عبدالحسين‌ ناهيدی آذر

 

زنان‌ تبريز همراه‌ ستارخان‌ درسنگرهای مشروطه‌خواهی‌(1)

آسلانين‌ اركك‌ ديشی‌سی اولماز(2) «ضرب‌المثل‌ تركی‌»

 

با آن‌ كه‌ زنان‌ محجوب‌ آذربايجانی تجربه‌ سياسی واجتماعی چندانی نداشتند، لكن‌ بخوبی دريافته‌ بودندكه‌ برای مبارزه‌ با ستم‌

اجتماعی مضاعف‌ و قيد و بندموذی فئودالی و قرون‌ وسطائی و دست‌يابی به‌ يك‌زندگی آزاد و شرافتمندانه‌، نخست‌ بايد همراه‌ وهمگام‌ مردان‌ خود با حكومت‌ استبدادی قاجاری به‌مبارزة‌ قهرمانانه‌ برخيزند. به‌ همين‌ جهت‌ است‌ كه‌مي‌بينيم‌ به‌ هنگام‌ محاصرة‌ يازده‌ ماهة‌ تبريز، زنان‌ اين‌شهر اغلب‌ كارهای پشت‌ جبهه‌ را بر عهده‌ داشتند.آنان‌ برای مجاهدان‌ غذا مي‌پختند. لباس‌ مي‌دوختند.جوراب‌ مي‌بافتند. پوكه‌های خالی فشنگ‌ را پرمي‌كردند.از سنگری به‌ سنگر ديگر خبر و غذامي‌رساندند. شب‌ نامه‌ پخش‌ مي‌كردند پرستاری ومداوای زخميان‌ را بر عهده‌ داشتند.

يكی از زنان‌ مي‌گويد: «در بحراني‌ترين‌ روزهای قيام‌مجبور بوديم‌، برای رعايت‌ اصول‌ پنهان‌ كاري‌تكه‌های نان‌ را از زير چادر به‌ سينه‌ و شكم‌ مان‌ ببنديم‌و به‌ سنگر مجاهدان‌ برسانيم‌.»

زنان‌ ديگری نيز بودند كه‌ مجاهدان‌ را كمك‌ مالي‌مي‌كردند، آنان‌ حتی از بذل‌ زينت‌آلات‌ و جهيزية‌ خوددر راه‌ پيشبرد انقلاب‌ مضايقه‌ای نداشتند.

در روزهائی كه‌ كوی دوه‌چی در دست‌ ميرهاشم‌ وديگر حاميان‌ خودكامگی قرار داشت‌، زنان‌ اين‌ كوي‌نامه‌ای به‌ ستارخان‌ مي‌نويسند و با انضمام‌ يك‌ طاقه‌روسری زنانه‌ به‌ انجمن‌ حقيقت‌ ارسال‌ مي‌دارند. آنان‌در نامة‌ خودشان‌ از گروه‌ آزادی مي‌خواهند كه‌ درزدودن‌ كوی دوه‌چی از لوث‌ وجود مستبدان‌ عجله‌كند. عين‌ نامة‌ زنان‌ دوه‌چی خطاب‌ به‌ ستارخان‌ كه‌ درروزنامه‌ ترقی چاپ‌ شده‌، چنين‌ است‌: «سيزين‌ بيزيم‌باره‌ميزده‌ بير تدبير گؤرمه‌مه‌ نيز عيب‌ دگيل‌مي‌؟رحيم‌خانی و باشقالارينی قُوا بيلديگي‌نير. حالداعجبانه‌ ايچون‌ بيزلری 50 گون‌ مُدتين‌ ده‌ (تبريزده‌انقلابين‌ باشلانديغی گوندن‌ گه‌چن‌ دوده‌ اشاره‌دير.)زندان‌ داكی كيمی ساخلاييرسی‌نير؟ گليز بيزلري‌خلاص‌ ايديز! بيزيم‌ هامي‌ميزين‌ محبتی سيزطرفده‌دير.»(3)

يكی از مجاهدان‌ كه‌ در انجمن‌ حقيقت‌ ناظر ماجرابوده‌، مي‌گويد: همين‌ كه‌ ستارخان‌ از مضمون‌ نامه‌باخبر شد، روسری را به‌ دقت‌ نگريست‌، اول‌ لبخندي‌بر لبانش‌ نقش‌ بست‌ و سپس‌ قيافة‌ جدی به‌ خودگرفت‌ و با اشاره‌ به‌ روسری و خطاب‌ به‌ حاضران‌گفت‌: «اين‌ را زنان‌ دوه‌چی فرستاده‌اند كه‌ اگرنتوانستيم‌، اين‌ محله‌ را از چنگ‌ هواداران‌ خودكامگي‌نجات‌ دهيم‌، سرمان‌ كنيم‌!»

ستارخان‌ تحت‌ تأثير نامه‌ زنان‌ دوه‌چی قرار گرفت‌ وفرمان‌ حمله‌ را به‌ آنجا زودتر از روز مقرر صادر كرد.نيروی استبداد و ارتجاع‌ يارای ايستادگی را در خودنديد، راه‌ فرار در پيش‌ گرفتند. مجاهدان‌ پرچم‌ آزادي‌را در دوه‌چی به‌ اهتزاز درآوردند.

علاوه‌ بر اين‌ كارها، گروهی از زنان‌ نيز در سنگرهامي‌جنگيدند و از كشتن‌ و كشته‌ شدن‌ هراسی به‌ دل‌ راه‌نمي‌دادند. زنان‌ و دخترانی نيز بودند كه‌ در لباس‌مردانه‌ مي‌جنگيدند تا شناخته‌ نشوند. چرا كه‌ دشمنان‌آزادی و مشروطه‌ به‌ اين‌ گونه‌ زنان‌ هزار نوع‌ اتهام‌ وپيرايه‌ مي‌بستند. چنانكه‌ «جمعيت‌ بانوان‌» را كه‌ در آن‌زمان‌ برای ياری دادن‌ به‌ مجاهدان‌ جان‌ بر كف‌ تبريزتشكيل‌ يافته‌ بود، «جمعيت‌ عليهم‌» (جمعيت‌ لعنت‌اله‌ عليهم‌) نام‌ گذاشته‌ بودند و گاهی هم‌ بجاي‌«جمعيت‌ بانوان‌» آنرا «جمعيت‌ با عنوان‌!» مي‌خواندندو درهجو آنها مي‌گفتند:

غلام‌ دلاور اولموشام‌ايتلره‌ ياور اولموشام‌

اوندا آديم‌ غلامحسين‌ايندي‌ده‌ خاور اولموشام‌(4)

با همة‌ اين‌ احوال‌، زنان‌ تبريز انقلاب‌ را دوست‌داشتند و به‌ قول‌ يك‌ ديپلومات‌ فرانسوی ساكن‌ ايران‌،در اين‌ زمان‌ در ايران‌ «زنی نبود كه‌ خواب‌ مشروطه‌نبيند».

حبل‌المتين‌ مي‌نويسد: «در يكی از نبردهائی كه‌ بين‌اردوی انقلابی ستارخان‌ با لشكريان‌ شاه‌ داد، بين‌كشته‌ شدگان‌ انقلابيون‌ جنازة‌ بيست‌ زن‌ مشروطه‌طلب‌در لباس‌ مردانه‌ پيدا شده‌ است‌.» مورخ‌ ديگري‌مي‌نويسد كه‌ يكی از سنگرهای تبريزی را زنان‌چادربسر اداره‌ مي‌كرده‌اند او عكس‌ 60 نفر از اين‌ زنان‌مجاهد تبريز را ديده‌ است‌.

محمدسعيد اردوبادی در كتاب‌ خود (تبريز مه‌ آلود)نام‌ چند تن‌ از اين‌ زنان‌ رزم‌ جوی تبريز را برای مامعرفی كرده‌ است‌. از جمله‌ آنها مي‌توان‌ زينب‌ باجي‌،ماهرو صنوبر، تحفه‌، نازلی را نام‌ برد.

سه‌ نفر آخری آنها در لباس‌ مردانه‌ در سنگرهاحضور مي‌يافتند و از مجاهدان‌ زخمی پرستاري‌مي‌كردند. آنان‌ نخستين‌ پرستار زن‌ ايرانی هستند كه‌ درانقلاب‌ شركت‌ داشتند.

ماهرو كه‌ با يك‌ افسر بلند پاية‌ روسی (سرهنگ‌اسميرنوف‌) ساكن‌ تبريز ازدواج‌ كرده‌ بود، اطلاعات‌سری روسها و ضدانقلابيون‌ را از همسرش‌ دريافت‌مي‌كرد و در اسرع‌ وقت‌ به‌ اطلاع‌ مجاهدان‌ مي‌رسانيدو آنان‌ را از مهلكه‌ نجات‌ مي‌داد. وقتی كه‌ خطر اين‌ كاررا برای وی گوشزد كردند، جواب‌ داد: درست‌ است‌ كه‌قلبم‌ را به‌ يك‌ نفر روسی داده‌ام‌ و با او ازدواج‌ كرده‌ام‌ولی وطنم‌ ايران‌ را و تبريز قهرمانم‌ را از همه‌ بيشتردوست‌ دارم‌ و آماده‌ام‌ همه‌ چيزم‌ را در راه‌ سعادت‌ آنهااز دست‌ بدهم‌.

دختر ديگری كه‌ در لباس‌ مردانه‌ همراه‌ مجاهدان‌ستارخان‌ مي‌جنگيد در يكی از جنگها زخمی مي‌شودو همين‌ امر باعث‌ مي‌شود، راز او بر ملا شود. ماجرا ازاين‌ قرار است‌ كه‌:

روزی يكی از مجاهدان‌ را كه‌ از ناحية‌ ران‌ بشدت‌زخمی شده‌ بود، به‌ پشت‌ جبهه‌ منتقل‌ مي‌كنند.پرستاران‌ مي‌خواهند لباس‌ از تنش‌ درآورند وزخم‌اش‌ را مداوا و پانسمان‌ كنند.

مجروح‌ تقاضا مي‌كند دست‌ به‌ لباس‌ او نزنند.پرستار مي‌گويد تا لباس‌ از تن‌ تو بيرون‌ نيايد معالجه‌و مداوا امكان‌ ندارد. مجاهد زخمی به‌ هيچوجه‌ قبول‌نمي‌كند. هر چه‌ اصرار مي‌كنند، فايده‌ای نمي‌بخشد.خون‌ از جای زخم‌ پيوسته‌ بيرون‌ مي‌زند. خطر مرگ‌لحظه‌ به‌ لحظه‌ بيشتر مي‌شود. سرانجام‌ ماجرا را به‌گوش‌ گردآزادی - ستارخان‌ - مي‌رسانند. ستار ازسنگر خود را ببالين‌ زخمی مي‌رساند. زبان‌ به‌نصيحت‌ مجاهد مي‌گشايد: پسرم‌ تو نبايد بميري‌. ما به‌نيروی تو، به‌ ارادة‌ آهنين‌ تو نياز داريم‌. چرا راضي‌نمي‌شوی زخمت‌ را مداوا كنند؟ مجاهد به‌ ستار اشاره‌مي‌كند كه‌ گوشش‌ را نزديك‌ دهان‌ او ببرد. ستار خم‌مي‌شود. مجاهد در گوش‌ او نجوا مي‌كند: سردار من‌دخترم‌، نگذاريد لباس‌ از تنم‌ درآورند و رازم‌ بر ملاشود! اجازه‌ بدهيد با خيال‌ راحت‌ بميرم‌! چشم‌ ستاربه‌ اشك‌ مي‌نشيند و پدرانه‌ مي‌گويد: «قيزيم‌ من‌ ديري‌اولا اولا سن‌نيه‌ دعوايه‌ گئتدون‌ = دخترم‌ من‌ كه‌ هنوززنده‌ام‌، تو چرا به‌ جبهه‌ رفتي‌!»

نام‌ اين‌ دختر را عده‌ای زری وتعداد ديگری ازپيرمردها و پيرزنان‌ تئللی گفته‌اند.

اين‌ موضوع‌ را سهراب‌ طاهر چنين‌ به‌ نظم‌ كشيده‌است‌:

گونش‌ چيخير، قيزيل‌ شفق‌ سپه‌له‌نير هر بير يانا

بير مجاهد گؤز ياشيله‌ تعظيم‌ ائدير ستارخانا:

سردار! بوردا بير مجاهد يارالی دير، ساييقلايير.

بوتون‌ گئجه‌ قان‌ ايتيريب‌، چوپه‌ دؤنوب‌، آريقلايير

بير اوغلان‌ دير، تانيمايير بو يئرلرده‌ هيچ‌ كس‌ اوني‌.

او گيزله‌دير هامی ميزدان‌ ياراسي‌نين‌ اوووغونو.

يومروغونو باسيب‌ اوغلان‌ ياراسينا

اودوشموشدور ايكی سنگر آراسينا

سردار آچير اول‌ اونون‌ دوشونده‌كی بوش‌ قاتاری

پنجك‌ قانلي‌، پنجك‌ آلتدا رزبافتالی قيزپالتاری

پاياغي‌نين‌ آلتين‌دا وار هؤروس‌لري‌

آغ‌ آلنيندا مونجوق‌ لانيب‌ ئولوم‌تري‌.

- قيزيم‌! كيم‌سن‌، كيم‌لرده‌ سن‌؟ بونه‌ حال‌ دير؟ بونه‌قرار؟

- مجاهدم‌، بويوك‌ سردار، من‌ بير قيزام‌ آديم‌ زری نه‌نشانليم‌، نه‌ ده‌ اريم‌، من‌ هاميه‌چوخدان‌ بری قيزآديمی يالان‌ دئديم‌.

گنج‌ عؤمرومون‌ باهارين‌دا، بو مجاهد پالتارين‌ دا

سنگرلرين‌ مزارين‌دا، من‌ اؤزومو اوغلان‌ دئديم‌.

باتديم‌ آرزو دنيزين‌ ده‌، تفنگ‌ گؤردوم‌ جئهيزيم‌ده‌

گولله‌ اولدوم‌ گيليزيم‌ده‌، اؤز جانيمی قوربان‌ دئديم‌.

باجيم‌ قالدی «مارالان‌» دا يارالاندی «خياوان‌»دا

دئدي‌: ووروش‌ قيز اولساندا، ووروشارام‌ هر آن‌دئديم‌.

قربان‌ گئتدی سون‌ قارداشيم‌، قان‌ آغلادی داغيم‌،داشيم‌.

قورومادی گؤزوم‌ ياشي‌، بو دنيايا عصيان‌ دئديم‌.

نه‌ مجنونم‌، نه‌ ليلي‌يم‌، اؤز بختيم‌دن‌ گيلي‌لي‌يم‌.

گلديم‌ عشقه‌ مئيل‌ ائيله‌ديم‌، ناكام‌ عشقيم‌ تالان‌اولدو.

ال‌ اوزاتدی او سردارا،

يومروغوندا چنگه‌لنميش‌ اوره‌ك‌ يارا

اوره‌گين‌ده‌ ناكام‌ قالميش‌ ايستك‌يارا.

سنگرلرين‌ بلگين‌ده‌، عينالي‌نين‌ اتگين‌ده‌

سن‌ اؤز بؤيوك‌ اوره‌گين‌ده‌ باسديرارسان‌ منی سردار!

اؤلسم‌ اوزوم‌ بئله‌ دؤنده‌ر

شكست‌ اولسام‌ كنده‌ گؤنده‌ر

كج‌ باخماسين‌ منه‌ گِئندن‌

بير نامحرم‌، دني‌، سردار.

ناكام‌ قيزام‌ توتماياسيم‌، بلكه‌ منی قارا باسير

چَن‌ گؤزومدن‌ پرده‌ آسيب‌، قُوو گؤزومدن‌ چني‌سردار!

قيز گئچي‌نير گؤزلرين‌ده‌ ايكي‌گيله‌ ميرواری ياش‌

سولور اوزو ياواش‌، ياواش‌.

آچيق‌ قالميش‌ گؤزلرين‌ده‌ بير ياريم‌ چيق‌ يول‌حسرتي‌.

ايكی گيله‌ ياش‌ ايچين‌ده‌ غرق‌ اولموشدور، اونون‌دنيا محبتي‌.

 

ستـار:

قربان‌ گؤزون‌ قاراسينا قيز كؤك‌ سونون‌ ياراسينا

كيرپيك‌لرين‌ آراسينا آغ‌ اولدوزلار دولار قيزيم‌

آغلامارام‌ گؤزوم‌ دولسا يئر اوزونو ئولوم‌ آلسا

ستار اگر ستار اولسا قصاصينی آلار قيزيم‌.

گلديم‌ اؤلوم‌ خبرينه‌ حيران‌ اولدوم‌ سؤزلرينه‌

يوم‌ گؤزونو، گؤزلرينه‌ توپ‌ توسدوسو دولار قيزيم‌

قوی وار السون‌ اعتقادين‌، قيز قارداش‌ سان‌، كيشي‌قادين‌

سن‌ ئولسن‌ده‌ ئولمز آدين‌ بو دنيادا قالار قيزيم‌.

ائل‌ قهرمان‌ قيز يئتيردی داغيم‌ اوستدن‌ داغ‌ گتيردي‌

سنی هانسی خلق‌ يئتيردي‌، او خلق‌ ظفر چالار قيزيم‌

غروب‌ دوشور قيزيل‌ شفق‌ سپه‌له‌نير هر بير يانا

مجاهدلر باش‌ اييرلر گوزو ياشلی ستارخانا

سردار يومور اللريله‌ قيزين‌ ياشلی گؤزلريني‌

اوره‌گين‌ده‌ او سؤيله‌يير قيزين‌ اؤرك‌ سؤزلريني‌:

«ئولسم‌، اوزوم‌ بئله‌ دونده‌ر...

سخن‌ آخر اين‌ كه‌ زنان‌ و دختران‌ شهری و روستائي‌آذربايجانی درمبارزه‌ عليه‌ حكومت‌ ستم‌ پيشة‌قاجاری به‌ جای آنكه‌ اشك‌ بريزند، اسلحه‌ به‌ دست‌گرفتند و در ارتش‌ مقاومت‌ تبريز قهرمانانه‌ مبارزه‌كردند.

خانم‌ ژانت‌ آفاری - استاد و محقق‌ تاريخ‌ - نيز زنان‌مبارز تبريز را مي‌ستايد و در مورد آنها مي‌نويسد:«يونانيان‌ اعتقاد داشتند كه‌ زنان‌ افسانه‌ای آمازون‌ ازآذربايجان‌ و بخش‌ غربی مجاور دريای خزربرخاسته‌اند. گفتنی است‌ كه‌ زنان‌ تبريز با حفظ‌ معناي‌اين‌ اسطورة‌ يوناني‌، سربازان‌ و رزمندگان‌ خود رابسيج‌ كردند و همگام‌ با مردان‌ خود در جبهه‌هاي‌مقاومت‌ مردانه‌ جنگيدند.»

هرودوت‌ مي‌نويسد: زنان‌ شجاع‌ و دلاور آمازون‌(آذربايجان‌) برای اين‌ كه‌ در تيراندازی و جنگ‌ بادشمنان‌ خود، دچار اشكال‌ نشوند پستان‌ راست‌ خودرا از بين‌ مي‌بردند. توميريس‌ ملكة‌ معروف‌ ماساژت‌ كه‌كوروش‌ را كشت‌، از آمازون‌ها بوده‌ است‌.

پاورقي‌:

1ـ اين‌ مقاله‌ بخشی است‌ از كتاب‌ «زنان‌ ايران‌ در جنبش‌ مشروطه‌»چاپ‌ سوم‌ اين‌ اثر با تجديد نظر كل‌ به‌ زودی به‌ بازار عرضه‌ خواهد شد.

2ـ شير، شير است‌. نر و ماده‌ ندارد.

3ـ برگردان‌ فارسي‌اش‌ چنين‌ است‌: «آيا از اين‌ كه‌ تا حال‌ فكری به‌ حال‌ما نكرده‌ايد، احساس‌ ناراحتی نمي‌كنيد؟ در حالی كه‌ شما مي‌توانيد به‌راحتی رحيم‌ خان‌ و ديگر دشمن‌ مشروطه‌ را از تبريز برانيد، تعجب‌آورنيست‌ كه‌ در طول‌ 50 روز (منظور مدتی است‌ كه‌ از شروع‌ قيام‌مسلحانه‌ تبريز مي‌گذرد) ما از زندان‌ مستبدان‌ نجات‌ نداده‌ايد! بيائيد مارا نجات‌ دهيد. ما همه‌ طرفدار شما هستيم‌.»

4ـ برگردان‌ فارسي‌اش‌ چنين‌ است‌:

«غلام‌ دلاور شده‌ام‌سگها را ياور شده‌ام‌

قبلاً بودم‌ غلامحسين‌امروزه‌ خاور شده‌ام‌»

 

برگرفته از: خط سوم (شمس تبريز) http://www.shmasorg.com/

 



برگشت به ليست