صمد موحد

باباحسن ولی سرخابی

 

 

سرخیل  هفتاد بابا

 

عارف دیگر این دوره، که آشنایی با او برای شناخت تصوف آذربایجان کمال اهمیت را دارد، باباحسن ولی سرخابی است . بابا از بزرگان اولیاء تبریز بود و در وقت خود سرخیل و مقتدای هفتاد بابا محسوب می شد.39سلسله ارادت بابا حسن از طریق استادش پیر محمد به خواجه محمد خوشنام و اخی فرج زنجانی می رسد.40به روایتی دیگر بابا حسن مرید پیر محمد مشهور به پیر ممد بوده است که از مشایخ سلسله ادهمیه بود، و بدین ترتیب نسبت خرقه بابا از طریق این پیر ممد به ابراهیم ادهم منتهی می شود.41

گرچه مؤلف روضات الجنان می نویسد: تاریخ وفات بابا حسن معین و مشخص نیست42،اما حشری در روضه اطهار تصریح می کند که :

"تاریخ وفات بابا در سنه 640 واقع شده [زیرا]به سرحد تحقیق رسیده است که بابمزید – جانشین بابا حسن – بعد از فوت باباحسن ده سال در سجاده ارشاد تمکن داشته و در سنه 620 به رحمت ایزدی پیوسته، بدین تقدیر فوت باباحسن در سنه 610 محقق است"43.

بابا در تکیه خود واقع در دامنه کوه سرخاب مدفون گردیده و امروزه مزار او به نام قبر ملا حسن یا مولا حسن معروف است .44

بااینکه باباحسن به روال اکثر مشایخ آذربایجان اه درس و کتاب و نوشتن نبود اما تعلیمات و تلقینات و کلماتی داشت که محمود شبستری در منظومه سعادت نامه نمونه ای از آنها را آورده است :

دید بابا حسن ز رنج وفات           عامیی اوفتاده در سکرات

گفت بیچاره را نخستین بار          جان سپاریست زان شدست فکار

جان به جانان سپار تا برهی        ورنه هم جان به جان کنش بدهی

جان برآورد هر دمی صدبار          هر که یک دم شدست محرم کار

هرکه درزندگی خویش نمرد        جز به اکراه جان به حق نسپرد45

مؤلف روضات الجنان پس از نقل ابیات بالا توضیح می دهد که سخن بابا به "موت ارادی" یا مرگ اختیاری مربوط می شود.46 مقصود صوفیه از مرگ اختیاری، مخالفت با نفس اماره و مطیع ساختن و مهار کردن آن است که اساسی ترین وظیفه سالک به شمار می رود. گسستن زنجیر تعلقات و میراندن هواهای نفسانی و رهایی از چنبره لذات و شهوات و رستن از منیتها و خودخواهیها به موت ارادی یا مرگ اختیاری تعبیر شده است. این مرگ مخصوص سالکان راه خداست که آگاهانه آن را بر می گزینند و بارها میمیرند و زنده می شوند و تبدیل صفات پیدا می کنند و تولدهای مکرر می یابند تا پالوده شوند و به ساحت قرب الهی و حریم وصال راه یابند.

چنانکه گفته شد باباحسن در تبریز خانقاه پررونقی داشت و مقتدای هفتاد تن از اولیای آن شهر بود. در میان این هفتاد بابا – که مؤلف روضات الجنان اسامی آنها را برشمرده است 47- نام کسانی دیده می شود که خود از مشایخ معروف آن روزگار بوده اند و ما در بررسیهای بعدی به احوال و اقوال برخی از این "واصلان محقق" اشاره خواهیم کرد.

نکته دیگری که برای آشنایی با مشایخ آذربایجان و اختلاف مشرب آنها و ریشه های اعتقادی و تاریخی این تفاوتها، کمال اهمیت را دارد این است که خواجه عبدالوهاب و خواجه عبدالعزیز کلجاهی48دو تن از مریدان و تربیت شدگان باباحسن سرخابی بوده اند که مردم آذربایجان – خصوصا" اطراف اسکو – اعتقادی تمام به آنها داشتند.49 پسر خواجه عبدالوهاب با دختر خواجه عبدالعزیز ازدواج می کند و ثمره این ازدواج خواجه عوض کلجاهی (م724) است که یکی از مشایخ همزمان با شیخ صفی الدین اردبیلی است و از تربیت یافتگان خواجه علی بادامیاری – که بعدها درباره اش سخن خواهیم گفت – محسوب می شود.

کربلایی می نویسد : خرقه خواجه عبدالوهاب و خواجه عبدالعزیز سیاه رنگ بود زیرا خرقه باباحسن – که پیر آن دو است – نیز رنگ سیاه داشت؛ اما خرقه خواجه عوض سفید بود چرا که از خواجه علی بادامیاری به وی رسیده بود و خرقه خواجه علی به رنگ سفید بود50.

این مسأله باعث شده است که بعدها مشایخی که از اولاد خواجه عبدالعزیز بوده و نسبت خرقه آنها به باباحسن می رسید و نیز جماعت مریدان آنها، به سیاه پوشان مشهور شوند، چنانکه مشایخی را که از فرزندان خواجه عوض بودند و خرقه از خواجه علی بادامیاری داشتند سفیدپوشان می گفتند51. بدین ترتیب وجه تسمیه و ریشه تاریخی جماعت سیاه پوشان – که در اوایل قرن هشتم دامنه فعالیت آنها تا اردبیل نیز گسترده شده بود و با مشایخ شیخ صفی رقابت می کردند – آشکار می شود.

ابن بزاز روایتی دارد که حاکی از برخورد و رقابت مشایخ و مریدان شیخ صفی با مریدان و مشایخ سیاه پوشان است . می نویسد:

.... حسین نامی در دیهگاه بود که از مریدان سیاه پوشان بود. شخصی از مریدان شیخ [صفی] رسید و سخنی چند از کلمات شیخ با وی بگفت. وی اعتقادی عظیم در حق شیخ [صفی] ببست و کلاه سیاه از سر بینداخت. چون این خبر به سیاه پوشان رسید خلیفه ای از ایشان، عوض نام، بیامد تا قصد وی کند ...52

راقم سطور مدتها در این اندیشه بود که این سیاه پوشان کیست و مقصود ابن بزاز چیست؟ اما راه به جایی نمی برد تا اینکه به برکت کتاب روضات الجنان این مشکل گشوده شد و اکنون می دانیم که منظور از سیاه پوشان مشایخی هستند که از طریق خواجه عبدالعزیز در سلسله باباحسن سرخابی بوده و به پیروی از او خرقه سیاه می پوشیدند و جماعت مریدان آنها نیز کلاه سیاه بر سر می نهادند، و چنانکه ابن بزاز می نویسد خلفای شیخ صفی نظر مساعدی با آنها نداشتند؛ در صورتی که شیخ با خواجه قطب الدین پسر خواجه عوض – که خرقه سفید بر تن می کردند – "کمال اتحاد" و دوستی نزدیک داشت و حتی یک بار به "التماس خواجه قطب الدین " به تبریز رفته بود.53

نکته دیگری که در اینجا باید یادآور شویم این است که شمس تبریزی نیز چنانکه افلاکی روایت می کند54 پیوسته نمد سیاه می پوشید. بدین ترتیب شاید بتوان گفت که شمس در خط مشربی از تصوف آذربایجان بوده است که مشایخ آنها خرقه سیاه یا لباس سیاه بر تن می کردند و این خود رمزی از حال و مقام آنها بود.

گرچه مؤلف روضات الجنان پس از نقل روایتهای مربوط به رنگ خرقه باباحسن ولی و خواجه علی بادامیاری، از منظر دیگری به این مسأله نگریسته و می نویسد :

به هر حال هر دو رنگ ظاهرا" خوب است و متلبسان به لباس سفید و سیاه هردو سند خود به سنت حضرت رسالت راست می آورند اما خوشا بحال جماعتی که قطع نظر از رنگ کرده به بیرنگی روی آورده فانی گشته باشند، نه از رنگ ایشان را خبری و نه از بوی ایشان را اثری، چه سلطان محبت الهی در هر دل که سراپرده عزت کشید هیچ چیز را در آن دل جای نماند، پس چه مجال ماند لباس را تا به رنگ چه رسد.55

ولی باید توجه داشت که انتخاب رنگ خرقه و لباس چندان هم امر دلخواه و تفننی نبوده است ، چرا که رنگ خرقه نشانگر حالات و مراتب سلوک صوفی است و روانشناسی رنگها در شناخت مدارج روحی سالک مسأله ای بسیار مهم است و هر مرحله ای رنگی را اقتضا می کند و بزرگان صوفیه گفته اند که لباس درویش باید موافق حال و مقام وی باشد.56بنابراین باید دید در میان متصوفه رنگ سیاه و سفید نشانه و رمز چه چیزی بوده است.

از منابعی که در دست داریم چنین برمی آید که رنگ خرقه و یا لباس صوفیه غالبا" سیاه و سفید و ازرق(کبود)، و هر یک از این سه رنگ نشانه ای از حال و مقام صوفی بود. مؤلف اوراد الاحباب در فصلی با عنوان "در تحقیق الوان خرقه" تصریح می کند که : خرقه درویش می باید موافق حال و مقام و مزاج او باشد و :

لایق ترین رنگها مر فقیر را رنگ سیاه است ... کسانی که از ظلمت طبیعت و غفلت عادت به واسطه توبه و سلوک قدم بیرون نهاده اند، [ولی] به نور دل و توحید هنوز نرسیده اند ایشان رنگ کبود پوشند که این رنگ ازرق متوسط است میان سیاه و سفید.57

جای دیگر در پاسخ سؤالی مقدر که "خرقه پوش را خرقه چه رنگ باید ؟، می نویسد :

صورت درویش باید که مناسب سیرت او باشد. اگر رنگی و صورتی دگر گیرد که حقیقت آن در وی نبود شعبه ای از نفاق باشد. پس باید که رنگ و صورت مناسب حال باطن و سیرت و سیر او باشد. اگر مرید نفس را مقهور کرده است و به تیغ مجاهدت کشته، در ماتم نفس نشسته، جامه سیاه و کبود پوشد که این رنگ اصحاب مصیبت است58... و اگر مرید از جمله مخالفات توبه کرده بود و عمر خود را به صابون انابت شسته و صفحه دل را از نقش اغیار و هر هوای نفس پاک و صافی کرده سفید پوشیدن او را مسلم گردد.59

در تأیید نوشته باخرزی به سخن مؤلف مرصادالعباد بنگریم که می گوید : وقتی این طایفه لباس به رنگ و صفت مقام پوشیدندی، [چنانکه]جامه ازرق که مبتدیان متصوفه پوشند از نشان این مقام است.60

به این ترتیب لباس و خرقه مبتدیان متصوفه به رنگ ازرق بوده است که نشان می داد سالک در مقام لوامگی نفس است .

کاشفی نیز در فتوت نامه سلطانی بر همین روال رفته است :

اگر بپرسند که لون سفید از آن کدام طایفه است، بگوی رنگ سفید رنگ روز است و از آن جماعتی است که دل ایشان روشن باشد و سینه ایشان از کدورات صفاتذمیمه صافی بود و نامه اعمال ایشان از رقم گناه سفید و پاک گشته. بعضی از فقرا می گویند [اگرچه] پوشیدن جامه سفید سنت است اما وقت وقت به شستن حاجت افتد و آن سبب دل مشغولی گردد....اگر پرسند که لون سبز از آن کیست ؟ بگوی رنگ سبز رنگ سبزه و آب است و از آن عالی همتان و زنده دلان است و هرکه این رنگ جامه پوشد باید که چون سبزه خندان و خرم باشد و مانند آب حیات بخش و دلپذیر باشد. اگر پرسند که لون سیاه از آن کدام گروه کرده اند؟ بگوی رنگ سیاه رنگ شب است و رنگ مردمک دیده، و از آن مردمی است که دل ایشان خزینه اسرار باشد و حال خود از همه کس مخفی می دارند.... اگر پرسند که رنگ کبود که را زیبد ؟ بگوی رنگ کبود رنگ آسمان است و کسی را زیبد که در حال خود ترقی کرده باشد و روی به بالا نهاده61...

از طرف دیگر محمد لاهیجی، شارح گلشن راز – در توضیح سخن شبستری که می گوید :سیاهی گر بدانی نور ذات است / به تاریکی درون آب حیاتست – از زاویه دیگری به این مطلب می نگرد و رنگ سیاه را کنایه از نور سیاه می داند که رمز رسیدن سالک به مرحله فنا و تجلی ذاتی الهی است.62

چنین برداشتی از رنگ سیاه و نور سیاه در سخنان شیخ صفی الدین نیز منعکس است آنجا که می گوید :

از الوان انوار که بر طالب متشعشع شود رنگی دیگر بالای رنگ سیاه نباشد و آن را نور فقر گویند و در فقر فنا باشد.63

در کنار این برداشتها از رنگ سیاه، می توان رنگ سفید را نیز کنایه از پاکی و صفای روح و طهارت باطن دانست و رمزی از اخلاص محض و مرحله بی تعینی و لااقتضایی تلقی کرد، چنانکه مؤلف مرصادالعباد می نویسد : "چون ظلمت نفس نماند نوری سپید پدید آید"64، و از اینجاست که "اگر مرید صفحه دل را از نقش اغیار و هوای نفس پاک و صافی کرد سفید پوشیدن او را مسلم گردد"65.

در اینجا نکته دیگری را یادآور می شویم که از نظر سیر تحول جنبه های گوناگون تصوف حائز اهمیت است. چنین می نماید که از قرن هفتم به بعد به موازات ابتذال و انحطاط تصوف و روی آوردن برخی از مشایخ متصوفه به خودنمایی و تظاهر و کسب قدرت و به رخ کشیدن کثرت مریدان، رنگ خرقه نیز که فقط به قصد حکایت از حال و مقام صوفی انتخاب می شد کم کم معنای دیگری به خود می گیرد و به عنوان علامتی جهت تظاهر و وابسته بودن به شیخی صاحب اقتدار و یا فرقه ای سیاسی کار و یا سلسله ای ریاست جو به کار می رود و پوشیدن لباس سفید و یا بر سر گذاشتن کلاه سیاه و یا داشتن عامتهایی از این قبیل صرفا" به نمایش بستگیهای اجتماعی و فرقه ای و دسته بندی قدرتها مبدل می شود و معنای اصلی و اولیه خود را از دست می دهد. کار به جایی می رسد که بر سر تعویض رنگ کلاه مریدان، میان خلفای مشایخ درگیریها و کدورتها پدید می آید و این عمل به عنوان تضعبف قدرت و از دست رفتن اقتدار و نفوذ و وجهه اجتماعی تلقی می شود.

 

............................................................................................

ياداشت ها

39– روضات الجنان، صص 1/49 و 499 .

40 – حشری ، روضه اطهار ، ص 91 .

41 – روضات الجنان، ص 1/54 .

42 – پیشین ، ص 1/53 .

43 – حشری ، روضه اطهار، ص 91 .

44 – کارنگ ، آثار باستانی آذربایجان شرقی ، ص 402 .

45 – مجموعه آثار ، صص 175 – 176 .

46 – روضات الجنان ، 1/53 .

47 – پیشین، صص 1/49 – 50 .

48 – کلجاه : نام روستایی است آباد و متصل به خاک اسکو .

49 – روضات الجنان ، ص 2/62 .

50 – پیشین .

51 – پیشین ، 2 /63 .

52 – صفوةالصفا ، ص 837 . 

53 – روضات الجنان، ص 2/ 64 ، صفوة الصفا، صص 271 – 272 .

54 – مناقب العارفین، ص 2/ 616 ، به کوشش تحسین یازیجی ، افست تهران، 1362 .

55 – روضات الجنان ، ص 2 / 63 .

56 – اورادالاحباب ، ص 35 ، به کوشش ایرج افشار ، تهران ، 1345 .

57 – پیشین ، صص 39 – 40 .

58 – جای آن رند ریاست جوی سیاست باز خالی که گفت : شیخا اگر نفس کشتنی نبود چرا آن را کشتی ، و اگر کشتنی بود در عزای آن نشستن و لباس               اهل مصیبت پوشیدن چه معنی دارد ؟ . تاریخ و جغرافیای دارالسلطنه تبریز ، نادر میرزا ، ص 203 ، چاپ سنگی .

59 – اورادالاحباب ، صص 30 / 31 .

60 – مرصاد العباد ، ص 306 .

61 – فتوت نامه سلطانی، حسین واعظ کاشفی، به اهتمام محمد جعفر محجوب ، صص 167 – 168 ، تهران، 1350 .

62 – شرح گلشن راز، ص 83 .

63 – صفوة ص 550 ، [از این به بعد به جای صفوةالصفا به اختصار صفوة خواهیم نوشت] .

64 – مرصاد العباد ، 306 ، به اهتمام دکتر محمد امین ریاحی ، تهران ، 1352.

65 – اورادالاحباب ، ص 31 .

برگرفته از کتاب : صفی الدین اردبیلی (چهره اصیل تصوف آذربایجان)

نوشته : صمد موحد

چاپ اول سال 1381   ص. 51

انتشارات طرح نو

 

 

 

 

برگشت به ليست