یحیی آرین پور

رعدی آذرخشی

دکتر غلامعلی رعدی آذرخشی، فرزند محمدعلی افتخار لشکر، در مهرماه سال 1288 در تبریز متولد شد. نیاکانش از مستوفیان آشتیانی و اجداد مادریش از خاندانهای تفرشی بودند که در عهد فتحعلی شاه قاجار، همراه نایب السلطنه عباس میرزا و قائم مقام اول و دوم، به تبریز مهاجرت کرده بودند.

او در ترجمه حالی که از خود نوشته ، گوید :

به خاطر ندارم که قبل از ده سالگی شعری گفته باشم، ولی می توانم ادعا کنم که ای دوره از حیات من دوره احساس و کنجکاوی و تخیل بوده و شاید بیشتر از سایر ادوار زندگانیم با شعر، منتها "شعر ساکت" سر و کار داشته است. پیش از آنکه گوشم با الفبا و دستم با کاغذ و قلم آشنا شود، شب و روز با حرص و شوق فراوان افسانه ها و قصه های گوناگون از مادر و دایه و خدمتکار می شنیدم و در اوقات تنهایی، با یادآوری و نشخوار حکایاتی که شنیده بودم و نیز با آمیختن آنها به یکدیگر، دنیایی سراسر بیم و امید و اضطراب و آسایش می آفریدم. گاهی با ناز و تبختر و هنگامی با ترس و لرز از میان صفوف آفریدگان خود می گذشتم. ساعتی نبود که پهلوانان و فرشتگان و دیوها و پریها و دزدان و حرامیان و درندگان تیزچنگ و مرغان بلندپرواز، صدها بار بزرگتر و عجیبتر از آنچه می شنیدم، در خلوتسرای اوهام من به رقص و پرواز و جست و خیز درنیایند.

راز و نیاز با ستارگانی که در ماههای تابستان از آسمان صاف و شفاف تبریز می درخشیدند، تماشای توده های ابر که با وزش باد به یکدیگر نزدیک شده و در پرتو سرخرنگ غروب و یا در روشنایی نقره فام ماه هزاران شکل و هزاران رنگ پدید می آورند، خروشیدن بادهای خزانی که مشت بر شیشیه های اتاق می کوبیدند و تصویر شعله چراغ را در ماورای ظلمانی پنجره می لرزاندند، رگبارهای شدید که در دو سه دقیقه از دامنه کوه "عون علی" سیلهای پرهیاهو را به قلب شهر سرازیر می کردند، برف سنگین که شاخهای ضعیف درختان و گاهی تیرهای پوسیده بامهای گلی را می شکست و من می توانستم در میان توده کوه پیکر آن برای مرغها و بره ها و گربه های محبوب خود پناهگاهی آماده کنم، نقشها و نگارها و تصاویر شاخهای درخت که در روزهای سرد زمستان از تراکم بخار منجمد بر شیشه های اتاق خواب نقش می بست، و هزاران منظره و واقعه از این قبیل مرا بتدریج با عوالم طبیعت آشنا کرد و پرده ها و تارهای سازی را که بعد بایستی نغمه دلکش شعر از آن برخیزد آماده کرد1.

رعدی در هفت سالگی به دبستان رفت، و با ورود به دبستان، تحول جدیدی در زندگانی معنوی او آغاز گردید. آشنایی با معلمانی که چندان مهربان و روانشناس نبودند، همنشینی با همدرسهایی که نمی توانست بزودی با آنها انس بگیرد، رؤیای شیرین و شاعرانه کانون خانوادگی را آشفته کرد.

در ماههای اول از درس و مشق، که با تنبیهات بدنی توأم بود، بیزار و گریزان بود. مخصوصا برخلاف میل پدرش، از مشق و نوشتن تکلیف بدش می آمد. فقط دوست داشت سرمشقها را که غالبا از شعرهای معروف انتخاب می کردند، حفظ کند. معلم خط که مردی سختگیر بود، در در فصل زمستان بارها دستهای سرمازده و ورم کرده او را بر کف طاقچه اتاق می گذاشت و گاهی برف و آب بر پشت دستش ریخته چوب می زد. در ریاضیات کند و کاهل بود و از این حیث مورد سرزنش و تحقیر معلم و همدرسها و پدر و خویشاوندان واقع می شد. با این وصف، همه ساله در امتحانات آخر سال موفق می شد، و در سال سوم، ناگهان توجه معلم و مدرسه به طرف او جلب شد، زیرا در درس فارسی اول شده و بهتر از همه همسالان می نوشت و می خواند. همه شعرهای کتاب قرائت را از بر کرده و بخوبی از عهده ترجمه آنها به زبان محلی آذربایجان برمی آمد. این برتری تأثیر مهمی در وی کرد، و از کسانی که در عرض دو سال او را شاگرد تنبل و بی استعداد و بازیگوش شناخته بودند انتقام گرفت.

شاعر در ترجمه حال خود اضافه می کند :

روزی انشای خوبی نوشته بودم. وصف آن در مدرسه پیچید و مدیر مرا واداشت که در ساعت تفریح بر بالای پله رفته آن را برای همه شاگردان بخوانم2.

در همین هنگام که نخستین پرتو امید درباره آینده وی کانون خانواده را روشن کرده بود، مادرش در عین جوانی بدرود زندگی گفت.

به خاطر ندارم که در روزهای اول برای مرگ مادرم اشک ریخته باشم، ولی مانند زلزله ای که در زمین صاف شکافهای عظیمی ایجاد کرده و گاهی از سنگ خارا چشمه آبی جاری سازد، این مصیبت ناگهان در خلوت تنهایی و خیال من فرود آمد و نشتر بر رگ جانم زد و برای اولین بار خون شعر از آن فرو چکید3.

در آن روزها، در زندگانی باطنی شاعر طوفانی برپا شده بود، ولی خود شاعر ظاهری آرام داشت. در خانه و مدرسه از بازی و تفریح بیزار بود. خشونت نامادری و بیمهری پدرش را با سکوت جواب می گفت. شبها در نور مهتاب سر از بستر برداشته ساعتها چشم به پنجره اتاق تاریکی که مادرش را آخرین بار در آنجا دیده بود می دوخت.

.... در یکی از شبهای پاییز، هنگامی که باد خزانی در باغچه خانه پدری ناله می کرد، فرشته شعر با قیافه مادری و یا روح مادر در لباس شعر در برابر من نقاب از چهره برداشت؛ و در آن ساعت، برای اولین بار، من با این غمگسار تسلی بخش آشنا شدم. از آن به بعد هر ساعتی که دلتنگی پیدا می کردم و می خواستم با محمی درددل کنم، مداد و کاغذی به دست آورده در یکی از گوشه های دورافتاده و بی سرو صدای خانه به سرودن شعر سرگرم می شدم4.

رعدی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را بدین سان در تبریز به پایان برد و در سال 1306 به تهران آمد و از دانشکده حقوق و علوم سیاسی لیسانس گرفت. در سال 1312، به خدمت دولت درآمد و چندی به سمت دبیر ادبیات به تبریز رفت، پس از بازگشت به تهران، به ترتیب مدیریت کتابخانه فنی وزارت فرهنگ، ریاست اداره کل نگارش و سرپرستی مجله آموزش و پرورش و ریاست هیئت تحریریه روزنامه ایران را عهده دار شد، و با محمد علی فروغی ذکاءالملک و علی اصغر حکمت در امر ایجاد فرهنگستان ایران همکاری کرد، و مدتی ریاست دبیرخانه فرهنگستان را برعهده داشت. در آبان ماه سال 1315 عازم پاریس شد، و از ادبیات و حقوق و علوم سیاسی دکترا گرفت، و پس از مراجعت، در وزارت فرهنگ مشغول کار شد و تا مدیر کلی ارتقا یافت. در سال 1321 به عضویت فرهنگستان ایران درآمد. پس از پایان جنگ جهانی دوم و ایجاد سازمان ملل متحد، در سال 1324 برای شرکت در سازمان تربیتی و فرهنگی و علمی بین المللی (یونسکو) نامزد شد و به اتفاق علی اصغر حکمت به انگلستان رفت، و بعد به نمایندگی ایران در کمیسیون مقدماتی سازمان بین المللی یونسکو انتخاب و به نیابت ریاست آن سازمان منصوب گردید؛ و پس از یک سال که اولین کنفرانس یونسکو در پاریس منعقد شد، به ریاست هیئت نمایندگی ایران، در آن شرکت کرد و تا سال 1342، با داشتن عنوان وزیرمختاری و بعد سفیر کبیری، به سمت نماینده ثابت و دایمی ایران در انجمن مزبور به خدمت اشتغال داشت.

دکتر رعدی، پپس از مراجعت به ایران، سناتور انتخابی تهران شد، ولی باز، با داشتن مشاغل حساس اداری و سیاسی، دامان کارهای ذوقی و هنری را از دست ندادو در دانشگاه تهران و دانشگاه ملی به تدریس پرداخت و همزمان، عضویت شورای سلطنتی و هیئت امنای کتابخانه پهلوی و ریاست دانشکده ادبیات دانشگاه ملی را نیز بر عهده گرفت.

شهرت ادبی رعدی از همان سالهای اول تحصیل دبیرستان آغاز شده و این شهرت را بیشتر مرهون شعر نگاه است که به برادر بیزبانش هدیه کرده است. این شعر را در آن زمان همه پسندیدند و به زبانها افتاد و بسیاری از خاورشناسان آن را ترجمه کردند. شعر نگاه از نظر شکل هیچ تازگی ندارد و قصیده ای است به سبک و ساختمان صدها قصیده از گویندگان پیشین؛ اما از حیث زیبایی و تازگی مضمون یکی از آثار برجسته شعر معاصر فارسی است .

شاعری برای رعدی تفننی بیش نیست. او در نتیجه اشتغال به تحصیل و بعدها گرفتاریهای اداری، فرصت کافی برای "بیان هزار یک از آنچه از زندگانی دریافته" به دست نیاورده و هر وقت حالی و مجالی داشته شعری گفته و به قول خود "هنوز به قدر تشنگی از سر چشمه گوارای شعر سیراب نشده است5".

اشعار معدودی که از رعدی دردست است، همگی مانند شعر نگاه قرص و محکم و شیواست. قلم شاعر، هم در وصف و هم در بیان احساسات درونی، بسیار تواناست. رعدی نه از مردم ایران و نه از دنیای امروز فاصله زیادی ندارد. به عقیده خود، شعر نو را خوب می شناسد و خوب ارزیابی می کند. می گوید :

ایرانیان چه بخواهند و چه نخواهند، تحولی که در زندگانی ظاهری و باطنی ملت ایران آغاز شده است همچنان ادامه خواهد یافت و مردم این سرزمین نیز در این تبدل و تغییر بیش از هر چیزی محکوم حکم قواعد طبیعی و قوانین اجتماعی خواهد بود... و بنابراین تنها افتخارات ادبی گذشته برای ما کافی نیست، و با همه این افتخارات، نمی توانیم ادعا کنیم که ادبیات دیروزی صددرصد برای بیان افکار و آرزوها و تصویر حیات امروزی کافی و وافی می باشد (پس) ادبیات ما باید عنوان ادبیات ملی به معنای حقیقی و معاصر بگیرد(و حتی) ایران باید با فرهنگ و ادبیات جهانی همکاری کند6.

و برای رسیدن به این منظور، شاعر متجدد می تواند از وزن و قافیه، که از ضروریات شعر نیستند، چشم بپوشد و قالبهای تازه ای ایجاد و اختیار کند7.

اما، با این همه آزاده روی و نواندیشی، چنان است که گویی شاعر نمی تواند از ادبیات درخشان گذشته فارسی دل بر کند و به هیچ وجه مایل نیست که از چارچوب تنگ سخن استادان کهن قدمی فراتر نهد. او همه جا پا بپای بزرگان شعر کلاسیک می رود، و در ورای قصاید سخته و غزلهای شیوای وی، چهره متین سخنوران تاریخ پرحوادث قرون و اعصار گذشته با تمام خطوط و ملامح مشخص خود نمایان است. رعدی، چنانکه خود گوید، "رقم رمز فصاحت را بیشتر از حافض اسرار سخن وام گرفته است" و در حقیقت، سبویی که رعدی از آن می چشد با خاک دیار حافظ عجین شده و باده ای که به زیر نوای زیر و بم نای در جام می ریزد، مزه شراب خمخانه های حافظ را می دهد. فرش سبزه همان است که به پای نشاط حافظ لگدکوب شده، و سایبان سبزسر و همان که بر سر سخنگوی شیراز سایه افکنده است. او هم مانند حافظ؛ یار غمگسار و باده خوشگواری می جوید و عشقی چنان که به نیروی آن ماجرای وجود و وحشت عدم را بر دل خود –دل ناتوانی که به یک نگاه چشمان شیرگیر آهوان حرم شکار می شود- راه ببندد، با همه اینها، رعدی نه از مردم ایران و نه از دنیای امروز فاصله زیادی ندارد.

یکی از آثار خوب و برجسته رعدی تابلوی زیبای اردیبهشت نامه است . شاعر این مثنوی را در تبریز سرود و در انجمن ادبی آنجا – که بنیانگذار آن حسین ادیب السلطنه سمیعی بود و دانشمندان و ادبیاتی، مانند عبدالله مستوفی، جلال همائی، اسماعیل امیرخیزی، محمود غنی زاده، هادی سینا و حسین رازانی در آن عضویت داشتند، خواند و بسیار پسندیده افتاد.

ترجمه دو قصه از کریلف

روز یکشنبه پنجم آذرماه سال 1323 انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی، به مناسبت مرور یکصد سال از مرگ ایوان آندره یویچ کریلف، شاعر نامی روس، مجلس یادبودی در تالار دارالفنون تهران برپا کرده بود. رعدی دو قصه از آن شاعر را، که به نظم فارسی درآورده بود، در آن انجمن قرائت نمود.

قصه ماهی و خرچنگ و قو

وقتی که در میان یاران یگانگی نیست، کار از پیش نمی رود و از کار و کوشش جز رنج و زحمت به بار نمی آید. روزی ماهی و خرچنگ و قو خواستند گردونه پر از باری را حرکت دهند. همگی به آن چسبیدند، ولی هرچه زور زدند، گردونه از جا تکان نخورد. کشیدن این بار برای آنان آسان بود، اما قو به سوی ابرها پرواز گرفت، خرچنگ به عقب رفت و ماهی به دریا کشید. ما را نمی رسد که بدانیم کدام یک از آنان گناهکار و کدام یک بیگناه است، این قدر هست که گردونه هنوز هم جای خود باقی است 8.

رعدی مضمون قصه را گرفته و آن را آرایش داده است و گوشه ها و اشاره های شاعر به وضع نابسامان روز و ناپایداری دولتها این قطعه را یک اثر کاملا ایرانی ساخته است. بعضی انحرافات کلی و غیرلازم و آوردن مطالبی که در چارچوبه اصلی قصه نمی گنجد، مانند"همت خواستن یاران از پیر طریقت و شتابیدن چون سه شعبه تیر پران و یاعلی گفتن و خروشیدن آنان" همه برای جور کردن قافیه آمده و اگر این قید نبود، به آسانی ممکن بود حذف شود.

همرهی شرطست اندر کارها           تارسد آسان به منزل بارها

ورنه جز رنج و زیان ناید پدید              سازش ناسازگاران کس ندید

 

کتابنامه

 

آیتی، عبدالحمد: مرغ طوفان راهنمای کتاب، سال دوازدهم، شماره های 5 و 6 ، مرداد – شهریور 1348

برقعی، سیدمحمد باقر: سخنوران نامی معاصر، جلد یکم ، تهران ، 1329.

خلخالی، سیدعبدالحمید: تذکره شعرای معاصر ایران، جلد یکم، تهران،1333.

رعدی آذرخشی، دکتر غلامعلی : "چگونه شاعر و نویسنده شدم؟" روزنامه امید، شماره 36.

--- : رستاخیز ادبی ایران (خطابه ورودی به فرهنگستان ایران)، اسفند 1321.

--- : شعر معاصر ایران، مجله یغما، سال بیست و یکم، شماره های 9 – 11، آذر، دی و بهمن 1347.

استاد غلامعلی رعدی آذرخشی ، مجله گوهر، سال یکم، شماره 8، شهریور 1352.

............................................................................................................................................

 

یادداشت :

1 – چگونه شاعر و نویسنده شدم ؟ ، روزنامه امید، شماره 36.

2 - چگونه شاعر و نویسنده شدم ؟ ، روزنامه امید، شماره 36.

3 -       "             "            "                "              "       .

4 -       "             "            "                "              "       .

5 -       "             "            "                "              "       .

6 – رستاخیز ادبی ایران ( خطابه ورودی به فرهنگستان ایران)،اسفند 1321.

7 – مجله سخن، دوره چهارم، شماره 12 آذرماه 1332(در پاسخ اقتراح مجله).

8 – ترجمه تحت اللفظی از متن روسی .

 

 

برگرفته از کتاب  :  از نیما تا روزگار ما

چاپ اول سال 1374  ص.551

انتشارات زوار

نوشته  : یحیی آرین پور

 


برگشت به ليست