قسمت دوم

حيدرخان‌ در اروپا با مبارزان‌ پرولتاريا آشنايی پيدا كرده‌ بود و در اين‌ آشنايی متقابل‌، آنان‌ بيش‌ از حيدرخان‌ طالب‌ همكاری با او بودند. چنانكه‌ در گنگره‌ شرق، لنين‌، حيدرخان‌ را به‌ عنوان‌ نمايندة‌ رسمی خود گسيل‌ داشت‌. توجه‌ خاص‌ لنين‌، پيشوای انقلاب‌ اكتبر، به‌ مشرق زمين‌ در شعار معروف‌ او «مشرق زمين‌ را فراموش‌ نكنيد» نهفته‌ است‌. وی با اين‌ اعتقاد كه‌ «آسيای مترقی در برابر اروپای عقب‌ مانده‌» بهترين‌ موقعيت‌ برای انسجام‌ دولت‌ كمونيستی است‌، حيدرخان‌ را بهترين‌ فرد برای جبهة‌ شرق تشخيص‌ داد و اين‌ مأموريت‌ را ابتدا در گيلان‌ و در ميان‌ كمونيست‌های آن‌ خطه‌ شروع‌ نمودند. لازم‌ به‌ ذكر است‌ كه‌ در اين‌ تاريخ‌ ميرزا كوچك‌ خان‌، رئيس‌ حزب‌ عدالت‌ رشت‌ كه‌ شاخه‌ای از حزب‌ عدالت‌ باكو بود، به‌ واسطة‌ تفرقه‌ها و تشددهايی كه‌ در بين‌ افراد حزب‌ بوجود آمده‌ بود، به‌ فومن‌ رفته‌ و اخطار نموده‌ بود تا افراد حزب‌ از پرخاش‌ و ستيزه‌ و تبليغات‌ دست‌ برندارند به‌ رشت‌ برنمي‌گردد. ورود حيدرخان‌ به‌ گيلان‌ مصادف‌ بود با تقسيم‌ نهضت‌ جنگل‌ به‌ دو جناح‌ راست‌ و چپ‌. جناح‌ راست‌ را ميرزا كوچك‌ خان‌ رهبری مي‌كرد و جناح‌ چپ‌ را احسان‌الله‌ خان‌ و خالدقربان‌. اين‌ دو جناح‌ عليرغم‌ خواست‌های مشتركی كه‌ داشتند نتوانستند به‌ يك‌ راه‌ چارة‌ مستقل‌ دست‌ يابند و با اعلام‌ استقلال‌ ميرزا كوچك‌ خان‌ و تشكيل‌ حكومت‌ جديدی از جانب‌ وي‌، نيروهای احسان‌الله‌ خان‌ دست‌ به‌ قيام‌ زدند. قيام‌ آنها نه‌ بر عليه‌ ميرزا كوچك‌، بلكه‌ مرزبندی در نواحی جنوبی و شرقی به‌ جهت‌ پيشروی به‌ مركز (تهران‌) صورت‌ گرفت‌. اما از آنجا كه‌ از پشت‌ جبهه‌ خود كه‌ در دست‌ مجاهدين‌ كوچك‌ خان‌ بود، بيمناك‌ بودند، مردد ماندند. سكوت‌ طولانی در اين‌ جبهه‌ها موجب‌ خستگی سربازان‌ انقلابی گرديد و ورود حيدرخان‌ با عده‌ای سرباز ورزيده‌ و اسلحه‌ و مهمات‌ از سوی قفقاز، برای آشتی دادن‌ اين‌ دو جناح‌، اميدی تازه‌ در دل‌ انقلابيون‌ و مجاهدان‌ افكند. مذاكرات‌ مابين‌ سه‌ گروه‌ (كوچك‌ خان‌، حيدرخان‌، احسان‌الله‌ خان‌) چند روی به‌ درازا كشيد و نتيجة‌ نهايی چنين‌ شد كه‌ تا زمان‌ تسخير تهران‌، هر گونه‌ فعاليت‌ كمونيستی متوقف‌ گردد.

احسان‌الله‌ خان‌ كه‌ در ظاهر اين‌ تصميم‌ را پذيرفت‌، به‌ هنگام‌ ورود ساعدالدوله‌ (فرزند سپهسالار تنكابني‌) با وی مساعدت‌ نموده‌ و به‌ تنهايی بدون‌ در نظر گرفتن‌ تصميم‌ جمعي‌، راه‌ چالوس‌ را در پيش‌ گرفت‌ به‌ اين‌ اميد كه‌ زودتر از ديگران‌ دروازة‌ تهران‌ را بگشايد. غافل‌ از اينكه‌ نقشه‌ای از سوی تهران‌ برای آنان‌ درنظر گرفته‌ شده‌ است‌ چرا كه‌ در سومين‌ روز حركت‌ اردو، ناگهان‌ قوای دولتی به‌ سركردگی سرتيپ‌ زاهدی از مقابل‌ ظاهر شده‌ و از پشت‌ سر تفنگچي‌های ساعدالدوله‌ بر سر مبارزان‌ انقلابی ريخته‌ و آنان‌ را تار و مار نمودند. خود احسان‌الله‌ خان‌ با فرار به‌ شهسوار جان‌ سالم‌ بدر برد و دوباره‌ به‌ جبهه‌ ميرزا كوچك‌ و حيدرخان‌ پيوست‌. تشخيص‌ حيدرخان‌ از بودن‌ احسان‌الله‌ خان‌ در كميتة‌ جنگل‌ بر روی نظر مساعدی نبود و احسان‌الله‌ خان‌ هم‌ متقابلاً حضور حيدرخان‌ را مانع‌ اجرای مقاصد خويش‌ مي‌دانست‌. معهذا دومين‌ جلسه‌ رسمی كميتة‌ انقلاب‌ در فومن‌ تشكيل‌ شد و اعضاء آن‌ سوگند ياد نمودند كه‌ صميمانه‌ و صادقانه‌ با يكديگر همكاری كنند. امضاء كنندگان‌ ميرزاكوچك‌ خان‌، حيدرعمواوغلو، خان‌ قربان‌، ميرزا محمدی و احسان‌الله‌ خان‌ بودند. كميساريای مشتركی كه‌ حيدرخان‌ تشكيل‌ داد تنها چند كيلومتر (لنگرود و لاهيجان‌) با قوای مركزی فاصله‌ داشتند چرا كه‌ اشتباه‌ احسان‌الله‌ خان‌ و خالدقربان‌ در مساعدت‌ ساعدالدوله‌ نيروهای مركز را تا اين‌ منطقه‌ پيش‌ آورده‌ بود. دستور حمله‌ به‌ لاهيجان‌ از سوی كميساريا صادر شد اما خالدقربان‌ و سردسته‌هايش‌ از اين‌ دستور سرپيچی نمودند. فلذا نيروهای ميرزا جنگل‌ به‌ لاهيجان‌ و نيروهای حيدرخان‌ به‌ لنگرود عازم‌ شده‌ و پس‌ از درگيري‌هايی توانستند اين‌ دو شهر را به‌ تسلط‌ انقلابيون‌ درآورند. خالدقربان‌ كه‌ از اين‌ پيروزی ناراحت‌ بود، كردهای محافظ‌ جادة‌ عراق را به‌ سمت‌ لاهيجان‌ برده‌ و به‌ كمك‌ باقی مانده‌ افراد احسان‌ الله‌ خان‌ از نفرات‌ جنگی و انقلابی كه‌ محافظ‌ آن‌ شهر بودند، خلع‌ سلاح‌ نمود. در كنار اين‌ برخوردهای فيزيكي‌، برخورد آراء و نظريات‌ هم‌ كماكان‌ ادامه‌ داشت‌. حيدرخان‌ علاقه‌ داشت‌ كه‌ كار تقسيم‌ اراضی و واگذاری آن‌ به‌ كشاورزان‌ هر چه‌ زودتر انجام‌ يابد، اما خالدقربان‌ دست‌يارانش‌ كاملاً طرفدار بقاء مالكيت‌های كلان‌ بودند و ميرزا كوچك‌ خان‌ را از اين‌ امر برحذر مي‌داشتند و بهانة‌ آنان‌ اين‌ بود كه‌ نهضت‌ با اين‌ كار خود، حمايت‌ متمولين‌ گيلان‌ و قزوين‌ را از دست‌ خواهد داد (خالو قربان‌ خود مالك‌ بزرگی بود). ميرزا كوچك‌ خان‌ آنچه‌ كه‌ از متمولين‌ مي‌ديد البته‌، جز ضرر و زيان‌ نبود چنانكه‌ آنان‌ كربلايی حسين‌، يكی از سه‌ دسته‌ جنگلي‌ها را به‌ تهران‌ برده‌ و وجه‌ كلانی به‌ وی داده‌ و وجهی نيز به‌ سيد جلال‌ سردار فرستادند تا در حدود فومنات‌ قيام‌ نموده‌ و سردار جنگل‌ را ترور نمايند و ده‌ها ترفند ديگر... اما ميرزا كوچك‌خان‌ و حيدرخان‌ كماكان‌ به‌ نيروهای مردمی و وفادار پاي‌بندتر بودند و طرح‌ تقسيم‌ اراضی را پيش‌ كشيدند. كار مخالفت‌ با اين‌ طرح‌ تا آنجا پيش‌ كشيد كه‌ خالو قربان‌ و احسان‌الله‌ خان‌ و سردار محيی تصميم‌ به‌ ترور حيدرخان‌ مي‌گيرند تاميرزا كوچك‌ خان‌ در تنهايی نتواند چنين‌ امری را مسجل‌ سازد. همراهان‌ عمواوغلو از اين‌ سوء نيت‌ آگاه‌ شده‌ و حيدرخان‌ را شبانه‌ از رشت‌ به‌ پايگاه‌ جنگل‌ منتقل‌ مي‌نمايند.

آيا افراطيون‌ گيلان‌ بيم‌ آن‌ داشتند كه‌ حيدرخان‌ با آن‌ قدرت‌ رهبری قاطعيت‌ و دورانديشی و برتر از همة‌ اينها نام‌ و آوازه‌ و محبوبيتی كه‌ در ايران‌ داشت‌، دور را از دست‌ همه‌ آنها خارج‌ ساخته‌ و با در دست‌ گرفتن‌ رهبری انقلاب‌ و يكسره‌ كردن‌ كار، همة‌ آنان‌ را (كه‌ هر يك‌ برای خود داعيه‌ رهبری داشتند) به‌ بوتة‌ فراموشی بسپارد؟ آيا از آن‌ وحشت‌ داشتند كه‌ حيدر عمواوغلو با درك‌ صحيح‌ موقعيت‌ و وقوف‌ بر اصالت‌ كار ميرزا كوچك‌خان‌، كه‌ در شرايط‌ آن‌ روز به‌ مراتب‌ بيشتر از شعارهای تند كمونيستی موردپسند و پذيرش‌ توده‌های مردم‌ بوده‌ جانب‌ او را بگيرد، به‌ ياری ميرزا بشتابد و آنان‌ را در اقليت‌ قرار داده‌ محكوم‌ به‌ شكست‌ سازد؟ (حيدرخان‌، اسماعيل‌ رائين‌) البته‌ دشمنان‌ حيدرخان‌ نه‌ تنها راست‌های افراطی بلكه‌ سياست‌ دو جانبة‌ روس‌ و انگليس‌ نيز بودند. قبلاً گفته‌ شد كه‌ لنين‌ و دولت‌ كمونيستي‌، حيدرخان‌ را برای تثبت‌ اوضاع‌ حزب‌ كمونيست‌ گيلان‌، به‌ اين‌ خطه‌ گسيل‌ داشت‌، اما حيدرخان‌، چنانكه‌ باز گفته‌ شد، فردی نبود كه‌ آلت‌ دست‌ اين‌ و آن‌ گردد و خود به‌ مقتضيات‌ زمان‌ و مكان‌ هميشه‌ واقف‌ بود. فلذا با متوقف‌ نمودن‌ شعارهای كمونيستي‌، نارضايتی روس‌ها را برانگيخت‌. از سوی ديگر حضور قدرتمند و وسيع‌ انگليس‌ در برقراری تهران‌ مركزی و حكومت‌ پهلوي‌، نگرانی روس‌ها را افزوده‌ و درصدد پيدا نمودن‌ جای پايی مطمئن‌ در مركز بودند. چنانكه‌ روتشتين‌ نمايندة‌ دولت‌ روس‌ در نامه‌ای به‌ ميرزا كوچك‌ خان‌ مي‌نويسد:... لازم‌ است‌ اوضاع‌ جنگل‌ و گيلان‌ خاتمه‌ يافته‌ و انقلابيون‌ اسلحه‌ را ترك‌ و به‌ انقلاب‌ خاتمه‌ دهند و شوسه‌ انزلی و قزوين‌ را برای افتتاح‌ تجارت‌ روسيه‌ و ايران‌ (!) كه‌ برای پيش‌ بردن‌ سياست‌ خود علاقمند به‌ آن‌ است‌، آزاد بگذارند... از برای همين‌ مقصود من‌ سعی مي‌كردم‌ و مي‌كنم‌ كه‌ ترتيبی در رابطة‌ شما با دولت‌ تهران‌ داده‌ باشم‌. باز هم‌ تكرار مي‌كنم‌ كه‌ اين‌ تقصير شما نيست‌، بلكه‌ به‌ واسطة‌ وضعيت‌ بين‌المللی است‌ كه‌ از زمان‌ جنگ‌ به‌ اين‌ طرف‌ روی داده‌ است‌. چون‌ كه‌ ما تعين‌ دولت‌ شوروی در اين‌ موقع‌ عمليات‌ رولسيونی را نه‌ تنها بي‌فايده‌ بلكه‌ مضر مي‌دانيم‌ (!) اين‌ است‌ كه‌ فرم‌ سياست‌ خود را تغيير و طريق‌ ديگری اتخاذ مي‌كنيم‌. هر چند كه‌ از زمان‌ عقد قرارداد ما با ايران‌ كه‌ تغيير سياست‌ ما را نشان‌ مي‌دهد چند ماه‌ بيش‌ نگذشته‌ است‌ و قليل‌ مدتی است‌ كه‌ من‌ در ايران‌ توقف‌ دارم‌ با وجود اين‌ همه‌ پيشرفتی در سياست‌ خودمان‌ ملاحظه‌ مي‌كنيم‌. شكی نيست‌ كه‌ نفوذ روحی انگليس‌ها نه‌ تنها در شمال‌ بلكه‌، تا يك‌ اندازه‌ هم‌ در جنوب‌ متزلزل‌ شده‌ است‌. اما هنوز از حيث‌ وسايل‌ مادی نفوذشان‌ زياده‌ است‌. با وجود اين‌ گمان‌ مي‌رود كه‌ به‌ كمك‌ توده‌های حساس‌ ملت‌ بتوانيم‌ اين‌ نفوذ را هم‌ برطرف‌ سازيم‌. اين‌ نظريات‌ مرا وادار مي‌كنند كه‌ در رابطة‌ شما با دولت‌ ايران‌ مداخله‌ كنم‌. شما متوجه‌ هستيد كه‌ از روی موارد قراردادی ما مجبور هستيم‌ كه‌ دولت‌ را از وجود عمليات‌ رولسيونرهای ايرانی مستخلص‌ سازيم‌. اجبار ما منحصر بود فقط‌ به‌ خارج‌ كردن‌ قوای انقلابی روسی و آذربايجانی از گيلان‌. از طرف‌ ديگر از روی همان‌ مواد قرارداد، ما دعوت‌ نشده‌ايم‌ كه‌ در مقابل‌ دولت‌ از قوای انقلابی ايران‌ محافظت‌ كنيم‌. پس‌ از اينكه‌ ما عدم‌ مداخله‌ در كارهای داخلی ايران‌ را پذيرفتيم‌، نمي‌بايد كه‌ در مقابل‌ آن‌ از هيچ‌ يك‌ از اهالی دفاع‌ كنيم‌. اگر چنانچه‌ من‌ يك‌ همچنين‌ نقطه‌ نظر را كه‌ حق‌ من‌ است‌ اتخاذ مي‌كردم‌ حق‌ داشته‌ كه‌ خود را كنار كشيده‌ اعلان‌ كنم‌ كه‌ در رابطه‌ دولت‌ ايران‌ و كوچك‌ خان‌ انقلابی هيچ‌ نقشی ندارم‌. اما من‌ اين‌ كار را نكردم‌. چون‌ من‌ خود را دوست‌ صميمی اين‌ ملت‌ مي‌دانم‌ فقط‌ استقلال‌ ايران‌ را طالبم‌ (!) اين‌ بود كه‌ در ملاقات‌ اولی من‌ با سعداله‌ درويش‌، او را از نظرات‌ خود و زيان‌ ادامة‌ عمليات‌ انقلابی شما مستحضر ساخته‌ و خواهش‌ كردم‌ كه‌ شما را از اين‌ نظريات‌ آگاه‌ ساخته‌ تا عملاً اجرا نمايند. بعد از اينكه‌ از نامبرده‌ شنيدم‌ كه‌ در ميان‌ ما توافق‌ نظری پيدا شده‌ است‌ و شما حاضريد كه‌ سياست‌ خود را با سياست‌ ما مطابق‌ نمائيد زياده‌ از حد خوشحال‌ شدم‌. با وجود تمام‌ اين‌ شرايط‌ من‌ بالطبع‌ گمان‌ مي‌كردم‌ كه‌ پس‌ از خروج‌ قوای اجنبی و صدور تأمين‌ از برای شما به‌ توسط‌ من‌ شما يا خلع‌ سلاح‌ شده‌ و يا به‌ يك‌ نقطه‌ خودتان‌ را كنار مي‌كشيد و در آنجا منتظر موقعی خواهيد بود كه‌ شايد ملت‌ ايران‌ شما را به‌ ياری خود بطلبند. اما شما اينطور نكرديد از برای كنار كشيدن‌ خودتان‌ و ترك‌ عمليات‌ شرح‌ مبسوطی مبنی بر تقاضا به‌ دولت‌ ايران‌ و من‌ پيشنهاد كرديد. مثل‌ اين‌ است‌ كه‌ شماتنها به‌ همين‌ شرايط‌ حاضريد كه‌ به‌ وعده‌های خود وفا كنيد، سياست‌ خودتان‌ را با سياست‌ من‌ مطابق‌ نمائيد و از دخالت‌ اجنبی كه‌ بر ضد استقلال‌ مملكت‌ است‌ جلوگيری كنيد. اين‌ پوزيسيون‌ به‌ نظر من‌ مخالف‌ مي‌آيد زيرا مانند اين‌ بود كه‌ شما در صورت‌ عدم‌ قبول‌ اين‌ شرايط‌ حاضريد با انگليسي‌ها در عملياتی كه‌ بر ضد استقلال‌ و آزادی اين‌ ملت‌ مجری مي‌دارند كمك‌ نماييد. در موقع‌ تخليه‌ گيلان‌ از قشون‌ روس‌ و آذربايجان‌ يك‌ مسئله‌ ديگری هم‌ بروز كرد اين‌ مسئله‌ باز شدن‌ راهی بود كه‌ نه‌ تنها ايران‌ را با روسيه‌ بلكه‌ با تمام‌ دنيا منصل‌ مي‌سازد به‌ نظر من‌ هر ملت‌پرست‌ وطن‌ پرستی بيش‌ از همه‌ چيز بايد آرزوی باز شدن‌ اين‌ راه‌ را داشته‌ باشد. زيرا پس‌ از باز شدن‌ اين‌ راه‌ نفس‌ راحتی خواهد كشيد. اين‌ راه‌ ايران‌ را از حيث‌ اقتصاد با تمام‌ دنيا متصل‌ خواهد ساخت‌. اين‌ راه‌ احتياج‌ اقتصادی ايران‌ را با انگليس‌ كم‌ خواهد كرد و به‌ همين‌ درجه‌ ضربه‌ بر نفوذ انگليسي‌ها دارد خواهد آورد. به‌ شما پوشيده‌ نيست‌ كه‌ از فقدان‌ روابط‌ تجارتی به‌ ساير مملكت‌ تا به‌ چه‌ اندازه‌ فقر در ايران‌ روی داده‌ است‌ و همين‌ فقر مهمترين‌ ضربه‌ سياسی و اقتصادی است‌. در دست‌ انگليسی به‌ همين‌ جهت‌ من‌ گمان‌ مي‌كنم‌ كه‌ اولين‌ وظيفه‌ شما كه‌ يك‌ شخص‌ وطن‌پرست‌ و ملت‌پرست‌ هستيد (!!) اين‌ است‌ كه‌ از هيچ‌گونه‌ تلاش‌ برای باز كردن‌ راه‌ گيلان‌ دريغ‌ نكنيد و از برای كسانی كه‌ در اين‌ طريق‌ كار مي‌كنند اشكالات‌ فراهم‌ نكنيد. البته‌ شما ملتفت‌ هستيد كه‌ تقاضاهای شما به‌ همان‌ ترتيب‌ كه‌ توسط‌ رفيق‌ كلانتراوف‌ پيشنهاد كرده‌ بوديد در ظرف‌ يك‌ شب‌ صورت‌پذير نيست‌ و يك‌ مدت‌ كم‌ و بيش‌ كشمكش‌ لازم‌ دارد. به‌ يقين‌ شما منتظر اجرای كامل‌ آنها پيش‌ از دست‌ كشيدن‌ از عمليات‌ و تخليه‌ راه‌ رشت‌ نيستيد. شما مي‌خواهيد كه‌ قزاِهای ايرانی عقب‌ بنشينند به‌ طرف‌ قزوين‌ و ايالت‌ گيلان‌ را به‌ كلّ در دست‌ شما باقی بگذارند. مي‌خواهيد حكومت‌ گيلان‌ در دست‌ يكی از رفقای نزديك‌ شما باشد (حيدرخان‌) و به‌ او حكومت‌ مستقل‌ اين‌ ايالت‌ داده‌ شود. همچنين‌ مي‌خواهيد كه‌ منافع‌ اين‌ ايالت‌ مطلقاً راجع‌ به‌ شما باشد و الی آخر... قبول‌ چنين‌ تقاضايی برای هيچ‌ دولتی قابل‌ قبول‌ نيست‌. آيا مي‌توان‌ اميدوار شد كه‌ دولت‌ ايران‌ با وجود شكست‌ نخوردن‌ از شما حاضر شود كه‌ مملكت‌ و قدرت‌ دولتی را اينگونهتقسيم‌ كند؟ قوام‌السلطنه‌ اين‌ پيشنهاد را بالكل‌ رد نمود و اين‌ را هم‌ بدانيد كه‌ وزير جنگ‌ و رئيس‌ ديويزيون‌ قزاِ رضاخان‌ سپه‌، چندين‌ دفعه‌ از من‌ اجازه‌ خواسته‌ است‌ كه‌ مسئله‌ گيلان‌ را به‌ زرو اسلحه‌ پايان‌ دهد و هر دفعه‌ من‌ از او جلوگيری كرده‌ام‌ و وعده‌ داده‌ام‌ كه‌ مسئله‌ گيلان‌ را بدون‌ خونريزی خاتمه‌ خواهم‌ داد (!)

و در خاتمه‌ نامه‌ وی پيشنهادات‌ خود را به‌ نهضت‌ جنگل‌ اينگونه‌ رديف‌ مي‌نمايد.

1 ـ قزاق‌ها به‌ طرف‌ قزوين‌ عقب‌نشينی كنند.

2 ـ قوای انقلابيون‌ به‌ داخل‌ جنگل‌ مراجعت‌ كنند.

3 ـ حكومت‌ رشت‌ با نظر سه‌ قوه‌ (روس‌، ايران‌، انقلابيون‌) تعين‌ شود.

4 ـ به‌ حكومت‌ قوة‌ ژاندارم‌ داده‌ شود.

5 ـ قوای شما تنها به‌ جهت‌ محافظت‌ از شما اندكی باشد.

6 ـ از برای حكومت‌ و انقلابيون‌ هيچ‌ كمكی از خارج‌ نيايد.

7 ـ مبلغی از ماليات‌ به‌ سردار جنگل‌ جهت‌ امرار معاش‌ داده‌ شود.

... و فقط‌ يك‌ دولت‌ قوی مركزی مي‌تواند عمليات‌ امپرياليستی را در ايران‌ مسدود نمايد و چون‌ كه‌ دولت‌ مزبور لاعلاجانه‌ به‌ ما متكی خواهد بود اين‌ است‌ كه‌ عقب‌نشينی و تسليم‌ از برای او سخت‌تر از پيش‌ مي‌شود. نه‌ دولت‌ از شما و نه‌ شما از دولت‌ هيچ‌ واهمه‌ای نخواهيد داشت‌ و در ثانی شما دارای قوايی خواهيد بود از برای موقعی كه‌ دولت‌ ايران‌ بطور كامل‌ خودش‌ را به‌ اجنبی بفروشد (!!)

سردار جنگل‌ در جواب‌ روتشتين‌ مي‌نويسد كه‌ در قبال‌ سياست‌ چند جانبه‌ روس‌ها چاره‌ای ندارد جز اينكه‌ به‌ حكومت‌ تهران‌ مهلت‌ بدهد تا مركز مستقل‌ و قدرتمند را تأسيس‌ كند و جنگلي‌ها را به‌ داخل‌ جنگل‌ عقب‌ ببرد. در ميان‌ اين‌ مكاتبات‌ و تصميمات‌ وجود حيدرخان‌ ابهامی جديد مي‌يابد. چرا كه‌ او نخست‌ برای آشتی دادن‌ انقلابيون‌ و جنگلي‌ها به‌ گيلان‌ آمده‌ بود و هدف‌ دوم‌ وی برقراری نظام‌ كمونيستی در منطقه‌ بود و هدف‌ نهايی برقراری حكومتی انقلابی و روشنگر نسبت‌ به‌ مسائل‌ عمومی مملكتی و بويژه‌ طرفدار طبقة‌ زحمتكش‌، بود. اما در چنين‌ اوضاعی كه‌ انقلابيون‌ و جنگلي‌ها تحت‌ دسيسه‌های روس‌ و انگليس‌ در برابر نيروی سوم‌ (سردار سپه‌) مجبور به‌ ترك‌ مخاصمه‌ و مبارزه‌ مي‌گردند و تقريباً به‌ يك‌ ائتلاف‌ اجباری دست‌ مي‌يازند و صد البته‌ در كنار اين‌ ائتلاف‌ ظاهري‌، هر يك‌ برای خود دست‌آويز و حاميانی دست‌ و پا مي‌كند، و در اين‌ تلاش‌، از كوبيدن‌ و حتی ترور دوستان‌ و هم‌ سنگران‌ سابق‌ خود نيز ابا ندارند، حيدرخان‌ بايد در چه‌ موضعی قرار مي‌گرفت‌؟

گفته‌ شد كه‌ وی فردی مستقل‌ با افكار استقلال‌ طلبانه‌ بود و در اين‌ اوضاع‌ مصلحت‌ را بر آن‌ ديد كه‌ مجدداً انقلابيون‌ و جنگلي‌های را به‌ يك‌ ائتلاف‌ واقعی دعوت‌ كند و از پريشانی و سوء ظن‌ آنها بكاهد و در عين‌ حال‌ مخاطرات‌ سازش‌ با سردار سپه‌ و تسليم‌ شدن‌ به‌ قزاق‌هاا و رها نمودن‌ طرفداران‌ فراوانشان‌ را گوشزد نمايد. وی در اين‌ راه‌ از افشاگری سياست‌های دو گانة‌ روس‌ و انگليس‌ در قبال‌ مبارزان‌ دور از مركز، نيز ابايی نداشت‌ و با صراحت‌ كلام‌ اين‌ نكات‌ را به‌ هر مناسبت‌ يادآوری مي‌نمود. قرار گرفتن‌ در چنين‌ موضعي‌، در ميان‌ عده‌ای مسلح‌ و پريشان‌، برای حيدرخان‌ گران‌ تمام‌ مي‌شد، اما وی با اعتقاد راسخ‌ درصدد حفظ‌ سنگر گيلان‌ بر عليه‌ استعمار امپرياليزم‌ بود.

گفته‌ شد كه‌ حيدرخان‌ به‌ جهت‌ تبليغ‌ مرام‌ كمونيستی لنين‌ نيز به‌ گيلان‌ آمده‌ بود، اما در چنين‌ شرايطی وی هر گونه‌ زمينة‌ جديد را برای تفرقه‌ای ديگر ناممكن‌ و دور از صلاحديد خود در مي‌يافت‌ و چنانكه‌ گفته‌ شد وی با كنار گذاشتن‌ شعارهای كمونيستي‌، تلاش‌ در مناسب‌سازی بستری برای حفظ‌ و ادامة‌ انقلاب‌ بر عليه‌ قدرت‌ دست‌ نشاندة‌ مركزی بود. و در اين‌ راه‌ به‌ نزديكترين‌ و ممكن‌ترين‌ وسايل‌ دست‌ مي‌يازيد. حيدرخان‌ در اين‌ راه‌ حتی از تذكر دادن‌ و راهكار نشان‌ دادن‌ به‌ سردار سپه‌ نيز خودداری نمي‌كرد و وی را به‌ همدلی با انقلابيون‌ و در نتيجه‌ دفع‌ امپرياليزم‌ روس‌ و انگليس‌ فرا مي‌خواند. اما سياستمداران‌ مقابل‌ وي‌، حرفه‌اي‌تر از آن‌ بودند كه‌ امكان‌ مانور بيشتری را به‌ اين‌ مغز متفكر قرن‌ كه‌ در كنار انديشة‌ والا، احساس‌های ارزشمند وطن‌پرستی و انسان‌دوستی را نيز داشت‌، بدهند. و چنين‌ شد كه‌ واقعة‌ «ملا سرا» پيش‌ آمد.

زمينه‌های فاجعة‌ ملاسرا با رسيدن‌ خبری از منبعی ناموثق‌ به‌ ميرزا كوچك‌ بود كه‌ زمينه‌ توطئه‌ای حساب‌ شده‌ برای درهم‌ كوبيدن‌ وی و نهضت‌ وی آماده‌ اجراست‌ و ميرزا كوچك‌ تنها كسی را كه‌ دارای چنان‌ شم‌ سياسی و افكار بلندپرواز باشد، تنها در حيدرخان‌ عم‌اوغلو سراغ‌ داشت‌، فلذا در دل‌ احساس‌ ترس‌ و بدبينی را نسبت‌ به‌ وی افزايش‌ داد. از سوی ديگر به‌ فرماندهی ارتش‌ سرخ‌ گيلان‌ دستور محرمانه‌ای در خصوص‌ دستگيری حيدرخان‌ عم‌اوغلو به‌ جرم‌ فرار از روسيه‌ و ربودن‌ مقداری اسلحه‌ و جواهر (!) رسيده‌ بود كه‌ بيش‌ از همه‌ موجب‌ حيرت‌ عم‌اوغلو گرديد. چرا كه‌ وی بنابه‌ دستور حزب‌ و با كمك‌های تسحيلاتی گسيل‌ گرديده‌ بود. اين‌ دستور، زنگ‌ خطری جدی برای حيدرخان‌ بود كه‌ كار خود را با دولت‌ روسيه‌ و حزب‌ نوپايش‌ يكسره‌ كند. تصميمی كه‌ حيدرخان‌ گرفت‌ ظاهراً اين‌ بود كه‌ آخرين‌ تلاش‌ خود را برای همبستگی انقلابيون‌ ـ جنگلي‌ها اعتداليون‌ و افراطيون‌، كردها و قزاق‌ها به‌ كار گيرد و در صورت‌ عدم‌ موفقيت‌ به‌ تبريز مراجعت‌ نمايد.

روز 29 محرم‌ سال‌ 1340 ـ طبق‌ قرارهای قبلی و طبق‌ روال‌های قبلی افراد موردنظر برای بحث‌ و تبادل‌نظر و اتخاذ روشی صريح‌ و مناسب‌ در محل‌ كميته‌ ملاسرا، هشت‌ كيلومتری رشت‌، بايد گرد هم‌ مي‌آمدند. حيدرخان‌ قبلاً با ميرزا كوچك‌ خان‌ و احسان‌الله‌ خان‌ در خصوص‌ تشكيل‌ «كميتة‌ آزاد كنندة‌ ايران‌» صحبت‌ نموده‌ بود و طرح‌ عمومی آن‌ به‌ ملاسرا موكول‌ شده‌ بود. حيدرخان‌ مي‌خواست‌ با تقويت‌ جبهة‌ گيلان‌ و پيش‌ روی به‌ سوی قزوين‌ و نهايتاً تهران‌ و نيز جلب‌ حمايت‌ جبهة‌ آذربايجان‌، دولت‌ مركزی جديد را قبل‌ از انسجام‌ امپرياليستي‌، وادار به‌ دادن‌ برخی امتيازات‌ به‌ مردم‌ و مجلس‌ نمايد. طبيعی است‌ كه‌ چنين‌ اتحادی تا چه‌ حد به‌ ضرر روس‌ و انگليس‌ و به‌ ضرر دولت‌ مركزی و حاميان‌ او كه‌ اكثراً علماء دينی (و ضد افكار كمونيستي‌) و نيز سرمايه‌داران‌ و مالكان‌ عمده‌ بودند، مي‌نمود و به‌ اضافة‌ اين‌ مخالفان‌، اختلاف‌ در گروه‌های داخلی نيز مزيد بر علت‌ بود كه‌ حيدرخان‌ در دايره‌ای بسيار تنگ‌ و تقريباً غريب‌ جای بگيرد. معهذا وی در تصميم‌ نهايی خويش‌ پافشاری مي‌نمود و منتظر نتيجة‌ آخرين‌ جلسة‌ كميته‌ بود. در ساعت‌ مقرر حيدرخان‌ به‌ محل‌ كميتة‌ ملاسرا رسيد، پس‌ از او خالو قربان‌، سرخوش‌، محمدعلی خمامي‌، ميرزا محمود گارينيه‌، كاس‌ آقا حسام‌، سيد محمود كرد (مصدرخالو قربان‌) و چند نفر ديگر از كردها و بقيه‌ از راه‌ مي‌رسند. برخلاف‌ هميشه‌ اين‌ بار ميزا كوچك‌ خان‌ تأخير داشت‌ و مدتی گذشت‌ و خبری از وی نشد. در اين‌ اثنا ناگهان‌ صدای تيراندازی با تفنگ‌ و مسلسل‌ به‌ سوی بنای كميته‌ باريدن‌ گرفت‌. بنا در يك‌ لحظه‌ آتش‌ گرفت‌ و ده‌ها نفر در خاك‌ و خون‌ غلطيدند. از آنجا كه‌ حاضرين‌ در كميته‌ انتظار چنين‌ هجومی را نداشتند، دستپاچه‌ شده‌ و شروع‌ به‌ فرار نمودند. مهاجمان‌ با نارنجك‌ به‌ قرارگاه‌ حمله‌ نموده‌ و تا نفر آخر را به‌ هلاكت‌ رساندند.

گائوك‌ آلمانی (هوشنگ‌) كه‌ در ميان‌ مهاجمان‌ بود شخصاً سيدمحمد كرد را با طپانچه‌ از پای درآورد. خالو قربان‌ با اسلحه‌ای كه‌ داشت‌ از خود دفاع‌ مي‌نمود و به‌ جنگل‌ پناه‌ برد و بعد از سه‌ شبانه‌روز در رشت‌ ظاهر شد. سرخوش‌ كه‌ از ناحية‌ پا زخمی بود نتوانست‌ فرار كند و در ميان‌ آتش‌ سوخت‌. حيدرخان‌ نيز موفق‌ به‌ فرار از محل‌ گرديد، اما طبق‌ برنامة‌ قبلی تمامی اطراف‌ و راه‌های فرار از نيروهای افراطی انباشته‌ شده‌ بود و چنين‌ شد كه‌ حيدرخان‌ در آنسوی رودخانه‌ پسيخان‌ دستگير شد. عمواوغلو با دست‌های بسته‌ به‌ كسما فرستاده‌ شد و سپس‌ وی را به‌ قرية‌ «مسجد پيش‌» بردند. اين‌ محل‌ بسيار دور افتاده‌ و در ميان‌ جنگل‌های انبوه‌ توسركله‌ است‌.

ميرزا كوچك‌ سفارش‌ نمود كه‌ حيدرخان‌ بايد برای محاكمه‌ زنده‌ بماند و بايد وی را محاكمه‌ نماييم‌. طرفداران‌ عمواوغلو (سلطان‌ نور و يوسف‌ سلطان‌) با گروه‌های تحت‌ رهبری خود به‌ خانة‌ خالو كريم‌ (فرمانده‌ فوج‌ مرگ‌) تاخته‌ ودرگيری آغاز مي‌شود. گروهی به‌ طرفداری از اينان‌ نيز وارد ميدان‌ مي‌شوند و جنگ‌ معروف‌ هفده‌ روزة‌ رشت‌ (1299 ش‌) بوقوع‌ مي‌پيوندد. جنگلي‌ها تاب‌ مقاومت‌ نياورده‌ و از سويی با خطر از هم‌ پاشيدگی از درون‌ روبرو شده‌ و ميرزا كوچك‌ خان‌ به‌ ناچار دستور حملات‌ چريكی را صادر كرد. حسن‌خان‌ كيش‌ دره‌اي‌، زندانبان‌ عمر اوغلو، با توسل‌ به‌ اين‌ فرمان‌، كه‌ در زمان‌ جنگ‌های چريكی اسرا را بايد كشت‌، حيدرخان‌ را به‌ دست‌ ميرزا اسماعيل‌ (برادرزادة‌ ميرزا كوچك‌ خان‌) به‌ شهادت‌ مي‌رسانند. البته‌ در اين‌ باره‌ منابع‌ و ماخذ گوناگونی وجود دارد. آنچه‌ كه‌ به‌ طور جمع‌ مي‌تواند اظهار نمود اين‌ است‌ كه‌: حيدرخان‌ بنابه‌ جهت‌ نگرانی از سوی ميرزا كوچك‌ خان‌ مورد دسيسه‌ قرار گرفت‌ و دستگير شد. در زمان‌ دستگيری وی به‌ هيچ‌ وجه‌ حاضر به‌ رويارويی با ميرزا كوچك‌ نشد و در برابر فرستادگان‌ وي‌، با تمام‌ توان‌ ناسزا مي‌گفت‌. وصيت‌ او مبنی بر حمل‌ كيف‌ دستی كوچكی كه‌ همراه‌ داشت‌ به‌ خياطی كاس‌ آقا حسام‌ و از آنجا به‌ مدير الصنايع‌ (در تهران‌) و سپس‌ به‌ آشنای وی (ن‌) تحويل‌ داده‌ شود، تنها وصيت‌ او بود. قابل‌ ذكر است‌ كه‌ در آن‌ كيف‌ كوچك‌، وی حاصل‌ اجازه‌نامة‌ دريافت‌ پنجاه‌ هزار پوط‌ نفتی از انبار نوبل‌ و صرف‌ آن‌ به‌ جهت‌ انقلاب‌ بود كه‌ ميزان‌ اعتبار بين‌المللی وی را ميرساند و متأسفانه‌ جنگلي‌ها از اينكه‌ چه‌ موجود گرانقدری را در ميان‌ خود دارند، بي‌خبر بودند. در مورد اعدام‌ وی در زندان‌، ابوالقاسم‌ لاهوتی چنين‌ مي‌سرايد:

در آن‌ تاريكی شب‌ هيئتی وارد به‌ زندان‌ شد

سپس‌ برقی بزد كبريتی و شمعی فروزان‌ شد

به‌ پيش‌ اهل‌ زندان‌ صدر مليون‌ نمايان‌ شد (ميرزا كوچك‌ خان‌)

سخن‌ كوتاه‌، حيدر با رفيقان‌ تيرباران‌ شد.

همانگونه‌ كه‌ لاهوتی اشاره‌ مي‌كند حيدرخان‌ عم‌اوغلو به‌ همراه‌ پنج‌ تن‌ از انقلابيون‌ به‌ دستور ميرزا كوچك‌ خان‌ اعدام‌ گرديدند.

بد نيست‌ به‌ احوال‌ نهضت‌ جنگل‌ بعد از حيدرخان‌ اشاره‌ كوتاهی بشود. رضا خان‌ ميرپنج‌ در 3 آبان‌ 1299 (17) روز بعد از اعدام‌ حيدرخان‌) وارد رشت‌ شد در حالی كه‌ كلانتراوف‌ وابسته‌ نظامی سفارت‌ شوروی وی را همراهی مي‌كرد، جناح‌ ميانه‌رو به‌ فرماندهی خالو قربان‌ بيش‌ از سی كيلومتر از راه‌ را به‌ پيشواز رضاخان‌ رفته‌ بودند! احسان‌ الله‌ خان‌ و يارانش‌ به‌ روسيه‌ گريختند. ميرزا كوچك‌ خان‌ با سردار سپه‌ وارد مذاكره‌ شد و در اين‌ حال‌ ستونی از نيروهای تحت‌ فرماندهی شيخلينسكی به‌ طرف‌ جنگل‌ پيش‌ مي‌راندند. در رويارويی با قوای جنگل‌ به‌ فرماندهی عباس‌خان‌ بهادر به‌ جنگ‌ پرداختند، نيروهايی از هر دو طرف‌ به‌ هلاكت‌ رسيدند و رضاخان‌ ميرپنج‌ اين‌ امر را بهانه‌ قرار داد و مذاكره‌ را قطع‌ و به‌ يورش‌ روی آورد. دسته‌های اكراد مسلح‌ (كمونيست‌هايی كه‌ روضه‌ مي‌خواندند) خود را به‌ سردار سپه‌ رسانده‌ و تسليم‌ وی شدند. حسن‌خان‌ معين‌ الرعايا (كيش‌ دره‌اي‌) پس‌ از همكاری مجدانه‌ با قوای دولتی و دستيگر كردن‌ نفرات‌ جنگل‌ و دستبرد زدن‌ به‌ مسافرين‌ سياسی از جمله‌ نصرة‌السلطنه‌ عموی احمدشاه‌ به‌ حكومت‌ نظامی فومنات‌ منصوب‌ شد و طولی نگذشت‌ كه‌ به‌ دست‌ يكی از جنگلي‌های سابق‌ به‌ نام‌ ابراهيم‌ به‌ قتل‌ رسيد. ميرزا كوچك‌ خان‌ كه‌ در محاصرة‌ قزاِهای دولتی گرفتار آمده‌ بود به‌ طرف‌ ماسال‌ عقب‌نشينی كرد و قصد حركت‌ به‌ خلخال‌ را كرد. در دامنه‌ كوه‌ گيلان‌ دچار برف‌ و بوران‌ شدند و تعداد آنها در اين‌ دامنه‌ شش‌ نفر گزارش‌ مي‌شود. ميرزا كوچك‌ نيز به‌ همراه‌ يارانش‌ در ميان‌ برف‌ و بوران‌ نفس‌های آخر را مي‌كشيد كه‌ تعقيب‌ كننده‌هايش‌ كه‌ از دستة‌ اكراد ميرپنچی بودند، به‌ وی رسيده‌ و سرش‌ را از بدنش‌ جدا كرده‌ و آن‌ را به‌ عنوان‌ تحفه‌ای به‌ حضور ضاخان‌ بردند! (دو ماه‌ پس‌ از واقعه‌ ملاسرا).

به‌ هر حال‌ حيدرخان‌ عم‌اوغلو، مردی انقلابی و پيكارجويی ديگر از تبار آذربايجان‌ بود كه‌ به‌ گواه‌ تاريخ‌، اعجوبه‌ای بود كه‌ خصيصه‌های ملي‌، و حقيقت‌جويی را در خود انباشته‌ داشت‌ و شجاعت‌ و تهور، بي‌باكی قاطعيت‌ و سرعت‌ عملی كه‌ داشت‌ وی را يك‌ فرد استثنايی معرفی مي‌نمايد.

«مرحوم‌ عم‌اوغلو مردی متدين‌، انقلابی و فعال‌ بود و از اين‌ لحاظ‌ در ميان‌ كليه‌ آزاديخواهان‌ ايران‌ نظير نداشت‌، زندگانی او سراسر در خطرات‌ گذشت‌ ولی او هرگز نهراسيد و از روز نخست‌ برای هدف‌ مقدس‌ معينی يعنی نبرد با استبداد و ظلم‌ و كمك‌ به‌ مردم‌ ستم‌كش‌ و ظلم‌ ديده‌ مبارزه‌ كرد و سرانجام‌ نيز در راه‌ اين‌ منظور جان‌ سپرد.»

(عبدالحسين‌ نوايي‌، مجله‌ يادگار، سال‌ پنجم‌)

(حيدر عمواوغلو از اول‌ تا آخر زندگی سياسی خود، همواره‌ در خطوط‌ مقدم‌ جبهه‌ انقلاب‌ و مبارزه‌ بود. از دلهره‌ و ترديد به‌ شدت‌ دوری جست‌، پيرامون‌ جاه‌طلبی و خودخواهی و به‌ دنبال‌ آن‌ سازش‌ و مماشات‌ با دشمن‌ نگشت‌. به‌ نيروی خلق‌ تكيه‌ زد و از مبارزان‌ توده‌ها الهام‌ گرفت‌ و در آخر كار هم‌ جان‌ بر سر آزادی داد و چنان‌ نام‌ نيكی از خود برجای نهاد كه‌ كوچكترين‌ لكة‌ ناخوشايندی را به‌ دامان‌ نگرفته‌ است‌. تاريخ‌ زندگی او روشن‌ و بي‌ابهام‌ و در عين‌ حال‌ پر از حوادث‌ برجسته‌ و جالب‌ است‌.»

(روزنامه‌ شجاعت‌، شماره‌ 9، مرداد 1332)

 

«دليران‌، يا بهتر بگويم‌ گردانی كه‌ در شورش‌ آزاديخواهی پديد آمدند و به‌ نام‌ گرديدند از ستارخان‌ و باقرخان‌ و حيدرعمواوغلو و ديگران‌، اگر بخواهيم‌ به‌ سنجشی ميان‌ آنان‌ بپردازم‌ و برای هر يكی جايگاهی نشان‌ دهيم‌، بايد ستارخان‌ را يكم‌ و اين‌ مرد را دوم‌ شمرده‌ و سپس‌ ديگران‌ را بياوريم‌ اين‌ مرد در دليری و جنگ‌ آزمودگی به‌ ستارخان‌ نزديك‌ و در باز چشمی و بلندانديشی يگانه‌ بود.»

(تاريخ‌ هجده‌ ساله‌ آذربايجان‌)

«حيدر عمواوغلو كه‌ به‌ نظر من‌ اور ا مي‌توان‌ سيمرغ‌ انقلاب‌ ناميد كه‌ هر جا وجودش‌ لازم‌ بود همانجا حاضر مي‌شد و مشكل‌ترين‌ مسائل‌ سياسی و اجتماعی و نظامی را حل‌ مي‌كرد.)

(علی اميرخيزي‌)

«حيدرخان‌ معروف‌ به‌ حيدر عم‌اوغلو مردی با روح‌ انقلابی و خيلی رشيد و با ايمان‌ و مديری فكور و نفوذ كلامش‌ فوِالعاده‌ بود. يارانی داشت‌ كه‌ سرسپردة‌ وی بودند. حيدرخان‌ در دورة‌ اول‌ مجلس‌ در اجرای مقاصد و منويات‌ انجمن‌ آذربايجان‌ و در پيشرفت‌ كارهای انقلابی صميمانه‌ مجاهدت‌ مي‌كرد. حاجی ميرزا باقر آقای قفقازی نيز واسطة‌ فرقه‌ اجتماعيون‌ قفقاز با انجمن‌ آذربايجان‌ بود. نقشة‌ كشتن‌ ميرزا اصغرخان‌ اتابك‌ و بمب‌ انداختن‌ در خانة‌ علاءالدوله‌ و سوء قصد به‌ محمد عليشاه‌ را حيدرخان‌ كشيد و پيروان‌ او اجرا كردند...»

(فكر آزادی و مقدمه‌ نهضت‌ مشروطيت‌، فريدون‌ آدميت‌)

از زندگی خصوصی حيدرخان‌ عم‌اوغلو اطلاعی در دست‌ نيست‌. وی در زمان‌ تبعيد از ايران‌ در نامه‌ای سفارش‌ نور چشمی «ميرزاعلی اصغر» را به‌ دوستان‌ مي‌نمايد و سفارش‌ مي‌كند كه‌ وی را در محبس‌ ملاقات‌ نمايند و مساعدت‌ مالی از وی نمايند. البته‌ آنجا كه‌ سخن‌ از خلق‌ و مبارزه‌ و مردمان‌ ستمديده‌ و مظلوم‌ است‌، ديگر خانواده‌ و اطرافيان‌، برای مبارزان‌ واقعی بي‌معنی و مصداِ مي‌گردد. حيدرخان‌ ياور هميشگی مردمان‌ درد كشيده‌ و رنج‌ ديدة‌ جهان‌ شرق افتخار تاريخ‌ آذربايجان‌، اكنون‌ در مزاری ناشناس‌ آرميده‌ و همانند هزاران‌ تاريخ‌ساز منطقه‌، در مظلوميت‌ بعد از مرگ‌ نيز، هنوز شريك‌ درد مردمان‌ خويش‌ است‌. روحش‌ شاد!

 

برگرفته از:

http://www.shamsorg.com/

 

 

 

برگشت به ليست