دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

يادوارهي استاد رسام ارژنگي

 

رسام ارژنگي در زمره نقاشان بزرگ ايران است كه در سده‌ي اخير در آسمان هنر، پرتو افشاني كرد. اما برخلاف برخورداري از نبوغ هنري بالا، كم تر نامي از وي برده شده است. شايد دليل اين كم نامي را بتوان در انزواي هنري و بي‌زاري وي از تظاهر هاي و هوي دانست.

عباس (رسام ارژنگي) در سال 1271 خورشيدي در شهر تبريز و در خانواده‌اي هنرمند چشم به جهان هستي گشود. نسب وي به ميرك نقاش بزرگ عهد صفويه مي‌رسد.

به دنبال يورش تيمور به شهر تبريز، قتل و غارت فراوان، گروهي از هنرمندان و صنعت گران زبده را از شهرهاي مختلف ايران به سمرقند كوچ داد تا در آن جا تحت فرمان وي باشند. در ميان اين گروه از هنرمندان، خوشنويس چيره دستي به نام ميرحيدر از تبريز به سمرقند گسيل شد. بعد از مرگ تيمور، اسراي آزاد شده به ديار خويش بازگشتند و ميرحيدر نيز به تبريز برگشت.

ميرحيدر سه فرزند داشت. كوچك ترين آن‌ها، مير كوچك يا ميرك ناميده مي‌شد. پدر ميرك وي را به يكي از زبده ترين نقاشان آن زمان، به نام مير سيد احمد سپرد. ميرك، پس از هنرآموزي به هرات رفت و استادان بزرگي مانند كمال الدين بهزاد را هنر نقاشي آموخت.

ميرك چهار فرزند پسر داشت كه در فنون حجاري، نقاشي، خوش‌نويسي و شعر استاد بودند. يكي از آن‌ها قدحي بزرگ از سنگ مرمر تراشيده و نيمي از ساقي نامه حافظ را به شكلي بديع بر آن قدح نقش كرده و آن را به عباس ميرزا ولي‌عهد، هديه داده بود.

فرزند ديگر ميرك، نقاش بود و به امر عباس ميرزا، صحنه هايي از جنگ هاي ايران و روس را كشيده بود. اين تابلوها در جريان دست يابي روس ها به تبريز در جريان جنگ هاي روسيه عليه ايران، وسيله‌ي روسيان از باغ شمال تبريز غارت شد و به روسيه گسيل گرديد.

پسر سوم ميرك، هنرمندي شايسته بود كه نقاشي مي‌كرد و شعر نيز مي‌سرود. وي در يورش روسيان به گنجه، به شهادت رسيد.

پسر ديگر ميرك، محمدعلي نام داشت. وي نيز نقاش بود و هنوز تعدادي از آثار او در موزه‌ي تفليس وجود دارد. محمدعلي، سه پسر به نام هاي محسن، مهدي و ابراهيم داشت. محسن معروف به آقامير گلستان تبريزي، شاعر و نقاش بود. از او منظومه يي به نام مرات البكاء كه در تبريز به چاپ رسيده، به جا مانده است.

مهدي، در جواني درگذشت و ابراهيم، از زمره‌ي نخستين هنرمندان ايراني است كه هنر نقاشي را در خارج از ايران فرا گرفت. وي در سال هاي جواني، در تفليس و مسكو به فراگيري و تكميل هنر نقاشي پرداخت. وي در نقاشي با رنگ و روغن و نيز آب و رنگ استاد بود و نقاش مظفرالدين ميرزا ولي عهد بود.

به دليل سرودن هجويه‌اي از سوي ابراهيم مير، مظفرالدين ميرزا بر وي خشم گرفت و در پي قتلش برآمد اما دوباره وي را براي كشيدن چند تابلو به دربار فراخواندند. اما ابراهيم، كشيدن اين تابلوها را به پسر بزرگترش حسين كه بعدها به مير مصور معروف شد واگذارد. در اين هنگام، حسين تنها شانزده ساله بود. هنگامي كه تابلوها آماده شدند، به گوش مظفرالدين ميرزا رساندند كه اين تابلوها، كار ابراهيم مير نيست بلكه كار يك نقاش خارجي است كه پس از پايان كار، از ايران خارج شده است.

ولي عهد، پس از آگاهي از حقيقت، چنان زير تاثير هنر اين جوان قرار گرفت كه از او خواست تا همراه پدرش به نزد وي برود و به كار مشغول شود. وي يكي از نامداران هنر نقاشي در ايران است كه به نام ميرمصور ارژنگي، معروف مي‌باشد.

عباس سومين فرزند خانواده در سال 1271 خورشيدي در تبريز به دنيا آمد. دوران كودكي او همزمان با يورش هاي سربازان تزاري بود. ابتدا در مكتب خانه و سپس در مدارسي كه در شهر تبريز تاسيس و تعطيل مي‌شدند، به تحصيل پرداخت. از جمله، در مدرسه ميرزاحسن خان رشديه و مدرسه پرورش. در 18 سالگي يعني در سال 1289 خورشيدي، بعد از مرگ پدر، به قصد ادامه‌ي آموزش نقاشي عزم سفر كرد و به شهر تفليس رفت.

خاطرات سفر شش ساله‌ي او به تفليس و مسكو كه مصادف با سال هاي نخستين جنگ جهاني بود، تكان دهنده است. قفقاز صحنه‌ي تبليغات ضد ايراني شده بود و اين امر، او را سخت مي‌آزرد. از اين رو، با همت جمعي از جوانان ايران پرست، گروه دوست داران ايران را به وجود آوردند. در شعرهاي او، شور عشق به ايران موج مي‌زد. در همان زمان تابلوهاي خود را به نام عباس الحسيني امضا مي‌كرد. وي براي گذراندن زندگي، تابلوهايش را براي فروش در مغازه ها به امانت مي‌گذاشت.

هميشه از دل و جان آماده بود تا براي اعتلاي نام ايران و ايراني بكوشد و هر گاه گروهي از هنرمندان ايراني براي ضبط صفحه‌ي آواز يا اجراي كنسرت به آن سامان مي‌رفتند، وي داوطلب كمك مي‌شد و در تابلوهاي بزرگي كه بر سر در سالن نمايش مي‌آويختند، صورت اساتيدي چون اقبال آذر، درويش خان، باقرخان و طاهرزاده را نقش كرده است.

پس از پايان دوره نقاشي در تفليس و پس از پذيرش در آزمايش ورودي آكادمي نقاشي مسكو،به آن شهر سفر كرد. عباس بعد از پايان دوره دو ساله آكادمي و اخذ درجه ليسانس به تلفيس رفت تا خود را براي بازگشت به ايران آماده كند. خاطره بازداشت و فرار معجزه آسايش كه با ياري دوستان انجام گرفت، يكي از حوادث فراموش نشدني زندگي وي به شمار مي‌رود. رسام ارژنگي اين حادثه را در خاطرات خويش چنين نقل مي‌كند: ‌‌‌در اتاق مهمانخانه بودم كه ناگهان در اتاق را به شدت كوبيدند. دو پاسبان و يك افسر روس با خشم و توهين و بدون هيچ گونه توضيحي وارد شدند. همه اثاثم را با خشونت به هم ريختند. عكس هاي ستارخان و باقرخان با بي حرمتي مچاله كرده و بر زمين انداختند. دلم مي‌تپيد كه مبادا كتابچه اشعارم را كه در پشت تقويم ديواري پنهان بود پيدا كنند. بعد ... مرا با خودشان به كلانتري بردند و در زير زمين نمناكي كه تنها يك نيمكت باريك در آن بود، زنداني كردند. كسي از من چيزي نپرسيد... صبح گاه پس از آن‌كه فنجاني چاي و تكه‌اي نان به من دادند، به اطاقي كه افسر تنومند و دو مرد ديگر در آن حضور داشتند هدايتم كردند. بازپرسي آغاز شد. از شغل و مليتم پرسيدند.

در زبان روسي نقاش ساختمان را (ماليار) و نقاش ساده را (ژووپيس) و نقاش آكادمي ديده را (خودوژنيگ) مي‌نامند. وقتي كه خودم را معرفي كردم و حرفه ام را گفتم، افسر با تحقير گفت: مگر ايراني هم (خودوژنيگ) مي‌شود؟!

نگاه سردم هم چون تيغه فولادين خنجر بر چشمانش نشست. بر سرم فرياد كشيد: با آن چشم هاي ايراني، اين طور به من نگاه نكن. و من با خشمي كوبنده، فرياد زدم: من يك ايراني اصيلم و با چشم هاي ايرانيم به تو نگاه مي‌كنم. آن چنان كه انسان به دشمنش مي‌نگرد.

ديگر نمي دانم چه شد ... مرا بار ديگر به همان زير زمين بازگردانند. به ياد دفترچه شعرم كه پر از اشعار ضد تزاري و ميهني بود افتادم. آرزوي بازگشت به ايران آرزوي زنده ماندن و تلاش براي سرافزاي ميهنم به رويايي ناممكن بدل مي‌شد. پاسي از شب گذشته كه هنوز به تنها روزنه اتاق كه هم سطح خيابان بود و مرا به دنياي آزاد مربوط مي‌كرد نگاه كردم.

صداي خفيف گفتگو و حركت به گوشم خورد. احساس كردم كه براي لحظه‌اي قلبم از طپش باز ايستاد. با صدايي آهسته تقاضاي كمك كردم و اندكي بعد دانستم كه آن‌ها دوستان من و از گروه دوستداران ايرانند. آرام به كندن ميله‌هاي پنجره پرداختند و بعد از من خواستند تا از نيمكت به شكل نردبام استفاده كنم و خود را بالا بكشم. يك بار نيمكت لغزيد و با صداي مهيبي به زمين افتاد. از تصور آن لحظه‌ها هنوز قلبم مي‌تپد. عاقبت با بدني كوفته و مجروح به خيابان قدم گذاشتم. مسافتي را طي كرديم. آن‌گاه با درشكه مرا به ايستگاه قطار رساندند. بليت و چمداني كوچك با بسته‌اي غذا به دستم دادند. همه وسايل، تابلوها، شعرها و مدارك تحصيلم در مهمانخانه مانده بود. به من گفتند شايد بعداً آنها را برايم بفرستند. قطار در ساعت 2 بامداد به راه افتاد. دلم در تب و تاب بود و خواب از چشم‌هايم مي‌گريخت. يك بار در ايستگاهي دو ژاندارم فانوس به دست وارد قطار شدند در گفته هايشان كلمه (ژووپيس) يا نقاش را تشخيص مي‌دادم. بعد وارد كوپه من شدند و از من سراغ (گمنايس) يا دانش‌آموز را گرفتند. اظهار بي‌اطلاعي نمودم. چه شب بي‌پاياني! اما ... عاقبت سپيده دميد و قطار به مرز جلفا رسيد. سراپا درد و اشتياق بودم. خاك زير پايم، خاك سرزمينم، خاك پاك ايران بود.

 

رسام ارژنگي پس از بازگشت به ايران به استخدام وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش) درآمد. در سال 1309 خ (1930 م)، 17 قطعه از كارهاي نقاشي وي در نمايشگاه شهر آنورس در بلژيك، برنده‌ي نشان زر و ديپلم افتخار شد. وي به درخواست پروفسور اسميت (خاورشناس آمريكايي)، مينياتورهاي كتاب ترجمه‌ي شعرهاي عمرخيام را كه وسيله‌ي اسميت در آمريكا به چاپ رسيد، تهيه كرد. در سال 1317 اولين هنرستان صنايع مستظرفه را در شهر تبريز بنيان نهاد و در مدت 5 سال مديريت اين هنرستان، شاگردان زيادي در رشته‌هاي گوناگون تربيت كرد. در سال 1325 براي نخستين بار، اقدام به طراحي و چاپ الگوهاي نقاشي، براي آموزش نقاشي به دانش‌آموزان كرد.

رسام در درازاي زندگي 84 ساله‌ي خود، لحظه‌اي از كوشش و آفرينش باز نايستاد. وي يكي از پركارترين هنرمندان ايران است. نزديك به 2 هزار اثر هنري در شيوه‌هاي گوناگون به صورت تابلوهاي رنگ و روغن و آب و رنگ و مينياتور و پيكره و تنديس، از وي به يادگار است. پرده‌هاي بزرگ تاريخي، هم‌چون نادر در راه هندوستان، نبرد يعقوب با سپاه خليفه‌ي عباسي، كورش بزرگ، بهرام گور، نبرد رستم و سهراب و ... از جمله آثار ارزنده‌ي اوست.

رسام ارژنگي در سحرگاه روز سوم امرداد ماه 1354 خورشيدي، ديده از جهان فرو بست. يادش گرامي و روانش به سپنتامينو.

برگرفته از سايت : آذرپادگان (پژوهشکده فرهنگ و تمدن ايران زمين)

www.azarpadgan.com

 

برگشت به ليست