حسن رشديه

 

1267 – 1363 ق./1229 – 1322 ش.

 

 

نام بعضی نفرات

ياد بعضی نفرات

روشنم می دارد:

اعتصام يوسف،

حسن رشديه                               

قوتم می بخشد

ره می اندازد

و اجاق کهن سرد سرايم

گرم می آيد از گرمی عالی دمشان

 

نام بعضی نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دلتنگی

سوی شان دارم دست

جرئتم می بخشد

روشنم می دارد.

           

                 نيما يوشيج

 

ميرزا حسن رشديه در محله چرنداب تبريز به دنيا آمد. پدرش حاج ميرزا مهدی تبريزی از روحانيون خوشنام تبريز و مادرش سارا، نوه صادق خان شقاقی بودند.ميرزا حسن را پس از رسيدن به سن رشد به مکتب خانه فرستادند. در همان ماه های نخست به سبب هوش و فراست بسيار، خليفه مکتب خانه شد. شيخ مکتب دار، بی سواد و خشن بود، بر شاگردان خود سخت می گرفت و آنان را آزار می داد. شاگردان در مکتب خانه می خواندند:

چهارشنبه کنم فکری / پنجشنبه کنم شادی / جمعه می کنم بازی 

ای شنبه ناراضی /پاها فلک اندازی / چوب های آلبالو / پاهای خون آلو

رشديه که می ديد هم شاگردان درس را ياد نمی گيرند و هم شيخ نمی تواند به آن ها بياموزد، به فکر افتاد تا خود به ياری نوآموزان برخيزد. پس هر روز صبح زودتر به مکتب خانه می آمد و درس را به شاگردان ياد می داد. در جست و جوی راه های نو برای آموزش کودکان ايراني، اين تجربه در آينده برای او بسيار سودمند افتاد.

رشديه پس از آموختن صرف و نحو و فقه و احکام و عربی و ادبيات، پيشنماز يکی از مسجدهای تبريز شد. آن گاه تصميم گرفت برای ادامه آموزش به نجف برود، اما با خواندن مقاله ای در روزنامه اختر که شمار ايرانيان با سواد را از هر 1000 نفر، يک نفر ذکر کرده بود، از سفر به نجف چشم پوشيده و به بيروت رفت. در سال 1298 ق./ 1259 ش. در دارالمعلمين آن شهر به فراگرفتن شيوه های نوآموزش پرداخت.

در سال 1300 ق./1261 ش. با هدف بنيان نهادن مدرسه به شيوه نو، بيروت را ترک کرد و به سرزمين عثمانی رفت. از آموزشگاه های نو استانبول، پايتخت امپراطوری عثمانی را برای جايگزين کردن آن به جای روش کهنه آموزش در آموزشگاه های نو، ابداع کرد. سپس به ايروان رفت و در سال 1301 ق./1262 ش. نخستين مدرسه به سبک نو را برای کودکان مسلمان قفقاز بنياد نهاد و با شيوه الفبای صوتی خود آغاز به آموزش کرد. کتاب وطن ديلی (زبان وطن) را به ترکی چاپ کرد و توانست با روش نو خود، در مدت کوتاهی به نوآموزان خواندن و نوشتن بياموزد. گفته اند کتاب وطن ديلی او تا سال 1917 – 1918 م. / 1296 – 1297ش. در همه مدرسه های مسلمانان قفقاز و ترکستان کتاب اول ابتدايی بوده است . ناصرالدين شاه در سر راه بازگشت از سفر سوم خود به اروپا، در ايروان ماند و پس از بازديد از مدرسه رشديه، از او خواست برای بنيادگذاری مدرسه هايی به شيوه نو با او به ايران برود، اما کارشکنی ها و دسيسه های درباريان، نه تنها شاه را از تصميم خود پشيمان کرد، نه تنها شاه را از تصميم خود پشيمان کرد، بلکه سبب شد تا مدرسه رشديه ايروان بسته شود.

پس از ورود شاه به تهران، با تلاش ميانجی گری برخی خيرانديشان و دانش دوستان، رشديه اجازه يافت به ايران بازگردد و در تبريز مدرسه ای باز کند . درسال های بين 1305 – 1306 ق./1266 – 1267 ش. نخستين مدرسه همگانی عمومی درمحله ششگلان تبريز باز کرد. کار اين مدرسه يک سال بيشتر به درازا نکشيد . به فتوای پيشنماز محل، مدرسه را بستند دانش آموزان را با چوب و چماق از مدرسه راندند و رشديه ناچار شد شبانه به مشهد بگريزد. شس از شش ماه دوباره به تبريز بازگشت و برای دومين بار مدرسه را محله بازار باز کرد، اما باز هم دشمنان دانش و نوآوري، بيکار ننشستند. سومين مدرسه در محله چرنداب تبريز نيز کار خود را آغاز کرد و بار ديگر با هجوم کهنه پرستان ويران شد.

رشديه مدرسه چهارم را در محله نوبر تبريز برای کودکان نيازمند و تهيدست بنيان نهاد. اين بار شمار شاگردان از هميشه بيشتر بود. مکتب داران از سرسختی رشديه به جان آمدند، نزد پدر رشديه رفتند و به او هشدار دادند برای نجات جان فرزندش رشديه را از ادامه کار باز دارد. باز هم رشديه به مشهد رفت. اما اندک زمانی بعد به تبريز بازگشت و پنجمين مدرسه خود را در محله بازار تبريز راه انداخت. شمار فراوان دانش آموزان و استقبال پدران و مادران، اين بار کهنه پرستان و تاريک انديشان را بيش از هميشه خشمگين ساخت . مزدوران آنان به مدرسه ريختند و يکی از دانش آموزان را کشتند.

رشديه اين بار در مشهد مدرسه ای راه انداخت، اما پس از جند ماه مکتب داران سنت گرای مشهد، مدرسه را چپاول کردند و دست رشديه را شکستند. رشديه پس از درمان دوباره به تبريز بازگشت و مدرسه ششم را در ليلی آباد باز کرد. کار اين مدرسه با پشتيبانی و همراهی مردم سه سال ادامه داشت. در اين مدرسه کلاسی نيز برای بزرگسالان باز شد که در مدت 90 ساعت خواندن و نوشتن را به نوآموز می آموخت. پايمردی و نوآوری رشديه روز به روز بر همراهی مردم با او می آفزود تا آنکه شبی در تاريکي، با شليک گلوله کهنه پرستان زخمی شد. ديگر هيچ کس يارای آن نداشت که خانه خود را برای مدرسه به او واگذار کند.پس رشديه با فروش کشتزار خود، به اجازه علمای نجف، مسجد شيخ الاسلام تبريز را به مدرسه تبديل کرد. در کلاس ها ميز و نيمکت و تخته سياه گذاشت و در ميان کلاس ها، زمانی برای تفريح شاگردان در نظر گرفت و چون صدای زنگ مدره به صدای ناقوس کليسا همسان بود و بهانه به دست مخالفان می داد ناچار شد از زنگ زدن در مدرسه چشم پوشی کند. کودکان هنگام استراحت به جای زنگ، اين شعر را که خود رشديه سروده بود، می خواندند:

الا ای غزالان دشت ذکاوت        به بيرون رويد از برای سياحت

و برای بازگشت به کلاس می خواندند:

هر آن کو پی علم و دانايی است        بداند که وقت صف آرايی است

اين مدرسه نيز با يورش تاريک انديشان بسته شد. درهای آن را با بيل و کلنگ شکستند و با نارنجکی که از باروت و زرنيخ ساخته شده بود، ساختمان مسجد را منفجر کردند. رشديه بر آن شد تا آرامش دوباره وضعيت تبريز، از ايران خارج شود و برای ديدار طالبوف به قفقاز و سپس به مصر رفت.

پس از آنکه ميرزا علی خان امين الدوله، به والی گری آذربايجان انتخاب شد، رشديه را به تبريز فراخواند و با ايمان به پشتکار و پايمردی و ميهن پرستی او دبستان بزرگی در محله ششگلان تبريز بنا نهاد. رشديه با پشتيبانی و همراهی امين الدوله، کار خود را با خيال آسوده آغاز کرد. به 60 دانش آموز مدرسه کلاه و لباس يکسان پوشاند و به آموزش آنان پرداخت.

وقتی ميرزا علی خان امين الدوله به مقام صدارت عظمای ايران رسي، ميرزا حسن رشديه را نيز به تهران فراخواند. رشديه دوباره در مدرسه به کار مشغول شد. اما برکناری امين الدوله و روی کار آمدن امين السلطان، حقوق او را قطع کردند و پدران و مادران را از فرستادن فرزندان خود به مدرسه بازداشتند. رشديه برای در امان ماندن از دشمنی مخالفان به قم رفت و تا آخر عمر در آنجا ماند.

ميرزا حسن رشديه روزنامه هايی به نام مکتب و طهران منتشر کرد که در آن ها مردم را به مبارزه با نادانی و خرافه و خودکامگی و استعمار فرا می خواند، اما کار اين روزنامه ها هم به زودي، همانند ديگر روزنامه های آزاديخواه به تعطيلی کشيد.

از رشديه 27 جلد کتاب به جای مانده است، که کتاب بدايت التعليم، و نهايت التعليم، کفايت التعليم و صد درس از جمله کتاب های درسی اوست. در دانش دوستی او همين بس که روزی در کلاس درس بی هوش شد، پزشک به بالينش آوردند و چون به هوش آمد، پزشک از او خواست به سبب بيماری از آموزش چشم بپوشد. رشديه در پاسخ گفت: چه سعادتی بالاتر از اينکه يک معلم در هنگام کار مقدس تدريس و در سر کلاس درس بميرد مرا در جايی به خاک بسپاريد که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و روحم شاد شود.

ميرزا حسن رشديه در 97 سالگی در قم درگذشت و روی دوش شاگردان مدرسه های قم در قرستان نو به خاک سپرده شد .

 

_ عبدالرحيم عقيقی بخشايشي، مفاخر آذربايجان، ج 3، شاعران، نويسندگان، خوشنويسان(تبريز: آذربايجان، 1375)، ص 1596 – 1610 .

_ شمس الدين رشديه، سوانح عمر (تهران: نشر تاريخ ايران، 1362) ص 15- 19.

_ حسين ثابتي، "زنگ همان ناقوس است"، لوح، ش 5 (مرداد1378) : 65

 ____________________________________________________________

 

 

از:تاريخ ادبيات کودکان ايران

محمد هادی محمدي-زهره قاييني

چاپ نخست     1380 جلد سوم ص: 192

نشر چيستا

 

 

برگشت به ليست