دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

رفيق شهيد : وارطان سالاخانيان

 

 

روز 18 ارديبهشت 1333 بدست دژخيمان شاه زير وحشيانه ترين شکنجه ها شهيد شد .

رفيق شهيد وارطان سالاخانيان در ششم بهمن 1309 بدنيا آمد. دوره ابتدايی را در مدرسه ليلاوان تاماريان تبريز به پايان رساند و دوران دبيرستان را هم در همين شهر تمام کرد. در سال 1321 با خانواده اش به تهران کوچ کردند. اما بعد از 4 سال اين خانواده بار ديگر روانه تبريز شدند. استعداد فوق العاده رفيق در رشته فنی از همين هنگام که او شانزده ساله بود چشمگير بود. مادر رفيق شهيد می گويد:

" به ياد دارم موقع حرکت هوا سرد بود و برف قسمت زيادی آمده بود. ما که به تبريز می رفتيم به خرم آباد که رسيديم بعلت سرمای شديد و برف و بوران نتوانستيم حرکت کنيم. از همان موقع از خودگذشتگی وارطان بر همه ما معلوم شد. از وقتی که ما به آنجا رسيديم تا زمان حرکت وارطان شب تا صبح نگهبانی ميداد تا مبادا به کسی آسيبی برسد."

رفيق وارطان در تبريز در کارخانه ای همراه پدرش مشغول کار شد و بعد از هشت ماه کار بدون اينکه حقوق دريافت کند همراه خانواده بار ديگر به تهران بازگشت. وارطان در تهران در غياب پدر به کار رانندگی تاکسی پرداخت و خرج خانه را بعهده گرفت.

رفيق که در جستجوی راهی برای رسيدن به آرمان طبقه خود بود، در سال 1331 به حزب توده ايران پيوست. بعد از کودتای ننگين 28 مرداد به فعاليت فعالانه مخفی ادامه و سرانجام در اين شرايط و به اين ترتيب دستگير شد:

ايران آن روز زير چکمه های خونين کودتاگران درهم کوبيده می شد. شاه خائن که به ياری امپرياليسم امريکا بار ديگر بر تخت ننگين خود تکيه زده بود، يورش وحشيانه ای را به حزب توده ايران، تنها سنگر مقاومت در برابر کودتاگران آغاز کرده بود. گرازهای شاه جلاد همه جا را به دنبال يافتن رد پايی از يک توده ای بو می کشيدند. امپرياليسم می خواست با چيدن همه گلهای سرخ خلق ايران را گورستان کند.

در اين روزگار سلطه گزمه ها و جلادان، چاپخانه مخفی حزب توده ايران در داووديه پيوسته کار ميکرد و هر روز جنايات رژيم کودتا در اوراق روزنامه ها و اعلاميه های حزبی افشا می شد و دست به دست می گشت. رژيم خونخوار با همه نيرو در صدد يافتن چاپخانه بود.

ارديبهشت سال 1333 بود . نزديک به يک سال از کودتا می گذشت و هنوز رژيم نتوانسته بود رد چاپخانه را بدست بياورد. غروب ششم ارديبهشت ، گزمه های شاه دژخيم به طور اتفاقی به يک اتومبيل در دروازه دولت، که آنروزها در خارج تهران بود، ايست دادند ، راننده اتومبيل جوانی ارمنی بود. او خيلی خونسرد به سؤالات گزمه ها جواب داد. جوان ديگری که در اتومبيل بود خيلی آرام و خونسرد به سؤالات جواب داد. يکی از گزمه ها خواست به اتومبيل اجازه حرکت بدهد. ديگری مخالفت کرد و از راننده خواست صندوق عقب را برای بازرسی باز کند. راننده همين کار را کرد. صندوق که باز شد، چشمهای گزمه ها از حيرت گرد شد. صندوق عقب لبالب از روزنامه "رزم"، ارگان سازمان جوانان حزب توده ايران بود.

روزنامه ها تا نخورده بود و هنوز بوی مرکب چاپخانه ميداد. ساعتی بعد دو سرنشين اتومبيل در شکنجه گاه فرمانداری نظامی بودند.

آنروزها شکنجه گاه در لشکر دو زرهی قرار داشت و جلادان زير نظر بختيار و سرهنگ زيبايی ، به شکنجه قهرمانان توده ای مشغول بودند. به محض ورود به شکنجه گاه، دژخيمان شکنچه را آغاز کردند. دو قهرمان در يک اتاق و در کنار يکديگر شکنجه می شدند. هنوز متدهای پيشرفته شکنجه در اختيار شاه جلاد قرار نگرفته بود. شکنجه ها هنوز قرون وسطايی بود. دژخيمان بيشتر به کوچک شوشتری که قامت ظريفی داشت، فشار مياوردند. آنها دنبال چاپخانه می گشتند. پاسخ شکنجه ها سکوت بود.

شکنجه شش روز ادامه يافت. دو قهرمان همه چيز را انکار ميکردند و ميگفتند از وجود روزنامه ها خبر ندارند. روز 12 ارديبهشت رفيق کوچک شوشتري، در حاليکه بدنش زير شکنجه درهم کوبيده شده بود، بی آنکه لب باز کند شهيد شد.

وارطان ، وقتی مطمئن شد که رفيقش شهيد شده است، به شکنجه گران گفت:

"حالا خيالم راحت شد. من ميدانم و نمی گويم. هر کار ميخواهيد بکنيد".

آنگاه حماسه وارطان خلق شد.

اين صحنه از شکنجه های وارطان را يکی از شکنجه گران او بعدها اعتراف کرده است:

" انگشت سبابه وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم. وارطان گفت ميشکند. من باز هم فشار دادم. لعنتی حرف نمی زد. وارطان گفت: می شکند. با تمام نيرويم فشار دادم. صورت وارطان مثل سنگ بود. لب از لب باز نميکرد. باز هم فشار دادم. وارطان گفت : می شکند. خشمگين شدم. مرا مسخره می کرد. باز هم فشار دادم. صدايی برخاست. وارطان گفت: ديدی گفتم می شکند. نگاه کردم انگشت شکسته بود. وارطان به من پوزخند می زد."

رفيق در شکنجه گاه بود که روز اول ماه مه، جشن جهانی کارگران فرا رسيد. رفيق با بدنی که زير شکنجه در هم کوبيده شده بود، روی در سلول رنگ گرفت و به شادی پرداخت. او فرياد می زد:

"امروز مردم در کوچه و خيابان جشن کارگری برپا ميکنند و ما نيز در زندان بايد جشن بگيريم."

در اين موقع سرهنگ زيبايی از راه رسيد و رفيق وارطان را به شکنجه گاه برد و بعد از چند ساعت که وارطان را آوردند قادر به تکان خوردن نبود. 24 ساعت بعد که به هوش آمد باز هم جشن خود را با تنی سراسر سوخته از سر گرفت. و باز هم ....

دژخيمان تمام نيروی حيوانی خود را آزمودند. اما وارطان لب از لب باز نميکرد. راز خلقی که در سينه قهرمانی او به وديعه گذاشته شده بود، با هيچ طلسمی نمی شکست . آنگاه دژخيمان به آخرين حربه خود روی آوردند. درحالی که قامت در هم شکسته وارطان بر کف شکنجه گاه افتاده بود يک مته برقی حاضر کردند. دژخيم گفت:

اين شانس آخر است، اگر حرف نزنی .... 

وارطان با آخرين رمق خويش بر دژخيم خيره شد. در نگاهش برق پولاد و سرود کارگران و دهقانان بود. گفت:

نه ....

دژخيم مته را حاضر کرد . دستهای پليدي، وارطان را برجا ميخکوب کردند و در حاليکه وارطان با آخرين نيرويش بانک می زد:

زنده باد ايران.

زنده باد حزب توده ايران

مته برقی سر پهلوانی اش را که در مقابل زور خم نشده بود، سوراخ کرد و لحظاتی بعد قلب يکی از دلاورترين توده ای ها، يکی از بهترين فرزندان خلق ايستاد.

وارطان حماسه شد.

وارطان سرود شد. دژخيمان شبانه جنازه دو قهرمان را به رودخانه جاجرود سپردند و چند روز بعد جنازه ها کشف شد.

وقتی پيکر گلگون رفيق قهرمان را تحويل خانواده اش دادند از آن قامت نيرومند تنها اسکلتی برجا مانده بود. مادرش می گويد:

" جسد وارطان را هنگام دفن ديدم وارطان را از روی موهايش شناختم. اسکلتی بيش نبود. من بعد از آن نتوانستم به خودم بقبولانم که پسری چون وارطان که چهارشانه بود در عرض 26 روز به اسکلت تبديل شده باشد."

 

برگرفته از کتاب شهيدان تودهای

جلد اول

چاپ اول  سال 1361 ص. 73

انتشارات حزب توده ايان

 

-----------------------------------------------------------------------

 

 

                                                                         شعری از احمد  شاملو                                               

                                                                           

 

وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.
در خانه زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار !
با مرگ نحس پنجه ميفكن !
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…)

وارطان سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.

(وارطان !سخن بگو !
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!)

وارطان سخن نگفت،
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت.

وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت.
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود:
گل داد و مژده داد: (زمستان شكست!)
و رفت…

برگشت به ليست