یحیی آرین پور:

 

شهريار

 

 

 

 

 

ميرمحمد حسين بهجت1 تبريزی، متخلص به شهريار،فرزند حاجی ميرآقا از سادات خشکناب آذربايجان و از وکلای مبارز دادگستری تبريز، در سال 1258ش در تبريز به دنيا آمد. ايام کودکی را که مصادف با انقلابات آذربايجان بود، در قراء شنگل آباد و قيش قرشان و خشکناب به سر برد. مقدمات را با قرائت گلستان و نصاب در مکتب ده و پيش پدر آموخت و خيلی زود با ديوان حافظ آشنايی يافت. دوره ابتدايی و دوره ابتدايی و دوره اول متوسطه و مقداری از ادبيات عرب را در تبريز آموخت . در سال 1300ش به تهران آمد و دارالفنون مشغول تحصيل شد، و سپس به تحصيل طب پرداخت و چند کلاس در اين رشته پيمود، ولی در نتيجه تنگدستی يا بر اثر يک عشق بدفرجام نتوانست به تحصيل ادامه دهد و ناچار کمی پيش از دريافت ديپلم دکترا طب را ترک گفت. در سال 1310ش به خدمت دولت درآمد و نزديک به دو سال در ثبت اسناد نيشابور و مشهد خدمت کرد. در سال 1314ش به تهران بازگشت و وارد شهرداری شد و يک سال به عنوان بازرس بهداری مشغول بود تا درسال 1315ش به بانک کشاورزی انتقال يافت.

شهريار در تهران محفل انسی داشت و دوستانش گاه و بيگاه به ديدارش می رفتند. با اين همه او به تنهايی خو گرفته بود و هيچ چيزی برای شاعر بهتر از تنهايی و گوشه گيری نبود.

شاعر، که در سال 1316ش پدر را از دست داده بود، پانزده سال بعد(درسال1331ش) هم به عزای مادر نشست و بکلی بی کس و تنها ماند. در سال 1332ش به تبريز رفت و مدتها در آنجا با حقوق بازنشستگی مختصری که از بانک کشاورزی دريافت می داشت، بسختی امرار معاش می کرد2،تا اينکه هيئت امنای دانشگاه آذربايجان در نخستين جلسه خود، که روز يکشنبه 22 بهمن ماه 1346 تشکيل يافت، در مقام تجليل از استاد او را يکی از پاسداران شعر و ادب ميهن خواند و به پيشنهاد دکتر هوشنگ انتصاري، رئيس آن دانشگاه، عنوان استادی افتخاری دانشکده ادبيات تبريز را به وی اعطا نمود، و نيز وزارت فرهنگ ايران، به پيشنهاد فرهنگ آذربايجان شرقي، آموزشگاهی را در شهر تبريز به نام وی نامگذاری کرد، و روز 26 اسفندماه را در تاريخ فرهنگ آذربايجان "روز شهريار" ناميد .

نخستين منظومه ای که از شهريار چاپ شد، روح پروانه3 بود که در مرگ نابهنگام پروانه، خواننده بسيار معروف آن زمان، سروده بود. قسمتی از اشعارش نيز، که به ميرزااحمدخان اشتری اهدا کرده بود، با مقدمه هايی از ملک الشعرای بهار و سعيد نفيسي، در سال 1310 منتشر شد، تا آنکه بعدها ديوان کامل او ابتدا در چهار جلد در تهران و بعد در دو جلد در تبريز انتشار يافت.

شهريار هنری شاعری را بدين گونه می شناسد :

مايه شعر آن تأثير و ارتعاش لطيفی است که بلااراده بر روی اعصاب انسان نقش می بندد... و دستگاه عصبی شاعر آن را از خود طبيعت يا از دستگاه عصبی ديگری تحويل گرفته به صورت شعر به دستگاه عصبی ديگران تحويل می دهد 4.

و بعد اين دريافت خود را از هنر شاعری چنين بيان می کند :

وزن و به طور کلی موزيک شعر که توافق حروف هم جزو آن است، در شعر به جای لباس انسان است و معمولا شعر در اين لباس به رسميت شناخته شده است. وقتی که به شعر قافيه می دهيم، مثل اينکه عکس را قاب کرده و می بنديم، شکل يا فرم شعر تعيين می شود که به جای فرم لباس است نزد انسان. همان طور که با تغيير فرم لباس ماهيت انسان عوض نمی شود، شعر نيز تنها با تغيير شکل، انقلابی در حالش پديد نخواهد شد. شعر هدف و مقصود يا ايدآلی دارد که به جای مذهب و مسلک نزد انسان است و نيز موضوع و معنی و مفهومی که به جای اخلاق و رفتار و آدابی است که انسان به تناسب ايدآل خود اتخاد می کند5.

و در جای ديگر با ذکر مقدماتی نتيجه می گيرد :

نمی گويم علم بديعی نباشد، ولی علم بديع اقلا ميزان شعر شناختن باشد نه شعر ساختن. بايد در اول هر کتاب بديعی اين جمله نوشته شده باشد : علم بديع ساخته شعر است، نه شعر ساخته علم بديع و شاعر بايد بداند که سخن منظوم، اگر به تصنع و تکلف و يا در موضوعات دستوری و تحميلی ساخته شده باشد، همان ساختگی است و غالبا شعر نيست ولی ممکن است نظم مفيدی باشد6.

از مجموع اين عبارات چنين برمی آيد که شاعر اولا وزن و بخصوص قافيه را شرط لازم و واجب شعری نمی داند، ولی با اين همه دوست ندارد که شعر با پيکر طبيعی و خدادادی خود لخت و عريان و يا در جامه بدبرش و بددوختی در انظار جلوه گر شود و ميل دارد آن را با وزن و قافيه و به تعبير خود در لباس رسمی و هميشه خوشپوش و آداب دان ببيند7. ثانيا شعر، به عقيده او، بايد هدف و مقصود و نيز موضوع و مفهومی داشته باشد و، به گفته خودش، بی مذهب و مسلک و بداخلاق و بدرفتار نباشد. بالاخره، شعر واقعی به نظر او آن است که "تمام اجزای آن به حد اعلا باشد".

شهريار در اين عقيده خود بسيار جدی و سختگير است. می گويد :

در زبان شيرين فارسی در درجه اول حافظ است که کلا به حد کمال شعر رسيده و تمام اجزای آن در لايتناهی است.... شعر اساتيد مسلم ديگر روح شعر را دارد ولی ساير اجزای آن بعضا پابپای روح راه نمی روند8.

و به طريق اولی در انتقاد از گفته ها و سروده های خود سختگيرتر و بيناتر است. می گويد:

خود را به اشکال و با چندين گذشت و اغماض می توانم شاعر بدانم ولی با اطمينان کامل معتقدم که هرگز به حد کمال شعر نرسيده ام.... حتی بارها فکر کرده ام که ترهات خود را از بين ببرم...9

و به رفقای خود، که در صدد چاپ ديوانش بوده اند، اظهار می دارد:

اشعاری که گفته ام خوب دارد بد هم دارد. همه اينها محتاج رسيدگی و مرور است. بايد آنچه قابل و ناقابل است از يکديگر تفکيک شود. خيلی شعر می گويند و خيلی شعر چاپ می کنند. شاعر و نويسنده ای احترام خود را مرعی می دارد که برای خواننده اش احترامی قايل شود. همه چيز را که نمی شود چاپ کرد10.

وقتی که از او می پرسند : "کدام شعر خود را دوست داري؟" پاسخ می دهد:

من از آثار خود يک قطعه هست که آن را بيش از همه دوست دارم. اما اين قطعه هنوز روی کاغذ ميامده و آن "شعر ايدآل" من است. شايد به مناسبت نزديکی به شعر ايدآلم باشد که از ساخته هايم نيز آخرين اثرم را دوست دارم. زيرا گذشته از اينکه مدتی با انديشه های آن انس گرفته و بالاخره در حال استغراق آن را نوشته ام، هنوز هم انعکاس آن در اعصابم باقی است. اکنون شعری که از خودم بيشتر در مغزم منعکس است قطعه پيام به انيشتن است که آخرين اثرم است. اين حال هست تا وقتی که باز چيزی بسازم....11.

آنچه گفته شد عقيده شهريار درباره شعر و بخصوص درباره اشعار خود او بود. اما ديگران درباره او چه می گويند؟ - ديگران از جمله ملک الشعرای بهار که هم شاعر و هم سخن سنج است، شهريار را نه تنها افتخار ايران، بلکه افتخار عالم شرق 12 می داند.

شهريار در اقسام مختلف شعر طبع آزمايی کرده و از هر رقم شعر دارد: قصيده و قطعه و غزل و مثنوی و مسمط و رباعی – اشعاری به زبان فصيح استادانه، و اشعاری مملو از عبارات و اصطلاحات عاميانه و بازاري، شعرهايی مقيد به تمام اصول و قواعد سبک کلاسيک، و شعرهايی با مصراعهای بلند و کوتاه و آزاد از قيد قافيه. ولی با وجود قصايد بلند و متين و جاافتاده و مثنويهای بسيار زيبا و قطعات و رباعيهای دلنشين و ترجمه های منظوم و تفننهای شاعرانه ديگر مانند قطعات ای وای مادرم و موميائی و پيام به انيشتن، که به روال گويندگان نورپرداز ساخته و با اظهار علاقه به آنها عقيده خود را درباره هنر شعر يک بار ديگر عملا تأييد کرده است – آری با وجود همه اينها، شهريار يک غزلسراست و در حقيقت همه آثار ديگر او هم "غزلهايی است نه در جامه غزل".

از اين کلمات می توان به انس و الفت خاص او با غزل پی برد :

شاهد شعر در غزل بسيار ظريف و خوشپوش و آدابدان است. غزل کلمات و ترکيبات را به اين آسانيها استخدام نمی کند. غزل برای ما فراموش شدنی نيست. مرغ انديشه ما به همه صورتهای شعری سری می زند و عشقی می بازد، ولی بازگشتش هميشه به غزل است13.

اغلب اشعار شهريار – و می توان گفت همه آنها – به مناسبت حال و مقال سروده شده و از اين روست که شاعر همه جا، حتی در بلندترين غزلهای خود که با سخن استادان بزرگ شعر پارسی برابری می کنند، در آوردن لغات و تعبيرات روز و اصطلاحات معمول عاميانه امساک نمی کند و تنها صبغه زمان است که شعر او را از سخن گويندگان قديم جدا می سازد.

طبع شهريار در قالبگيری بسيار قوی است. کلمات زيبا و قافيه های رنگين را با تردستی و چالاکی شکار می کند. فکر و انديشه و مضامين نو را با مصالحی که غالبا از استادان قديم به عاريه گرفته کار می گذارد. شمع و شاهد و اشک و چاه و غم کهنه حريف فلک ابزار کار او هستند، ولی شهريار در اين لباس فاخر و کهنه ديگران، آزاد و مستقل و هميشه " خودش هست ".

افسانه شب مفصلترين مثنوی شهريار است (در 1624 بيت). اين مثنوي، که شاعر آن را در اوقات مختلف زندگی به تدريج و تفاريق ساخته، قطعات نظرگير و پر شور فراوان دارد. شهريار درباره اين مثنوی و دو منظومه ديگر خود می گويد :

وقتی که صرفا سخن از شعر ناب و مينياتورهای شعری و تخيلهای وحشی است، تابلوهای افسانه شب، دو مرغ بهشتي، و هذيان دل در نظرم جلوه ای پيدا می کنند.14

منظومه دلاويز دو مرغ بهشتی نيز بی گمان از شاهکارهای شهريار و يکی از زيباترين نمونه های شعر معاصر فارسی است.

پس از انتشار افسانه نيما در مجموعه منتخبات آثار محمد ضياء هشترودي(که در منظومه شهريار به "چمنزار" تعبير شده است" و در ميان آن همه آمهنگ ناساز و مخالف که از هر سو بلند شد، شهريار يکی از نخستين کسانی بود که دلباخته شعر نيما شد و با شور و اشتياق فراوان به قصد ديدار شاعر افسانه راه مازندران در پيش گرفت، اما بی نصيب از ديدار "همزبان بهشتي" از اين سفر بازگشت، تا پس از سالها شبی نيما خود همراه ابوالحسن صبا به ديدار شهريار شتافت.

خود او در شرح اين اشتياق و ملاقات با نيما و ميزان تأثر خويش از او گفته است :

نيما موقعی که من تنها شاعر غزلساز بودم و رسيده بودم به حافظ و در حافظ مستغرق، به من رسيد. آن موقع ضياء هشترودی کتاب منتخبات آثار را چاپ کرد. در منتخبات آثار، من برای اولين دفعه با اسم نيما و افسانه نيما آشنا شدم. من افسانه نيما را فقط آن قدر که در آن کتاب هست ديده ام و من وقتی اين را خواندم افسانه نيما مرا از حافظ منصرف ساخت. يک ماه دو ماه من غرق در اين افسانه بودم. شب و روز به اندازه ای تحت تأثيرش واقع شدم که رفتم از ضياء هشترودی پرسيدم که اين نيما را کجا می شود ديد؟ گفت کتابخانه ای است در ناصريه (ناصرخسرو فعلي)به اسم خيام که من اغلب آنجا می روم. اين مدير کتابخانه خيام آن موقع يک کتابخانه خيلی کوچکی داشت که فقط چند نفر آنجا می آمدند. استاد نفيسی بود، پژمان بختياری بود و نيما بود. من هم رفتم. سعيد نفيسی آنجا بود، آشنا شدم و نيما را پرسيدم و نشستم. يک ساعت ديگر پژمان هم آمد.... آن موقع من سال چهارم دارالفنون بودم. از خيام پرسيدم نيما را کجا می شود ديد؟ گفت نيما حالا ديگر دهاتی شده، رفته مازندران، سالی يک دفعه با خانمش می آيد تهران . من هر چه فکر کردم ديدم طاقت اينکه انتظار بکشم تا موقع تعطيلات بشود و او دلش بخواهد پا شود و بيايد تهران ندارم. خودم پا شدم رفتم فيروزکوه مازندران، در بارفروش که حالا نمی دانم اسمش چيست. قهوه خاه ای بود آنجا، پرسيدم، گفتند عصرها به اينجا می آيد. يک چيزی نوشتم و گذاشتم آنجا که اگر آمد بدهند بخواند. آنجا نوشتم که من شهريار هستم و کتابم تازه چاپ شده، افسانه شما را خواندم و دلداده شدم و می خواهم شما را ببينم... فردا شب آمدم، گفتند نيامده. پس فردا شب رفتم گفتند نيامده. يک شب نرفتم و فردا شبش رفتم. گفتند نيما آمد، کاغذ را داديم، پاره کرد و ريخت دور. من هم عصبانی شدم که کاغذ را پاره کرد و ريخت دور يعنی چه؟ فرضا هم که نمی خواست عذرخواهی می کرد. اين گذشت. من برگشتم و آمدم تهران، قهر کردم. چند سال بعد يک روز با صبا دوتايی آمدند منزل من. گله کردم. گفت آخر تو نمی داني، آن وقت يک جوانی کتابچه تو را گذاشته بود جيبش، توی همان قهوه خانه به من برخورد و گفت من شهريارم. ديدم از روی کتاب هم شعر را نمی تواند بخواند. فهميدم گوينده آن اشعار نيست. حالا تو هم آمدی نوشتی که من شهريارم، به خيالم اوست، اين بود که نيامدم....اين موجب شد که آن وقت نيما شعری به اسم شهريار ساخت من هم آن دو مرغ بهشتی را ساختم15.

در اين منظومه، که بيان شاعرانه ديدار دو شاعر است، پيروی از سبک بيان نيما در افسانه شده و خود شهريار در جايی گفته است که :

نيما شاعر متجدد، در سی سال قبل با ساختن افسانه، عشق طبيعت و يک نوع فانتزی و تخيل به ما آموخت16.

قدرت شعری شهريار در دو مرغ بهشتی و هذيان دل به حد اعلی جلوه کرده است. هذيان دل قصه ای است اصيل و نجيب از خاطرات دوران کودکی و جوانی شاعر که بعدها روايت کامل شده آن را به زبان آذربايجانی در منظومه حيدربابا می يابيم. مکان وقوع حوادث در هر دو منظومه يکی است . می گويد :

هر دوی اين شعرها در روح من بود. اول فارسی آن را ساختم. در هذيان دل خيلی چيزهاست، بيشتر خاطره های مشترک است که اين دو شعر را به هم شبيه می کند. هذيان دل در موقع عشق به طبيعت ساخته شده، در بهترين موقع 17.

منظومه حيدربابايه سلا از آثار جاويدان شهريار و نخستين شعری است که وی به زبان مادری خود سروده است.

می دانيم که شهريار، مثل هر ايراني، تحصيلات خود را به زبان فارسی کرده، يک عمر با عروض فارسی سروکار داشته و به قول خود "شهد شعر را در اين مکتب چشيده" و با سخنورانی بزرگ، مانند سعدی و حافظ و مولوي، دمخور بوده و اين همه مطالعه و آشنايی با شعر قدما با قريحه ذاتی او دست به دست و به او مجال داده است که در اين زبان صدها شعر بديع، که چون گوهر ناياب بر تارک ادبيات معاصر ايران می درخشند، به وجود آورد. اما سرودن شعر به زبان آذربايجانی مسئله کاملا جداگانه ای است و اينکه شاعر بدون تمرين و تمارس توانسته است دفعتا قلم به دست گرفته چنان اثر نفيسی در اين زبان بيافريند، به گفته يکی از ارباب تحقيق، واقعا اعجاز است، و از اينجا می توان دانست که فرزند آدمی دارای چه استعداد و قدرت خارقه ای است18.

توضيح آنکه عروض فارسی با زبان آذربايجانی و با خصوصيلت فونتيک آن زبان سازگار نيست و هر چند گويندگان آذربايجان غزلها و مثنويها و قطعات پرارزش زيادی در اوزان عروضی ساخته اند، وزن طبيعی شعر آذرباجانی بر شماره هجاياست و قسمت اعظم اشعار شفاهی و عاميانه مردم آذربايجان بر پايه هجا نهاده شده و شهريار در سرودن منظومه حيدربابا از همان ادبيات ملی زبانزد مردم الهام گرفته است – زبان و ادبياتی که مادران آن را يک حرف و دو حرف در دهن کودکان خود گذاشته و با آن زبان شبها برای آنان لالايی خوانده و سازندگان و نوازندگان در آن، نغمه ها و قصه ها و داستانها سروده اند.

منظومه سلام بر حيدربابا عبارت از 76 قطعه است که هر قطعه از پنج مصراع يازده هجايي19 ترکيب يافته و سه مصراع اول و دومصراع آخر جداگانه با هم قافيه می گيرند. اين وزن در آذربايجان بسيار معروف است و غالب ترانه های "عاشقان" که با آهنگ مخصوص و همراه با نوای پرشور ساز خوانده می شود، به همين وزن است20.

در آذربايجان و در همه سرزمينهايی که به زبان آذری سخن می گويند، از روزگاران بسيار قديم ساززنهای دوره گردی بوده اند و هم اکنون هستند که کو به کو و ديار به ديار می گردند و به بهای لقمه نانی با ساز و آواز خود شنوندگان را نشاط و سرور می بخشند. مردم آن سامان اينها را عاشق می نامند21. عاشقها قصه ها و ترانه های مخصوصی دارند که به آواز می خوانند و با ساز پاسخ می گويند. ترانه های عاشقان به زبان خود مردم ساخته شده و مضمون آنها ساده و ابتدايی است. نکات و ظرايف آنها را اهل زبان بخوبی درمی يابند و از آن لذت می برند. اين ترانه ها از کرم و معشوقه اش اصلي، از کوراوغلی و اسب قيرگون او، از عاشق غريب و سه روزه راه پيمودن وی از حلب تا تفليس سخن می گويند و همه جا از اسب و شمشير و سفره و از غيرت و مردانگی و گذشت ستايش می کنند. نام گويندگان اين ترانه ها در سينه قرون و اعصار گم شده و ما بدرستی نمی دانيم سراينده اين اشعار و سازنده آهنگ آنها ه کسانی بوده و در چه زمانی می زيسته اند.

شعر حيدربابا به وزن و آهنگ همين ترانه ها ساخته شده و با ساز عاشقان سازگار است، و شايد به همين جهت است که شهريار توانسته است در اين منظومه به اوج قدرت هنری خود برسد، . به همين دليل است که چون منظومه حيدربابا، اين اثر زيبا که از حيث آب و رنگ و عمق انديشه و بلندی مضمون مشابهت زيادی با هذيان دل داشت، از قلم سحار و فسونکار شاعر تراوش کرد، در سرتاسر آذربايجان بر سر زبانها افتاد و کسانی که به زبان حيدربابا سخن می گفتند آن را از دهنها ربوده به شهرها و ديه های دور و نزديک بردند و در ميان ايلها و اوبه ها پراکندند و همراه با ساز و آواز ملی خواندند و شاعران بر آن نظيره ها ساختند و همه با غم و حسرت هموطن بزرگ خود دمساز گرديدند22.

حيدربابا کوهی است نزديک ده خشکناب آذربايجان که شهريار ايام کودکی را در دامان آن گذرانده است. شاعر در اين قطعه کوه حيدربابا را مخاطب قرار داده و از خاطرات شيرين ايام کودکی خود ياد می کند.

شهريار خود درباره اين منظومه گويد :

از شهريور 1320 به بعد دوران بيماری و نوميدی و انزوای من آغاز شد...دوران بيماری من مقدمه يک تحول روحی بود که براثر آن از هوسکهای دنيايی بيزار و هرچه را که دوست تر داشتم ايثار کردم، حتی مادر را. با شعر الفتی عميق و عهدی قديم داشتم و هر قطعه جانسوزی را به قيمت وداع عزيزی به دست آورده بودم. در آستان وداع نيز اشک حسرت ريختن امری طبيعی بود. آخرين کوکبه اشک وداعم از شعر، منظومه حيدربابا و قطعه "ای وای مادرم" را به وجود آورد23.

 شاعر در اين اثر اويد به گنجينه زبان آذربايجانی دست برده و گوهر تابناکی از انديشه های پاک انسانی برای هموطنان خود به ارمغان آورده است. در اين شعر، طبيعت پرشکوه و فياض آذربايجان، با همه زيباييهای خود، توصيف می شود و تابلوها و مناظر بسيار بديعی از آبهای روان، کوههای برف اندود و سر به فلک کشيده، بهار و نخستين گلهای بهاري، چمنهای شاداب و سرسبز، جاليزها و باغهای ميوه، مزارع پربرکت، رمه های گاو و گوسفند، طلوع فجر و غروب آفتاب در پيش چشم خواننده گسترده می شود. به افسانه ها، ترانه ها، امثال، تعارفات، متلکها، مراسم جشن و سور و عزا، سنن و عقايد تاريخی و مذهبي، هنر کشاورزي، خوراک و پوشاک، داد و ستد و خانه و زندگی روستايی آذربايجانی اشاره می رود. شاعر راستی و همت، جوانمردی و حميت، پاکدامنی و عفت را می ستايد. از فساد و جنايات روزافزونی که زاييده تمدن غرب می داند، ناله می کند و به ياد سعادت گمشده و جوانی از دست رفته اشک حسرت می ريزد24.

اين اثر، که بظاهر آيينه احساسات شخص گوينده است، در واقع دفتر يادداشت اميدهای انجام نشده و آرمانهای فرو خورده ای است که ساليان دراز در دل انسانهای ساده جوش زده و اکنون از زبان گويای شاعری بيرون ريخته است.تقسيم منظومه به قطعات جداگانه به هر حال آزادی عمل بيشتری به شاعر بخشيده است تا بتواند انديشه و احساس خود را چنانکه می خواهد و می بايد بيان نمايد.

شهريار در اين منظومه زندگی را از زاويه ديد خود می نگرد و بدبختی فرزندان آدم را گاهی از وسواس شيطان گاهی از دلدادگی به ندای تمدن دروغين و زمانی از پيروی مطامع جهانخواران گمراه و گرسنه چشم می داند. در نظر او گذشته هر چه زيبا و شايان حسرت است، به همان اندازه آينده دلگير و تاريک و مستحق لعنت و نفرين است. در اين اثر درهای اميد بسته و فروغ زندگی خاموش است25.

با اين همه، حيدربابا يک اثر زيبا و ارزنده هنری است که در قلوب مردم آذربايجا جاودانه خواهد زيست.

ممکن است بمرور زمان کوه حيدربابا با خاک يکسان شود و از ديده ما نهان گردد. ولی تا دلی از مردم حساس آذربايجان در تنگنای سينه می طپد، شعر شهريار همچنان پايدار خواهد بود و اين ذخيره ملی را همچون ورق زر دست بدست خواهند برد و نسل به نسل به يادگار خواهند داشت.26

و بالاخره می توان گفت که شعر محلی و انسانی سلام بر حيدربابا نه تنها شاهکار زيبای ادبيات ترک است، بلکه اثری است که می تواند در ادبيات عمومی جهان جايگاه بلندی داشته باشد.27

نمی دانم چرا من وقتی که اين منظومه را می خوانم به ياد بعضی اشعار لرمونتف مخصوصا داستان منظوم اسماعيل بيگ می افتم. آيا شهريار اين شعر زيبا و پرشکوه نويسنده بزرگ روس را ديده و خوانده است؟ گمان نمی کنم. شايد همان طرز واحد بيان است که گفتار اين دو شاعر را به هم نزديک ساخته است و شايد سخنور روس هم هنگامی که به حال تبعيد در قفقاز به سر می برده، از همان مناظر و مرايا و از همان شعرا و ترانه ها که الهامبخش شهريار بوده برخوردار گرديده است.

منظومه سلام بر حيدربابا را دوشيزگان پری جهانشاهی و ناهيد هادی جداگانه به نثر فارسی ترجمه کرده اند. شهريار اين ترجمه ها را ديده و از ترجمه اولی 40 قطعه و از ترجمه دومی 30 قطعه بعدی را برگزيده و در جلد سوم ديوان اشعار خود چاپ کرده است. اما بايد يادآوری شود که اين ترجمه ها هرگز قادر نيستند عمق انديشه شاعر و دقايق شعر او را چنانکه در اصل بوده به خوانندگان فارسی زبان بيان نمايند، و به طور کلی اين اثر در نقل به يک زبان ديگر، ترجمه کنده هر چه توانا و ترجمه هر چه دقيق باشد، نيمی از زيبايی خود را که مرهون آب و رنگ محلی آن است، از دست خواهد داد.

شهريار درباره شعر نو و شاعران نوپرداز با شرايطی نظر موافق دارد و معتقد است که :

انواع تازه شعر که شعر آزاد و شعر کوتاه و بلند يا جمع بين هردو باشد، بسيار لازم و بجا و زاييده احتياج است28.

و توضيح می دهد که :

شعر نو برای يک احتياج طبيعی پيدا شده يعنی از اينجا به وجود آمده که جنبه وصفی اشعار اروپايي، که صورت خاصی دارد، در اشعار ما بی سابقه بوده. از مشروطيت به اين طرف، که شعرای ما با ادبيات اروپايی آشنا شدند، به اين خيال افتادند که از جنبه وصفی شعر اروپايی استفاده کنند و مکتب ديگری بر ادبيات ما افزوده شود که وصفيات آن تابلو سازيش خوب و کامل باشد29.

و بعد اضافه می کند که :

در اين راه عده ای افراط و عده ای تفريط کردند. هنوز از اين جنبه وصفی شاهکار قابل ملاحظه ای – جز افسانه نيما و سه تابلوی عشقی – به نظر من نرسيده، اما در قطعات کوچک خيليها هستند که خوب اند و در بين آنها بعضی از قطعات بسيار عالی شعر ناب هست .... به نظر من هنر شاعری در آن است که اگر ما از خارج استفاده می کنيم و تعبيرات را از زبانهای ديگر می گيريم، بتوانيم آن را با ادبيات و خصوصيات زبان خودمان تطبيق کنيم30.

و با همين عقيده است که شهريار خود قطعات منظومی به سبک و شيوه گويندگان نوپرداز ساخته و در اين کار تا حد زيادی توفيق يافته است. از اين گونه اشعار او دو منظومه ای وای مادرم و پيام به انيشتن و بعدها قطعه نقاش عزيز قابل توجه است.

شهريار را آخرين بار عصر روز شنبه دهم ارديبهشت ماه 1356 به اتفاق يکی از دوستان نزديک آذربايجانيش – سيد يوسف هاشمی – در خانه اش، واقع در خيابان هيئت، ملاقات کردم. بارو بنه اش را بسته و برای اقامت دايم در آذربايجان و بودن در کنار دو فرزندش، که در آنجا تحصيل می کنند، عازم تبريز بود. آخرين شعرهايش را برايم خواند. برای ثبت در اين دفتر اوتو بيوگرافيش را خواستم. حوصله اش را نداشت. بعد از مرگ نابهنگام همسرش بکلی بيکس و بيچاره شده و ديگر آن خنده های پرطنين معهود را ندارد. گفت بنويس – مهم نيست که من کی به دنيا آمده و در کجا زندگی کرده ام و اکنون چند سال دارم و تخلص شعريم نخست بهجت بود و بعدها شهريار شد – از اين مقوله سخن زياد گفته اند، بنويس ... اما نگفت چه بنويسم، و در عوض اين چارپاره آذربايجانی را زير لب ترنم کرد :

عزيزيم، وطن ياخشی در،

کو نيک، کتن ياخشی در،

غربت اير بهشت اولسادا

گنه وطن ياخشی در.

و من پيش خود گفتم – آري، عزيز جان، اگر غربت بهشت هم باشد، باز وطن بهتر است، آيا شهريار از کسی يا چيزی دل پری داشت ؟ نمی دانم.

اينک نمونه ای از شعر شهريار :

                                

   از افسانه شب

 

 

وای از اسرار درون دل شب                 شب چها ديده به عالم يارب!

شب چها ديد و چها دارد ياد                مادر شب چه شگفتيها زاد!

وصلها ديده پر از راز و نياز                   هجرها ديده پر از سوز و گداز

ديده رخسار منيژه چون ماه                بر سر بيژن و بيژن در چاه

ديده ليلی که به دشت و هامون         گيرد از ماه سراغ مجنون

ديده شيرويه که چون اهريمن             آيد آهسته فرود از روزن

خفته ديده ست سپاه چنگيز              زير سر معرکه رستاخيز

ديده آن آتش تخت جمشيد                که به سودای سکندر خنديد

زجرها ديده و زندانيها                       خامشيها و خداخوانيها

ای بسا شب که صهيل شبديز           خوانده شيرين به رکاب پرويز

چه بسا بستر ويس و رامين              ماه را يافته شمع بالين

ديده در باديه کوچيدن ايل                 خيمه برکندن و غوغای رحيل

دزدها ديده شب و دشمنها              راهزنها و شبيخون زنها

از کمين تاختن خونخواران                 برق چشمان جنايتکاران

ابتکار ژنرالها ديده ست                    انتحار مارشالها ديده ست

شهسواران شده با اسب نگون         مانده بر صخره کوهش لک خون

چهره ها ديده گلوگير گناه                پنجه منتقم و روی سياه

چه بسا خائن خونين مخلب             که فرو رفته به تاريکی شب

چه بسا صحنه سالوس سياه          که خجل شد شب ازو در رخ ماه

چه بسا پرده نشين عفت               ديده در پنجه ديو شهوت

گر لب شب به گواهی لرزد             پايه عرش الهی لرزد

                                    *****

شب ازاين منظره ها ديده بسی       ليکن اسرار نگويد به کسي

رفته بر دوش سکندر تائيس         خنده و خدعه به سان ابليس

اهرمن تا ره حوا نزند                   رخنه در طينت آدم نکند

خادمش مشعله ای داده به دست تيغ عريان به کف زنگی مست

عامل جرم به شرکت گستاخ        ابتدا می کند از پرده کاخ

پرده چون دختر زيبای عفيف          سر فرو هشته به زلفان ظريف

زان جنايت که جهان می ورزيد       شعله و دست به هم می لرزيد

وه چه برنده ندا بود و مهيب         خشم وجدان که برآورد نهيب

شرمی از کار تبه دار ای زن          شرم کن، دست نگه دار ای زن

قبله پادشهانست اين کاخ           مرکز ثقل جهانست اين کاخ

کاخ دانش بود و کعبه داد             حرمت آيين و محبت بنياد

خرمن خوشه فضلست و فنون      گردآورده اعصار و قرون

اين همه زشت چرايی ای زن       کاخ داراست، کجايی ای زن

اين پرستشگه ذوقست و هنر       آخرين پايه معراج بشر

زير پا هشته بشر دنيايی              تا بدين پله کشيده پايي

اين تمدن که فرارفته به ماه          چون فرود آريش ای زن در چاه؟

بنگر ارواح نياکان و مهان              چشمها خيره ز آفاق جهان

زين جنايت همه خونين جگران      در تو چون چشم ندامت نگران

بنگر آفاق به هول و تشويق          دستها بين به شفاعت در پيش

خيره،ای ديوشقاوت چه کني؟      با سراپرده عفت چه کنی ؟

ای فلک،اين چه دلست و يارا       پای اسکندر و کاخ دارا ؟ !

                                  ******

شعله از پنجره می زد بيرون        سرخ آن گونه که سيلی از خون

می گريزند حريفان چون تير         شعله دنبال کنان چون شمشير

روشنان حمله ورازبرق و شرار     سايه ها مضطرب و پا به فرار

مانده تائيس و سکندر به ميان    نعره چون هلهله دوزخيان

در و پيکر بشتاب و بعطش          می ربايند لهيب آتش

پيشدستيست به جان افشاندن  که پس از شاه چه جای ماندن

در و گوهر به نشاطی که سپند   در دل آتش و خون می رقصند

پرده ها عشوه کنان می سوزند   آخرين کوکبه می افروزند

دود را جلوه زلف و خط و خال       شعله را داده شکوهی به جمال

شعله ها سبز و زري،عنابی        سرکشيده به سپهر آبي

ياد می آورد از طنازی                جشن شاه و شب آتشبازي

چه شکوهی که به هنگام زوال    به همان جلوه دوران جلال

خوب را اول و آخر همه خوب      مهرو مه را چه طلوع و چه غروب

ساختن بود بدان فر و جلال       سوختن نيز بدين لطف و جمال !

 

آثار

روح پروانه ، تهران، 1310 .

ديوان شهريار تبريزي،با مقدمه ملک الشعرای بهار و سعيد نفيسي، تهران1310

حيدر بابايه سلام، تبريز، اسفند 1332 .

مکتب شهريار (چاپ اول ديوان):ج1،تهران،1332، ج2، تهران،1328، ج3 تهران،1335،ج4، تهران، 1336.

کليات ديوان شهريار (مجموعه پنج جلدي): ج1، تبريز، تيرماه1346، ج2،تبريز، خرداد1346.

 

کتابنامه

آتش، پروفسور احمد : شهريار و حيدربابايه سلام (متن با ترجمه و تعليقات)، آنکارا، 1946م (ترکي)

ارگين، دکتر محمد : حيدر بابايه سلام ، مجله تورک کولتورو، شماره29، آنکارا، مارت 1965 م، (ترکي)

الهي، دکتر صدرالدين (سپيده) : شهريار مرد شعر، مجله تهران مصور، شماره1125، فروردين 1344.

برقعي، سيد محمد باقر : سخنوران نامی معاصر، ج1، تهران، 1329.

بيگدلي، غلامحسين : منتخبات آثار شهريار، باکو، 1966 م.

خلخالي، سيدعبدالحميد : تذکره شعرای معاصر ايران، ج1، تهران،1333.

روشن، م.ع. : خصوصيات بديعی منظومه حيدربابا، مؤخره بر کتاب يادی از حيدربابا، تهران، فروردين 1343 (به زبان آذربايجاني).

روشن ضمير، دکتر مهدی : مقدمه بر حيدربابا، تبريز، اسفند1332 .

--- : خيال و حقيقت، مقدمه بر چاپ جديد ديوان، ج1، تيرماه 1346.

زاهدي، لطف الله : بيوگرافی استاد شهريار، مؤخره بر جلد چهارم مکتب شهريار، تهران، ديماه 1336 .

زهري، علی : مقدمه بر مکتب شهريار، ج1، فروردين 1328 .

شهريار، محمد حسين : برای خوانندگان عزيز (مقدمه بر جلد يکم مکتب شهريار)، فروردين 1328.

--- : مقدمه بر سياه مشق، اثر طبع ه .ا . سايه، تهران، فروردين 1332 .

--- : مقدمه بر حيدربابا، تبريز، اسفند 1332 .

--- : کدام اثر خودرا بيشتر دوست داريد؟،اطلاعات ماهانه،شماره83،بهمن1333.

--- : مقدمه بر جلد سوم مکتب شهريار، تبريز، مهرماه 1335.

--- : سبکها و مکتبهای شعر ايران، مقدمه بر جلد چهارم مکتب شهريار، تبريز، ديماه 1335 .

--- : مقدمه بر "قطعه موميائي"، مکتب شهريار، ج 3 ، تهران، 1335 .

--- : هنر چيست و هنرمند کيست ؟ ، مقدمه بر جلد دوم ديوان، خرداد 1349 .

--- : "نصيحت من به شاعران جوان"، رستاخيز، پنجشنبه 22 مهرماه 1355 .

صبور، دکتر داريوش : ساعتی با شاعر، تهران، 1335 .

ضرابي، علی اصغر : "گفتگوی اختصاصی ... با شهريار شاعر بزرگ معاصر"، اميد ايران، سه شنبه 15 ارديبهشت 1346.

فتحي، نصرت الله : يادی از حيدرباب، تهران، 1343 .

مجابي، جواد : "گفتگويی با استاد محمدحسين شهريار"، اطلاعات، پنجشنبه 7 مرداد 1350.

--- : مرتضوي، دکتر منوچهر : مقدمه بر چاپ جديد ديوان، تبريز، 1347 .

مشيري، فريدون : "شبی شورانگيز با شهريار.... "، روشنفکر، سال چهاردهم، شماره712 .

مينائي، علی تبريزی : نمونه های شاعرانه از هنر گرافيک ايران معاصر، باکو، 1966 (به زبان آذربايجانی ) .

 

    يادداشت :

1

 – بهجت تخلص اول شاعر است که بعد، با تفأل از شعر حافظ، تخلص شهريار را اختيار کرده است.

2 – شاعر در مقدمه ای که برای قطعه موميايی نوشته (ديوان،ج 3)، درباره اين دوره از زندگانی خود گويد: به يک موميائی ماننده ام که بعد از قرنها زنده شده باشد. در اطراف خود هيچ چيز آشنايی نمی بينم. حتی يک  خشت. همه رفته اند، همه....

3 – تهران، 1310 .

4 – مقدمه شاعر بر جلد يکم ديوان.

5 – همانجا .

6 – مقدمه شاعر بر جلد چهارم ديوان.

7 – اين وزن و قافيه هر چه می خواهد باشد – با مصراعهای متساوی و قوافی معهود و مقرر(مانند غالب اشعار او) و يا با مصراعهای شکسته و بلند و کوتاه و بی قافيه (مثل شعر ای وای مادرم، پيام به انيشتن، و قطعه موميايي).

8، 9 - مقدمه شاعر بر جلد يکم ديوان.

10 – از مقدمه علی زهری بر جلد اول ديوان شهريار، تهران، 1332 – با اين همه اشعار او انتخاب نشده و گويا هر چه از خوب و بد تا آن روز داشته در چهار جلد ديوان گرد آمده و شاعر از اين بابت از ناشرين ناخرسند بوده است (مصاحبه شهريار با علی اصغر ضرابی خبرگزار مجله سپيد و سياه، شماره 38).

11 – اطلاعات ماهانه، شماره 83، بهمن 1333.

12 – ديباچه بهار بر صدای خدا، گردآورده حسن ارسنجاني، تهران، بی تاريخ .

13 – مقدمه شاعر بر سياه مشق، اثر طبع ه .ا . سايه تهران، 1332 .

14 – اطلاعات ماهانه، شماره 83، بهمن 1333 .

15 – دکتر صدرالدين الهی (سپيده)، شهريار مرد شعر، مجله تهران مصور، شماره 1125، فروردين 1344.

16 – مقدمه شاعر بر سياه مشق، اثر طبع ه . ا . سايه ، تهران، 1332.

17 – دکتر صدرالدين الهی (سپيده)، شهريار مرد شعر، مجله تهران مصور، شماره 1125، فروردين 1344.

18 – م . ع. روشن، خصوصيات بديعی منظومه حيدربابا، يادی از حيدربابا، تهران، 1343.

19 – منظومه به شکل 4+4+3 = 11 ساخته شده ولی گاهی مصراعهايی به شکل 5 + 6 = 11 نيز دارد. از آن جمله است مصراع عاشقلارين سازلارندا سو زوم وار" که ظاهرا کوششی است برای اينکه شعر را از يکنواختی رهايی بخشد. زيرا نمی توان تصور کرد که شاعری مانند شهريار به اين نکته توجه نداشته باشد که مصراع مذکور از حيث وزن هجايی ثقيل و با مصرعهای ديگر ناسازگار است.

20 – شهريار سالها پس از سرودن حيدربابا به آذربايجان رفت و خويشان و بستگان شاعر او را به زادگاهش بردند. آن ده آباد و پربرکت خراب و ويران شده، همراهان چهل سال پيش همه رخت از جهان بربسته و به جای خوشيها و زيباييهای پيشين فقر و بدبختی و بيچارگی نشسته بود. شاعر احساسات و تأثرات خود را در اين سفر در 30 بند ديگر به شعر آذربايجانی سرود و به منظومه حيدربابا اضافه کرد.

21 – يکی از بزرگترين شاعران عاشق آروتين ساياديان (1712 – 1795 م) است که بيشتر به نام مستعار سايات نوا معروف است : وی در دربار هراکلی دوم، پادشاه گرجستان، می زيست . ترانه های بسياری به سه زبان ارمني، گرجی و آذربايجانی سروده و اين هنر را به حد اعلای خود رسانده است. از سايات نوا 66 ترانه ارمني، 115 ترانه آذربايجانی و مقداری ترانه به زبان گرجی باقی مانده است.

22 – با انتشار منظومه حيدربابا صيت و شهرت شهريار از مرزهای ايران گذشت. در ترکيه پروفسور احمد آتش متن هر دو حيدربابا و ترجمه آنها را به زبان ترکی استانبولي، با مقدمه ای در شرح احوال و آثار شاعر و توضيحات لازم و فهرست لغات و نقشه نمودار محل ده شنگول آباد زادگاه اجدادی شهريار و کوه حيدربابا، در سال 1964 در آنکارا چاپ کرد و اين اثر در محافل فرهنگی ترکيه با حسن استقبال مواجه شد. پروفسور احمد کافر اوغلی در همان سال در جلد يکم مجله فرهنگ ترک مقاله جامعی به عنوان شاعر شهريار انتشار داد و سال بعد پروفسور دکتر محرم ارگين، در ضمن مقاله ای که در مجله فرهنگ ترک نوشت آن را بزرگترين حادثه سال پيش و سالهای بعد از جنگ جهانی دوم دانست و اين منظومه را چشمه آب خنک و زلالی ناميد که در صحرای سوزانی ناگهان گمگشتگان تشنه کام را سيراب نمايد. در آذربايجان شوروي، قطعاتی از اين منظومه را همراه با آهنگ موسيقی از راديو انتشار دادند.علی مينائی تبريزی در کتاب نمونه های بديع از هنر گرافيک ايران، که در سال 1966 در باکو نوشت، چند بند از حيدربابا را با الفبای ايرانی و با مينياتورهای زيبا منتشر کرد؛ و در همان سال، غلامحسين بيگدلی در کتاب منتخبات آثار شهريار متن حيدربابای آول و دوم را با ترجمه بعضی آثار فارسی شهريار و ترجمه حال مفصل شاعر در باکو به چاپ رسانيد.

23 – مقدمه شاعر بر منظومه حيدر بابا، تبريز، اسفندماه 1332.

24 – از مقدمه عبدالعلی کارنگ بر حيدربابا.

25 – م . ع . روشن، "خصوصيات بديعی منظومه حيدربابا"، يادی از حيدربابا تهران ، 1343 .

26 – از مقدمه مهدی روشن ضمير بر حيدربابا، اسفند 1332 .

27 – احمد آتش. مقدمه بر کتاب شهريار و سلام بر حيدربابا، آنکارا،1964م .

28 – مقدمه شاعر بر سياه مشق، اثر طبع ه . ا. سايه، تهران، 1332.

29 و 30 – صدرالدين الهی (سپيده) ، شهريارمرد شعر، مجله تهران مصور، فروردين 1344.

 

 

برگرفته از کتاب  :  از نیما تا روزگار ما

چاپ اول سال 1374  ص.510

انتشارات زوار

نوشته  : یحیی آرین پور

 

 

 

 

برگشت به ليست