دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

 

تقی رفعت

 

يکی از همراهان و همرزمان فکری خياباني، تقی رفعت بود، که مرگ او در همان روز کشتن شيخ محمد خيابانی يا دو روز بعد از آن اتفاق افتاد.

ميرزاتقی خان رفعت، جوانی پرشور، بسيار حساس، شاعر مسلک، خوش سيما و تندخو بود. به سبب جوانی بی طاقت و بی گذشت نيز بود. اما پاک و منزه زيست و خدمات فرهنگی خوبی به ايران کرد. در قيام خياباني، او هم سخنگو و هم نويسنده بود. غير از روزنامه تجدد، "ارگان کميته دمکرات های تبريز"رفعت، خود نشريه ای به نام آزاديستان داشت و در آن ذوق ادبی و سياسی خود را با کمک ديگران می آزمود و نخستين بار در آن از تجدد ادبی سخن گفت.

تقی رفعت را هم چنين، بايد پيشگام تجدد ادبی در ايران دانست. به دلايل روشني، می توان حدس زد که نام تجدد را هم او برای ارگان کميته ايالتی حزب دمکرات آذربايجان برگزيد. از جمله آن که در سرلوحه آزاديستان اين اشعار، به چشم می خورد: مجله ای است هواخواه تجدد در ادبيات ايران . نيز به ياد آوريم که رفعت، سردبير تجدد نيز بود.

وی فرزند آقا محمد تبريزی است و اگر گفته برخی مورخان را بپذيريم که هنگام مرگ 31 يا 33 سال داشت، بايد متولد 1305 يا 1303 ه. باشد. او در اسلامبول تحصيل کرد. سپس در طرابوزان مدير مدرسه ناصری شد. در سال 1335، در گرماگرم جنگ جهانی اول به تبريز آمد و معلم زبان فرانسه در دبيرستان های تبريز شد. او به سه زبان فارسي، فرانسوی و ترکي(اسلامبولي) مسلط بوده و به هر سه زبان شعر می گفت، که در تجدد و آزاديستان به چاپ می رسيد. او نمايشنامه هم می نوشت.

وقتی جمهوری مستقل آذربايجان، به رهبری شيخ محمد خيابانی تأسيس شد، او بازوی فرهنگي، ادبی و هنری خيابانی شد. (به نوعی وزير فرهنگ و آموزش). اين نقش رفعت، نقش مهم و حساسی بود. از جمله کارهای رفعت، در اين سمت نوشتن و اجرای چند نمايشنامه منظوم اجتماعی بود. از جمله در نمايشنامه منظوم سرگذشت پرويز، سروده علی محمدخان اويسي، دست برد و نمايشنامه ای به نام خسرو پرويز سرود که در دبيرستان های تبريز به نمايش درآمد.

حيف است از ماجرای ادبی تقی رفعت به کوتاهی درگذريم به خصوص حالا که ديگر آن جنگ قلمی و آن ميدانداری های بحث کهنه و نو در شعر فروکش کرده و هر کس هر چه در انبان استدلال داشت بيرون ريخته است. اينک شايد بتوان به دور از آن يقه چاک کردن ها، در اين مورد عادلانه تر قضاوت کرد.

همه، مرحوم علی اسفندياری _ نيما يوشيج _ را آغازگر نوگرايی در شعر فارسی می دانند. و همه شايد ندانند که پيش از او کسانی از جمله تقی رفعت و شمس کسمايی _ آن هم در فضايی که کسی چنان ادعاعا و سخن هايی را بدون بيم تکفير و حتی مرگ، نمی توانست بر زبان راند -  سخن از لزوم تجدد در شعر فارسی گفتند و چوب آن را نيز خوردند، چنان که تا امروز هم کسی آنان را نمی شناسد و در جايی نام ايشان برده نمی شود.

تقی رفعت اين حرکت را به نرمی و زيبايی "توفاني، در ته دوات نوجوانان" خوانده است1او می نويسد :

صدای توپ و تفنگ محاربات عمومي، در اعصاب ما، هيجانی را بيدار می کند که زبان معتدل و موزون و جامد و قديم سعدی و هم عصران او نمی توانند با سروده هاي.... خودشان، آن ها را تسکين يا ترجمه کنند. ما احتياجاتی داريم که عصر سعدی نداشت.2

با اين موضع گيری ها، گويی آب در لانه مورچگان افتاد و بمب در وسط توپخانه تهران ترکيد، فرياد واسعديا ، واادبياتا، از خلوت محافل و مجالس بزرگان شناخته شده به صفحات نشريات رسيد. شايد به همين علت ها هم بود که آن آقايان آزاديخواه اديب، در تهران نشستند و دندان قروچه کردند تا خيابانی آن گونه کشته شود. و آزاديستان بر هم خورد تا مراتب آقايی و سروری آنان در عرصه انوری شناسی و خاقانی پروري، صدمه نبيند. همه کباده کشان صحنه ادب، بر خود فرض دانستند؛ به زبان متکلف و مصنوع و با رعايت همه جوانب صناعات ادبيه قديمه، به دهان آن جوان پرشور و جوانان همکار او بزنند. هيچ کس از اين آقايان به لطافتی که در شعر رفعت و همکاران او بود و تأثيری که از زمان داشت، گوشه چشمی نداشت :

 

برخيز! بامداد جوانی زنو دميد

                                                  آفاق خمر را لب خورشيد بوسه داد

برخيز صبح خنده نثارت، خجسته باد

                                                  برخيز روز ورزش و کوشش فرا رسيد

برخيز و عزم جزم کن ای پور نيکزاد

                                                  بر يأس تن مده، مکن از زندگی اميد

بايد برای جنگ بقا نقشه ای کشيد

                                                  بايد چو رفته رفت، به آينده رو نهاد.

 

 

بايد پذيرفت که معنای زنده و پرشوری در اين کلام وجود دارد، تنها کاری که از نظر ظاهر شده و جرم بوده است، يکی در ميان کردن قافيه هاست. می شد با بزرگواری اين جابه جايی را نديده گرفت و به اصل کلام پرداخت.

جالب تر از همه، آن که چنين تجدد خواهي، از روشنفکران اديب، مسلط بر زبان های اروپايی بايد انتظار می داشتند. زيرا شاعران اروپايي، پيش تر به چنين ساختاری دست زده بودند. آنان بايد تجدد را پيشگامی می کردند، چون چنان که خود نيما يوشيج بعدها، درباره شعر خود توضيح داد، او اين قالب تازه را با الهام از کار شاعران اروپايي، انتخاب کرد. چندان که رفعت نيز چون با ادبيات فرانسه آشنا بود، به اين کار دست زد. اما شگفت آن که غير از اعتصام الملک و بهار و ديگر اديبان استخواندار، بيشترين حمله را روزنامه کاوه برلن، با پشتکار و سماجت غير قابل توضيحي، به اين شيوه کرد به اين معنا که در دو ستون نمونه شعر آزاديستان را در مقابل اشعار متقدمان می گذاشت و اين جوانان را که بايد هم تفنگ بر پشت داشته باشند، هم در قلم مشت، ريشخند می کرد. تقی زاده، علامه قزويني، جمال زاده، کاظم زاده ايرانشهر و ديگران که کاوه را، راه می بردند، از اين قدر همدلی دريغ کردند که لااقل به اين بچه های بی طمع، حمله نکنند.

اما تقی رفعت راه خود را ادامه داد. در شماره چهارم آزاديستان  شعری از شمس کسمايی چاپ کرد که همه مشخصات شعر نيمايی را _ از جمله شکستن وزن و آزادی قافيه _ داشت:

گلستان فکرم

خراب و پريشان شد افسوس

چو گل های افسرده، افکار بکرم

صفا و طراوت ز کف داده، گشتند مأيوس ...

تقی زاده در کاوه به طعنه و ريشخند، بر اين اشعار ( و نوشته های ديگری از کسان ديگر) نام "خان والده" نهاده بود که اين خان والده قصبه ای است در ترکيه، که بيشتر اهالی آن ايرانی بوده اند. ايرج ميرزا هم به اين حرکت با ريشخند نگاه کرده است :

     در تجديد و تجدد وا شد        ادبيات شلم شوربا شد

روزنامه تجدد که تقی رفعت مدير آن بود، از جمادی الآخر سال 1335ه. آغاز به انتشار کرد و تا زمان قتل خيابانی (29 ذی الحجه 1338ه.) ادامه يافت. و آزاديستان که نشريه ای صرفاْ ادبی و فرهنگی بود، تا چهار شماره منتشر شد و شماره پنجم آن با پايان کار خيابانی و رفعت، زير چاپ نرفت. همکار ديگر تجدد،ابوالقاسم فيوضات بود. تجدد نشريه ای تندرو و بی پروا و بيشتر به انتشار نظريات کميته ايالتی حزب دمکرات، نطق های خياباني، اعلان های مربوط به جمهوری مستقل آذربايجان و گاه شعر و قطعات ادبی اختصاص داشت.

در آزاديستان، رفعت نشريه را يکسره به بحث های ادبی و فرهنگی اختصاص داده بود. در شماره اول اين مجله خطاب به جوانان نوشت:

با کمال آزادي، فکر و حس کنيد. تفکرات و تجسسات خودتان را بنگاريد... صميميت را هرگز و در هيچ موقعي، از دست ندهيد. در حين تقليد، اقتباس يا ابداع و اختراع، در هر حال، خودتان باشيد. انتقادات را ..... استقبال نماييد. ولی هرگز افکار اوليه خودتان را بدون دلايل کافی و به محض وقوع در مقابل يک حمله سخت و ناگهانی ترک نگوييد.

سپس بيان نامه يا "مانيفست" تجددخواهان ادبی را انتشار داد که هنوز هم پس از گذشت حدود 80 سال، بوی پيشتازی می دهد:

برادران عزيز. ما در سخت ترين هنگام يک انقلاب ادبی هستيم. آن چه ما می خواهيم کم تر از آن نيست که در عالم ادبيات. يعنی در عالم فکر و صنعت، يک عهد تجدد، به وجود بياوريم. يک وضعيت کهنه و فرسوده، ولی حاکم و فرمانروا را برداشته، به جای آن وضعيت جديدی را بنشانيم... زبان يک آلتی است برای افاده و بيان افکار و احساسات انساني. هرگاه ممکن بود مدعی شد... که افکار و حسيات بشر در ظرف... اعصار، دچار هيچ گونه تحولات نمی گردد،... زبان نيز ممکن است در يک حالت مستغنی از تغييرات.... بماند... واضح است که تجدد فکری و حسي، مستلزم تجدد ادبی است.

نخستين شماره آزاديستان در رضان 1338 ه. انتشار يافت و سپس در نيمه هر ماه شماره ای از آن منتشر می شد. صدر هاشمي، تعداد شماره های اين نشريه را سه شماره دانسته است. اما قطعا شماره چهارم آن نيز انتشار يافته است . در آزاديستان، نخستين بار موضوعاتی چون تجدد ادبي، نقش فرهنگ در جامعه و برابری زنان به چاپ رسيد. خود تقی رفعت، نام مستعار "فمينا" که صورتی از فمنيسيت است، برای خود برگزيده بود. با پايان کار جمهوری مستقل آذربايجان و کشتن خياباني، روح حساس و شکننده رفعت بسيار آزرده شد.

اما در مورد کيفيت، محل و تاريخ درگذشت تقی رفعت، روايت ها متفاوت است: محيط طباطبايی در کتاب تاريخ تحليلی مطبوعات ايران، پس از ذکری از تلاش در تجدد ادبی وي، نوشته است:

....می خواست، تجدد در کار سياست آذربايجان با تجدد در کار ادبيات ايران همعنان باشد... در روز 29 ذی الحجه 1338 که شيخ محمد خيابانی در تبريز به قتل رسيد، تقی رفعت همکار پرشور او، از شدت تأثر در خارج از شهر، اقدام به خودکشی کرد.

احمد کسروی در تاريخ هجده ساله آذربايجان آورده است:

اين مرد [تقی رفعت] با تنی چند از شهر گريخته به "آرونق""واتراب" رفته و در آن جا خود را کشت. يا ديگران کشتند و ما از داستان او نيک آگاه نگرديده ايم.

بعيد نيست به دليل آن خصومت ها و آن مبارزه های قلمي، بدخواهانی (از جمله خود مخبرالسلطنه که ادعای اهليت ادبی داشت)، کسانی را به کشتن او برانگيخته باشند. مخبرالسلطنه در مورد خيابانی هم مدعی شده بود، که او خودکشی کرده است و می گفت اسنادی دارم که حرف مرا تأييد می کند. اما هرگز آن اسناد را ارائه نکرد. (رک، شيخ محمد خياباني).

نيز محمد صدر هاشمي، در تاريخ جرايد و مجلات ايران نوشته است:

آقای رفعت، يکی از پيشقدمان قيام ملی آذربايجان و هم عهد و مجذوب روح... شيخ محمد خيابانی بود، که در قلعه ديزج... روز چهارشنبه اول محرم 1339ه. در 31 سالگی خود را کشت.

يحيی آريان پور نيز درباره سرنوشت رفعت، قريب به همين مضمون را نوشته است:

هرچه بود تقی رفعت، قربانی پيوند بد عاقبت سياست و روزنامه نگاری يا سياست و ادبيات شد .

 

يادداشت :

1 – تجدد شماره 66 ، 1366 ه.

2 – تجدد شماره 70.

 

برگرفته از کتاب: ترورهای سياسی در تاريخ معاصر ايران

دکتر علی بيکدلي

چاپ اول 1377 ص.612

جلد اول    ص. 449

نشر سروش

 

                                                                         

برگشت به ليست