دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

مجتبی مهرگان

دکتر تقی ارانی

 

نگاهی گذرا به زندگی يک چهره برجسته جنبش کارگری ميهن ما

دکتر تقی ارانی يک صد سال پيش در  تاريخ 13 شهريورماه 1282 در شهر تبريز ديده به جهان گشود. و در روز 14 بهمن ماه 1318 در دوره سلطنت استبدادی رضاخان بر اثر تضيقات و شکنجه های زندانبانان در بيمارستان زندان مرکزی شهربانی تهران، در اوج خلاقيت علمی و پيکار انقلابی به شهادت رسيد.

پدرش ابوالفتح خان ارانی تبريزی (متولد ...؟ درگذشت 1315) کارمند ماليه تبريز بود. مادر او فاطمه آقازاده ( متولد...؟ درگذشت 1325) نام داشت که زنی شجاع، آگاه و از خود گذشته بود. تقی ارانی بخشی از دوران کودکی خود را در تبريز گذرانيد و چهار ساله بود که همراه خانواده (مادر و خواهرانش) به تهران آمد. ابوالفتح خان ارانی نسبت به همسر و فرزندان خود لاقيد بود و با وجود درآمد مکفی توجهی به تامين زندگی خانواده خود نداشت. در نتيجه دوره کودکی تقی ارانی در تهران با دشواری مالی سپری شد. در اين تاريخ تقی ارانی که تنها پسر خانواده بود با مادر و سه خواهر خود به نام های ايران، کوکب و شوکت در محله شيخ هادی زندگی می کرد .

دوره کودکی و نوجوانی تقی ارانی مصادف است با يکی از پر فراز و نشيب ترين دوره های تاريخ ايران . که بی شک اين اوضاع پرتحول سياسی در روح حساس او و هم چنين تربيت فکری او نقش مهمی داشته است.

تقی ارانی شش ساله است که مادرش او را در مدرسه ابتدايی شرف مظفري(بعدها شرف) نام نويسی می کند. با وجود اين که تقی ارانی آموختن زبان فارسی را دو سال پيش از اين در تهران آغاز کرده بود، - زيرا که در نزد خانواده ارانی فقط به آذری صحبت می شد. شاگرد باهوش و با استعدادی است، به گونه ای که از همان آغاز توجه معلمين و هم شاگردی ها را به خود جلب می کند. تقی ارانی محصلی است آرام، با جثه ای کوچک که در درس و مشق همواره حاضر جواب است. تنها مانعی که در درس و بازی با همسالان گاهی نمود پيدا می کند، نزديک بينی شديد تقی ارانی خردسال است، که تا آن زمان به اين امر پی نبرده بودند. بلکه در سن شانزده سالگی موقعی که در دارالفنون تحصيل می کرد، با دريافت عينک پنس از اين مشکل رهايی يافت.

از هم شاگردی های تقی ارانی که اتفاقا در همسايگی او می زيستند، می توان دو تن را نام برد که تا پايان زندگی نيز يار و همراه او بودند. يکی احمد امامی است که بعدها در برلن نيز با دکتر ارانی بود و نزديک ترين دوست وی محسوب می شد. احمد امامی پزشکی خواند و هم زمان با تقی ارانی تحصيلات خود را پايان برد. و ديگری عبدالحسين حسابي(دهزاد) است که پس از تحصيلات متوسطه به شغل معلمی روی آورد. وی با نام دهزاد در حزب کمونيست ايران فعاليت می کرد. عبدالحسين حسابی از سازمان دهندگان حزب کمونيست ايران بود و به خصوص بعد از ضربات پليس رضاخان به اين حزب بين سالهای 1307 تا 1310 و نابود کردن بخش عمده ای از سازمان های حزب کمونيست ايران، در تجديد سازمان حزب نقش داشت.

تقی ارانی پس از به پايان رساندن دوره ابتدايی به مدرسه دارالفنون راه می يابد. در اين مدرسه بود که علايق متنوع او به هنر، ادبيات و زبان های خارجی و علوم نمودار گشت. تقی ارانی در تمام اين زمينه ها طی سال های تحصيل دوره متوسطه شاگردی نمونه بود. او در اين مدرسه زبان های عربی و فرانسه را به خوبی فرا گرفت و همچنين در دروس علوم جديده يا دقيقه که در اين مدرسه تدريس می شد، استعداد زيادی از خود نشان دا. اين در حالی بود که تقی ارانی به دليل عدم توانايی مالی و به قول خودش لاابالی بودن پدر حتی از خريد کتاب درسی نيز عاجز بود و آن ها را از هم شاگردی های خود قرض می گرفت.

تقی ارانی جوان در سال 1299 تحصيلات متوسطه را در دارالفنون به عنوان شاگرد نمونه سال در بين ديپلمه ها به اتمام رسانيد و علاوه بر مدرک ديپلم، تشويق نامه ای نيز دريافت کرد. سال های جوانی تقی ارانی نيز سال هايی طوفانی برای ايران و جهان بود. نخستين جنگ جهانی به وقوع پيوست و بسياری از کشورها را به کام خود برد. انقلاب کبير سوسياليستی اکتبر در همسايگی ايران به پيروزی رسيدو تاثير مثبت و آگاهی بخش آن بر بخش هايی از مردم ايران خصوصاْ بر روشنفکران و جوانان چنان زياد بود که پژواک آن را در ادبيات اين دوره می توان بازيافت. بسياری از شاعران ايران به پيشواز اين انقلاب رفته و در مدح آن شعرها و منظومه ها سرودند. در اين سال ها همچنين می توان به مداخله آشکار امپرياليسم انگليس در امور ايران اشاره کرد. تا آن جا که به اشغال کشور توسط نيروهای نظامی انگليس در سال 1297 انجاميد. اين گونه دخالتها در نهايت منجر به تحميل قرارداد ننگين سال 1298 (1919) شد. قراردادی که ايران را به مستعمره انگلستان مبدل ساخت. يک سال بعد کودتای سيد ضياءالدين رضاخان (1299) بوقوع پيوست و نفوذ بيش از پيش امپرياليسم انگليس را در کشور تشديد نموده و از پيدايش استبداد جديدی خبر می داد.

علاوه بر اين موارد سال های جوانی تقی اراني، مصادف بود با شکل گيری قيام ها و جنبش های رهايی بخش و دموکراتيک در گوشه و کنار ايران. از آن ميان می توان به قيام شيخ محمد خيابانی در آذربايجان به سال 1299، جنبش گيلان و تشکيل دولت انقلابی به رياست ميرزا کوچک خان جنگلي، قيام کلنل محمد تقی خان پسيان در خراسان در سال 1301 و بالاخره قيام لاهوتی در آذربايجان اشاره کرد. اين جنبش ها از يک سو نتيجه افزايش تضادهای داخلی و دخالت امپرياليست انگليس در امور ايران بود و از سوی ديگر زير تاثير غيرقابل انکار انقلاب کبير سوسياليستی اکتبر در کنار مرزهای کشور به عنوان الگويی برای رهايی قرار داشت.

تقی ارانی پرورش يافته در اين طوفان بود و بدون ترديد اين گونه حوادث در تکوين شخصيت وی و گرايش او به مبارزه سياسی در مسير آتی زندگی نقش مهمی بازی کرده است. زيرا او در همان سال ها به همراه ساير جوانان به مناسبت های گوناگون در تظاهرات ضد استبدادی و بر ضد قرارداد ننگين 1919 قعالانه شرکت می کرد. برای نمونه می توان گفت که تقی ارانی برای اولين بار در سن 17 سالگی در تظاهرات سياسی که از طرف دانش آموزان مدارس تهران برگزار شده بود، شرکت جست.

بعد از گرفتن ديپلم متوسطه، تقی ارانی با اين اميد که در رشته پزشکی درس خوانده و بتواند از راه طبابت به مردم کمک کند، وارد مدرسه طب تهران شد، اين مدرسه در واقع تنها مدرسه عالی در آن زمان محسوب می شد. تقی ارانی تنها يک سال در مدرسه طب درس خواند و عواملی چند باعث شد که مسير زندگی او تغيير کرده و برای ادامه تحصيلات عالی راهی اروپا بشود.

تقی ارانی برای انجام تحصيلات دانشگاهی در سال 1301(1922) به آلمان رفت و در دانشگاه شهر برلن به مدت شش سال به تحصيل پرداخت. رشته اصلی تحصيلی او شيمی بود که آن را با ارايه تزی با عنوان خواص احياء کننده اسيد هيپوفسفريک بر روی مواد آلی در اواخر سال 1928 با درجه دکترا به پايان رساند. رشته های ديگر تحصيلی تقی ارانی عبارت بودند از فيزيک، تکنولوژی و شيمی صنعتی که امتحانات اين رشته ها را نيز با موفقيت به پايان برد.

سالهای اقامت تقی ارانی در آلمان، سال های رشد، شکوفايی و آبديدگی يک انديشمند و انقلابی واقعی است. تقی ارانی در اين زمان طی دوره اقامت هفت ساله خود در برلن پايتخت جمهوری وايمار، و زير تاثير جنبش کارگری آلمان که در آن سال ها رو به رشد بود قرار  گرفت و به جهان بينی مارکسيسم گرايش پيدا کرد. جنبش کمونيستی در آلمان طی سال های دهه بيست يکی از قدرتمندترين جنبش های کارگری در جهان به شمار می رفت. شخصيت هايی چون کارل ليب کنشت و روزا لوگزامبورگ در بوجود آمدن اين جنبش نقش بسزايی بازی کرده و در اين راه جان باخته بودند. هيچ عرصه ای از شعر و ادبيات گرفته تا موسيقی ، نقاشي، نمايشنامه نويسی و تئاتر و حتی ورزش و غيره در جامعه آلمان وجود نداشت که اثر انگشت کمونيست ها را برخود نداشته باشد. طبيعتاْ اين جنبش بزرگ که سرود برابری و برادری ملت ها را می خواند، برای جوانی که از جامعه ای نيمه فئودالی و نيمه مستعمره چون ايران برخاسته و شاهد پيکارهايی خونين و نافرجام مردم کشورش بود، جذابيت و کشش فوق العاده ای داشت و راه های نوينی را در مسير پيکار و عمل انقلابی به روی او می گشود.

تقی ارانی از همان ابتدای مرود به برلن به مطالعات علمي، سياسی و اجتماعی وسيعی دست زد. او به فراگيری آثار کلاسيک های مارکسيسم پرداخت و با بنيان های نظری فلسفه علمی آشنايی يافت. در نتيجه اين مطالعات و درک ضرورت مبارزه انقلابی برای غلبه بر عقب ماندگی جامعه نه تنها به فعاليت سياسی و انقلابی روی آورد، بلکه خود دست به قلم برد و به عنوان يک مارکسيست ژرف انديش آثار گوناگونی در زمينه های روانشناسي، ماترياليسم ديالک تيک، علوم تربيتی و تجربی به رشته تحرير درآورد. دکتر تقی ارانی در عرصه ترويج فلسفه مارکسيستی استعداد شگرفی از خود نشان داد. و آثاری که منتشر کرد سهم معينی در پرورش کادرهای جنبش کمونيستی ميهن ما دارد. تنها کافی است که به کتاب هايی مانند پسيکولوژي، عرفان و اصول مادي، ماترياليسم ديالک تيک اشاره شود. دکتر تقی ارانی در زمينه اشاعه فلسفه علمی مارکسيستی (ماترياليسم ديالک تيک) نه تنها از پيشگامان آن در ايران بلکه در خاور ميانه به شمار می آيد. حجم مطالبی که او در زمينه های مختلف نوشته است، نشان می دهد که دکتر ارانی چقدر در عرصه مطالعات آثار کلاسيک های مارکسيسم و همچنين علوم اجتماعی زمان خود پر خوانده و با استعدا بوده است.

از ديگر موضوعات مربوط به زندگی تقی ارانی در برلن مبارزه و فعاليت انقلابی او در ميان مهاجرين و دانشجويان ايرانی مقيم اين شهر است. او علاوه بر ارتباط و همکاری با محفل کمونيست های ايرانی در برلن، در سازمان دهی مبارزه با استبداد رضاخان پيش از آن که به سلطنت برسد، در ميان مهاجرين و آزادی خواهان فعال بود. که تبلور آن را در شکل گيری فرقه جمهوری انقلابی ايران پيش از اعلام پادشاهی رضاشاه می بينيم که دانشجويان کمونيست ايرانی مقيم اروپا مبتکر آن بودند.

تقی ارانی علاوه بر فعاليت مخفی سياسي، در ميان دانشجويان فعاليت صنفی هم داشت و آن ها را برای مدتی نمايندگی می كرد. در اين زمان دانشجويان ايرانی در شهر برلن تشكيلاتی به نام انجمن ايران داشتند، كه بر طبق قوانين جمهوری وايمار به ثبت رسيده بود. تقی ارانی برای يك دوره رئيس اين انجمن بود.

تقی ارانی هم چنين در برلن به فعاليت مطبوعاتی روی آورد و از ابتدای ورود خود به اين شهر با مجلات و روزنامه های مختلف همكاری می كرد. اين همكاری مطبوعاتی تا مراجعت او به نحو پيگيری ادامه داشت. دامنه و حيطه كار نويسندگی تقی ارانی نيز گسترده بود و از نوشتن مقالات علمی (به ويژه شيمي) تا مباحث ادبی و زبانشناسی را در بر می گرفت. علاوه بر اين تقی ارانی شعر هم می سرود كه ما از دو قطعه از آن ها كه در اوايل دهه بيست ميلادی در مجله آزادی شرق منتشر شده است، اطلاع داريم.

وی فعاليت مطبوعاتی خود را با مجله آزادی شرق در برلن آغاز كرد. و اولين مقاله و قصيده بلندی را كه سروده بود در همان ماههای اول ورود به اين شهر، در آن مجله به چاپ رساند. از آن جا كه تناوب انتشار مجله آزادی شرق منظم نبود، به همكاری با مجله ايرانشهر به مديريت كاظم زاده ايرانشهر كه صاحب يك كتاب فروشی با همين نام در مركز برلن بود، پرداخت. تا اين كه در سال 1924 تقی ارانی و تعدادی از دانشجويان تصميم گرفتند خود مجله ای با عنوان نامه فرنگستان منتشر كنند. اسامی برخی از دانشجويانی كه در انتشار اين مجله نقش داشتند عبارت بودند از تقی اراني، غلامحسين فروهر، حسن نفيسي، احمد فرهاد، مشفق كاظمی و مرتضی يزدي. متاسفانه انتشار نامه فرنگستان نيز مانند ساير مجلات فارسی زبان در اروپا دوام زيادی نداشت و پس از يك سال و انتشار 12 شماره به دلايل مختلف متوقف شد. از ديگر مجلاتی كه در آلمان چاپ می شد و تقی ارانی در آن قلم زده است، می توان از مجله فنی و ادبی علم و هنر نام برد. اين مجله توسط ابوالقاسم وثوق و به سردبيری سيد محمد علی جمالزاده منتشر می شد.

نكته مهمی كه در ارتباط با فعاليت مطبوعاتی دكتر تقی ارانی با مجلات فارسی زبان چاپ آلمان بايد عنوان كرد اين است كه وی نه تنها همكاری قلمی و نگارش با اين دسته مجلات داشت،بلكه از آن رو كه در چاپخانه ای كار می كرد كه اغلب اين مجلات را به چاپ می رساند و همچنين تجربه عملی در كار چاپ و آگاهی وی به چند زبان از اديت كنندگان اين مطبوعات نيز به شمار می رفت. اكثر قريب به اتفاق مجلات نام برده در مطبعه كاويانی جايی كه تقی ارانی شب ها در آن كار می كرد و از اين راه هزينه زندگی و تحصيل خود را تامين می كرد، منتشر می شدند.

پيرامون فعاليت مطبوعاتی و نويسندگی تقی ارانی ما در اين جا فقط به اقدامات علنی و آشكار وی در چاپ مقالات علمی و ادبی اشاره كرديم. در حالی كه او با نشريات زيرزمينی مانند بيرق انقلاب كه عليه ديكتاتوری رضاشاه مبارزه كردند، نيز نقش داشت.

در كنار اين اقدامات تقی ارانی در برلن در همان چاپخانه كاويانی علاوه بر انتشار كتاب معرفةالروح‌ (عنوان اوليه كتاب پسيوكولوژي) به قلم خود او ، چند كتاب از ادبيات كلاسيك فارسی نيز به چاپ رساند كه برای اغلب آن ها مقدمه ای نيز كه حاكی از شناخت عميق او از ادبيات فارسی و عربی می باشد، نوشته است. كتاب هايی مانند :

وجه دين (حكيم ناصر خسرو) يا بدايع الغزليات سعدی از اين جمله اند.

ما در اين جا از اشاره به برخی از جنبه های مربوط به زندگی دكتر تقی ارانی مانند تدريس در دانشگاه برلن و غيره صرفنظر می كنيم. زيرا در مطالب ديگر اين ويژه نامه در جای خود مفصل تر به آن ها پرداخته شده است.

دكتر ارانی علاوه بر زبان های تركی و فارسی به زبان های عربي، فرانسه، آلمانی و انگليسی نيز آشنايی كامل داشت. شناخت و آشنايی او با اين زبان ها يكی از عواملی بود كه او با برخی از شرق شناسان آلمانی مانند اويگن ميتوخ (Eugen Mittwoch) كه برای دوره ای استاد كرسی شرق شناسی دانشگاه برلن بود و هم چنين فريدريش روزن (Fridrich Rosen) ديپلمات و شرق شناس معروف آلمان كه در سالهای اول جمهوری وايمار برای مدتی وزير امور خارجه آلمان بود، آشنا شده و با آن ها در عرصه های مختلف به همكاری پرداخت.

بنا به توصيه اين شرق شناسان دانشگاه برلن در سال 1925 از تقی ارانی برای استادی دانشگاه دعوت به عمل آورد. تقی ارانی از اين تاريخ به بعد به تدريس رشته های زبان های شرقي، علم منطق و سبك شناسی در اين دانشگاه مشغول شد. وی تا زمان مراجعت خود به ايران به كار تدريس در دانشگاه برلن مشغول بود. در پرونده دانشجويی دكتر تقی ارانی در اين باره اشاره هايی در اين ارتباط وجود دارد.

بنابر اين می بينيم كه تقی ارانی موازی با تحصيلات دانشگاهی خود در رشته شيمی به عنوان استاد در همان دانشگاه به تدريس اشتغال داشت.

درباره موضوع آشنايی دكتر تقی ارانی با زبان های خارجی بايد عنوان كرد كه او در زمينه ترجمه برخی از آثار به زبان فارسی نيز تلاش هايی كرده است. برای نمونه اولين ترجمه مانيفست حزب كمونيست نوشته كارل ماركس و فريدريش انگلس را دكتر ارانی به فارسی ترجمه كرده است. اين امر يكی از موارد اتهام و جرم او در دادگاه جنائی تهران مبنی بر فعاليت اشتراكي(كمونيستي) بود. علاوه بر اين دكتر تقی ارانی چند قطعه شعر نيز از زبان فرانسه به فارسی ترجمه كرده است كه يكی از آن ها يك سرود كارگری است با نام سرود آهنگران. نگاه كنيد به بخش كتاب شناسی در اين ويژه نامه) اشاره به اين موارد توانايی های او را در زمينه زبان های خارجی نشان می دهد.

دكتر ارانی تا زمان دستگيری به اتهام فعاليت اشتراكی و متعاقب آن شهادتش، به مدت 15 سال(از 1301 تا 1316) سابقه فعاليت مطبوعاتی و نويسندگی داشت. او در اين مدت كوتاه آثار برجسته و فراوانی انتشار داد كه در زمان خود مورد توجه قرار گرفت. نوشته های دكتر ارانی از قابل توجه ترين آثار دوره استبداد بيست ساله است.

او همچنين از پركارترين نويسندگان عصر خود به شمار می رفت.

نوشته های دكتر ارانی را در يك نگاه كلی می توان چنين تقسيم بندی كرد:

*      نگارش های فلسفی و اجتماعي

*      نگارش های علمی و فنی (در رشته های مختلف علوم)

*      نگارش های سياسی و اجتماعي

*      نگارش های اقتصادي

*      نگارش های ترجمه اي

*      و همچنين نوشته هايی در زمينه های زبان شناسي، حقوق، شعر و ادبيات و هنر و ...

به اين موارد بايد به تلاش های دكتر ارانی در عرصه چاپ كتاب هايی در زمينه ادبيات كلاسيك مانند وجه دين، غزليات سعدی و شرح ما اشكل من مادرات كتاب اقليدس، اثر خيام اشاره شود. وی برای هريك از اين آثار مقدمه و حواشی نيز نوشته است.

ولی مهم ترين و برجسته ترين فعاليت دكتر ارانی بنياد نهادن و انتشار مجله دنيا است. او در اين مجله برای نخستين بار به گونه ای علمي، منظم و گسترده به طرح مسايل فلسفی و اجتماعی پرداخت و به تبليغ و ترويج ماركسيسم در ايران دست زد. مجله دنيا در زمان خود منحصر يه فرد بود و در طی دو سالی كه منتشر می شد، تاثير به سزايی در ميان روشنفكران و دانشجويان برجای گذاشت. البته دايره تاثيرگذاری اين مجله تنها به زمان انتشار آن محدود نمی شود، چرا كه مطالب منتشر شده در دنيا پس از فرار رضاشاه و پديد آمدن دوره كوتاهی از آزادی های نسبی و رشد جنبش انقلابي، در پرورش ايدئولوژيك نسلی از انقلابيون و جوانان ميهن نقش بارزی ايفاء كرد. محتويات مجله دنيا در كنار ساير آثار و كتبی كه دكتر ارانی جداگانه انتشار داده بود، دست كم برای دو دهه از آثار مرجع كمونيست های ايرانی در زمينه آشنايی با ماركسيسم و فلسفه ماترياليسم ديالكتيك به شمار می رفت.

دكتر ارانی هم زمان با كار بزرگ انتشار مجله دنيا به سازمان دهی و كار انقلابی در ميان روشنفكران، جوانان و دانشجويان پرداخت. اين تلاش ها در واقع برای احياء حزب كمونيست ايران بود كه مدتی پيش از اين تاريخ بر اثر پيگردهای شديد پليس و ضرباتی كه رژيم استبدادی رضاخان به سازمان های آن وارد آورده بود، برای مدتی فعاليت آن متوقف شده بود. دكتر ارانی با فعاليت خود در بين جوانان و دانشجويان درصدد برآمد كه با ياری همفكران خود، و با جذب مستعدترين دانشجويان برای مبارزه سياسی و تربيت كادرهای آزموده سازمان متشكلی به وجود آورد. از اولين ثمره های اين نوع فعاليت ها، می توان به سازمان دهی چند اعتصاب در محيط های آموزشی و دانشگاه تهران نام برد، كه برخی از اين ها با كاميابی نيز همراه بود.

متاسفانه دوره فعاليت انقلابی دكتر ارانی در ايران بسيار كوتاه بود. اداره آگاهی شهربانی رژيم ديكتاتوری در نيمه دوم ارديبهشت ماه1316 با دستگيری دكتر ارانی و ياران و شاگرد وی مانع از فعاليت های روشنفكرانه او شد. جريان دستگيری و محاكمه دكتر ارانی و ياران او كه در تاريخ ميهن ما تحت عنوان گروه پنجاه و سه نفر معروف گشته است، خود نشان دهنده عجز و ناتوانی رژيم مستبد رضاخان در مقابله با انديشه های مترقی و انسان دوستانه كمونيست های ايرانی است. دستگاه پليس رژيم هر چند توانست با ضربه زدن به پيكر جنبش انقلابی ايران و دستگيری اعضاء 53 نفر و رهبر آن دكتر تقی ارانی و محكوم نمودن آن ها در بی دادگاه های خود، برای مدتی سكوت گورستانی به جامعه تحميل كند، ولی با وجود اين دكتر ارانی و ياران و شاگردان او درون سياهچال ها نيز دست از مبارزه نكشيدند و خود را برای نبردهای آتی و سرنوشت ساز آماده می كردند. بدون شك در اين ميان نقش شخصيت برجسته دكتر ارانی و مقاومت قهرمانانه او در زندان نيز در تربيت و آموزش زندانيان سياسی سهم مهمی داشته است. بدين شكل تعدادی از مبارزين انقلابی در درون زندان های رژيم ديكتاتوری آبديده شده و بعدها نقش بارزی در جنبش آزادی خواهانه ميهن و همچنين در بنيادگذاری حزب توده ايران ايفاء كردند.

مبارزه ايثارگرانه دكتر ارانی در زندان و نقش ويژه او در ميان زندانيان ساسی از چشم دشمن پنهان نماند. همچنين دفاع جانانه او در جريان محاكمه و دادرسی گروه پنجاه و سه نفر كه در واقع سند محكوميت رژيم استبدادی و قوه قضائيه آن محسوب می شد، رضاشاه و مسئولين زندان را در تصميم خود مبنی بر گرفتن انتقام از دكتر ارانی مصرتر كرد. رژيم استبدادی در شخصيت دكتر ارانی يك رهبر برجسته و يك آموزگار بزرگ و شجاع را می ديد كه می توانست به موقع خود بيرون از زندان و در ميان مردم دشواری های زيادی برای ادامه حيات استبداد سياه ايجاد كند. به همين خاطر به جنايت هولناكی دست زد و با به قتل رساندن دكتر اراني، جنبش انقلابی ميهن ما را از يك مبلغ و مروج بزرگ و محبوب محروم كرد.

به دستور رضاشاه و رئيس شهربانی وقت سرپاس مختاري، دكتر تقی ارانی را در روز 14 بهمن ماه 1318 در بيمارستان زندان مركزی شهربانی تهران به شهادت رساندند. ولی راه ارانی و افكار او را نتوانستند خاموش كنند. اكنون نزديك به شصت و پنج سال از شهادت او می گذرد، اما چهره محبوب دكتر ارانی در قلب های مردم ايران همچنان زنده است و افكار و انديشه های علمی و انقلابی او همچنان راهگشای نسل های نوينی از جوانان و انقلابيون ميهن ما است.

 

 

احسان طبری (1295 – 1368)

اراني

اگر پرسان شود از من جوانی :

كه در راه شگرف زندگاني

كرا از بهر خود سرمشق سازم

بدون مكث ميگويم : اراني.

 

در ميان مردان بزرگی كه از ايرانيان و بيگانگان در زندگی خويش ديده و شناخته ام، هنوز ارانی اگر نگويم بزرگترين، يكی از بزرگترين آنهاست. آن هماهنگی بين مبارز دلير و انسان نيك و انديشه ور ژرف بودن كه پديده ای بس كمياب است، در ارانی به ميزانی شگرف وجود داشت. همه برتريهای روانی و عملی او: دانش، دلاوري، پشتكار، ايمان، سرشتي، او بود. از اينرو از جلوه فروشی های سبك مغزانه عاری بود. فروتن و بی دعمی بنظر ميرسيد و كارهای خود را كه تا پايگاه جانبازی در راه مردم اوج می گرفت، انجام وظايف عادی يك انسان ميشمرد.

سخت پركار بود. هنگاميكه چشم از جهان می بست 36 سال داشت. يعنی در جوانی شهيد شد ولی تا آن هنگام كتابهای علمی متعدد و قطور و مقالات سياسی و حتی آثار ادبی گوناگون نوشته بود. بسبب شوق متنوعی كه در فرهنگ انسانی داشت، بسيار چيزها می دانست: از رياضی و فيزيك و شيمی گرفته تا فلسفه و روانشناسی و زبان و ادبيات! و در همه اين گستره ها مردی ژرف انديش و پرخوانده بود: می انديشيد، می كوشيد. زندگی را رسالتی دشوار و پرمسئوليت برای انسان ميدانست. ميخواست بشايستگی بزيد. ميخواست عضو انگلی در خاندان جليل آدمی نباشد.

در زندان و در دادگاه الماس بی همتای روانش درخشيد. پيدا بود كه از آن مردان پاكباز است كه در مبارزه، محاسبات بازرگانی بسود زندگی خويش را برنمی تابد. و بگفته شاعر ”گهر از خويشتن می كند“. نمی گويد : چون ديگران چنانند پس من چرا نباشم. پاسخگوی وجدان خويش است. خويش را پيوسته در دادگاه بزرگ زمان ايستاده می بيند و ميخواهد در برابر دادگری كه تكامل تاريخی نام دارد سربلند باشد. زندگی را بمعنای هستی جسمانی نمی فهمد. آنرا در زندگی معنوي، در زندگی كارها و انديشه ها می بيند كه می تواند سده ها بپايد. به جاويدانان تاريخ غبطه ميخورد و ميخواهد در بارگاه آنها پای گذارد و تمام زندگی برای اين زيارت مقدس توشه می اندوزد.

برای او ايمانش به كمونيسم، امری جدی بود كه بخاطر آن ميسوخت. آنرا به محفوظات طوطی وار بدل نكرده بود. آنرا به پاره ای از دل خود بدل ساخته بود. در شبگير رژيم استبداد ”سحرگاه بزرگ“ را ميديد. در گندنای آن محيط، باغستانهای آينده را می بوئيد. با آنچنان ايمانی كه درها و قفلهای آهنين، سلول مرطوب و پر از قارچ، شكنجه های طولاني، چهره عبوس شاه و مختاري، نگاه موذيانه قاضيان استبداد، زهر خنده های شك و استهزاء و طنين متفرعين طبل فاشيسم در جهان، هيچكدام و هيچكدام نتوانست آن ايمان را بلرزاند.

در بروز شخصيتی مانند ارانی تقاطع دو مدار – ايرانی و جهانی – تاثير داشته است. ارانی از سوئی در مكتب آن سننی كه ستار، حيدر، پسيان، خياباني، مجاهدان و شهيدان مشروطه و آزاديخواهان پس از آن دوران پديد آورده بودند، بار آمد. و سپس ارانی در ركورد نبرد جهانی پرولتلريا آبديده شد. در آلمان او شاهد گسترش شگرف نهضت انقلابی بود كه لاله های ارغوانيش از درون خون كارل ليبكنشت و روزا لوگزمبورگ جوشيده بود. ارانی در آلمان با گذرانی دشوار درس خواند. خود او زمانی به نگارنده اين سطور گفت : روزهائی مشد كه با خوردن چند قاشق شكر خود را نگاه می داشتم و غزت نفس نشان ميدادم و گرسنگی خود را با احدی در ميان نمی گذاشتم.

مقداری از روشنی چشم خود را در كار تصحيح اوراق در مطبعه كاويانی گذاشت. در آلمان ارانی با ماركسيسم نظری و عملی آشنا شد و همينكه از جريان اين برق نيرومند گرم گرديد، نورافشانی آغاز نهاد. ارانی در ايران با بنياد هشتن مجله دنيا دنيای معنوی نوينی پديد آورد و مكتب ارانی در تاريخ جنبش انقلابی ايران مكتبی است ثمربخش.

ارانی ميتوانست به آسانی با رژيم استبدادی بسازد و صاحب آلاف و الوف شود. او در پرتو لياقت خود به مقامات مهم دولتی رسيده بود و اگر كمی سست می آمد (حتی تسليم شدن محض هم لازم نبود) از خوان اموال يغماگران جامعه نصيب ميگرفت. ولی ارانی دوران جوانی انقلابی و افكار شورانگيز خود را با مقامات بعدی تاخت نزد و هرگز عاقل و سربراه نگرديد، چنانكه بسياری از معاصرانش شدند و بسياری از معاصران ما ميشوند. آری اين طغيان های اوليه بمنظور سازش های بعدی نوعی شيوه زنی متداول است كه هدف آن بالا بردن بهای خود در بازار فروش شخصيت هاست. ولی چنين شيوه ای با صداقت و مردانگی و بی پيرايگی و سادگی خردمندانه ارانی متضاد بود. وی تا آخرين لحظه، در زندان امكان سازش داشت ولی او در تالار كهنه فتحعلی شاه كه دادگاه جنائی بود آخرين ضربت تازيانه را بر چهره دشمن كوفت و او را بحد كشت از اصلاح خود مايوس ساخت. سخنرانی ارانی در اين تالار دشمن را لرزاند. دئيس دادگاه پس از شنيدن دفاعيه او كه واژه ها و جمله های آنرا گوئی از پولاد ريخته بودند، بيكی از همكارانش گفت: اين مرد دل شير دارد.

ارانی نمی خواست عالم محض و تجريدی باشد كه در فرمولهای رياضی و شيمی و در فرضيات فيزيك و فلسفه كندوكاو كند و از جهان، از مردم، از كوچه ها، از كارخانه ها و مزرعه ها دور بماند. او می خواست چنانكه پيشينيان ما می گفتند: اهل مجاهده باشد نه اهل مشاهده. ..... همچنين ارانی نمی خواست مجاهد آرزوپرست باشد. او می خواست با درك قوانين عينی تاريخ و جامعه مبارزه كند يعنی مبارزی واقع بين باشد. او سعی داشت جامعه ايرانی را در جزئياتش بشناسد. جامعه سنتی را دگرگون كند و وزش نوين را در جانهای مردم ايران رخنه دهد. شناخت مشخص و عينی ايران و ايرانی انديشه اش را بخود مشغول ميداشت. نخستين روز كه همراه يكی از همرمان آن زمان بديدارش توفيق يافتم گفت: مشغول نگارش جزوه ای است درباره روحيات قشرهائی كه ميتوانند مورد تبليغ انقلابی ما قرار گيرند. می گفت : اگر مردم را نشناسيم، راه رخنه در روح آنها را نخواهيم يافت و كوشش ما بهرز خواهد رفت. و از اين وظيفه ای كه او آنروز سخن می گفت، هنوز می توان سخن گفت. زيرا با الگوهای مجرد يا انگاره های ديگران نمی توان جامعه ايرانی را شناخت. آن الگوها و انگاره ها تنها راهنمای شناخت و عمل است.

... و در اين نخستين ديدار او جملاتی گيرا و پرمغز گفت. كارشناسی او در فيزيك و شيمی در شيوه او برای برگزيدن اصطلاحات و استدلال تاثير داشت. مثلا می گفت: كار ما با جلب افراد جداگانه همانند كار ذخيره كردن قطره های كوچك است. سپس آن قطره ها درياچه ای ايجاد خواهند كرد و مناسب نيرومندی آبشاری كه از اين درياچه فرو خواهد ريخت، می توان توربين های بزرگی را برای تحول جامعه و نوسازی آن بحركت درآورد. لذا قطره ها مهم اند. بايد از انبودن آنها خسته نشد. اين گويا در پائيز سال 1314 بود. و سپس در ارديبهشت سال 1316 پليس به سراغ ما آمد و دشمن كوشيد كه جسم و روح ارانی را دفن كند. با اينحال نتوانست از تراكم قطره ها، از گرد آمدن سيلاب، از خروش آن، از گردش توربين های نيرومند، از گسترش روح ارانی جلوگيری نمايد. اگر پيروزی را عبارت از گرد آوردن مظلمه ای ننگين از راه فرومايگی ها بشمريم، دشمنان ارانی پيروزند. ولی اگر پيروزی را با ايجاد جريانی و افقی نو در تاريخ بسود مردم بدانيم – در آن صورت ارانی پيروز است.

تاريخ در هر لحظه معين دارای ذخيره معينی از امكانات است و هميشه نمی تواند با شهباز تبريز آرزوهای قهرمانان همگامی كند. لذا لازم نكرده است كه همه نوآوران و انقلابيون جامعه بتوانند آنرا طی زندگی خود آنچنان بسازند كه می خواهند ولی آنها در آن دم افسونگری ميدمند كه حركتش را – كه بهر جهت وجود دارد – تسريع ميكند. ارانی از سازندگان سمت خورشيدي، سمت مثبت جامعه ايرانی است و آنچه كه مشروطه خواهان در ابهام احساسی گفتند او در بيان علمی اش مطرح كرد و مهندس آينده بود. و مهندس آينده جامعه بودن كاری است كه از آن والاتری را نمی توان انگاشت.

... كوتاه بالا، كمی تنومند، موی ريخته، با چشمانی كم سو بود و عينك ذره بينی ميزد ولی چهره ای سخت جذاب و با جربزه داشت. در پارسی شيرينش نمكی از زبان زادگاهش تبريز احساس ميشد. مهربانی طبيعی و صميمی اش از سالوس و چاپلوسی و برخورد متين و بزرگوارانه اش از تفرعن و تبختر، بكلی عاری بود. بهمين جهت مهر و احترام نسبت به او بتدريج همگانی شد و هنگاميكه خبر مرگ نابهنگامش در بندهای زندان قصر پيچيد عزائی تلخ در دلها و اشگی شور در چشمها نشست. در سلولهای زندان انجمن های كوچك ماتم و سوگ برپا گرديد. برخی از ما كه شعری ميسروديم آنرا در اين انجمن ها خوانديم. آن انجمن ها با سوگند وفاداری براه او ، كين توختن از خصمان او، برافراشتن درفش او پايان يافت و گروهی از ما كوشيدند كه چنين كنند ولی با اينحال هنوز حق ارانی ادا نشده است. او درخور آن است كه بيش از پيش به الهام گر بزگ خلق ما بدل شود. او درخور آن است كه برجسته تر از پيش از پيشوايان سترگ فراخ انديش و نوانديش و انسان پرست و ايران پرست عصر ما شمرده شود. او درخور آن است كه در جهان بيش از اكنون شناسانده شود. بگذار جريانی كه او به آن تعلق داشت كوچك باشد ولی ابعاد روح او را با اين جريان نمی توان سنجيد. او در سير تاريخ جهانی جائی دارد و كشور سوسياليستی جهان، شاگرد باورمند لنين، يار وفادار شهيدان تاريخ ايران بود. و او دانشمند و انديشه ور انقلابی بزرگی بود.

گنجی كه از انديشه هايش مانده بايد آراسته تر عرضه گردد. سخنانش را بايد به حرز جانها و ورد لب های مبارزان بدل كرد. در اين سخنان ژرف كه كتابها و دفاعيه بهادرانه اش از آن انباشته است معنای بسياری خفته است كه ميتواند بسيج كند و بايد بسيج كند.

... ساليان دراز از شهادت ارانی می گذرد – ولی زمانه كماكان بر آن محور می چرخد كه جان بی تاب و جوينده اش می چرخيد. درظاهر، فرزند شاه گذشته بر اريكه شاهی نشسته است ولی در واقع پی های نظامات استبدادي، استعماری و استثماری در ايران و جهان از هميشه پوسيده تر است. نبرد طبقاتي، رشد نيرومند نيروهای مولده در اين عصر انقلاب علمی و فني، تحول شگرف فكری انسانی بيش از پيش تحقق آرمانهای ارانی را بدستور روز بدل ميكند. ارانی سوار بر سمند انديشه انقلابی و علمی كماكان بسوی پيروزی می تازد. پرچم سرخش در بادهای توفنده عصر ما در اهتزاز است. بر چهره انديشمند و دلاورش لبخند ظفر نشسته است. همه اينها را اگر كور باطن نباشيم، ميتوانيم به عيان ببينيم.

با ارانی بوده ايم، با ارانی هستيم و خواهيم بود. او را تنها نگذاشته ايم و نبايد بگذاريم. بمثابه شاگرد او در گستره زندگی رنج آلود و پرهيجانی به نام جنبش توده ای گام گذاشته ايم و روزی كه فرا رسد باز بايد مانند شاگرد او، بازپسين دم را برآوريم. ايمانی را كه شعله وار در جان ما رخنه داد، شعله وار در جانها رخنه داده ايم و خواهيم داد زيرا ما می خواهيم و موظفيم مجريان وصايای آن استاد ارجمند باشيم. از او فروتنی و انسان دوستی و پيگيری در نبرد و عشق به وظايف خود را بياموزيم. مانند او به درفش ماركس، انگلس و لنين تا روز بازپسين مومن باشيم و فرازها و نشيبها و پيچ ها و چرخش ها ما را نفريبد و گمراه نكند.

سال آينده سالگردی است مقدس زيرا سی سال از 14 بهمن 1318 كه روز شهادت ارانی در بيمارستان زندان موقت تهران است می گذرد. ارانی را در اين بيمارستان مصنوعا به تيفوس دچار كردند سپس او را تعمدا به عنوان بيمار مالاريا مورد درمان قرار دادند. ميوه و غذايی را كه بانو فاطمه ارانی مادر مهربانش می آورد به او نرساندند، با سرعتی حيرت انگيز او را كه جوانی نيرومند بود به محتضری عليل و نزار بدل ساختند و سپس كشتند. بنحوی كه مادرش نعش فرزند را نشناخت و تنها بشهادت دكتر سيد احمد امامی دوست شخصی ارانی كه هويت نعش را تصديق كرد، باور نمود. و سپس بی سرو صدا و گمنام او را به آرامگاه جاويدش بردند. ولی سه سال بعد، در بهمن 1321 بر روی اين گور در ابن بابويه تهران توده های انبوه گل افشانی ميكردند.

رضاشاه گريخته بود، مختاری در زندان و پزشك احمدی بر دار كيفر. از آن هنگام ارانی به پرچم ميليونها بدل شد و اين آغاز طلوع خورشيد او بود. خورشيدی كه رضاشاه، مختاري، پزشك احمدی خواستند در قير گمنامی غرق كنند، ولی نتوانستند و ديگری و ديگران نيز نخواهند توانست.

                                                          بهمن ماه 1347

 

احسان طبري

اراني

در زير كاجهای بلند پريده رنگ

بر سكوئي، به سايه ی ديوار آجري

مردی نشسته بود،

چشمان خويش را بسوی طاق آسمان

كانجا، فراز زندان، گسترده بود بال –

           خاموش دوخته

وز هايهوی عادی زندان گسسته بود.

*

در فكر آنكه چون برسد روز دادگاه

بهر دفاع شيوه ی حق، قد علم كند

دژخيم خويشرا ،

آنگه كه با دروغ دم از اتهام زد،

با حجت مبرهن خود متهم كند.

*

در چنگ دشمنان پنجه، لحظه ای

انديشه اش نبود كه جانش فنا شود

گوئی شتاب داشت:

دل را بيك پرنده ی خونين بدل كند.

در مذيح زمان

بهر نجات توده ی زحمت فنا شود.

*

وقت غروب چون زر خورشيد شامگاه

ديوار را طلائی و گلرنگ كرده بود

برخاست،

وان سايه های تيره شبگير

سيمای پر صلابت او را

با نقشهای خويش پر آژنگ كرده بود.

*

گوئی تناوری است به چشمانم

افراخته تر از اين كاجهای پير

با دست خويش لمس كند طاق آسمان

در زير پای او

هر سو دونده چون حشراتی ز موج بيم

انبوه دشمنان !

*

هرگه كه مرد جلوه ی تاريخ عصر را

در آبگينه ی دل تجديد ميكند

خود را كه خرد و خوار و سپنج است، آنزمان

گردی سترگ و قادر و جاويد ميكند

ورنه به موج موج زمان، قوم بيشمار

آيند و بگذرند

كی با قبيله ای كه ارانی است زان شمار

اينان برابرند !

(مجله دنيا ويژه نامه اراني. دوره دوم ،سال دهم، شماره 4 ، زمستان1348)

احسان طبری ده ها شعر، مقاله و خاطره درباره دكتر تقی ارانی سروده و نوشته است. وی دكتر تقی ارانی را استاد و معلم خود می دانسته و اين امر را با دست خط خود پشت يكی از عكس های ارانی كه نزد خود حفظ می كرده نوشته است. بی شك از جنبه علمی و فعاليت تئوريك بهترين شاگرد وفادار او بوده و قطعا بيشترين سهم را طی ساليان دراز در حفظ ياد و خاطره دكتر تقی ارانی داشته است. (دنيا)

 

سياوش كسرايی

(1305 – 1374 )

مردی بزرگ در خم اين راه  (برای دكتر تقی اراني)

 ققنوس وار آمد :

برخاسته ز توده خاكستر،

در جستجوی آتش اما

بگشوده بال و پر.

آمد

همچون سمند سراپا ستودني

با بالهای سرخ

با يال شعله گون

با گام باد و برق،

بر راه كهكشانی انديشه، رهسپر.

آمد شبانه مردي

گهواره بسته بر قلل مه نشان دور

تابيده با ارس

خو كرده با اميد

با رنج برده سر.

آمد شبانه مردی با مشعلش بكف

شب را شياری افكند

از جويبار روز

وز خون آفتاب

سهمی نهاد بر در و درگاه و بام فقر

تيغی كشيد بر سر كاخ ستيزه گر.

آمد شبانه مردی با نغمه ای غريب

آويخت

بر چشم و گوش بسته غمكوچه های شب

زنگوله سحر.

بگذشت هم شبانه، به شبگير

مرد بزرگ از خم اين راه

در پيش،

گرد سرخ فام سپيده

در پی وليك خلق، با دل بيدار و چشم تر.                12 بهمن ماه 1358

(نقل از مردم ارگان مركزی حزب توده ايران. دوره هفتم ، سال اول، شماره 159.

 

نيما يوشيج

(شعر نويافته ای از نيما يوشيج در رثای دكتر تقی اراني)

نه ، او نمرده است      

 

دو سال از نبود غم انگيز او گذشت

روی مزار او

دوبار برگهای خزان ريخته شدند

سه سايه شكسته گريان

بر شاخه های سايه ديگر

آويخته شدند.

آنوقت باز مثل دگر روزها دميد

اين روشن افق

يك جغد بی ثبات از آن جايگه پريد

تا يك غروب غمگين بالای آن مزار

غمناك تر نشيند.

دو سال مثل آنكه دو روز از غمش گذشت

روز سفيد آمد از نو به سير و گشت

بر سياحت جبين جواني

خط دگر نوشت

مانند اينكه آنكه تودانی نمرده است

هركس به يادش آيد، گويد:

دو سال رفت و ليك ارانی نمرده است.

نه او نمرده ، او زنهانخانه وجود

بر پای خاسته است

او از برای زندگی ما

تا بهره ورتر آئيم

دارد هنوز هم سخنی گرم می كند

اين تيره جوی سنگدلان را

دارد به حرف مردمی ای نرم می كند.

دو سال شمع زندگی اش را به روشني

مردم نديد ليك

بس شمع های ديگر روشن شدند از او

بس فكرهای ويران گلشن شدند از او.

مانند آنكه همين آرزوش بود

پريد از برابر زندان

مرغ شكسته پر كه همه رنج و جوش بود

تا روی بام ديگر آيد زنو فرود

زآنجا به رنگ ديگر با ما كند سخن.

دو سال شد ... پرنده ی .....

مانند يك دقيقه لذت كه بگذرد،

مثل چراغ روشنی از ....

.... نگذشته ست ليك

او با خيال گرم مردمان شريك

دارد به شيوه های دگر...

او در ميان تيره ی اين خاكهای سرد

هر چند منزوي

كرده است در درون بسی دل كنون مقر.

نه، او نمرده است آنكه دلی زنده می كند

هرگز بر او نيابد بدروی مرگ  دست

شكل غراب بيهده ...

بر اين مزار ، بيهده بنشسته است جغد

اشك سه سايه بی سبب اينجاست بر زمين .    

                                                         13 بهمن 1320

(برگرفته از كتاب مجموعه كامل اشعار نيما يوشيج فارسی – طبري.

تدوين سيروس طاهباز . انتشارات نگاه ،

چاپ دوم ، سال 1371 ، صفحات 304 تا 306)

اين شعر که در دومين سال شهادت دکتر تقی ارانی سروده شده است، برای اولين بار در سال 1371 به چاپ رسيد. و از يادداشت تدوين کننده در مقدمه کتاب، چنين برمی آيد که شعر "نه او نمرده است" سال ها پس از درگذشت نيما يوشيج در ميان اوراق و دست نوشته های او پيدا شده است.

گردآورنده اثر هم چنين درباره نشانه مکرر ... در برخی از اشعار نيما يادآور شده است که پاره ای از واژه ها به دليل پارگی و فرسودگی کاغذ، قابل خواندن نبود.

منظور نيما از سه سايه مادر و خواهران دکتر تقی ارانی است. توضيحات از ما است. (دنيا)

اسماعيل شاهرودی " آينده " (1304 – 1360)

آتش جاودان

سرگشته به راه زندگاني

در تيرگی زمانه بوديم

تابيد بناگهان شراري

ما چشم براه خود گشوديم

                        از راهنمائی اراني

سردسته رهزنان بلرزيد

زآن روشنی نشاط انگيز

تا زندگيش دوام يابد

تاريک کند زمانه را نيز

                       آن بارقه را نمود فاني

آتش بدل ستمکشان زد

داد از همه سر اميد بر باد

دزديد زما چراغ ما را

بنشست بخاطر خوش و شاد

                     بر مسند خود به حکمراني

ديری ملی آن کجی نپائيد

دوران تلاش او سر آمد

برخاست غبار از بر راه

باز آتش جاودان بر آمد

بارنگ نشاطش

ارغوانی                                         13 بهمن 1327

( روزنامه مردم : دوره هفتم، سال اول، شماره 158، يکشنبه 14 بهمن  1358)

 

احمد شاملو

 (1304 – 1378 )

قصيده برای انسان ماه بهمن                                               

تو نی دانی غريو يک عظمت

وقتی که در شکنجه يک شکست نمی نالد

چه کوهی ست !

تو نمی دانی نگاه بی مزه محکوم يک اطمينان

وقتی که در چشم حاکم يک هراس خيره می شود

چه دريائی ست !

تو نمی دانی مردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زندگی ست !

تو نمی دانی زندگی چيست ، فتح چيست

تو نمی دانی ارانی کيست

و نميدانی هنگامی که

گور او را از پوست خاک و استخوان آجر انباشتي

و لبانت به لبخند آرامش شکوفت

و گلويت به انفجار خنده ئی ترکيد ،

و هنگامی که پنداشتی گوشت زندگی او را

 از استخوان های پيکرش جدا کرده اي

چه گونه او طبل سرخ زندگيش را به نوا درآورد

در نبض زيراب

در قلب آبادان ،

و حماسه توفانی شعرش را آغاز کرد

با سه دهان صد دهان هزار دهان

با سيصد هزار دهان

با قافيه خون

با کلمه انسان ،

با کلمه انسان کلمه حرکت کلمه شتاب

با مارش فردا

که راه می رود

می افتد بر می خيزد

بر می خيزد بر می خيزد می افتد

بر می خيزد بر می خيزد

و به سرعت انفجار خون در نبض

گام برمی دارد

و راه می رود بر تاريخ، بر چين

بر ايران و يونان

انسان انسان انسان انسان ... انسان ها ...

و که می دود چون خون ، شتابان

در رگ تاريخ ، در رگ ويتنام ، در رگ آبادان

انسان انسان انسان انسان ... انسان ها...

و به مانند سيلابه که از سد ،

سرريز می کند در مصراع عظيم تاريخش

از ديوار هزاران قافيه :

قافيه دزدانه

قافيه در ظلمت

قافيه پنهانی قافيه جنايت قافيه زندان در برابر انسان

و قافيه ئی که گذاشت آدولف رضاخان

به دنبال هر مصرع که پايان گرفت به نون

قافيه لزج

قافيه خون

و سيلاب پر طبل

از ديوار هزاران قافيه خونين گذشت :

خون ، انسان ، خون ، انسان ،

انسان ، خون ، انسان ...

و از هر انسان سيلابه ئی از خون

و از هر قطره هر سيلابه هزاران انسان :

انسان بی مرگ

انسان ماه بهمن

انسان پوليتسر*

انسان ژاک دوکور*

انسان چين

انسان انسانيت

انسان هر قلب

که در آن قلب ، هر خون

که در آن خون ، هر قطره

انسان هر قطره

که از آن قطره ، هر تپش

که از آن تپش ، هر زندگي

يک انسانيت مطلق است .

و شعر زندگی هر انسان

که در قافيه سرخ يک خون بپذيرد پايان

مسيح چارميخ ابديت يک تاريخ است.

و انسان هائی که پا در زنجير

به آهنگ طبل خون شان می سرايند تاريخ شان را

حواريون جهانگير يک دينند .

و استفراغ هر خون از دهان هر اعدام

رضای خود روئی را می خشکاند

بر خرزهره دروازه يک بهشت .

و قطره قطره هر خون اين انسانی که در برابر من ايستاده است

سيلی ست

که پلی را از پس شتابندگان تاريخ

خراب می کند

و سوراخ هر گلوله بر هر پيکر

دروازه ئی ست که سه نفر صد نفر هزار نفر

که سيصد هزار نفر

از آن می گذرند

رو به برج زمرد فردا .

و معبر هر گلوله بر هر گوشت

دهان سگی ست که عاج گرانبهای پادشاهی را

در انواليدي* می جود .

و لقمه دهان جنازه هر بی چيز پادشاه

رضاخان !

شرف يک پادشاه بی همه چيز است .

و آن کس که برای يک قبا بر تن و سه قبا در صندوق

و آن کس که برای يک لقمه در دهان و سه نان در کف

و آن کس که برای يک خانه در شهر و سه خانه در ده

با قبا و نان و خانه يک تاريخ چنان کند که تو کردی ،

رضاخان

نامش نيست انسان .

نه ، نامش انسان نيست ، انسان نيست

من نمی دانم چيست

به جز يک سلطان !

*

اما بهار سرسبزی با خون اراني

و استخوان ننگی در دهان سگ انواليد !

و شعر زندگی او ، با قافيه خونش

و زندگی شعر من

با خون قافيه اش .

و چه بسيار

که دفتر شعر زندگی شان را

با کفن سرخ يک خون شيرازه بستند .

چه بسيار

که کشتند بردگی زندگی شان را

تا آقائی تاريخ شان زاده شود .

با ساز يک مرگ ، با گيتار يک لورکا

شعر زندگی شان را سرودند

و چون من شاعر بودند

و شعر از زندگی شان جدا نبود .

و تاريخی سرودند در حماسه سرخ شعرشان

که در آن

پادشاهان خلق

با شيهه حماقت يک اسب

به سلطنت نرسيدند ،

و آنها که انسان ها را با بند ترازوی عدالت شان به دار آويختند

عادل نام نگرفتند .

جدا نبود شعرشان از زندگی شان

و قافيه ديگر نداشت

جز انسان .

و هنگامی که زندگی آنان را باز گرفتند

حماسه شعرشان توفانی تر آغاز شد

در قافيه خون .

شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان

با سيصد دهان

شعری با قافيه خون

با کلمه انسان

با مارش انسان

با مارش فردا

شعری که راه می رود، می افتد، برمی خيزد، می شتابد

و به سرعت انفجار يک نبض در يک لحظه زيست

راه می رود بر تاريخ ، و بر اندونزی ، بر ايران

و می کوبد چون خون

در قلب تاريخ، در قلب آبادان:

انسان انسان انسان انسان... انسان ها...

*

و دور از کاروان بی انتهای اين همه لفظ ، اين همه زيست ،

سگ انواليد تو ميرد

با استخوان ننگ تو در دهانش –

استخوان ننگ

استخوان حرص

استخوان يک قبا بر تن سه قبا در مجري

استخوان يک لقمه در دهان سه لقمه در بغل

استخوان يک خانه در شهر سه خانه در جهنم

استخوان بی تاريخی .

                                      بهمن 1329

(بر گرفته از کتاب قطعنامه : احمد شاملو .

 چاپ اول تهران . 1330، چاپ چهارم 1364. انتشارات مرواريد ، ص 77 تا 88 )

پاورقی ها :

قصيده برای انسان ماه بهمن، شعری است به مناسبت روز 14 بهمن، سالگرد قتل دکتر ارانی در زندان ، به دستور رضاخان .

ژرژ پوليتسر و ژاک دوکور دو تن از استادان دانشکده کارگری پاريس که در آنجا توسط آلمانی ها با گيوتين اعدام شدند.

انواليد مقبره ناپلئون بناپارت است در پاريس .

با شيهه اسب به سلطنت رسيدن ... اشاره است به نحوه رسيدن داريوش اول به سلطنت . وی و شش تن ديگر پس از آن که برديا را کشتند با يکديگر قرار گذاشتند که روز ديگر ، پگاه ، در محل معينی گرد آيند و هر که اسبش پيش از اسبان ديگر شيهه کشيد به سلطنت برداشته شود. مهتر داريوش، شبانه اسب او را به محل معهود برد و بر ماديانی کشيد. روز ديگر چون داريوش و يارانش بدان نقطه رسيدند اسبش با به ياد آوردن خاطره کامکاری شب پيش شيهه کشيد و بدين گونه داريوش به سلطنت رسيد!

شعر قصيده برای انسان ماه بهمن سروده احمد شاملو اخيراْ در کتابی تحت عنوان مجموعه آثار شاملو توسط انتشارات زمانه و انتشارات نگاه در تهران به سال 1381، صفحه 62 تجديد چاپ شده است. ولی با حذف اشاره شاعر که نوشته بود: قصيده برای انسان ماه بهمن، شعری است به مناسبت روز 14 بهمن، سالگرد قتل دکتر تقی ارانی در زندان، به دستور رضاخان. توضيح اخير از مجله دنيا است.

 

 

     

بزرگ علوی

(1283-1375)

مرگ دکتر اراني

صدها سال تاريخ دوره های پرتلاطم زندگانی ملتی را طی می کند. فقط يک مرد بزرگ که مانند مشعل فروزان قرن ها می درخشد، به وجود می آورد. ملت ها زنده می شوند و در می گذرند، اسم آنها در صفحات تاريخ حک می شود، ولی اسم اين مردان که موجود و مخلوق اين ملت ها هستند هميشه زنده می ماند. در تاريخ فداکاری و شهامت اين مردان فراموش شدنی نيست. چه بسا اتفاق می افتد که مشخصات و خصوصيات دوره ای به اسم مرد بزرگواری که موجود و مخلوق اين دوره است، مجسم می گردد. می گويند دوره پريکلس، فرانسه ناپلئون، انگلستان کرامول. بعضی در اهميت و نفوذ مردان بزرگ به حدی غلو کرده و تصور می کنند که آنها خط سير تاريخ را تغيير داده اند، ولی در حقيقت اين مردان بزرگ که محصول اوضاع مادی دوره های خود هستند، توانسته اند آمال و آرزوی اکثريت مردم دوره خود را در قالب عمل ريزند و از همين جهت اسامی آنها نماينده مفهوم آن آرزو و آمال است.

کلمه شکسپير امروز مفهوم خاصی دارد، يعنی دوره تجدد ادبی در انگلستان، يعنی دوره هنری و صنعت در اين کشور. وقتی اسم واشنگتن را می شنويم به ياد جنگ های آزاديخواهی و مبارزه های دموکراسی می افتيم. با اسم لنين تکان و حرکت مردم ستمديده و زنجير شده در نظر ما تجلی می کند.

دکتر ارانی يکی از آن نوابغی است که هرچند صد سال يک بار در زندگانی ملت ايران آفتابی می شود.

دکتر ارانی با فداکاری و شهامت و بزرگ منشی و با غرور و تکبر و در عين حال تواضع و فروتنی که مخصوص او بود، پی استواری ريخت که ثمرات و آثار آن بعدها جلوه گر خواهد شد.اسم دکتر ارانی نيز امروز معنا و مفهوم خاصی پيدا کرده است. دکتر ارانی يعنی مقاومت در مقابل شديدترين و سياه ترين استبدادهای جهان، دکتر ارانی عنی فکر روشن، يعنی سر نترس، يعنی از جان گذشتگي، يعنی ايمان به موفقيت. مفهوم دکتر ارانی ناقض مفهوم رضاخان است. اگر رضاخان را به معنای ستمگری و زورگويی و طمع و ظاهرسازی بگيريم، مفهوم ضد آن دکتر ارانی يعنی رحم و محبت يعنی مقاومت، يعنی سخاوت، يعنی معنی و حقيقت. با مرگ دکتر ارانی نقش تاريخی که بعهده اين بزرگوار واگذار شده بود، خاتمه نيافته است. شهامت بی نظير و مقام ارجمند اخلاقی او در دل های هواخواهانش ريشه دوانده و بارهای گران بهائی خواهد داد.

مرگ ارانی از آن مصيبت هائی است که کليه کسانی که در زندان بوده و اسم او را شنيده و يا يک بار او را در سلول های مرطوب کريدر سه و چهار زندان موقت ديده بودند هرگز فراموش نخواهند کرد.

ضربت ناگوار و غيرقابل تحملی با مرگ ارانی بر تمام پنجاه و سه نفر بدون استثناء وارد آمد. من امروز هر وقت می شنوم که کسی ولو از نزديکان خودم هم باشد، فوت کرده است ابداْ تعجب نمی کنم. زيرا فوری به يادم می آيد که دکتر ارانی هم مرد. دکتر ارانی که برای زندگاني، برای نجات ديگران خلق شده بود، دکتر ارانی که برای رهائی حق از چنگال ظلم و نکبت و بدبختی زائيده شده بود، مرد. چه تعجبی دارد اگر فلان پيره زن در بستر مرگ جان می کند.

چطور دکتر ارانی مرد، جزو اسراری است که بعداْ کشف خواهد شد، جزو رمزهائی است که حل آن با سرنوشت ملت ايران توام است. هر روزی که ملت ايران توانست قاتلين دکتر ارانی را به کيفر برساند و مجازاتی را که حق اين گونه اوباش است، درباره آنها اعمال نمايد، يک قدم در سير ترقی و تکامل فراتر نهاده و فقط وقتی ملت ايران می تواند جزو ملل مترقی دنيا به شمار آيد که از قتل ظالمانه امثال دکتر ارانی جلوگيری کند و راه ترقی و تکامل آنها را تضمين نمايد.

روز چهاردهم بهمن 1318 نعش دکتر ارانی را به غسال خانه بردند. يکی از دوستان نزديک دکتر اراني، طبيبی که او را از بچگی و فرنگستان معاشر و رفيق بود، نعش او را معاينه کرد و علائم مسموميت در جسد او  تشخيص داد. مادر پير دکتر اراني، زن دليری که با خون دل وسائل تحصيل پسرش را فراهم کرده بود، روز چهاردهم بهمن 1318 جسد پسر خود را نشناخت. بيچاره زبان گرفته بود، که اين پسر من نيست. اين طور او را زجر داده و از شکل انداخته بودند. همين مادر چندين مرتبه دامن پزشک معالج دکتر ارانی را گرفته و از او خواسته بود که پسرش را نجات دهد دوا و غذا برای پسرش بفرستد. دکتر زندان در جواب گفته بود اين کار ميسر نيست. برای اينکه به من دستور داده اند که او را معالجه نکنم. مادر دکتر اجازه نداشت حتی گلابی برای بچه اش بفرستد. کسی تصور نکند که مقررات زندان و حتی مقررات من درآری زندان رضاخان ورود دوا و غذا را برای زندانيان قدغن کرده است. زندانيان می توانستند هر روزه از منزل خود غذا دريافت کنند و اگر کسی مريض می شد طبيب زندان نسخه ای می نوشت و اين نسخه را زندانيان برای کسان خود فرستاده، دارو دريافت می کردند. در بعضی موارد حتی اجازه داده می شد که پزشک از خارج به عيادت زندانی بيمار بيايد. من خود در زندان مبتلا به آپانديست شدم و چون خودداری کردم از اين که پزشک زندان مرا معالجه و جراحی کند، پس از يک هفته طبيبی که خود من انتخاب کرده بودم، به عيادتم آمد و اگر اين طبيب آن روز مرض مرا آپانديست تشخيص داده بود، شهربانی حاضر بود حتی اجازه دهد که مرا در بيمارستانی خارج از زندان معالجه کنند. بنابراين اوليای زندان و شهربانی از رفتاری که با دکتر ارانی کردند، هيچ قصدی جز قتل او را نداشته اند. اگر مسموم کردن دکتر ارانی مسلم نيست به طور قطع منظور آنها از اين شکنجه و آزار هيچ چيز ديگری جز نابود کردن او نبوده است. ما يکی دو روز پس از 14 بهمن 1318 از مرگ رهبر بزرگ خود باخبر شديم. آن روز يکی از شوم ترين ايام دوره زندگانی ما پنجاه و سه نفر بوده است. مردان بزرگ مثل بچه هائی که مادر خود را از دست داده باشند، گريه می کردند.

ابراهيم زاده کارگر جاافتاده ای که بطور قطع مصيبت روزگار را زياد چشيده بود مثل بچه پدر مرده ناله و ندبه می کرد. ما آن روز احساس می کرديم که بزرگترين قوه خود را از دست داده ايم. زندان و حکومت سياه بزرگترين ضربت را بر ما وارد آورد.

ما تصميم گرفتيم که در تمام کريدرهای سياسی مجلس عزائی ترتيب دهيم. کليه زندانيان سياسی به دسته های پنج تا ده نفری در سلول های خود جمع شدند و به ياد دکتر ارانی مجالس سوگواری و تذکر ترتيب دادند. يکی از رفقای نزديک دکتر چنين گفت : دکتر اراني، امروز ما در بيغوله ها به ياد تو گرد هم آمده ايم اما اميدواريم روزی بتوانيم قبر ترا گلباران کنيم و به تو بگوييم دکتر سر از خاک به در آر و ببين که تو نمرده ای و ياران و هم زنجيران تو منظور ترا برآورده اند.

هر کس خاطره ای داشت، برای ديگران حکايت کرد و بالاخره آن روز کليه زندانيان سياسی متفق الرای تصميم گرفتند که روز 14 بهمن روز يادبود کليه کسانی که در زندان استبداد جان داده اند باشد و هر جا که هستند، چه زندان و چه در تبعيد و چه در آزادی اين روز را محترم بشمارند.

روز چهاردهم بهمن 1319 زندانيان سياسی که در تبعيد و يا در زندان بودند، مجالس تذکری ترتيب دادند . روز 14 بهمن 1320 اغلب پنجاه و سه نفر و ساير زندانيان سياسی در سر مزار او ابن بابويه به قول خود وفا کردند. عده زيادی از آزاديخواهان در آن روز آن جا حضور يافتند و قبر دکتر ارانی را گلباران کردند. ولی هنوز آن روز نرسيده است که ما قولی را که به دکتر داده ايم، وفا کنيم.

هنوز آن روز نرسيده است که ما بتوانيم بگوئيم: دکتر سر از قبر در آر و ببين که ما منظور ترا برآورده ايم و آنچه تو آرزويش را می کردی به صورت عمل درآمده است. ما فقط می توانيم بگوئيم دکتر ارانی خاطر جمع باش. ما بی کار ننشسته ايم.

درپی مقصود تو می کوشيم، آن روز هم خواهد رسيد. ما ايمان داريم که دير يا زود به منظور خود که همان منظور توست خواهيم رسيد.

نقل از کتاب پنجاه و سه نفر نوشته بزگ علوي.

 صفحات 277 تا 281

 

منوچهر شيبانی

سنج

.... ميکوبد يک زندگي

لخت.

لای تاريکی ها.

و بانگی منحوس

لرزه اندازد بر تن

پرتوی قرمز رنگ –

لرز لرزان به تن

تيره او ميتابد.

از پی اش چند زن

لاغر و زرد،

چشمها تنگ و مورب،

چهره ها جمله عبوس،

موی ها بافته چون مار سياه،

نيمه عريان، بتنهای نحيف،

طبل ها می کوبند

ضربه هائی پی هم،

ميخورد بر بدن غول سکوت .

زنگيانی ديگر ،

با برو بازوئی چون آهن سخت ،

عضلاتی محکم ،

کوههائی متحرک

مشعل اندر کف و سرها برزير ،

ميروند آهسته ،

دود مشعلها ، پيچد به فضا .

هيکل تابوتی سيمين –

به سيه پارچه ای پيچيده ،

بر سر دست هزاران مطرود ،

بجلو ميلغزد .

لاشخورهای سياه ،

از همان پيشاپيش ،

گرد تابوت برقصند ز شوق .

گرد ماشی رنگي

که غمين خاطره هائی مغشوش –

زهر پاشيده بر آن ،

چون غباری مسموم ،

ميدود از پی شان .

پيرمردان سنگين ،

با قباهای بلند ،

چهرهائی غمگين،

از پس ابروی انبوه گره کرده خود ،

ديدگانی نافذ ،

که فرو رفته در اعماق حيات ،

ميدرخشد گه و گاه

با صدای بم نجوا آميز ،

زير لب ميخوانند ....

پيرزنهای خميده ،

به عصا لنگان لنگان ،

ميدوند از پی اين قافله وحشت و مرگ .

زاغهای تيره ،

جغدهای مشئوم ،

با صدائی ناخوش ،

رخ عفريت فنا را –

سخت منحوس تر از آنچه که هست

در نظر ميآرند ،

ميپرد از همه سو بر سر اين جمعيت دلمرده .

نور مشعلها کم کم ،

محوتر ، سايه آدمها را ،

و کشيده تر ، بر سينه شيب اندازد .

آن صداهای بم رنج افزا ،

که گرفته است بخويش –

بوی متروکی و گمگشتگی و محرومي

از هزاران شکن غار که هست –

خفته در سينه کوه ،

گرد هم می پيچند ،

و به هم می آميزند ،

باز آهسته و آهسته تر آيند بگوش .

ميرود قافله شوم بيک جاده تار .

جاده پيچاپيچ است ،

رفته تا کوه فراز

رفته تا آنجائيکه خفته در بستر مه

ماه پنهان پس ابر .

ابر آلوده به نور مهتاب

برقها ميجهد از دورا دور .

ميغهای تيره ،

روی هم ميلغزند .

تپه ها خفته سر سينه هم .

کوهساران خاموش .

همه چيز افسرده .

فکرهای من محکوم به تنها ماندن

بازماند از رقص .

رقص بر يک جسد خون آلود

جسد کشته عشق .

14 بهمن 1325

( برگرفته از "مجله ماهنامه مردم" . دوره پنجم، سال اول ، شماره 9، خرداد ماه 1326 ، ص 52 تا 54 )

 

 

جبار باغچه بان

دکتر اراني، حقيقت او و سوگندها

به مناسبت ششمين سال شهادت دکتر اراني

شش سال پيش 14 بهمن سال 18 يکی از علماء بزرگ و با افتخار ايران در نتيجه ظلم دژخيمان سلطنت پهلوی حيات پر از افتخار خود را پايان داد. هيچ آزاديخواه و هيچ روشنفکر حقيقت پرست و هيچ کارگر زحمتکش نيست که روز چهاردهم بهمن ماه در دل او يم تاثر غم انگيز تجديد نشود. زيرا در همين روز بود که آن رهبر با ايمان آزادی بشر و عاشق حقيقت در زير پنجه ظالمانه عمال ظلم جاه طلبان ايران تلف شد.

دکتر ارانی کيست؟

با اينکه در زمان حياتش سعادت هم حضوری او نصيب من نشد و اين آرزوی من با وجود او برای هميشه در خاک مقبره امام زاده عبدالله مدفون گرديد من هميشه صدای او را مانند اينکه در حضورش هستم می شنوم و چهره موقر او را مانند اينکه صميمانه بروی من می خندد و گفتگو می کند می بينم و آنچه در دل دارم از او می پرسم و جواب ميگيرم. شايد او خود اگر در حال حيات بود اين اظهارات مرا بی دليل قبول نمی کرد و دليل می خواست من دليل قوی دارم. دليل من علمی و منطقی است. من شاگرد با ايمان او هستم، هيچوقت شاگردان او بی دليل سخن نگويند و حرف زور و بی منطق را از کسی نپذيرند.

شايد اغلب از آنها که او را از نزديک ديده اند به اندازه من او را نشناخته باشند ولی من با اينکه شخصاْ او را نديدم خوب شناختم. با اينکه در سر کلاس او نبودم درس های او را چنانکه ميل او بود روان کردم.

دوستی هائی که برپايه آشنائی شخصيت های مادی قرار گيرد بنيانش متزلزل و مانند شکل همان شخص قابل افتادن و دفن شدنی است. چنانکه دکتر ارانی کشته و دفن شده ولی آن دکتر ارانی را که من می شناسم قابل مردن و دفن شدن نيست. آن يک شخصيت بزرگ معنويست لايموت و هميشه زنده است و هر چه زمان پيش برود او زنده تر ، جوانتر و رشيدتر می گردد.

مجريان ظلم رضاشاه دکتر ارانی را عبارت از همان شخصيت می دانستند که با پنجه ظلم خود تلف کردند. آری همان دکتر ارانی که آنها می شناختند. زورش به آنها نرسيد و بدست آنها زير خاک رفت ولی آن دکتر ارانی که من می شناسم امروز زنده و زور و قدرت او هزارها برابر آنروزيست که رضاشاه و عمال او را دست پاچه کرده بود. آنروز که جلادان ظلم دست های او را بستند و قلم او را شکستند و وجود او را زير خاک کردند در حقيقت دست های معنوی او را باز نمودند و قدرت معنوی او را از عالم خاکی مجزی ساختند چنانکه می بينيم امروز او با همين دست ها گلوی يادگاران دوره ظلم را در مسندهای دولتی و مجلسی گرفته می فشارد.... و از ترس همين دکتر ارانی است که روز 14 بهمن سرتاسر جاده امامزاده عبدالله را سربازان پياده نظام پرکرده بود ليکن دکتر ارانی در بالای مقبره خود فرياد می کشيد و نعره می زد نابود باد ارتجاع و تا روز پيروزی مبارزه ادامه خواهد داشت و همين صدای او وقت رفتن و برگشتن در سرتاسر خيابان در مقابل سربازان شنيده می شد.

من در سال 1298 که وارد سرزمين اجدادی خود و مشغول آموزگاری شدم خيلی کوشش می کردم که از آثار علماء متفقين ايران برای توسعه معلومات خود استفاده کنم. خلاصه بگويم که اين آرزو برای من حاصل نشد يا از آن آثار چيزی نفهميدم و يا مطابق حقيقت چيزی نيافتم تا در سال 1311 که در شيراز بودم کتابی به اسم و عنوان (سلسله علوم دقيقه – اصول علم روح – پسيکولوژی عمومی تاليف دکتر اراني) نظرم را جلب کرد.

چون عنوان اين کتاب با صنعت من ارتباط مستقيم داشت با اينکه نظر به سوابقی که داشتم اين کتاب نيز مانند ساير آثار در نظرم ناقص و بی سر و ته جلوه می کرد ولی به اميد اينکه شايد اين کتاب برای من قابل استفاده باشد ناچار خريدم. من که هرگز حوصله آنرا ندارم که يک کتاب را با آن هوس که مطالعه کرده ام به آن شکل به آخر برسانم برعکس اين کتاب را هر چه بيشتر خواندم هوسم دو چندان زيادتر شد.

معجزه تاثير حقايق اين کتاب بحدی بود که من چنان حس می کردم که يک مدرسه بزرگ ده ساله را به پايان رسانيده ام. اگر من بخواهم احساسات خود را چنانکه هست در اين مورد شرح بدهم بايد کتابچه مخصوصی تاليف نمايم.

اين محقق و دانشمند عاليمقام عاشق حقيقت بود. علم را می پرستيد و حقايق در پنجه منطق او مانند پرتقالی بود که رنگ و بو و مزه آن را به عين اليقين می ديد و ايمانش بقدری قوی بود که هيچ قدرتی نمی توانست او را به انکار آن وادارد.

من وقتی که در سال 1311 آن کتاب را می خواندم در مقدمه آن به اين قسمت رسيدم :

ديگر از طريقه های تحقيقات در پسيکولوژی مطالعه در تاريخ زندگانی افراد و اقوام بنی نوع بشر در ادوار گذشته است.در اين تحقيق نکته مهم آنکه بايستی وضع زندگانی مادی ملل، تاثير آن در روحيات هر يک از افراد، قوانين اجتماعي، آداب و رسوم، اخلاق، روابط افراد با يکديگر و با جامعه را مورد مطالعه قرار داد. شرح حال و زندگانی افراد سرپرست، سلاطين و غيره موضوع بی اهميتی است. بلکه بايد علل و عوامل  ظهور اوضاع و اشکال مختلفه اجتماع را مورد دقت قرار داد وگرنه مطالعه احوال چند نفر مخصوص که در واقع موجودات بی اهميت بوده و جريان اجتماع بدانها موقعيت مخصوص داده است، مفيد نيست...

در حيرت ماندم و در شک بودم آيا اين شخص در ايران است و يا نيست؟ اگر در ايران است در قصر قاجار است يا در خانه خودش؟ ای حقيقت پرستان به من باور کنيد الان که من اين چند کلمه را می نويسم بغض گلويم را بنحوی گرفته که در حال گريه هستم. به من الهام شده بود که حتما بسر اين شخص بلائی خواهند آورد و در اين نيز شکی نداشتم کسی که نويسنده اين کتاب است نسبت به مظالم رضاشاه و عمال او و قدرت او از من واقف تر است ولی با تمام اين وقوف برای نوشتن حقيقت بالاخره دانسته و فهميده جان خود را در خطر انداخته است... خوب ياد دارم يکی از فضلا در همان تاريخ به من گفت قسمتی از کتاب سعدی را که صدها سال پيش نوشته شده خواستم جداگانه چاپ کنم اجازه ندادند.... بلی در چنان روز و روزگاری اين محقق بزرگ بر جمال شاهد حقيقت خود پرده نکشيد. من در شيراز برای بدست آوردن ساير قسمتهای اين کتاب بهر کتابخانه که رجوع کردم مايوس برگشتم راجع به شخص دکتر از هر که پرسشی کردم جواب کافی نگرفتم تا در سال 1313 که به تهران آمدم روزی به فکرم آمد که صاحب اين کتاب را پيدا کرده ساير سلسله های آن را بدست آورم خيلی از کتابخانه ها را گشتم پيدا نشد حتی کسی را هم که مرحوم دکتر را بشناسد و برای من درباره ايشان معلوماتی بدهد نمی توانستم پيدا کنم.

.... بعدها بالاخره روزی کسی پيدا شد گفت با او چکار داري. گفتم می خواهم ببينم. گفت ايشان در محبس هستند. گفتم آری در چنين روزگار در ايران اين قبيل اشخاص را نمی توان در خانه اش زيارت کرد. گفت آنجا هم نمی توانی زيرا کسی را  پيش او راه نمی دهند و خصوصاْ رفتن تو پيش ايشان نه برای تو نه برای ايشان صلاح است. در مجلس محاکمه او نيز راه نيافتم بالاخره وقتی ملتفت شديم که جلادان رضاخان تمام دوستداران آن مرحوم را عزادار کرده اند. من خود را خيلی کوچکتر از آن می دانم که درباره بلندی و عظمت مقام او سخن گويم زيرا من او را طوری نشناخته ام که قدرت و بيان من برای شناساندن او کفايت بخشد. من از کوچکترين شاگردان او هستم ولی آرزومندان می توانند در روزنامه مردم شماره 34، 14 بهمن 1324 از مقاله آقای محمدحسين تمدن در تحت نقش علمی دکتر تقی ارانی در جامعه معاصر ايران استفاده کنند. تاثير اين مرد بزرگ در روح من تا چه حدی است، من نمی دانم ولی من چنان تصور می کنم که درباره صنعت خود هرچه می گويم و می نويسم گويا او بگوش من تلقين می کند و گويا من از زبان او حرف می زنم و آنچه من می نويسم او ديکته می کند از اين گفته های من تعجب نکنيد. گفتارهای دکتر از آن گفتارها نيست که انسان هرچه بشنود مانند گوهری تغيير حال نيابد. منطق روشن و قانع کننده ی اين استاد بزرگوار مانند تخم هائی است که اگر يکی از آنها در زمينه ذهن کسی فرو نشيند در يک حال نمی ماند، سبز می شود، برگ و شاخ می آورد، گل می دهد، تخم های تازه ای بار می آورد. منطق او در حکم کليديست که بدست هر کس بيفتد در بسته مقصود خود را بوسيله آن باز می کند راهی که او نشان می دهد بقدری راست است که ايشان را بلامانع بسر منزل مقصود می رساند.

با مطالعه يک مقاله ايشان انسان به ماهيت هستی و حيات و تکاليف انسانی و اجتماعی و اخلاقی و کار.... پی می برد و صاحب يک مسلک آميخته به ايمان می شود.

دکتر ارانی را من اينطور می شناسم او در 14 بهمن سال 1318 جسماْ کشته شد ولی معناْ هميشه زنده است. او کوشش می کرد علم را از چنگ اشراف نجات بخشد. بنظر من اگر بخواهيم مسلک دکتر ارانی را بطور خلاصه بيان کنيم اين می شود: آزادی علم و آزادی انرژی بشر بنفع بشر.

هزارها مرد و زن از هر طبقه در روز 14 بهمن سر خاک پاک او حاضر بوده و نسبت وفاداری خود را در راه پيشرفت مرام اين فرزند رشيد ايرانی تجديد عهد و سوگند می کردند ولی اين از آن سوگندها نيست که شخصی در رسيدن به سلطنت يا به مقام وکيلی در مجلس و يا دکتری وقت گرفتن ديپلم و يا سربازی در تحت سرنيزه برای وفاداری ياد می کند. اينها را نمی توان سوگند نام نهاد اينها سوگند نيست سيمای معنوی و حقيقت غالب دکتر ارانی است که بشکل اين سوگندها نمايان می گردد. من نيز سوگند دارم، سوگند من تعليمات اوست. زنده باد پيروان و علمداران مرام دکتر اراني...

* جبار باغچه بان اين مطلب را به خاطر ششمين سالگرد شهادت دکتر تقی ارانی در سال 1324 نوشته است و به موقع خود آن را در مطبوعات آن زمان منتشر کرد. متن اين مقاله در کتاب محاکمه محاکمه گران تأليف محمد گلبن و يوسف شريفی در سال 1363 تجديد چاپ شده است. (مجله دنيا)

 

برگرفته از نشريه دنيا

ويژه صدمين سالگرد تولد دکتر تقی ارانی

انتشارات حزب توده ايران

شماره   6

تابستان  1382

                                                                                               

برگشت به ليست