مرحوم دکتر رضازادهء شفق، ص 302 – 303؛ روضات الجنان، ج 1 ، ص 105- 106 .فرهنگ سخنوران دکتر خيامپور، مادهء همام تبريزي.

18- تصحيح منقح محققانه ای از ديوان همام به وسيلهء آقای دکتر رشيد عيوضی استاد دانشکدهء ادبيات و علوم انسانی تبريز به عمل آمده که اميد می رود در بهار سال 1351 ش، چشم شيفتگان ادب فارسی با انتشار آن روشن شود.

19- سال 8، شمارهء 10 ؛ تاتی و هرزني، کارنگ، ص 13 .

20- نقل با تغيير چند عبارت از دائرة المعارف فرانکلين، ص 1327 ، ج1، تهران 1345 ش. نويسنده دائرةالمعارف به اشتباه در گذشت خواجه سلمان ساوجی را در ساوه نوشته است . راجع به موضوع و علت نظم « فراقنامه» رک به: بحث مقابر شاد آباد مشايخ، در همين کتاب.

21- يکی از شعرای آن روزگار، قطعهء ذيل را در ماده تاريخ در گذشت سلمان ساوجی سروده است:

گذشت هفتصد و هفتاد و هشت از هجرت                شب سه شنبه که بد سيزده ز ماه صفر

يگانه اشعر دوران جمال دين سلمان                      ز خاک تيره روان شد به عالم انور

22- تاريخ و جغرافی دارالسلطنهء تبريز، نادر ميرزا، ص 126.

23- روضات الجنان، تصحيح سلطان القرائي، ج 1 ، ص 346 .

24- مطلع قصيدهء ظهير اين است:

سپيده دم که شدم محرم سرای سرور               شنيدم آيت توبوا الی الله از لب حور

برای مزيد استحضار از حالات عصار تبريزيء رک به: دانشمندان آذربايجان، ص 275 – 276 و روضات الجنان، ج 1 ، ص 363- 366.

25- نادر ميرزا اين سئوال و جواب را به افضل کاشی نسبت می دهد. تاريخ و جغرافی دارالسلطنهء تبريز، ص 123.

26- روضات الجنان و جنات الجنان، ج1 ، ص 317 .

27- ريحانة الادب، تاًليف محمد علی مدرس خياباني، ج1 ، ص 306 ، تبريز 1348 ش.

28- از آيهء 136 سورهء مبارکه آل عمران.

29- برای مزيد استحضار رک به: روضات الجنان و جنات الجنان، ج1 ، ص 324- 331 .

30- ريحانةالادب، محمد علی مدرس، ج4 ، ص 470- 472 ، چاپ دوم، تبريز. اکنون گورستان چرنداب ازبين رفته و در محل آن چند دبستان و يک دبيرستان به نام ن امير خيزي» بنا گرديده است. جای آن دارد که از طرف اوليای ادارهء آموزش و پرورش لوحهء يادبودی به نام شعرا و علمای بزرگ دفن شده در اين گورستان تهيه و به تالاراجتماعات دبيرستان امير خيزی نصب شود تا نام و خاطرهء اين خادمان بزرگ علم وادب هميشه زنده بماند.

31- اعضای کميسيون عبارت بودند از : تيمسار سپهبد اسکندر آزموده و آقايان دکتر بازرگان، ميرزا جعفر سلطان القرايي، دکتر تاجبخش، دکتر مرتضوي، دکترنخجواني، حاج حسين نخجواني، جواد کياني، عبدالغفار نيشابوري، نسرين پور، محمد حسين شهرستاني، عزيز دولت آبادی و نگارنده. رياست کميسيون به عهدهء آقای استاندار بود.

32- بعد از آقای دهقان تيمسار سرتيب محمد علی صفاری به استانداری آذربايجان منصوب شد> مردی کاردان، قاطع، وارسته، موًدب، با فضل و با گذشت بود. نه تنها معاشران وي، بلکه اکثر مردم کوچه و بازار نيز او را دوست جهانديده ای برای خود محسوب می داشتند.

33- دانشمند ارجمند آقای سيد محمد تقی مصطفوی در نامهء مورخ 16 بهمن ماه 1350 مرقوم فرموده اند که: « وقفنامهء خواجه رشيدالدين فضل الله چاپ شده و در مرحلهء ثبت کتابخانهء ملی و صحافی است.»

34- تيمسار سپهبد جهانبانی و آقای سيد محمد تقی مصطفوی و مرحوم دکتر رضا زادهء شفق اعضای هياًت امنای بنای يادگاه به اتفاق آقای احمد کاشانيان، طهماسب دولتشاهی و نگارنده از بقعهء سيد حمزه و محل مقبرةالشعرا بازديد به عمل آوردند و نگارنده در صحن بقعهء سيد حمزه عکسی از آنها گرفت که در صفحهء روبرو آورده ميشود. عکس ديگر نيز در همان روز در تالار بزرگ کاخ استانداری تبريز از آقای مهندس تقی سرلک رئيس و آقايان دکتر منوچهر مرتضوی و شجاع الدين مجيدی دو تن از اعضای کميسيون بنای يادگاه شعرا گرفته شد.

35- آقای مهندس سرلک در اواخر آبان ماه 1350 به تهران منتقل و تيمسار آرتشبد ضرغامی به جای ايشان به استانداری آذربايجان شرقی منصوب گرديد.

36- با لطف پروردگار و عنايت هياًت مديرهء انجمن آثار ملی آگهی مسابقهء تهيه ء نقشهء جامع و جالبی برای يادگاه شعرا به مرحلهء عمل در آمده و جناب مصطفوی در اين باره مرقوم داشته اند:« در کار تهيهء نقشهء بنای يادبود مقبرة الشهرا ء تبريز عده ای از مهندسين جوان در مسابقه شرکت می کنند و نقشه هايی تهيه و عرضه خواهند کرد وانشاالله از سال آينده اين موضوع هم به مرحلهء عمل در خواهد آمد.»

37- رک به: ر وضات الجنان، ج1 ، ص 500- 511 و مقدمهء ديوان کمال خجندي، تصحيح عزيز دولت آبادي، تبريز 1337 ش.

38- برای مزيد استحضار از ترجمهء حال بهزاد رک به: کمال الدين بهزاد، تاًليف دکتر قمر آريان، تهران 1347 ش، مقالهء دورهء تحولات نقاشی ايران،  به قلم ابوالقاسم طاهری ، مندرج در مجلهء روزگار نو، ج4 ، شمارهء 6 و ج 5، شماره های 1 و 2 ، لندن 5- 1944 م.

39- برای مزيد استحضار رک به: همين کتاب، ص 164 – 166.

 

برگشت به ليست