صمد موحد

خواجه عبدالرحیم اژآبادی

 

 

خواجه عبدالرحیم اژآبادی

رازدان امی

میراث معنوی محیط عرفانی قرن هفتم تبریز در وجود عارفی امی، به نحو چشم گیری جلوه گر شده است: خواجه عبدالرحیم اژآبادی.13

خواجه در اوایل حال ابریشم باف بود و ثروت و مکنتی داشت، اما پس از ملاقات با بابامزید ربوده او شد و مجذوبانه دوازده سال در سیر و سفر و ریاضت گذرانید. در این مدت با بسیاری از مشایخ صوفیه آشنا شد و از تربیت و مصاحبت آنها بهره ها برد . بعد از سالها سیاحت و شوریدگی سرانجام به تبریز بازگشت، محفل انسی فراهم ساخت و در میان مشایخ آن دیار شهرتی پیدا کرد.کربلایی روایت می کند :

در میان مشایخ زمان و بزرگان دوران، متکلم، خواجه عبدالرحیم اژآبادی بود. با اینکه حضرت خواجه ظاهرا امی بود و پیش هیچ استادی تردد نکرده و چیزی نخوانده، اما چون در نطق و تکلم برمی گشود کلمات طیبات مغلق عذب عربی می فرمود که عالمان فاضل فهم آن سخنان به دشواری می کردند.14

شاید سخن بابامزید هم اشاره به همین مطلب باشد که گفته است:

"عبدالرحیم، دیگران را نان از بازار است و تو را از خانه"، یعنی کلام تو از الهامات ربانی و از مقام حدثنی قلبی عن ربی است نه چون دیگران برگرفته از کتاب و دفتر و تکرار اهل مدرسه :15

دفتر صوفی سواد و حرف نیست

                                         جز دل اسپید همچون برف نیست

اینک نمونه هایی از لطایف سخنان او :

1 - سخن دلپذیر را دل سخن پذیر می باید و مرد باید که سخن کش باشد نه سخن کش

2 – السماع لم یخرج من النطق و لم یدخل فی السمع، بل هو سر مکنون فی الفؤاد و لا یمسه الا المطهرون، تنزیل من رب العالمین.16 [حقیقت سماع هرگز گفتنی و شنیدنی نیست، بلکه سری است الهی نهفته در دلها که جز پاکان بدان دست نیابند].

3 – خواجه عبدالرحیم در فهم ظرایف کتاب الهی و تفسیر آیات قرآن دستی توانا و ذوق و سلیقه ای خاص داشت. شبستری در منظومه سعادت نامه – آنجا که حقیقت "کلام" حق تعالی را مطرح می کند – نمونه ای از سخنان او را نقل کرده است که ذکر آن بی مناسبت نخواهد بود:

رو تن و جان خویش را بشناس      تا به قرآن رسی ز روی قیاس

سر قرآن تو آنگهی دانی              که ببینی جمال انسانی

خواجه عبدالرحیم تبریزی             بس نکو گفت اگر تو نستیزی

لفظ قرآن و صورت انسان             گفت باشند فی المثل زوجان

معنی آن و روح این ز نهفت          باز هستند در حقیقت جفت

هر دو را خود حقیقت از ره راز       واحد "لا نفرق" آمد باز 17

حاصل سخن خواجه این است که میان انسان که کلمه ای از کلمات الهی است و قرآن که کلام ربانی است، قسمی همانندی و موازنه وجود دارد و این دو را می توان با یکدیگر مقایسه کرد. چنانکه انسان صورتی دارد و سیرتی، و یا جسمی دارد و روحی، و یا تنی دارد و جانی، و هرچه از ظاهر به باطن و باطن تر برویم جنبه تازه ای از وجود آدمی بر ما گشوده می شود، قرآن نیز لفظی دارد و معنایی، و یا پاهری دارد و باطنی و باطنهایی که از "حصر و عدد" بیرون است، چرا که به تناسب سیر سالک در منازل و مقامات و برطرف شدن حجابها و رفتن به سوی بطون نفس و قلب و عقل و روح و سر و خفی و اخفی18،عروس حضرت قرآن زیباتر و تازه تر و بدیع تر چهره می نماید و زیر هر بطن، بطن دیگری جلوه گر می شود. گرچه این دو جنبه به یکدیگر وابسته اند و جفت همدیگراند اما اصل همان باطن است که باید بدان راه یافت . سر قرآن را هنگامی می توان دریافت که در پرتو نورانیت قلبی به مرحله دیدار جمال حقیقی انسان رسیده باشیم، جمالی که مظهر تام اسماء و صفات الهی است و مخصوص صاحبدلان است :

سر قرآن تو آنگهی دانی           که ببینی جمال انسانی

از خصوصیات عمده خواجه عبدالرحیم – مانند بیشتر بزرگان صوفیه – سعه صدر و تساهل و تسامح و فروتنی و مکارم اخلاق او بود چنانکه با جمیع ادیان اصناف الطاف عام می فرمود.19 در کتاب روضات الجنان نمونه هایی از گفتار و کردار و نحوه سلوک خواجه روایت شده است که ذکر شمه ای از آنها ما را با روحیات و شیوه ارشاد و نکته سنجیهای او بیشتر آشنا می کند :

روزی عوانی20 مست می گذشت، چون به خواجه رسید از اسب پیاده شد و دست خواجه را بوسید. خواجه چون باد بر خاک افتاد و پای آن مست را بوسه داد. جماعت فرزندان و مریدان را از این حرکت ناپسند آمد و بر دل گران، که در تضرع اسراف نمودید، این مست نجس نحس را حد آن باشد که شما پای او را به تقبیل(= بوسیدن) مشرف فرمایید؟ خواجه گفت : مسأله ای شرعی از شما سؤال می کنم جواب بدهید : اگر در جایی چند تن از اولیا باشند و یک کس دیگر باید که جماعت جمعه به وجود آن یک کس منعقد شود به مذاهب ائمه اسلام، و خواهند که نماز بگزارند بی شک درست نشود تا آن یک کس نباشد، پس اگر این مست را بیاورند و غسلی دهند و جامه نمازی (پاک) در وی پوشانند و با ایشان ضم گردانند عقد نماز جمعه آن جمع منعقد گردد؟ گفتند بلی. گفت من آن صفت او را بوسه می دهم که چند تن از اولیاء را بی او نماز جمعه منعقد نگردد و به وجود او نمازشان درست و روا گردد.21

آری در وجود هر کس می توان چیزی باارزش و جنبه ای مثبت دید به شرط آنکه غبار خودبینی و بدبینی و کوته نظری را از چشم بزداییم و از اوج کبر علم و زهد و پنداشت به خلایق ننگریم : مکن به چشم حقارت نگاه در من مست..

خواجه عبدالرحیم به سال 655 درگذشت و در گورستان سرخاب مدفون گردید. مزار او مورد توجه و اعتقاد اهل طریقت بود و سه شنبه آخر ماه رجب هر سال بزرگان و اولیای تبریز به زیارت آن می رفتند.22

 

13 – اژآبادیا اچ آباد : نام محله ای در تبریز بوده است ، روضات الجنان، ص1/115.

14 – روضات الجنان، صص 1/117 – 118 .

15 – پیشین ، ص 1/115.

16 – روضات الجنان ، ص 1/118 .

17 – مجموعه آثار شبستری ، صص 204 – 205 .

18 – اشارتی است به مراتب وجود آدمی از ظاهر به باطن و باطن تر .

19 – روضات الجنان ، ص 1/118 .

20 – عوان : مأمور اجرای اوامر دیوان، فراش و مأمور سختگیر مردم آزار، مأمور جلب متهمان .

21 – روضات الجنان ، صص 1/118 – 119.

22 – پیشین ، ص 1/115 .

برگرفته از کتاب : صفی الدین اردبیلی (چهره اصیل تصوف آذربایجان)

نوشته : صمد موحد

چاپ اول سال  1381  ص. 64

انتشارات طرح نو

 

 

 

برگشت به ليست