صمد موحد

خواجه محمد کججانی

 

 

خواجه محمد کججانی

نماد فضیلت و معرفت

در نیمه قرن هفتم با یکی از شخصیتهای نادر و ممتاز و پرنفوذ تصوف آذربایجان مواجه می شویم که در میان معاصران خود به دقت اشارت و لطف معانی و قوت سخن معروف بود :

 خواجه محمد کججانی .

این خواجه محمد، هاشمی نسب و از سادات حسینی بود و کمال متابعت نسبت به سنت نبوی داشت.23 در ایام جوانی مانند دیگر روستاییان ناحیه کججان24 به زراعت روزگار می گذرانید و زیر نظر جد خود که اهل سیر و سلوک بود، به تصفیه باطن و ریاضت و مجاهدت می پرداخت. سلسله ارادت و نسبت خرقه خواجه از طریق عارفی به نام پیرمحمد مشهور به پیر ممد به پیر صدیق کردی و از او به بابا احمد شادبادی و از او به خواجه محمد خوشنام و سرانجام به اخی فرج زنجانی می رسد.25

اما پیر ممد از مقربان درگاه الهی بود و مزارش در گورستان سرخاب، در حوالی مدفن باباحسن سرخابی قرار داشت.26قراین نشان می دهد که این پیر ممد همان است که باباحسن نیز به او ارادت می ورزید و با واسطه وی نسبت خرقه اش به اخی فرج زنجانی منتهی می شد.27 اما از آنجا که خواجه محمد کججانی به سال کوچکتر از باباحسن بوده است، به روایت صوفیه "حضرت بابا" پیر نپر او محسوب می گردید.28

درباره پیر صدیق کردی نیز همین قدر می دانیم که در جوانی مانند فضیل عیاض دزد و گردنه گیر بود. در یکی از غارتگریها دیده باطنش گشوده می شود و پس از توبه به دست بابا احمد شادبادی – که بعدها درباره اش سخن خواهیم گفت – به حلقه درویشان می پیوندد و شهرتی پیدا می کند.29

باری خواجه محمد کججانی به سال 677 هجری وفات یافت و در گورستان تاریخی کججان–که مدفن جمعی از عرفا و متصوفه بوده است– مدفون گردید.

گرچه خواجه اهل تألیف و نوشتن نبود اما یکی از مریدان فرهیخته او به نام حسن بن حمزه پلاسی شیرازی – که خود از عرفای معتبر آن روزگار است – درباره نحوه تشرف خویش به خدمت خواجه و همچنین شمه ای از سخنان و معارف وی رساله ای به زبان عربی تحت عنوان تحفة اهل البدایات و هدیة اهل النهایات نوشته بود که اصل آن در دست نیست.30 خوشبختانه این رساله را نجم الدین طارمی در 811 هجری به فارسی ترجمه کرده و این ترجمه که به تذکره کججی معروف است بارها به طبع رسیده است .

اینک توصیف خواجه را از زبان حسن پلاسی بشنویم که در عباراتی موجز و دقیق و جاندار، شخصیت والا و شیوه عمل و مشرب عرفانی و سیرت پسندیده و نحوه تربیت استاد را به تصویر کشیده است. پلاسی پس از اشاره به آبادانی و رونق بازار علم و ادب و عرفان تبریز، می گوید همین که به تبریز رسیدیم بی درنگ در قریه کججان به حضور عارف ربانی شیخ محمدبن صدیق بن محمد کججانی – که آوازه او را شنیده بودم – شرفیات شدم.

پیری بود صاحب کمال که حق بندگی و عبودیت پروردگار به جا می آورد و جان و مال خود را صرف مصالح مسلمانان می کرد تا شادی به دلی رساند و خلایق را از جور و جفای ارباب قدرت وارهاند. به تأیید الهی چنان در مردم روزگار خود نفوذ داشت که کسی با امر و نهی او مخالفت نمی کرد و همه مطیع اشارات وی بودند. چنانکه برحسب ظاهر، بنابر مصلحت وقت، در اموال و ابدان مردم تصرف داشت در باطن نیز بر دل و جان آنها فرمان می راند. با هرکس به قدر ظرفیت و به میزان فهم وی، از اسرار و رموز قرآنی سخن می گفت و هر سالک و طالبی را به زبان و مشرب خود او از تفسیر و تأویل و معارف و حقایق بهره مند می کرد. به سیرت عدل عدل و انصاف آراسته بود و در گفتار و کردار از ریا و نفاق و هوای نفس پیراسته. وجود شریفش مظهر اصلاح عالم و عالمیان بود، خواه در ظاهر نسبت به عموم خلایق و خواه در باطن نسبت به ارباب سیر و سلوک و اهل معنی، با هر طایفه برحسب مراتب و احوال و قوت و ضعف استعداد ایشان.31

خواجه در تخلق به صفات خداوندی به مرتبه ای رسیده بود که حق تعالی آنچه را که می خواست به دست او انجام می داد. به اذن الهی می داد و می گرفت و گشاد و بست کارها به دست وی بود.

مردی محقق32 بود و به طبع مستقیم خود ادراک حقایق می کرد.کلید تقلید به دور افکنده بود و از رنگ تعلقات و تعینات آزاد شده.

طالبان را به درگاه حضرت حق ره می نمود و تشنه گان معرفت را شراب محبت می چشانید... از خصوصیات دیگر او این بود که همواره به لفظ اندک و معنی بسیار سخن می گفت. نیکو عبارت بود و شیرین گفتار، گاهی به الفاظ پهلوی نافه های حکمت می گشود و گاهی به عبارات فارسی دقایق علم و لطایف معرفت را به مستعدان می رسانید. آنچه بر زبان می راند غذای روح سالکان بود و صاحبدلان را از اشارات او بصیرت می افزود.33

از عبارت پلاسی – که می گوید خواجه به الفاظ پهلوی نافه های حکمت می گشود – چنین بر می آید که در نیمه دوم قرن هفتم هنوز در تبریز و روستاهای اطراف آن زبان ترکی متداول نبود و اهل معرفت گاهی به الفاظ پهلوی34یعنی زبان آذری در ارتباط با بومیان و توده مردم، گاهی به فارسی دری یعنی زبان رسمی و مشترک میان درس خوانده های ایران [در ارتباط با دیگر ایرانیان] سخن می گفتند.

بدین ترتیب نظر کسانی که آذری را همان زبان ترکی امروزی آذربایجان معرفی می کنند اشتباه است چرا که پلاسی زبان متداول تبریز آن عهد را پهلوی خوانده است و پهلوی در هیچ دوره ای مترادف با ترکی نبوده و نیست .

حسن بن حمزه پلاسی بار دیگر در پایان یکی از آثار خود به نام رساله تحفة الروح والانس فی معرفةالروح و النفس به نحو اختصار و با عباراتی نظیر عبارات فوق به ارادت خود نسبت به خواجه محمد کججانی اشاره می کند و با نقل آخرین سخنانی که خواجه به هنگام وداع با او بر زبان آورده است نوشته خود را به پایان می رساند . چکیده نوشته پلاسی این است که :

چون تقدیر الهی مرا به خطه آذربایجان کشانید در یکی از روستاهای آن که کنج جان یعنی زاویةالروح نامیده می شد شیخ محمد بن صدیق بن محمد را ملاقات کردم. مردی بود که در شاه و رعیت و مؤمن و کافر نفوذ و تصرف داشت و با امر و نهی او کسی مخالفت نمی کرد... نه سال از تربیت و عنایت او بهره مند بودم تا وقتی که اجازه سفر شامم داد. آخرین سخنان وی به هنگام وداع چنین بود :

"ای دوست در جمیع حرکات و سکنات عادی و عبادی خود مروت را پیشه ساز زیرا که مروت صفتی است جامع کمالات انسانی. مروت واژه ای است وضع شده برای معنایی که همه محاسن مربوط به مکارم اخلاق و خصایل پسندیده را در بر دارد. این واژه تمام مناقب انبیا و اولیا و اوصاف بزرگمردان و خصال شاهان و وزیران را شامل است. هیچ مقامی، پس از مقام معرفت، بالاتر از مقام مروت نیست و این همان مقامی است که تصوف نامیده می شود و حقیقت تصوف یعنی حسن خلق و آراسته شدن به فضایل. کمترین مرتبه مروت آن است که از هرچه جز حق است روی برتابیم و به او پردازیم و بالاترین درجه اش فنای در فردانیت است که حضرت جمع نیز خوانده می شود یعنی مرتبه ذات مقدس حق تعالی که تمام اسماء و صفات را در خود دارد. آدمی به جهت مروت بر دیگر آفریده های زمینی و آسمانی برتری یافته است و تمام عبادات دینی و مکارم اخلاقی نتیجه مروت است و اگر آن نباشد اعضا و جوارح خود را از رذایل و آلودگیها نتوان مصون داشت"35

گفتیم که خواجه در زمان خود به دقت اشارت و لطف معانی شهرت داشت. سخنان او نه تنها زبانزد معاصران بود که بعدها نیز مورد استناد صوفیه آذربایجان قرار می گرفت و سینه به سینه نقل می شد. از آن جمله است روایت محمود شبستری در منظومه سعادت نامه که اشارتی به یکی از نکته سنجیهای خواجه دارد:

رفت یک روز ابلهی نادان                           پیش خواجه محمد کججان

گفت ای خواجه هر چه هست منم             راست بشنو قبول کن سخنم

خواجه گفتا که آفتاب گواه                         می نخواهد به روشنی ز افواه

نور خورشید خود گواه خود است                هم تو بشنو که داده را ستدست 

بس جواب لطیف روشن داد                      درجه آن بزرگ عالی باد

همه الفاظ او از اینسان است                  همچو خورشید و مه درافشانست

راستی هست معدن دل و جان                همگی خاک توده36 کججان37

چنانکه دیده می شود شبستری از آبادی کججان به معدن دل و جان تعبیر می کند. این تعبیر با سخن پلاسی شیرازی قابل مقایسه است که در رساله تحفةالروح و الانس، کججان را کنج جان خوانده و به زاویه روح ترجوه کرده است. شاید این تعبیرها به لحاظ ساختمان صوری و صوتی واژه کججان باشد، به هرحال گفته شبستری و ترجمه پلاسی خالی از لطف و ظرافت نیست.

از طرف دیگر سخن آن عامی که "هر چه هست منم" و تأیید خواجه بیان ساده این حقیقت است که عارفان از دیر باز گفته اند :

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست

                                          از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی

و کلام شمس تبریزی نیز روی دیگری از همین معنی است که می گوید:

اگر عمیقی هست تویی، این قدر عمر که تو را هست در تفحص حال خود خرج کن. عالم کبرا آدمی است، این عالم انموذجی (نمونه ای) است از عالم آدمی. همه را در خود بینی، از موسی و عیسی و ابراهیم و نوح و آدم و حوا و دجال و خضر و الیاس، در اندرون خودبینی ، تو عالم بی کرانی، چه جای آسمانهاست و زمینها؟38

محمد عصار تبریزی، از شعرا و متصوفه قرن هشتم آذربایجان نیز نمونه دیگری از کلمات خواجه را که بیانگر مشرب عرفانی اوست به نظم درآورده است :

شیخ کججی خواجه محمد سخنی خوش

                                   گفته است اگر مرد رهی آن سخنت بس

گفتا که چنان راه شریعت سپر ای دوست

                                  کانگشت خطا بر سر حرفت ننهد کس

وانگاه چنان راه طریقت سپر و رو

                                  کانگشت تو حرف دگری را نکند مس 39

از نقل قول عصار چنین برمی آید که مشرب خواجه مبتنی بر دو نکته اساسی است: یکی سپردن راه شریعت و محافظت احکام و سنن به طوری که کسی فرصت کوچکترین ایراد و اعتراضی پیدا نکند، و دیگری رعایت دقایق طریقت و پرداختن به اصلاح و تهذیب و تکمیل خود و بر گفته ها و کرده های مردم خرده نگرفتن و در پوستین خلق نیفتادن.

چند در نفی دیگران پیچی             نفی خود کن که هیچ در هیچی40

اکنون تکمیل بحث را، به ذکر چند مطلب دیگر که به خواجه محمد کججانی مربوط می شود می پردازیم :

اول اینکه حشری در مزارات تبریز به غلط می نویسید:" ن جناب شعر را خوب می گفته اند و دیوان ایشان الحال هست، کجج تخلص دارد".41 متأسفانه این اشتباه به کتاب فراسوی کفر و ایمان نیز راه یافته و لئونارد لویزن، مؤلف اثر مذکور، خواجه محمد را "شاعرو شیخی که پسرانش بعدها در اوایل دولت جلایریان و تیموریان به منصب شیخ الاسلامی تبریز دست یافتند"42، معرفی کرده است.

 اما باید یادآور شویم که آن شیخ محمد کججانی شاعر، خواجه محمد کججانی نیست بلکه غیاث الدین محمد ابراهیم کججانی یا غیاث الدین محمد ثانی پسر خواجه ابراهیم ثانی است که معاصر با سلطان اویس و سلطان حسین جلایر بود و ب سال 778 هجری وفات یافت. این شیخ محمد ثانی شاعر بود و کجج تخلص می کرد و "دیوانی از انواع شعر با غزلهای خوب داشت و اشعار او مشهور بود".43

خوشبختانه مصصح مزارات تبریز متوجه اشتباه حشری بوده و در زیرنویس صفحه 147 چنین توضیح داده اند : "شاعر صاحب دیوان متخلص به کجج غیاث الدین خواجه شیخ محمد پسر خواجه ابراهیم و متوفی 778، از اولاد و احفاد برادر صاحب ترجمه (خواجه محمد کججانی اول) است".

ظاهرا لویزن که به گفته حشری استناد کرده توجهی به زیرنویس مصحح کتاب نداشته است. برخلاف آنچه لویزن نوشته است خواجه محمد مورد بحث ما پسرانی نداشت و مشایخ کججان – چنانکه خواهیم گفت – همه برادرزادگان و نوادگان برادر او یعنی خواجه ابراهیم اول اند.

دوم اینکه خواجه محمد سر سلسله مشایخ کججان به شمار می رود که تا قرن دهم نفوذ و حرمت و مقبولیتی بسیار در میان توده مردم و اهل طریقت و دولتمردان داشته اند و حتی برخی از افراد این خاندان به مقامات دولتی و مناصب عالیه مثل شیخ الاسلامی و وزارت رسیده اند .44 مشایخ کججان همگی از فرزندان خواجه ابراهیم اول، برادر بزرگ خواجه محمد بوده اند. معروف ترین شخصیت عرفانی این خاندان پس از خواجه محمد کججانی، همان شیخ محمد ثانی کججی مشهور به خواجه شیخ است. خواجه شیخ با سلطان اویس (757-776) و سلطان حسین ایلکانی(776 – 784) معاصر بود و ابنیه و آثاری مانند مسجد و مدرسه و خانقاه، در تبریز و بغداد و شام و سایر بلاد از خود به یادگار گذاشته است .

سوم اینکه گفته شد سلسله مشایخ کججان تا قرن دهم نفوذ و حرمت و اعتبار بسیار در بین توده مردم و اهل طریقت داشته اند. از روایات ابن بزار در صفوةالصفا چنین برمی آید که میان مشایخ و مریدان این سلسله با مشایخ و مریدان شیخ صفی قسمی رقابت و منافسه بوده است45 تا جایی که گاهی باعث سرگردانی و حیرانی طالبان تصوف می شد :

در ایام جوانی می خواستم که تائب شوم و مردد بودم که به دست خلفای شیخ [صفی] توبه کنم یا به دست خلفای خواجه محمد کججی.46

برخی از مشایخ صفی برآن بودند که مریدان خواجه محمدبن خواجه کججی47 اکثر اهل اباحه اند و "در بعضی از طوایف کججیان فتوری و قصوری در رعایت سیرت و طریقت و محافظت سنت و شریعت و عدم احتراز از محارم وجود دارد.48

نکته ای که در این روایت قابل توجه است نسبت دادن "عدم احتراز از محارم" به برخی از هواداران خواجه محمد کججی و " جماعت کججیان" است. چنین نسبتی یک بار دیگر در روایت مربوط به اولین سفر شیخ صفی به مراغه – در زمان حیات شیخ زاهد – مطرح شده است . ابن بزاز می نویسد :

چون شیخ صفی الدین به طرف سراو و گرمرود و هشترود رسید بعضی از مردم را دید در غمرات ضلالت و ضلمات جهالت منغمس و در هوای نفس مهوس. بعضی دعوی شیخ محمد کججی، رحمةالله علیه،می کردند لیکن از جاده استقامت او منحرف شده بودند و در تیه بدعت حیران شده... و در وادی ضلالت سرگردان مانده و زن و مرد حجاب محمیت و حرمت شرعی از میان برداشته و ظلالت و بدعت را درویشی و سنت پنداشته، و در سماع زن و مرد با همدیگر هم رقص شده و از برای یکدیگر در سجود آمده...49

نوشته ابن بزاز بیانگر دو نکته است: یکی اینکه حوزه نفوذ "جماعت کججیان" فقط منحصر به تبریز و کججیان نبوده بلکه دامنه فعالیت آنها تا سراب و گرمرود و هشترود و میانه گسترش داشت؛ نکته دوم اشاره ای است به برخی از بقایای آیینهای باستانی در میان ایلات و عشایر و روستاییان، از جمله رقصهای دسته جمعی آیینی که هنوز هم در میان بعضی از اقلیتهای مناطق کوهستانی غرب ایران که گرایشهای صوفیانه و باطنی دارند برجای مانده است.

گرچه بعدها که صوفیان در حال پیشرفت و توسعه بودند تمایل داشتند ظیروان فرق دیگر تصوف را خوار و بی مقدار سازند و آنها را به عدم مراعات ظواهر شرع متهم کنند، اما از روایت صفوةالصفا بیش از این برنمی آید که در مجالس سماع و مراسم عبادی کججیان، زنان و مردان با هم شرکت می کردند. بدین ترتیب مسأله اباحه و عدم احتراز از محارم و از میان برداشتن حرمت شرعی مطرح نبوده، بلکه حقیقت امر این است که زنان نیز مانند مردان در حلقه مریدان پذیرفته می شدند و زنان و مردان، همه با هم، در محضر پیر به اجرای مراسم آیینی و عبادی می پرداختند؛ چرا که "از روی حقیقت آنجا که این قوم اند، همه نیست توحیدند. در توحید، وجود من و تو کی ماند؟ تا به مرد و زن چه رسد "50

 

21 – روضات الجنان ، صص 1/118 – 119.

22 – پیشین ، ص 1/115 .

23 – روضات الجنان ، ص 2/38.

24 – کججان نام روستایی است نزدیک تبریز که هنوز از گورستان تاریخی مخروبه آن آثاری باقی است، از جمله مزار خواجه محمد کججانی که زیر قبه محقری قرار دارد ؛ روضات الجنان ، ص 2/532، آثار باستانی آذربایجان ، کارنگ، ص 595.

25 – روضات الجنان ، ص 2/10 .

26 – پیشین، ص 1/54 .

27 – حشری ، روضةاطهار، ص 91.پ

28 – روضات الجنان ، صص 2/10 و 1/5 .

29 – پیشین ، صص 2/8 – 9 .

30 – از آثار پلاسی غیر از رساله تحفة اهل البدایات و هدیة اهل النهایات، دو رساله دیگر می شناسیم که به سال 1986 به کوشش دکتر صالح عصمیة در پاریس به طبع رسیده است یکی رساله ای است به نام تحفة الروح والنس فی معرفة الروح و النفس و دیگری رسالةالاذکار الموصلة الی حضرة نورالانوار.

31 – تذکره کججی ، صص 9 – 10

32 – محقق در اصطلاح صوفیه " کاملی است که حقیقت اشیاء کما ینبغی بر او ظاهر و منکشف گشته باشد" ؛ شرح لاهیجی ، ص 52.

33 – تذکره کججی ، صص 32 – 34 .

34 – زبان آذری، در نوشته های عربی و فارسی گاهی پهلوی و یا رازی و یا شهری نیز نامیده شده است ، دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ج 1 مدخل آذری.

35 – تحفةالروح ، ص 81 .

36 – ترکیب " خاک توده" را سنایی نیز در حدیقه به کار برده است : کاندرین خاک توده بی آب / آتش باد پیکرست سراب .

37 – مجموعه آثار شبستری، ص 169.

38 – خمی از شراب ربانی، صص 96 و 99 .

39 – روضات الجنان ، ص 2/532 .

40 – سعادت نامه ، ص 174.

41 – روضه اطهار ، حشری ، ص 147 .

42 – ص 179 ، ترجمه دکتر مجدالدین کیوانی، تهران، 1370 .

43 – تاریخ ادبیات دکتر صفا، صص 3/2 ، 1090 .

44 – برای اطلاع از نام مشایخ کججان و شخصیتهای مذهبی و سیاسی و اجتماعی این خاندان رجوع شود به روضات الجنان، صص 2/39 – 44 و533 و534.

45 – صفوة ، صص 838 و 1178 .

46 – پیشین، ص 383 .

47 – ظاهرا این خواجه محمد همان شیخ محمد ثانی کججی مشهور به خواجه شیخ است و با خواجه محمد کججانی که سالها پیش از شهرت و معروفیت شیخ صفی وفات یافته بود نباید اشتباه شود.

48 – صفوة ، صص 1178 – 79 .

49 – پیشین ، ص 163 .

50 – تذکرة الاولیاء عطار ، ص 72 .

برگرفته از کتاب : صفی الدین اردبیلی (چهره اصیل تصوف آذربایجان)

نوشته : صمد موحد

چاپ اول سال 1381  ص.68

انتشارات طرح نو

 

 

 

برگشت به ليست