اصغر فردی

 

موسيقی ايرانی مکتب تبريز

 

 

اگر در کشورهای ديگر پايتخت را شرفی بر ديگر شهرها نيست و نيويورک و شيکاگو کم از سطح واشنگتن ندارند يا آنکارا را بر استامبول ترجيحی نيست و پاريس را بر نيس ، اما در مملکت ما تهران و تهران نشين را همواره بر همه ی آفاق و اکناف کشور چندان ترجيهی بوده است که غلام حسين بيگجه خانی را بايد "آذر " در هفتاد سالگی پای آواز شجريان می آورد تا چند کس ،نامی و دقايقی ، سازی از او را می شنيدند . روزی بوده که از دلنوازان تبريز، جز جمعی ، ساز " محمد حسن عذاری " تاری را نمی پسنديد ، چرا که : از تهران آموخته و آمده و حلاوت تار تبريز را در دست و پنجه ندارد و به اصطلاح ساز زنان آن عهد "دستش نمک ندارد"، با تار سر ستيز دارد و چه و چه . . . در حالی که اگر کسی نواری از تار "عذاري" داشته باشد و به معرکه اش بنشاند ، آن گاه است که پهلوانی او در تار آشکار می شود . اين از ان گفتم که چه تارهايی در گوش و گوشرس نغمه بازان تبريز بود که "عذاري" با آن همه عظمتش ، خاطر پسندشان نمی شد .

موسيقی و آواز مکتب تبريز در چند قعده و حلقه ی زيرين باليده بود :

1 . دربار وليعهد ( تا بود و تبريز دار ولايتعهدی بود ) محل تجمع مرغان موسيقار بود . در هر دوره ای از وليعهدان ، وجود اين مرغان استمرار داشت که فقط در دوره ی ولايت عهد مظفری ، نام بدل کرده و با عنوان روضه خوان اندرونی می بودند ، چون که وليعهد ذوق موسيقی را با عقيده بر حرمت غنا به همراه داشت . اين دستگان اغلب خوانندگان بودند و در دوره ی طولانی وليعهدی مظفرالدين ميرزا ساز زنان در دربار نباليدند و البته که برخی عنوان و لبی از دربخانه داشتند و پاره ديهاتی و مشفول تعليم بچه های دربار . چز اين دوره ، اصحاب دست و پنجه و حنجر مخصوص دبار فراوان بودند . جوان ترها با لقب "غلام بچه" در کنار وليعهد و هم بازی او بودند و سالخورده ترها با عنوان معلم و مربی وليعد ايام می گذراندند . از اين زمره ، حاجی ملا کريم جناب قزوينی و ابوالحسن اقبال السلطان و حسين خان صادالملک تبريزی بودند .

2 . در تبريز خانه ی چند تن از اشراف خوش ذوق که نان شب را نه همين برای خود ، که برای احفادشان هم اندوخته بودند و فقط ساز شام و عيش مدام شان کم بود ، محل اجتماع دوره ای ساز زنان و آوازخوانان بود که صاحب البيت ، آن ها را با ادای احترام فراهم می آورد و نجبای شهر را و خود را عشرتی می بخشيد . کريم آقا صافی تبريزی _ تارزن هنگامه ساز ، شاعر و نوحه سرای بعدی _ ، ميرعلی اصغر صادق الوعد (فشنگچي) ، جوادآقا اردوبادی و سيد حسن طلوعی (سيدحسن آقادودانگه) زينت اين مجالس بوده اند.

3 . دسته ای ديگر از ارباب موسيقی و آواز تبريز، قضا را خود از اشراف و نجبا بودند که حلقه و لجنه ای رای خود داشتند و ديگران که اغلب امثال خود می بودند در خانه ی آن ها گرده می کردند که مهدی خان صوتی تبريزی ، حاجی تاج تبريزی (روضه خوان ) ، مجدالدين ذاکری ، حسن يکرنگی ، و در دوره ی ما _ يعنی آخرين دوره ی شکوه تبريز _ حاجی غلام رضا قيطانچيان از آن دسته بود که خود در خانه حلقه ای می داشت و سازندگانی مانند حاجی محمود فرنام و غلام حسين بيگجه خانی و خوانندگانی مانند آقامير حبيب، آقاميرزاعلی نقاش ، کاظم آقا مارالان لی ، حاجی حسين عمی تنباکوچی ، حاجی عمی اوغلی سرده ری لی . مرحوم جواد آذر در مرثيت"قيطانچيان" سروده و شأن او را چنين ستوده است :

ای بلبل مست نغمه پرداز               با ساز غم دلم هم آواز

        در نای تو با هوای گلشن               هر نغمه به خون کشيده دامن

    در سوگ تو ای زبان هرساز            شد چنگی چرخ نوحه پرداز

در ملک هنر ز بعد اقبال                 بر نام تو بود قرعه ی فال

   سر از دل خاک تيره برکن                برخيز و دوباره نغمه سرکن

ديگر از اين اشراف ، کسانی که حلقه نداشتند ، اما با ملاحظات فراوانی که مبادا لکه ای ! به شوکت شان بيفتد ، در بعضی از اين جلسات ديده می شدند ، يا صدايی داشتند و خوب شنيده می شدند و يا صدايی نداشتند و در عوض موسيقی دان و مقام شناس بودند و کم می خواندند و به قول مشهور نمکی بر ديگجوش تفنيات می افکندند . از آن ها مرحوم اکبرآقا هريسچی بود که تجارتخانه ی فرش داشت ، ولی متجدد بود و ته صدايی و ذوقی و چشم اشکريزی و معاشرت با شهريار شاعر که خود استادی در ساز و آواز بود .

4 . نمی دانم که شهريار را در کدام زمره بياورم که او به تنهايی زمره ای بود . درباره ی شهريار و موسيقی ، فصل مفصلی نوشته ام که در فرصتی ارائه می شود ، اما مختصر اين که او ساز را يعنی سه تار را بسيار استادانه می نواخت . من نگويم و مقام شناس شاعر ، ه.ا.سايه، گفت که : "شهريار سه تار را کم از صبا نمی زد ." و خود صبا که  : "شهريار ، شهريار ساز تو سوزی دارد که هميشه هوس شنفتنش دارم". گرچه سه تار را از صبا آموخته بود، اما چندان عاشق سازش بود که می گفت : سه تار ديگر به بزرگ ترين تعلق من بر دنيا درآمده بود و به اندازه ی معشوقم می خواستمش . او رديف ها را نيز به دو گونه می دانست ، هم رديف آوازی و هم رديف سازی و چيزهايی از رديف در خاطر گرد آورده بود که شايد امروز کسی را به خاطر نباشد . زبده خوانان و زبده سازان شهر _ از سالی که او ديگر تبريز را برای محل زنده ماندن برگزيده بود _ با کمال مماشات و مدارا و احترام به خانه اش ميآمدند. اقبال السلطان _ که "عمو مقامی " اش می خواند و خاطرش را عزيز می داشت _ پای دائم و ثابت حلقه اش بود و از ديگران آقا ميرعلی اصغر صادق الوعد و حسن يکرنگی که درباره ی او سروده است :

به هم ماند دل و دلتنگی ما                به بی بالی بلندآهنگی ما

مرا هم دل دورنگی ها شکسته است  سلام ای عالم يکرنگی ما

 

و آقا ميرزاعلی نقاش که درباره ی او سرود :

      پير ديری قيد ما زد کو علی نقاش بود              خاطری خوشگل که يک تبريز خاطرخواش بود

بلبل موسيقی و گنجينه ی ذوق وهنر               هم مذهب بود و هم صورتگر و نقاش بود

     هم به شعر و موسقی گلچين وبا ذوقی لطيف   هم مناسب خوان يکی خواننده ی قلاش بود

                            تالی اقبال آذر اوستاد موسقی                       با اساتيد هنر در شور و در کنکاش بور

          اردوبادی بود و عذاری و دشتی ليکن او            شمع مجلس بود و هم بر صدر مجلس جاش بود

                            تير آخر بود و بی او ترکش از ما شد تهی         چون کماندار فلک با ما پر از پرخاش بود

و آقا ميرزا جعفر بدايعی (کلامي)که باز شهريار چنين توصيفش کرد:

استاد فن ساعت وشعر است وموسی           وين هر سه حز به ساز طبيعت تمام نيست

و حاجی غلامرضا قيطانچيان و چند تن ديگر و از جمله آقا غلام حسين بيگجه خانی . شهريار در اواخر عمر ساز هيچ نمی زد ، اما آواز هر روز می خواند ، يعنی زمزمه ای می کرد و گويا با خواندن هر گوشه ای ، خاطره ای به خاطرش می زد و گريه ای سوزناک و ْواز به ناله ای تبديل می شد که : اين را "پروانه" غوغايی می خواند و اين يک را "قمر" شبی چه کرد و آن ديگری را رضاخان هندی که می خواند،کربلا می کرد و ديگری را درويش خان عجب زد و اغلب تلخ ياد حبيب سماعی و صبا و غم شهريار از جوانمردگی شان و حسرت ها . . . .

اگر دستم نگيرد دسته ی ساز          هنوززم سينه هست و سوز آواز

اگر شيرين به ناز و دل گرفته است     خدا از ما نگيرد شور و شهناز

 

5 . جز اين ها که در خانه های اشراف شان می يافتی ، جمعی ديگر در قهوه خانه ی خوانندگان (اوخويان لار قهوه سی ) گرد می مدند . در هر دوره ای قهوه خانه ای ديگر بود که در روزگار ما قهوه خانه را دده غلام علی پرتوی می داشت . اداره ی قهوه خانه ی خوانندگان خود هنری ديگر می طلبيد ، چرا که مشتريانش بنايان و معماران و نواکشان نه ، که تاری ها و کمان کش ها نواخانان بودند و با ذائقه ای غريب . اين قهوه خانه اعضای زيادی داشت ، چرا که در تبريز هر کسی ذوق و سودای داشت ، صدای دودانگی هم داشت و دانش و رديف و مقام و دستگاهی . مثلا" آقا ميرزاعلی حقانی که حقا از قلندران تبريز بود ، جزو خوانندگان به شمار نبود ، اما در رديف و گوشه های غريب هيچ کم از خوانندگان پيرامونی خود نداشت و صدای سوخته ای که از سينه ای سوخته تر برمی خاسن . در اين هوه خانه ها مردانی جمع می شدند و گوشه گوشه آواز را به همديگر تحويل می کردند . يعنی شبی که نوبت سه گاه خوانی بود ، استاد و پير مجلس ، اول "مايه" می داد و هر کس به ترتيب گوشه ای را می خواند و گوشه ی بعدی را به ديگری می داد : کاضم آقا مارالان لی جاويد،حاجی حسين عمی تنباکوچی ، آقا ميرحبيب ، ميرزاعلی نقاش ، سيدحسن زوضه خوان ، محمدخان اوغلی نجار ، خان عمی ، حسن آقا بخشايشی ، صادق عهدی (شخته صادق ) ، اکبر سراج و برادرزاده اش کريم رهبر تبريزی (کريم قناره ) ، مشهدی مجيد چورکچي، حبيب الله فخيم فارابی ، مشهدی حسن قهوه چی ، عباس قلی دلکش و برادرش ميرزاعلی اصغر روضه خوان، ميرزا احمد خياباني، سيدمهدی چهره پرداز شاگرد اقبال آذر) و نيز چند تن ديگر از خوانندگان استاد و توانای تبريز .

 

حاج حسين عمی تنباکوچی نی         گوژه يدين دشتی اوخوبان زمان

اودووروب جانلاری يانديراردی              او عشق اودوندا جانی ياخيلان

"سيدحسن روضه خوان"بلبل تک        اورک ده عشقی باشينداشوري

گلشن لر آرا خوش نوا ايله                 اوخوردو مين سوز ايله ماهوري

مارالان مارالی "کاظم آقا"                  کيمی گلشن ده بير بلبل اولماز

گلشن لر آرامين بلبل اولسا               اونون تک صفالی بيرگل اولماز

" آقاميرحبيب " سيد تاج دار               عشق شاهی نين باشا تاجی ايدي

فقر مولکونده قلندر درويش                مقامات بزمی نين سراجی ايدي

 

در همين حلقانی که قسما" گفته شد ، آن همه شوکت ، بی ساز راست نمی آمد. ذوق غالب در اين مجالس ، تار را می پسنديد. عجيب است که اثری از وجود سه تار در آن روزگاران نه خوانده و نه شنيده ام . کمانچه در تبريز محدود به يک _دو نفر بود که در اين اواخر مرحوم عادل آرميون تنها کمانچه کش بود . مرحوم جعفر ارمغانی ويولونيست بود و آموزشگاه موسيقی داشت و جز اين ها زاون ، ميولونيست ، آشوت بابانس ، نوازنده ی کلارينت ، خانم باگراميان ، نوازنده ی پيانو و ديگران مخصوصا" از ارامنه وجود داشتند ، ليکن به ساز و نواز ايرانی نمی گراييرند . بنابراين تقريبا" جز تار ساز ديگری در محافل ذوقی و موسيقی تبريز رايج نبود . تار را نيز فقط قاوال همراهی می کرد که حاجی محمود فرنام يک تنه هفتاد سال تبريز را از قاوال کوب بی نياز کرده بود .

همچنان که در مقاله ی ويژه ی مرحوم بيگجه خانی نيز به همين قلم نوشته شده است ، خاندان بيگجه خانی دويست سال در تبريز عهده ی نوازندگی تار را به گردن خود داشتند . پدر مرحوم بيگحه خانی که آقاحسين قلی نام داشت ، از استادان بلامنازع تار بوده که ذکرش در منبع پيشين رفته است . او در سال 1310 در اثر سرطان حنجره درگذشته است، اما عموزادگان ، اولاد و اقارب خاندانی او همواره نوازندگان برجسته ای بودند .

جز اين خاندان ناگزيرم از چند نوازنده ی تار نام ببريم که به اين حلقات رفت و آمد داشتند . تارنوازان نيز کما بيش در مراتب خوانندگان جای می گيرند ، چرا که در اين گروه ، اوايل و اواخر عمر يک نفر گاه چنان رنگارنگ بوده است که يک نفر در يک لجنه نمی گنجد . جواد آقا منشی حضور که عکسهايی از او در دست است ، در آغاز جوانی فراش خلوت محمد علی ميرزا وليعهد (محمد علی شاه بعدی ) بود . تار را در تهران نزد آقا غلام حسين عمو (برادر جد حاجی علی اکبر خان شهنازي) تکميل کرده ، به دربار تبرز راه يافته بود . با فحل ترين خواننده ی آن روزگار تبريز تار نمی زد که صدايش وحشی است و خودش وحشی تر . افراط در قلندری و می آلوده به افيون در ساغر کردن ها عاقبت از او بی نوايی ساخت که در شصت سالگی نيم شبی سرد در مراغه به قناتی می افتد و همان جا می ماند تا فردا يخ زده اش را می يابند . پسگردش جوادآقا از محافل شاهی تا قهوه خانه ها و حلقه های فرودست جامعه بود . باز از اشراف ، مرحوم اقبال رفيعی شاگرد آقا حسين قلی در تهران بود که خود اقبال رفيعی شاگردی به نام عبدالعلی خان ساعد تربيت کرده بود که بسيار خوب تار می زده است . از طايفه ی گوران های آذربايجان نيز نوازندگان پهلوانی درآمده اند که بزرگ ترين آن ها ميرزاعلی خان عادلی بود . او نيز تار را در تهران از آقا حسين قلی آموخته بود .

حسن آقا سلمانی فروتن ، دکتر محمديه ، صاحب داروخانه ی محمديه و کيميا که خود شاگرد جوادآقا منشی حضور بود ، ميرزا ابراهيم ، اسماعيل نادری ، صديقی ، ابراهيم طلوعيان ، فرهنجی ، حسن هاتف ، شهنازی مراغه ، ميرجواد سهامی ، حسن جوان ، محمد حسن خان ، بورون (دماغ ) ، حسن آقا دشتی ، نام کسانی است که تحقيق درباره ی آن ها را به آينده و اينده ای ها واگذار می کنيم که فعلا" نام شان را بدانيم تا گردآوری اطلاعات ديگر درباره ی اين ثروت های موسيقايی ايرانی در پاذربايجان و تبريز .

از وضعيت نغمه زارهای تبريز مه بگذريم ، دو سطری از موسيقی و آواز مکتب تبريز بگوييم ، آن قدر که بتوانيم و آن مايه که توصيف يک موسيقی در کلام آيد :

موسيقی ايرانی مکتب تبريز _ مقامات سازی و آوازی _ اصيل ترين و بکرترين نسخه ی راستين اين موسيقی است . همان طور که طبان کردی و موسيقی آن ، باستانی ترين وجه موجود فرهنگ مادی _ آريانی است ، که اگر روزی پارسی گم شود می توان از روی مدل کردی باز سازی اش کرد و اگر کسی بخواهد نوار ترنم و تغنی ايرانيان در هزار سال پيش را بشنود ، امروز در موسيقی کردی و هوره های آن می توان شنود ، صورت دست نخورده ی موسيقی ايرانی را نيز می شود از سياق موسيقيای تبريز باز جست . نخستين دليل ، بدوی بودن نوع ايفا و اجرای موسيقی ايرانی در مکتب تبريز است که عطر قدمت و رنگ باستانی اش دل و دماغ را می نوازد . مقايسه ی موسيقی ايرانی و مکتب تبريز با فولک موزيک های ملل ديگر و جستار نشانه های فولکلوريک و مردمی و فرايندهای موسيقی قومی سرشار در اين سياق ، نشانگر اين است که موسيقی مکتب تبريز وجه و فرم دست نخورده ، نپالوده و نيالوده ی موسيقی ايرانی است که اگر توسط موسيقی شناسان و عالمان موسيقی تطبيقی مطالعه شود ، اثبات علمی اين نظريه استبعادی ندارد و اين رأی به اعتبار اين که قائل آن فاقد دانش مربوط است ، فعلا" در محدوده ی يک نظر خام می ماند تا مورد ملاحظه ی صاحبان صلاحيت قرار گيرد . موسيقی مکتب تبريز در صده ی اخير توسط راويان رديف و گردآوران گوشه ها زير و رو نشده و معروض دگرگونی ها و تغيير و تطورات نيامده است . روشن است که هيچ يک از اقوام ايرانی _جز آذربايجان و عراق عجم _ موسيقی رديفی و مقامی مدونی که امروز عبارت موسيقی ايرانی بر آن اطلاق می شود ، نداشته اند و موسيقی اين اقوام ، البته بی آن که فاقد ارتباط با موسيقی ملی ايران باشند ، دارای ويژگی های مخصوص آن قوم است . آنچه که امروزه " موسيقی رديفی ايران " نام دارد ، ضمن احتوای ثقل و سهم بزرگی از موسيقی مقامی اصيل ايران ، با ابتکار راويان رديف _مشخصا" ميرزا عبدالله _ معجون و مخلوظی از موسيقی های محلی گروخ خای متنوع قومی ايران است . گوشه های اخير الاضافه ای مانند "آذربايجانی " ، "ديلمان" ، "کوراوغلي" ، "بختياري"، "اصفهانک" ، کل "نغمه ی دشتي" و . . . افزوده هايی است که موسيقی مکتب تبريز از اين آميزه ها مبرا و خالص است و آنچه که در موسيقی مکتب تبريز است موسيقی ناب ايران است . اما اين ، نافی خلوص ايرانيت " مکتب اصفهان " نيست و مکتب اصفهان برادر خونی و تنی مکتب تبريز است که پس از انتقال مرکزيت رسمی ايران به اصفهان و گسيل طبقات صنعتگر و فن مند و هنرور "تبارزه" به اصفهان به تدبير شاه عباس کبير ، فن شريف موسيقی نيز مانند شعر و معماری و نقاشی و خط به اصفهان تسری يافت و اصفهان با خصوصيات خود ، آن را شکلی ديگر و حيات و موجوديتی متفاوت داد .

آواز سياق اصفهانی ، برای ذوق يک تبريزی _ که گوشش به سبک آواز مکتب تبريز گشاده و معتاد است _ حس و حال نازکی را القا می کند . نرمشی کويری و رامشی زاينده رودی ، جای غرش ارسی را می گيرد . در آن اگر زنگله های چکشی و تحريرهای طبيعت کوهستانی و فراز و فراوردهای هندسی را نشنوی ، نواهای ملايم و رام و رقصه ها و چرخه های اسليمی را می بينی . درست گويی که انتظام نرم نقش های گنبد لطف الله و مسجد شاه را می پايی . ششدانگ هم که خوانده شود ، خود را در آغوش تلاطمی از نشاط چهچهه های طولانی درمی يابی ، و تعريف سياق اصفهان اينهمه نيست که تنها مجرد و منتزع يک ذوق مخاطب آن است و بسا که در هر ذائقه و سائقه ای رنگی ديگر پذيرد .

به هر حال موسيقی آوازی اين ملکت کيان کلان ، در دوره ی اخير ، حدود ملک ، به دو و با اغماضی به سه ناحيه می برد . يکی مکتب تبريز که نتيجه ی شوکت خوانندگانی چون حسين خان صادالملک تبريزی ، مهدی خان صوتی تبريزی ، ميرعلی اصغر صادق الوعد(فشنگچي)، حاجی تاج تبريزي(روضه خوان) ، مجدالدين ذاکری ، ناصر ذاکری ، سيدحسن طلوعي(سيدحسن دودانگه ) به ابوالحسن خان اقبال آذر رسيد و سکه ی سلطنت آواز اين حدود به نام او خورده و تأثير به من تبع چندی مانند رضاقلی ظلی ، حاجی غلام رضا قيطانچيان ، ابراهيم بوذری ، ملوک ضرابی و سرتيپ برد .

دو ديگر مکتب   اصفهان که کشته های بزرگان متقدمی مانند شهاب چشم دريده ، بحرالعلوم اصفهانی ، تاج الواعظين ، سيد عبدالرحيم اصفهانی ، حاج عندليب ، ميرزاحسين ساعت ساز ، ميرزا حبيب شاطر حاجی _ که فضليت آن ها راست _ در بالا و اندام حنجره های حريری سيد حسن طاهرزاده و تلج و اديب خوانساری روييد .

در ميان اين دو ملک ، مرغان چمن تهرانی پلی زدند و سياق شيرينی پديد آوردند که ثمره ی مبارک معماران بزرگی مانند جناب دماوندی ، علی خان نايب السلطنه ، سيد احمدخان تعزيه خوان ، حسين شميرانی ، قمرالملوک وزيری ، حاجی محمد ايرانی مجرد ، عبدالله دوامي(دودانگه) ، سيد حسين ميرخانی و نورعلی برومند نگينی است که بر انگشت محمد رضا شجريان جای دارد . اين سياق آخری فزونی های آن و کاستی های اين را حد اعتدالی بخشيده و زيبايی های هر دو را به درجی درج کرده ، ظرايفی نيز بر آنها افزوده است.

اما سخن از آواز دوره ی متأخر ايران که به ميان آيد ، ناگه نام اين پنجه ی تنتره _اقبال آذر و ظلی و طاهر زاده و تاج و اديب _ بر خاطر گذرد و حتی تمثيل بدخواندن نيز از اينان گزيده شود ، چندان که رنداد به کسی که خوش نمی خواند می گفتند : فری ! که مانند "تاج" و اواخر "ظلي" می خوانی .

موسيقی سازی ايران نيز همين سرنوشت آواز را در تعقيب آن داشته است . هر شاخصه ای که برای موسيقی ايرانی مکتب تبريز و ديگر سائقه ها گفته شد ، برای موسيفی سازی نيز صادق است ريال به اين معنا که هر چه موسيقی آوازی مکتب تبريز شلاله ای تحريرها و زنگله های نشاط بار و شاداب است ، موسقی سازی مکتب تبريز نيز _ مخصوصا"تار پر از دراب و شتاب صاف و شفاف است . هر چه سرعت مضراب و پنجه را در تار ايرانی بيفزايی و پيچيدگی های ملوديک بر آن باز بخشی ، فرم به موسيقی مکتب تبريز می گرايد . فريادهای اگزوتيک انسان باستان را از آن ، بی پيرايه تر و ناب تر می شنوی و اگر حسرت می خوری که کاشکی نوا و نغمه های موسيقی هار سال پيش ايران را _از "تخت طاقديس" و "شبديز " و " گنج بادآورد " _ می شنودی ، با گوش خواباندن بر گوشه های جاری از افق های دوردست تاريخ مکتب تبريز ، می توانی با کم ترين تغييرات آن را بازيابی . موسيقی مکتب تبريز همواره به دو زبان باليده است . فارسی و ترکی بستر مهربان آواز و تصانيف ايرانی مکتب تبريز بوده است ، چون تبريزی هزار سال اين دو زبان را دوشادوش هم پيش برده و گاه به ترکی نوشته و گاه به فارسی ، اما موسيقی که حاجتی به نوشتن نداشت ، فارسی و ترکی در آن تعطيل نمی ورزيد . "کوچه لره صوسپميشم" (بيات شيراز) "قره گيله" (ابوعطا ) ، " يئری هايئری ها کوسموشم سندن " (بيات ترک ) و سدها تصنيف و ترانه از نمودهای زيبای مکتب تبريز است .

 

 

برگرفته از فصلنامه موسيقی ماهور

شماره 14 زمستان 1380

 

 


برگشت به ليست