حاج ميرزا جواد آقای مجتهد

 

 

حاج ميرزا جواد آقای مجتهد تبريزی پسر ميرزااحمدتبريزی که از تلامذه سيد حسين کوه کمری و محقق ايروانی بوده و در تمام آذربايجان برياست کليه و مطاعيت عامه ممتاز بوده است. پس از بازگشت از نجف به تبريز بموجب دستخط ناصرالدينشاه در سال 1288ه.ق امام جمعه آذربايجان شد. در سال 1304ه.ق به تهران وارد و در خانه آقا کاظم ملک التجار منزل کرد. اعتمادالسلطنه در يادداشت های روزانه خطی خود (غره رمضان 1304ه.ق)مينويسد :

در مسجد مرحوم سپهسالار حاجی ميرزا جواد مجتهد نماز ميخواند. و نيز در روز شنبه 25 محرم 1307 مينويسد : شاه خانه وليعهد و خانه مجتهد ديدن رفتند. حاج ميرزا جواد آقای مجتهد پيش از قضيه رژی نيز در آذربايجان اهميت فراوان و مرجعيت تامی داشت و اول شخص روحانی و متنفذ آن سامان بود. در سال 1307 ه.ق که ناصرالدينشاه و امين السلطان در مقابل گرفتن پول جزئی و ناچيزی برای خود امتياز انحصار دخانيات ايران را به انگليسها واگذار نمودند. انگليسها هنگاميکه خواستند آن را بموقع اجرا گذارند از سراسر ايران صدای مخالفت شديد برخاست مخصوصاْ احساسات و مخالفت و شورش اهالی تهران و تبريز بيش از جاهای ديگر بود. مجتهد تبريز در اين هنگام بطوری که قبلاْ گفته شد خيلی اهميت داشت. اهالی آذربايجان و دولت مرکزی به نظريات و گفته های او ترتيب اثر ميدادند و برای هر سبب و جهتی که بود شخصاْ هم با امتياز مزبور مخالف بود تا اينکه سرانجام اهالی تهران و تبريز روی مخالفت خود جداْ ايستادند و نظرات خود را پيش بردند. در اين هنگام دولت يعنی شاه چون مخالفت شديد اهالی ايران را با امتياز مزبور مشاهده نمود ناچار بلکه مجبور گرديد که با دادن خسارت زياد(از کيسه ملت بيچاره) به کمپانی رژی امتياز را لغو نمايد. اعتمادالسلطنه در يادداشت های روزانه می نويسد : تلگراف ناصرالدينشاه در جواب تلگراف رمز امير نظام گروسی : سه شنبه 18 ذيقعده 1308 اميرنظام تلگراف رمز مفصل شما را به امين السلطان ديدم زياده از حد اسباب تعجب شد عرض کردن مردم که رژی را موقوف کنيد عريضه فرستادن تظلم کردن نخواستن رژی خيلی خوب اما استيحاش مردم از آمدن امين حضور خيلی غريب است آيا شاه حق ندارد پيشخدمت خودش را به شهر خود بفرستد که جواب آنها را برساند.

همچنين مينويسد : چهارشنبه 21 محرم 1309 : امين حضور بحسب ظاهر مأمور بردن خلعت بجهت اميرنظام و وليعهد و نصرت الدوله (عبدالحسين ميرزا) و مجتهد تبريز است اما در باطن بجهت اصلاح عمل تنباکو که تفصيلش از اين قرار است: روز هفتم محرم تلگراف تبريز به سفارت انگليس و روس و عثمانی آمده بود بيک مضمون که ماها اهالی تبريز روز عاشورا تمام فرنگيها و عيسويها را که در تبريز هستند قتل خواهيم کرد از حالا بشما اطلاع ميدهيم داشته باشيد که تغير بجهت عمل تنباکو و اينکه شاه مملکت خودش را به فرنگی ها فروخته است و شب هشتم تلگرافی از امير نظام بعنوان امين السلطان رسيده بود که روز عاشورا اهل تبريز عيسويها را قتل خواهند کرد و من از عهده اين کار برنمی آيم، استعفا از وزارت می کنم شاه خواب بودند که اين تلگراف را امين السلطان بجهت شاه می فرستد شاه را بيدار کرده تلگراف را می دهند همان شبانه تلگرافی به مجتهد تبريز حاجی ميرزا جواد آقا می شود که رفع اين فتنه را از شما می خواهم روز تاسوعا مجتهد در خانه خودش جلسه روضه بود، بالای منبر می رود و می گويد: من ديشب فخر کاينات (س) را در خواب ديدم بسيار پريشان و مضطرب بودند، عرض کردم البته برای اين دهه عاشورا خاطر مبارک مشوش است فرمودند خير رذالت اهالی تبريز اوقات مرا تلخ دارد که در سر يک کار بی معنی خون چندين هزار بی گناه ريخته خواهد شد. حالا بگوييد چه کرده ايد و چه خيال در سر داريد که پيغمبر را از خودتان اين طور رنجانده ايد. حضار اقرار کردند که ما خيال داريم فردا عيسويها را قتل کنيم مجتهد می گويد تحمل کنيد اول به شاه عرض کنيد هرگاه چاره نشد آنوقت مختاريد مردم آرام شدند. عريضه ای از ملا و تاجر و غيره به شاه نوشتند، همگی مهر کرده فرستادند که چهل و دو سال است سلطنت می کنی محض طمع مملکت خودت را قطعه قطعه بفرنگی فروخته ای خود دانی اما ماها اهل آذربايجان خودمان را به فرنگی نمی فروشيم و تاجان داريم می کوشيم. مأموريت امين حضور اين است که اين اشخاص را دستگير نمايد اما خبطی بزرگتر از مأموريت اين شخص نيست، معلوم می شود که روسها هم قدری فتنه می کنند اگر بدست آنها اصلاح نشود فتنه بزرگی در آذربايجان بلکه در تمام بلاد ايران خواهد شد يا پنج شش هزار نفر کشته می شود يا شاه بايد دو کرور خسارت به کمپانی تنباکو بدهد. و نيز می نويسد :

سه شنبه 27 محرم : شنيدم شارژه دافر انگليس امروز از صبح تا شام بالاخانه آبدارخانه بوده است کار تبريز بايد سخت شده باشد. شاه هم خيلی متغير بوده است فردا هم روزيست كه بايد كمپانی تنباكو اداره خود را در تبريز باز كند. ايضا مينويسد : ?5شنبه 29 محرم : خدمت شاه رسيدم چندان خلق خوشی نداشتند بواسطه مقدمه تبريز حواسها مغشوش است. مخبرالدوله دو سه شب است منزل وزير اعظم است. همچنين می نويسد :

شنبه غره صفر 1309 : صبح كه وارد باغ شدم (در اينجا مراد باغ گلستان است) شاه خيلی متغير بودند. باز مينويسد : منزل آمدم عريضه مفصلی به شاه عرض كردم كه شايد مقدمه تبريز درست بشما عرض نمی كنند اين فتنه از روس است. معاندين شخص امين السلطان چنانچه چند ماه قبل اعلانات دروغ منتشر كردند شما را كسل كردند، بلكه امين السلطان را معزول كنيد ديدند باركان اقتدار او خللی وارد نيامد خودشان مختصر فايده بردند مردم را از شما رنجاندند و شما را از مردم بد دل كردند باز از اين راه شروع كردند از سه كار يكی را بايد بكنيد يا قشون برده بزور اسلحه اهالی تبريز را مطيع كنيد يا آذربايجان را از عمل تنباكو مستثنی كنيد يا مونوپول(انحصار) را موقوف كنيد، باندرول ايجاد كنيد و الا تبريزی ها اگر دست خارجی نبود كجا عقلشان ميرسيد سگ را به گردنش طناب ببندند در كوچه ها بگردانند و كاغذی به گردن سگ آويزان كنند كه فرستاده شاه امين حضور است جواب خوبی در كمال التفات دستخط فرموده بودند كه تكليف شما نوكرهای قديم اين است، همه چيز را عرض كنيد و هيچ پنهان نكنيد درفقره باندرول با امين السلطان حرف بزنيد. اتفاقا دستخط كه آوردند كاغذ منهم در جوف بود همانطور سربسته به امين السلطان دادم بغلش گذاشت حضور شاه رفت خلوت شد در حين خلوت مرا هم احضار كردند آنجا آنچه بايد به شاه عرض كنم كردم وزير اعظم چندان خوششان نيامد نميدانست در عريضه چقدر خدمت به او كردم. اعتمادالسلطنه می نويسد: يكشنبه 2 صفر: صبح منزل امين السلطان رفتم هيچ بروی خودش نياورد پرسيدم كاغذ و دستخط را خواندند گفت هنوز نخواندم بعد شاه احضار فرمودند رفتم فرمودند منزل امين السلطان بودی از مسأله ديشب حرفی زديد عرض كردم خير شاه چندان خوششان نيامد بعد از نهار منزل آمدم عصر شارژه دافر(كاردار) روس آمد معلوم شد امپراطور روس(الكساندر سوم 1894 ? 1845) سخت ايستاده كه عمل تنباكو بهم بخورد. ايضا می نويسد : دوشنبه 3 صفر: شارژ دافر روس منزل من بود بعضی پيغامات از قول وزير مختار به شاه داد سرا پا تهديد بود گمانم اين است حاصل اين گفتگوها تغييرات زياد در ايران بشود اما من جرأت نميكنم اين پيغامات را به شاه بگويم يا بنويسم. و نيز می گويد : سه شنبه 4: صبح باغ رفتم. خلق همايون باز تعريف نداشت. و نيز می نويسد :

شنبه 8 صفر: عصر شارژه دافر روس ديدن آمده بود می گفت وزير مختار عريضه ای به شاه نوشته در باب فتنه آذربايجان و غيره كه ماها اسباب مراوده بشما نداريم شخص امينی را معين كنيد كه مطالب ما را به شما عرض كند به وزير اعظم شما اعتبار نداريم.‌(2 ذيقعده 1310ق) مينويسد:

در بين راه به شارژه دافر روس رسيدم از كالسكه پياده شده بخانه آمديم بعضی تفصيلات از او شنيدم كه لازم است در اين جا بنويسم من جمله فقره اغتشاش تبريز است و تفصيل مختصر اينكه مجتهد تبريز ميرزا جوادآقا كه در ابتياع ملك ولع و حريص است به ملك وقفی كه توليتش با ورثه قاضی تبريز است طمع كرده بود ورثه قاضی كه معاششان با اين ملك می گذشت بهيچوجه نمی خواستند ملك را واگذار كنند مجتهد جمعی را تحريك كرده بود به ورثه قاضی در كوچه بی ادبی كردند آنها به وليعهد عارض شدند وليعهد طرفی از آنها گرفت مجتهد را بد آمد به طلاب مدرسه حيدريه واقعه در جنب عمارت وليعهد پيغام فرستاد كه شب هياهو كنند و ياعلی بكشند وليعهد شب اول را به سكوت گذراند شب دوم يكی از اين طلاب را كه سمت رياست بسايرين داشت فرستاد گرفته تحت الحفظ به اردبيل بردند مجتهد از اين فقره بسيار متألم شد فردا در مسجد خود بالای منبر رفت واشريعتا وادينا گفت نسبت به پادشاه و وليعهدش نسبت بی دينی داد بلكه تشبيه به هارون الرشيد و بعضی از خلفای جور كرد حتی گفت چند مرتبه وليعهد مرا دعوت كرد و مصمم بود مرا مسموم كند و دست غيبی مرا نجات داد و مقصود كلی شاه و وليعهد در دفن من تجديد امتياز تنباكو است و از اين قبيل نامربوط ها به قالب زد بلكه يقه خود را هم دريد و گريه زيادی كرد منتظر بود كه جمعيت زيادی برخيزند و فتنه عظيمی برپا كنند كسی چندان همراهی نكرد بيشتر متغير شد فردا كاغذی به وليعهد نوشت كه چند نفر از خواص خودتان را نزد من بفرستيد بعضی سؤال و جوابها با شما دارم اين مردمان طماع حريص پوچ كه طايفه طباطبائی و كسان و اقوام نظام العلمای شرور هستند و تمام كار آذربايجان را مغشوش كرده اند از قبيل قائم مقام(ميرزا عبدالرحيم خان) وكيل الملك(ميرزا فضل الله خان)، دبيرالسلطنه(ميرزا نصرالله خان)، و از اين قبيل حرفها زده در ميان آنها اجنبی كه بود عين الدوله ميرآخور بوده اين اشخاص به خانه مجتهد رفتند مجتهد از در عجز و تملق بيرون آمده و باب صلح كوبيد حضرات به عمارت وليعهد مراجعت كردند عرض كردند كه كار را تمام كرديم و از طرف ديگر مجتهد جمعی از تجار و كسبه و اعيان تبريز را خواست و گفت اين اشخاص را وليعهد نزد من فرستاده بود كه حتما بايد صدهزارتومان اهالی تبريز حسب الامر شاه همه ساله از بابت وجه خسارت تنباكو بدهند و من تمكين نكردم گفتم اگر مرا بكشند بهتر از ضرر رعيت است حالا ديگر خود دانيد و هرچه می كنيد مختاريد و همان روز يك نفر ملای ديگر از اتباع مجتهد و يك روضه خوان بالای منبر رفته و به پادشاه و وليعهد نفرين كردند شبانه وليعهد اين دو نفر را هم گرفته بسته به اردبيل فرستاد فردا صبح اهل شهر شوريدند و بازار و دكان را بستند و بنای عربده را گذاشتند. پسر آقا ميرفتاح معروف كه پدرش قشون روس را زمان فتحعليشاه(1243ه.ق) وارد كرده بود به تبريز آورده بود به عجله خدمت وليعهد رفت وقتی كه وليعهد در ميدان مشق بود تفصيل را عرض كرد وليعهد خود او را مأمور كردند كه برود مردم را ساكت كند و بازار و دكان را باز كند و تقريبا هم همينطور شد هفت هشت ساعت بيشتر طول نكشيد كه دكانها باز شد تا اين جا كارها مرتب و به قاعده اما از قراريكه شارژ دافر روس می گفت صدراعظم از طرف بندگان همايون مأمور شد كه با وزيرمختار روس ملاقات كند و به او ابلاغ نمايد كه مجتهد تبريز باستظهار دوستی شما اين جسارت را پيدا كرده است شما او را مأيوس از دوستی خودتان بكنيد روسها هم منت بيخودی ابوابجمع ما كردند و به قنسول خودشان نوشتند كه مجتهد را ديده اين مطلب را باو حالی نمايد حقيقتا جای تعجب بود از اين كاريكه دولت كرد هم به رعيت خودش ثابت كرد قدرت روس را و هم به روسها معلوم ساخت كه ما در مقابل شما عجز كامل داريم و اين بسيار بد اتفاقی شد خدا مال كار را حفظ كند. حاج ميرزا جوادآقا در شعبان 1313ه.ق در تبريز وفات يافت و چهل روز مجلس تعزيه در تبريز برای او گرفتند.

 

شرح حال رجال ايران

نگارش مهدی بامداد

جلد اول ص .? 295

چاپ چهارم سال 1371

انتشارت زوٌار

 


برگشت به ليست