دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

 

استاد غلامحسين بيگجه خانی

در محله قديم سنجران تبريز كوچه ای به نام قره چی لر و در اين كوچه در بندی به نام تارزنلر بودكه تاكنون نيز در افوه  مردم به نام مشتهر است. در در بند تارزن لر  تبريز  خاندانی پر نبوغ  منتسب  به ايل  بيگجه خان بود كه  به رغم خانی و رياست ايل  ساز هم  می زدند اما ساز زدنی  خانانه و جانانه .  رندان تبريز  هنگام گلگشت باغات تبريز  به نسبت وسيع  از تارزنلر كسی يا دسته ای را با خود همراه می كردند .برای عروسی ها  از اين محله  دسته ساززنده می بردند و مزد  برخی  از انها  چندان ارزان نبود كه هر كسی را توان التذاذ ساز  و اواز انها باشد .انها يا به مجالس و نجبا می رفتند يا برای دل خودشان به مجالس  ستارخان كه بی مزدو منت بزنند و سردار را گوش و هوش بنوازند.اين دسته بيگجه خانی ها بودند كه ولييعهدهای تبريز نشين قاجاری توان ادای تاوان ساز زدن انها را داشتندو گاه معلم مخصوص وليعهدها و شاهزادها بودندكه مظفرالدين ميرزا  از انها استثنا بود و فقط روضه خان مخصوص داشت و او ملا كريم جناب  معلم ابوالحسن خان اقبال السلطان بود و و ابو الحسن خان نيز روضه خوان اندرونی محمد علی ميرزا.                                                                                                              

همه خاندان بيگجه خانی اكثرا يا تارزن يا كمانچه كش  بودند. بزرگترين تارزن اين عائله اوستا حسين قلی خان بيگجه خانی بود كه شاگرد بزرگی مانند جواد اقا اردوبادی تربيت كرد و شاگرد ديگر او پسرش اقا غلا محسين بيگجه خانی بود  حسين قلی خان غلا محسين را در 9 سالگی به عروسی ها می برد و اجرای تصنيفها را به او می سپرد اما اين پدر پسر نابغه را در 11سالگی تنها گذاشت و در گذشت عمويش كه در نواختن چند ساز استاد بود ضمن  تربيت پسران و برادرزاده های ديگرش تربيت اقا غلا محسين را نيز عهده دار شود .او طرايف باقی مانده   تار را پساز از در گذشت عمو در محضر رضا قلی خان اذر فرا گرفت.                                                                                            

 او استاد بلا منازعی در موسقی شده بود و با سبك و سياق خاصی كه اميزه هايی  از رنگ و بوی ساز زن های خانذانی و شيوه ای منحصر به فرد بود در تار غوغا ميكرد.تا اينكه ابوالحسن خان اقبال السلطان را تهران نساخت و اهنگ بازگشت دوباره به تبريز بر سر زد         

 جناب اقبال كه در تهران تار اقا حسين قلی و درويش خان وميرزا عبداله وعبد الحسين شهنازی و حاجی علی اكبر خان شهنازی خوانده بود در تبريز نبايد بی تار ميماند.او را ساز زنی می بايست كه سازش با شيوه ها ورموز ودقايق اواز او خوب بخواند گاه فراز و فرود او را بداند جواب اواز در خور معجزات اقبال السطانی راند تحريرهای بلبلی و زنگله های چكشی او را در تار باز افريند گوشه های ناشناخته ای را كه همين در سينه اقبال اذر بود  سازی كند و تاری بنوازدكه اقا هرگز در تهران نشنيده بود .اقبال اذر سراغ حسين قلی خان وبرادرش را می گيرد وخبر در گذشت ان دو برادر را به او می دهند.   ناگزير سراغ رضا قلی خان رفته و می بيند كه پنجه او را گرد سال و ماه گرفته و ان سر انگشتان خنيا آفرين ديگر خاك می خورد. از او زابلی "در سه گاه" می خواهد كه ياد دور و ديار بكاود و او واپسين زابليش را می نوازد و نويدی نوين به خان بزرگ می دهد:جوانی از اقا حسين قلی خاان بيگجه خانی يادگار امده كه كربلا می كند. اقای اقبال امر به اوردنش می كند . حاجی محمود فرنام كه با اقا غلا محسين به مجالس می رفته  او را به بارگاه مهبط پريان  ,   اسمان در اهراب می برد. در دور قبل اقبال السلطان خانه  ششگلان تبريز داشت كه هر سحر گاه ماه مبارك از بام خانه اش فرشتگان عرش را به فرش تبريز فرو می كشيدند و چهچهه راز و نياز در "راست پنجگاه" _كه در ان روزگار به مركب خوانی گفته می شد _ در چار سوی تبريز شنوده و نيشوده می شود,اما باز مردم تبريز پيش از سحر ذا ششگلان سرازير ميشدند.     

 ياد ايامی كه گلبانگ مناجاتش به دوست بر می شد از اين طرف كوی ششگلان پله پله چهچه اقبال بر می شد به عرش راست گفتی پر فشان بالا روند افرشتگان ديگر آن لذات روحانی نمی آيد به دست كاش روزی بازگشتی دور زمان.(كليات ديوان شهريار ج 2 ص 224_223)

 باری  در سال 1317شمسی غلامحسين بيگجه خانی 20 ساله بی قرار و با دست و پای لرزان به زيارت جمال خداوند گار نغمه كار می رود می گفت(در درگاه حياط كفش هايم را كندم و پا برهنه به او وارد شدم. خادم اقا ما رابه حياط رهنمون شد . در باغچه دورميزی نشستيم تا آقا با وقاری سلطانی امدند و پير كبير را شرفياب شديم .از حاجی محمود پرسيد:بودور؟ رو به من كرد وگفت:يك رهابی بزن! زدم و ناگاه نوايی جادوی از حنجره خنيايی آقا برخاست. اقا بر سر ذوق امده بود. صدايی مردانه. تا اخر مجلس زبانم بند امده بود و بی انكه چيزی بگويم زدم و او نيز دلم را نشكست و خواند و بی وقفه اشاراتی بر زبان راند كه ان را چنين بزن و اينرا چنان.  شامگاهان شادان و دست افشان و ترنكه خوان و بشكن زنان به خانه امدم و تا صبح ساز زدم و بی انكه پلك بر هم نشانم. گاه در پيشگاه او خرد می ديدم خود را و گاه از اينكه به خانه زاديش پذيرفته شده بودم غروری می ورزيدم كه بيا و ببين)   از ان روز اقبال اذر جانبه نيمه تمام بيگجه خانی را ساخت .

 بيگجه خانی تا اخر عمر استاد بلا منازع اواز ايران در ملازمت ركاب او ماند و گويا پس ازآن جندان شنيده نشد كه با تارديگری اواز بخواند. روزی در بازگشت از سفری گفته بود ((نه  ساز كسی جز غلامحسين به من نمی چسبد)) . آقا غلامحسين چند صفحه با اقبال اذر ضبط كرد و باقی هرچه مانده نوارهای ريلی است كه در مهمانی ها با اواز اقبال اجرا كرده و با های و هوی ضبط شده است. 

استاد بيگجه خانی تار جعفری داشت  البته تار مشقی هم كه به دستش می افتاد شاهكار می كرد. ياد باد كه روزی بيگجه خانی را به دعوت قصيده سرای بزرگ شاعر ملی و ترانه سرای ازاده مرحوم"جواد اذر"تا تهران ملازمت و مشايعت می كردم .ساززنهای جوان ان سالهای تهران او را نمی شناختند.اما در يك مهمانی تاری  نواساز بيبد يل روزگار ما "محمد رضا لطفي"  پشت سر استاد بود ودست و پنجه اش را می پا يد و از حيرت و ذوق و شوق می نگريست. تار او را خاصيتی ديگر بود كه همين همورا بود.   او تار را كه بسرعت می زد نرمی را گم نمی كرد و به خشونت نمی گرايدو به قول خود استاد كه نبايد با تار دعوا كرد.   نرم هم كه می نواخت الماس دانه های مضراب ديگر به شمار نمی امد و به قول شادروان شهريار"اقا غلامحسين خان به تار ارشه می كشد و نت ها را سرازير می سازد جه با مضراب مجبوری نقطه بچينی ولی با ارشه خط  می كشي"   زنده ياد غلامحسين بيگجه خانی اهنگساز بود. از او قطعات ضربی فوق العاده شيرين و كاملا  متفاوتی با انچه تاكنون شنيدهايم باز مانده.پس از انقلاب .....مد تها حقوق ناچيزش داده نشدو مدتها ساز نزد و نزد و نزد و نزد تا به همت استاد زنده ياد چامه ساز  جواد اذر  بيگجه خانی به تهران برده شد و در مجلسی با اقای شجريان همايونی زد و ضبط و منتشر شد . اين كار اگر برای خود بيگجه خانی جز درهم و ديناری ناچيز عايدی نداشت خيركار نصيب اصحاب ذوق تهران بود كه انها هم بيگجه خانی را شناختند.درتبريز هم بسياری فهميدند كه در شهرشان پد يد ه ای سرگيجه می خورد. راديو تبريز به صرافت افتآد تا حالكه پيرمرد حقوق بازنشستگی را حرتم خور می كند چرا انها داشته های پيرمرد را به رايگان تخليه نكنند. پيرمرد به همراه ضربی دستگاهها را تواخت و در اجرای واپسين دستگاه_چهارگاه كه قضا را مهارت او هم در همين دستگاه بی نظيرترو چهارگاه را اعجب می نواخت _دردمند افتاد و خانه نشين شد.  بعد از ان همان نوارها هم گم شد!كسی را خبر از طالع ان گنجينه باز نيامد. البته نوار از اثار بيگجه خانی فراوان است اما در زندان ارشيو داران شهر كه اگر روزی به فرض محال مرض مزمن ارشيويسم شفا يابد مجموعهای ارزشمند فراهم می ايد چه تمام اثار استاد ضبط شده است. 

 يكی از اسباب كار تار نوازی بيگجه خانی كار تار نوازی بيگجه خانی ممارست او در اجرای رنگها   ضربی ها تصنيفها و  رقصی ها  اذربايجانی بود كه اين موهبت همين او راست. سرعت تحرك پنجه و شتاب دراب مضراب يكی از خواص منحصر به مو سيقی اذربايجان است.  حزن غنايی غم باشكوه  شيرينی ربابی موسيقی تبريز نيز كه به اين تندی ريز ضرب ها افزوده می گردد از اين هنگامه ساز بيگجه خانی بر می خيزد . اين را نبايد با موسيقی قفقازی مشتبه كرد . گرچه تندی ريتم و پيچش های مستانهو سريع الحانو اغنای تاثير و يادگار مجاورت با اقوام قفقازی ما نند لزگی ها اوارها و چركس ها است.اما موسقی مكتب تبريز با انچه در جمهوری اذربايجان امروز نواخته می شود دارای تفاوتهای  طبيعی است.اما در كار بيگجه خانی دايره مرحوم فرنام نيز يگانه بود بيگجه خانی بی او تصور نمی شد و او نيز بی بيگجه خاني. فرنام و بيگجه خانی همواره با همديگر در احتجاجو مرافعه پيرانه سر بودند. دعوايشان هميشه بر قطعه اوازی و قطعه ضربی بود. تا اجرای قطعهای غير ضربی شروع می شد فرنام بيقرار چهار مضراب تاب نشستن و تحمل كردن نداشت و مرتب به بيگجه خانی چهار انگشت خود را نشان می داد كه يعنی چهار مضراب!فرنام نود ساله هم كه بود قهوال را مردانه می كوبيد. و فرنام زنده ماند و بيگجه خانی را به خاكسپارد. در سحرگاه 24 فروردين پيرمرد عجيب مرده بود. گويی هنوز تار می نواخت. دست راستش مضراب گير به جانب سينه برگشته و دست چپش گويی دستك تار بر گرفته.عجيب بود مجسمه تارزن پير ناكام...... 

با تشكر از : خانم فرزانه محمدزاده

برگرفته از: www.arazonline.net

عکس از: خانعلی صيامی

 

برگشت به ليست