دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

                                                                                                      

محمدرضا شفيعی كدكني

 (دکترای زبان و ادبيات فارسی ، استاد دانشگاه تهران)

 

خاقانی و محيط ادبی تبريز

      بر اساس سفينه تبريز

 

چكيده: سفينه تبريز(تأليف: 720-723ه.)اثری بزرگ و دارای اهميت تاريخی و فرهنگی بسيار است كه از لابه لای آن می توان نكته های تازه فراوان را درباره تاريخ ادبيات و فرهنگ ايران دريافت. يكی از مهمترين اين نكات كه در اين مقاله بدان پرداخته می شود تصويری است كه در اين كتاب از محيط ادبی تبريز و گوشه هايی از زندگی شخصی خاقانی و روابط او با برخی از شاعران هم روزگار خود عرضه می شود. در اين كتاب دو جا درباره زندگی شخصی خاقانی سخن رفته است، يكی درباره روزگار اقامت وی در شروان و ديگری درباره اقامت او در تبريز.

مؤلف در اين مقاله ابتدا اين دو حكايت را عينا از سفينه تبريز نقل می كند و اطلاعات به دست آمده از حكايت دوم را كه تفصيل بيشتری دارد به تفكيك موضوعات، مورد بررسی قرار می دهد: خصوصيات فردی و زندگی شخصی خاقاني، جغرافيای تاريخی تبريز در نيمه دوم قرن ششم هجري، خصوصيات فردی و شخصيتی اثيرالدين اخسيكتی و چگونگی ارتباط او با خاقاني، و نيز محيط ادبی تبريز در آن سال ها كه معيار داوری در مورد شيوه غزل گری شاعران، پسند قو الان و تأثير بر حاضران بوده است كه در اين مورد غزل اثير بر  غزل خاقانی برتری داشته است.

گردآوردنده سفينه تبريز، ابوالمجد محمدبن مسعود تبريزي، اين اطلاعات را از امالی استادش، امين الدين حاج بُله (د.720 ه.)، نقل کرده است.

کليد واژه: اثير اخسيکتي، قرن 6 ه. ، تبريز، خاقاني، بديل بن علي، 520-595ه.، سفينه تبريز، شعر فارسي، قرن 6ه.

يكی از موهبت های بزرگ فرهنگ ايرانی كه در سال های اخير از پرده خفا آشكار شده است سفينه تبريز است1. در باب اهميت تاريخی و فرهنگی اين كتاب عظيم الشان بايد سال ها بحث و تحقيق كرد، زيرا در هر ورقی و گاه در هر سطری از سطرهای آن نكته ای وجود دارد كه دريچه ای به دانش ادبی و تاريخی پژوهشگران اكنون و آينده می گشايد و هزاران نكته تازه را در حوزه مسائل تاريخ و ادبيات و فرهنگ ايران آشكار می كند.

يكی از مهمترين نكاتی كه در ضمن مطالعه اين كتاب گرانقدر به نظرم رسيد تصويری است كه مؤلف از محيط ادبی تبريز و گوشه هايی از زندگی شخصی خاقانی و روابط او با بعضی از شعرای عصر عرضه می كند و با توجه به مقام برجسته ای كه خاقانی در تاريخ ادبيات ايران دارد، هر كدام از اين نكته ها می تواند از طريق آثار خاقانی و معاصرانش با تفصيل هرچه بيشتر مورد بررسی قرار گيرد.

بهتر است كه نخست، عين گفتار مؤلف را بياوريم و سپس به توضيح بعضی از نكات آن بپردازيم. در اين كتاب دو جا درباره زندگی شخصی خاقانی سخن رفته است، يكی درباره روزگار اقامتش در شروان و ديگری مرتبط است با هنگام اقامت او در تبريز:

1) نكته نخست اين است كه می گويد :

گويند خاقانی را، رحمه الله، شروان شاه گرفته بود و محبوس كرده و مدت ها مديد در حبس بود. چُن از حبس خلاصی يافت از شروان سفر كرد به شهری ديگر.

روزی شروان شاه غزلی از آن خاقانی شنيد. او را از آن ذوقی عظيم شد. استری و خلعتی پيش خاقانی فرستاد و او را طلب كرد. خاقانی را مناسب نيامد استر و خلعت بستد و قاصد را گفت كی ”تو برو تا من در عقب ترتيب كنم و بيايم“و نامه بر گرفت تا بنويسد ناگاه اين دو بيت در خاطر او آمد در اول نامه نوشت:

دل همی گويد كی خيز آهنگ شروان شاه كن

                                                 جان همی گويد كی بنشين وين سخن كوتاه كن اول شروان چو بنويسی نه آخر شر بود

                                                 سوی شر هرگز نگويد هيچ عاقل راه كن2

رفتار خاقانی در برابر آنچه از شروان شاه ديده است، با روانشناسی شخصيت او كاملا تطبيق می كند، نگاه بلندپروازی كه همگان را فرو می نگرد و كسی را نمی شناسد كه بدو برنگرد. نكته ديگر درباره اين بخش از گفتار مؤلف، دوبيتی است كه در اين باره نقل كرده و اين دو بيت از بازيافته های شعر خاقانی بايد تلقی شود زيرا، در ديوان و در مجموعه منشات او، تا آنجا كه من جستجو كردم ديده نشده است. سبك سخن، با شيوه خاقانی هماهنگی كامل دارد.

2) نكته دوم كه تفصيل بيشتری دارد و اطلاعات مهمی از محيط ادبی و هنری و نيز جغرافيای شهر تبريز در نيمه دوم قرن ششم را بر ما روشن می كند اين است كه مؤلف می گويد:

گويند در عرب متنبی بهر كی قصيده ای بگفتی كم از پانصد دينار نستدي. و اگر كمتر دادندی هجو كردی و هر كی جهت او قصيده ای بگفتي، كم از صد دينار ندادي. و در پارسی خاقاني، رحمه الله، هم از اين طرز رفتي.

گويند خاقانی را، رحمه الله، دولابی بود كه هرگز در آنجا زيلو نينداختي. و پيوسته در آنجا بوريا افكنده بودي. چون زرش3بياورندي، جهتِ ذُلِ زر، زبرِ بوريا بر خاك ريختي. و هر روز دو مشت زر، بی آنكِ بشمارد، زير نهاليچه ريختی و خرج كردي.

گويند در آن زمان كی خاقانی و ظهيرالدين فاريابی و ديگر شعرا، قدس الله ارواحهم، سر بر بودند4 آوازه بود كی اثيرالدين اخسيكتی می آيد. چون اثير بيامد ابتدا5 طلب خانه خاقانی كرد. نشاننش دادند كه در ميدان كهن است. او برفت ديد كی خاقانی مسندی نهاده است بر كنار صفه و بر آنجا نشسته و طشتي6 نهاده و روغن بادام در آنجا كی خاقانی پای خود بيشتر اوقات جهت ترطيب دماغ در آن گذاشتی و برابر او بدان ديگر كنار صُفه هم مسندی نهاده بودی تا اگر كسی آيد برابر او ننشيند. چون اثير بيامد و سلام كرد و هم آنجا در آن ميان سرای بنشست و جامه چركن و كهنه پوشيده بود، بنابر آنك مردی متهتك بود. خاقانی او را ديگر نديده بود نشناخت.

جواب سلام او ستد و پرسيد كه چه كسي؟ گفت: بنده مردی فصال است كه در زير منبر واعظان قصايد شعرا خوانم و گدايی كنم. خاقانی گفت: از اشعار متقدمان چه ياد داري؟ اثير آغاز كرد و قصيده ای از آن عنصری خواند و يكی از آن عسجدی و از آن ديگران. آنگاه خاقانی پرسيد كه از اشعار متأخران چه ياد داري؟ اثير آغاز كرد و قصيده همه می خواند و از آن او نمی خواند. خاقانی ملول شد. گفت: از اشعار افضل الدين خاقانی چی ياد داري؟ اثير گفت: والله اشعار خدمتش به بنده نرسيده است مگر دو بيت كي:

      به خراسان شوم انشاالله

                                                                         آن ره آسان شوم انشاالله7          ديگر:

به سر انگشت می درد بی بي

                                                                         سرانگشت می مزد بی بي8

خاقانی گفت: مردك! من باغی نشانده ام به انواع اثمار و اشجار لطيف و گل و رياحين و در طرفی از آن باغ، حاشا، رفته ام و ريسته تو همه رها كرده ای و آن ريسته را می خوري؟ با اين همه بايد كه تو حرام زاده اثير باشي.

اثير بر پای خاست و گفت: ”بنده ام“ خاقانی برخاست و او را در كنار گرفت و اعزاز كرد و بر صفه اش نشاند و گفت: بی وقفه قصيده ای از آن خود برخوان.

اثير آغاز كرد اين قصيده كه:

شها ز چشمه تيغ تو چرخ نيرنگي

                                                 بشست دامن دوران به آب يك رنگي9

و تمام برخواند. خاقانی سر بر ديوار نهاد و گفت: باری ديگر! اثير باری ديگر بخواند. خاقانی نهاليچه برگرفت و به اثير گفت: بيا هر زر كی آن روز زير نهاليچه او بود به اثير بدادو گفت: معذور دار كه بخل از من نبود. از نهاليچه بود.

گويند: اينجا كی كوچه خواجه صابين الدين، رحمه الله، است، روزی اثير اخسيكتی مست بر خری نشسته بود و می رفت و خاقانی از ضيافتی از دروازه سنجاران می آمد. اثير را بديد و ندانست كی مست است. اثير از سر خر بدو سلام كرد. خاقانی گفت: ای مردك! گيرم كه مرا خود نمی شناسی – كی نتوانی شناختن – دختران دوشيزه خاطر مرا نمی شناسي؟ اثير گفت: بلي. خاقانی گفت: چون؟ اثير گفت به هزار درجه از پدر كون دريده تر! خاقانی بدانست كی مست است راه بگردانيد و برفت. خاقانی به علت مشايخ منسوب بودي.

گويند شبی همه شعرا به سماع می رفتند. با يكديگر گفتند كی قوال چون ما را ببينند از آن هر يكی غزلی برخواند. هركرا به غزل او سماع گرم شود شيوه غزل گری برو مقرر باشد. چون در آن خانه رفتند، سماع در ميان سرا و صفه بود. قوال ابهدا غزلی از آن خاقانی خواند. هيچ سماع نيامد. بعد از آن، از آن ظهير خواند. هم نيامد. از آن اشهری خواند. هم ذوقی نشد. باری به غزل هيچ كس ذوقی نشد تا در آخر، اين غزل اثير آغاز كردند كی :

من خاك چنان بادم كو زلف تو جنباند

                                                   در آتشم از آبی كاندام ترا ماند10

ظهير، از صفه، خود را در ميان سراانداخت و نعره ای زد. و ذوقی عظيم پيدا شد. و خرقه را به قوال دادند و نگذاشتند تا آخر سماع كی جز اين بيت قوال هيچ چيز ديگر بگويد. چون سماع نشست، ظهير گفت: اين غزل از آن كی بود؟ اثير گفت: از آن كی باشد؟ از آن بنده! ظهير گفت: تمام بخوان. اثير تمام بخواند. بعد از آن ظهير گفت: از جانب من، اقرار كردم كی شيوه غزل گويی بر تو مقرر است.

گويند چون مدتی اثيرالدين اخسيكتی در تبريز بود اتابك را غلامی بود. اثير اخسيكتی عاشق او شد. چون شب اتابك بخفتی فراش بيامدی و غلام را. كی بر در آن خانه خفته بودي- نزد اثير بفرستادي- و اثير نيز مردی لطيف و خوش محاوره بوده است و غلام را با او انسی بود.

چون اتابك را از اين حال اعلام كردند فرمود كی اثير را بكشند. ناصر، وزير اتابك،گفت كی اگر چنانك اثير را بكشند بدنامی بر اتابك افتد. هيچ مصلحت نباشد. اما او را بگويند تا از اين شهر برود. اين غلام پيش اثير بيامد و گفت: برو به نخجوان و خانه فلان كس بپرس كی قلعه به دست اوست و اين كاغذ بدو ده و پيش او باش تا مرا آمدن يا خبری فرستادن. و آن شخص عاشق اين غلام بود. و غلام پيش او كاغذی نوشته بود كه: چون اين شخص بيايد او را در قلعه در زيرزمين نگه دار و محافظت كن تا آمدن من يا خبر فرستادن من. اثير آن كاغذ برگرفت و برفت و خانه آن شخص بپرسيد و كاغذ بدو داد. او اجابت كرد و اثير را در قلعه، در زيرزمينی خوش بنشاند كی درش بر همه باغ ها گشاده بود و محافظت اثير می كرد تا پنج شش ماه بگذشت و غلام هيچ چيزی نفرستاد و خود نيامد. اثير اين غزل بگفت:

ياد می دار كه از مات نمی آمد ياد11

و به اين شخص گفت كی توانی كردن كی اين غزل را به آن غلام رساني؟ گفت: آري. اثير اين غزل را بداد تا پيش او بردند. چون پيش غلام رسيد آن را به قوالان اتابك ياد داد. چون قوالان پيش اتابك بخواندند اتابك را ذوقی عظيم پيدا شد و پرسيد كی اثير به كجاست؟ ناصر وزير گفت كي: از اين شهر رفت. اتابك دريغ خورد.12 بعد از آن غلام را چون معلوم شد، به فراش گفت كی تو بگو كی من می دانم كی او به نخجوان است. فراش به وزير گفت، وزير به اتابك گفت. اتابك اسب و خلعت بفرستاد و اثير را بياورد. و اثير نديم اتابك شد و غلام را به اثير بخشيد.

گويند روزی اتابك در مجلس شراب نشسته بود و همه شاعران حاضر بودند. ناگاه شخصی در مجلس بيامد و در گوش اتابك گفت كی اتابك كربه لشكر ترتيب كرده است و بيرون آمده. اتابك عظيم منفعل شد. اثير فی الحال آغاز كرد و گفت:

آری آيد به وقت جنش گل

                                                                گربه در بانگ وانگهی بلبل                      

              داند آن كش دل خردمند است

                                                                  كی ازين بانگ تا بدان چند است13

اتابك را از آن عظيم ذوقی شد و همه آلات مجلس را از زرين و نقرگين به اثير بخشيد. اثير آن را ببرد. شعرا، به خبث، گفتند كی اين دو بيت اثير نگفته است سنايی گفته است. اتابك گفت: او قادر هست كی ازين دو بيت بگويد يا نه؟ گفتند: بلي! گفت: می دانم كی سنايی را بدين موقع نيفتاده باشد. چون اثير آن آلات را به خانه ببرد ترسيد كی چون اتابك هشيار شود دو سه دينار بدو بدهد و اين همه را ازو بستاند. همه را خرد بشكست. شعرا پيش اتابك به خبث باز گفتند. اتابك گفت: بيچاره اثير لذت دادن ندانسته است. بعد از آن اثير مدتی در شهر بود آن گاه غلام را و زر و نقره را بر گرفت و از شهر برفت.14

آنچه از اين بخش می توان به روشنی استنباط كرد اين است كه روشن می شود:

1 . نوع درآمد مالی خاقانی و بی اعتنايی او به اينگونه درآمدهاست كه چه گونه بوده است.

2 . توصيفی از سرای خاقانی و جايگاهی كه برای خود در آن اختصاص داده بود تا هر كس كه بدانجا درآيد مجبور شود فروتر از خاقانی بنشيند و اين نيز تاكيد ديگری است بر روانشناسی بلندپروازی های خاقاني15.

3 . منزل خاقانی در تبريز، در ميدان كهن شهر قرار داشته است. هرگونه اطلاعی در باب اين ميدان كه امروز به دست آيد برای ما دارای كمال اهميت است.

4 . رسم خاقانی . كه برای ترتيب دماغ پای خود را در تشتی پر از روغن بادام می نهاده است. نكته ای است كه هم از بابت راه و روش زندگی شخصی و شيوه شاعری او دارای كمال اهميت است و هم از ديدگاه اعتقادی كه قدما در اين موضوع داشته اند.

5 . رفتار خاقانی كه از يك سوی دلش می خواسته است ببيند اين فصال گداي، چه مقدار از شاهكارهای او را در حافظه دارد و روايت می كند و از سوی ديگر غرورش او را از اين پرسش باز می داشته و از طريق ديگری پرسش خود را مطرح می كرده و هوشياری و رندی اثير كه می كوشيده است اين غرور خاقانی را با تجاهل خويش، هرچه بيشتر بشكند.

6 . با همه گريزی كه خاقانی از ابتذال داشته و در اين راه چهره ای است كاملا منفرد، بعضی از شعرهای او را معاصران او به عنوان نقطه ضعف شاعری او تلقی می كرده اند، از جمله مطلع قصيده:

                     ”به خراسان شوم ان شاءالله“

و شعر :

                          ”به سر انگشت می درد بی بي“

را كه خاقانی خود نيز به جايگاه فرودين آن شعرهای خويش اعتراف داشته است.

7 . نكته ديگر از زندگی شخصی خاقانی به دست می آيد تصريحی است كه نويسنده درباره خاقانی و گرفتاری او به بيماری علت المشايخ دارد16 و از كنايه ای كه اثير درباره دختران طبع خاقانی و ويژگی ايشان كه در آن ويژگی با پدر (شاعر) اشتراك دارند، باز هم اين نكته استنباط می شود. آنچه نبايد فراموش كرد اين است كه معنی بدی از علت المشايخ نبايد استنباط كرد، آنچه در بعضی فرهنگ های متاخر درباره اين كلمه نوشته اند گويا تغييراتی بوده است كه اين كلمه در دوره های بعد يافته وگرنه به عنوان يك بيماری طبيعی كه پيران ممكن است گرفتار آن بشوند، بايد فهميده شود ولاغير.

8 . لحن خاقانی كه بر اثر خشم خود به اثير می گويد: در طرفی از آن باغ، حاشا، رفته ام و ريسته . لحن طبيعی گفتار اوست و تعبير حاشا در روانشناسی فردی او از كلمات كليدی است. در منشات او نيز ميخوانيم تو شاد روان می زی كه شادروان شروان را به جاروب سطوت، از خار و خاشاك بدعت حاشا که چونان رُفته اند که نه خار ماند، نه خَس.17 و در جمله خادم را مهاجرت از دارالانس موطن نه به سبب وحشتی يا کراهيتی بوده است، حاشا حاشا.18 و هر وقت که بامداد پادشاهی ما، حاشا،منقطع شود، ناز ايشان گسسته گردد.19 "و مَن کهتر، حاشا المجلس،ز کار دور و به زکام رنجور"20 حتی در عربی نويسی او هم اين کلمه حضور دارد: لاِن... المروءة حاشاه،ماتت.  21

در شعر او نيز اين کلمه روانشناسی غرور او را، همه جا تصوير می کند، اين دو نمونه را از يک قصيده او نقل می کنم، با يادآوری اين که از ده شاهد"حاشا" در لغت نامه دهخدا پنج شاهد آن از شعر خاقانی است بقيه از قطران و انوری و سوزنی و حافظ، به اميد روزی که متن منقحی از ديوان او نسر شود همراه فرهنگ بسامدی شعرش که هزاران هزار نکته را از آن رهگذر می توان کشف کرد:

دشمن مرا شکست کند دوست دارمش

                                                 حاشا که من شکست به دشمن درآورم

مرد توکلم نزنم درگه ملوک

                                                 حاشا که شک به بخشش ذوالمن درآورم22

غرض از اين شواهد تأکيدی بود بر صحت نقل اين گفتار از زبان خاقاني.

9 . طرز شعر شنيدن خاقانی از اثير، يکی ديگر از وجوه روانشناسی و زندگی خاقانی است که وقتی شعری را می پسنديده است يا می خواسته است به دقت گوش دهد، سر بر ديوار می نهاده تا مراقبت کامل برايش حاصل شود.

10 . آنچه از جغرافيای تاريخی تبريز نيمه دوم قرن ششم در اين حکايت قابل بررسی و تحليل است اين است که:

الف) وقتی خاقانی از مهمانی برمی گشته است تا به منزل خود برود از دروازه سنجاران عبور می کرده است بنابراين، کوچه صاين الدين در فاصله منزل خاقانی (در ميدان کهن تبريز) و دروازه سنجاران قرار داشته است.

ب) در عصر مؤلف، کوچه خواجه صاين الدين موجود بوده است و مؤلف با اشاره خويش که می گويد: اينجا کی کوچه خواجه صاين الدين رحمه الله است. تصريح به وجود کوچه ای به اين نام، در آن نقطه تبريز دارد.

اين کوچه صاين الدين به احتمال قوی نام خود را از نام خواجه صاين الدين يحيی تبريزی گرفته که از جمله مريدان بابا حسن سرخابی متوفی 610 هجری بوده است23.

درباره دروازه سنجاران اطلاعات کم نيست. اين نام به صورت سنجاران و سنجلان و سنجران در اسناد مربوط به تبريز باستانی همه جا ديده می شود.24

بخشی که مرتبط با زندگی اثيرالدين اخسيکی است نيز دارای کمال اهميت است:

1. نخست آن که در سال های اقامت خاقانی در تبريز، اثيرالدين هم در اين شهر بوده است و در جمع شاعران و محافل ادبی شهر تبريز توجه خاصی به شعر او می شده است. ديگر اينکه اثير مردی متهتک بوده و بد زبان و ميخواره و مست و برخلاف خاقانی که از زندگی اشرافی برخوردار بوده است وی در کمال فقر و بيچارگی می زيسته با جامه های چرکن و کهنه.

2. نکته بسيار مهم ديگری که از اين بخش به دست می آيد گفتار اثيرالدين است که برای ناشناخته ماندن خويش در برابر خاقانی می گويد: "بنده مردی فصال است که در زير منبر واعظان قصايد شعرا خوانم و گدايی کنم". از ديد اجتماعی و تاريخی اين عبارت ارزش های بسيار دارد و نشان می دهد که در پايان قرن ششم، فصال ها، که در قرن پنجم دارای مقام بسيار ارجمند فرهنگی بوده اند، چندان تنزل مقام يافته بوده اند که در پای منبر واعظان شعرهايی از سروده های شاعران ديگر را می خوانده اند و عملا به گدايی می پرداخته اند و اين نکته از طريق شعر انوری که او نيز در همين روزگار می زيسته است قابل تاييد است که می گويد :

       چه کند گر نبرد مجلس و ديوان ترا

                                            شاعر و راوی و خنياگر و فصال و گداي25       

و می بينيم که انوری نيز در همين سال ها "فصال" و "گداي" را در يک جايگاه قرار می دهد.

اگر بدانيم که در آغاز فصال ها دانشمندان و علما و سخنورانی بوده اند که به تبليغ مذهب محمد بن کرام می پرداخته اند، اين تعبير مفهوم کلمه از شکست قطعی طرفداران کراميه و انزوای مطلق ايشان در اين عصر، خبر می دهد.

3. نکته ديگری که درباره روانشناسی اثيرالدين اخسيکی از اين متن قابل استنباط است تهتک (پرده دری و رسوا بودن ) اوست که هم م<لف بدان تصريح دارد و هم در رفتار طنز آميز او ظاهر است و در حالت مستي، وقتی بر روی خر نشسته، با بی احترامی با خاقانی سخن می گويد، چندان که خاقانی به ناچار با سکوت می گذرد که ( و اِذا مروا بالللغو مرٌو کراماً ).

4. در دوره اقامت اثيرالدين اخسيکی در تبريز روابط او با دربار اتابک قزل ارسلان ( د.587 ه.) بسيار نزديک بوده است و در مجالس بزم اتابک پيوسته حضور داشته و از بخشندگی های مستانه اتابک نيز بهره ور بوده است و تعويض هايی نيز به رقيب سياسی او يعنی اتابک علاءالدين محمد کرب ارسلان هم داشته است.

5. حضور ذهن اثير، و مناسب خواندن دو بيت از حديقه سنايی و رفع ملال از اتابک، و بهره وری از انعام اتابک ، مورد حسادت شاعران حاضر در بزم اتابک شده است و ...

60 ارتباط عاشقانه اثيرالدين با غلام اتابک و آنچه ميان آنها گذشته از چند جهت قابل بررسی است که اينجا ضرورتی برای ورود به آن نمی بينيم.

7. دوره اقامت يا زندانی بودن اثيرالدين در نخجوان اطلاع مهمی است از زندگی او که بی گمان در مطالعه احوال و آثار او می تواند فوايد بسياری را متضمن باشد. اگرچه در ديوان او ظاهراْ تصريحی بدين نکته نمی شود.

8. اثيرالدين، در بزم اتابک قزل ارسلان، با خواندن شعری از حديقه سنايی تعريضی نسبت به اتابک کرپ ارسلان، رقيب سياسی و نظامی او، کرده است که می تواند تلفظ نام او را "گُرب ارسلان " اصلاح کند.

گرچه در نسخه های هفت پيکر که نام او در آ«جا آمده است همه جا کرپ ارسلان ضبط کرده اند:

              عمده مملکت علاءالدين

                                                 حافظ و ناصر زمان و زمين

              شاه کرپ ارسلان کشورگير

                                                 به ز الپ ارسلان به تاج و سرير26

آنچه درباره محيط ادبی تبريز اين سال ها، از اين متن قابل استنباط است، اين است که:

1. بحث بر سر اسن بوده است که در شيوه غزل گری کدام يک از شاعران برتری دارد و معيار داوري، پسند قوالان يا تاثير بر حاضران بوده است. زيرا همه شعرا توافق دارند برين که مجلس سماع (که در اينجا ضرورةْ سماع صوفيانه نيست و می تواند هر نوع بزم و محفل موسيقيايی به شمار آيد) با غزل هر کدام از شاعران که گرم شود، شيوه غزل گری او را مسلم است.

2. غزل هايی که به تصريح نويسنده در مجلس سماع به وسيله قوال خوانده می شود سروده های خاقانی و ظهير و اشهری است، اما سماع با غزل اثير گرم می شود و ظهير از جمع شاعران اعتراف می کند که در شيوه غزل گري، حق تقدم با اثير است.

3. از واقعه ای که در بزم اتابک روی داده و قوال غزل اثير را خوانده و امير را به جستجو و تفحص در باب احوال او داشته باز هم نشانه های بيشتری از نقش قوالان در رواج شعرها می توان به دست آورد.

در پايان اين گفتار يادآوری اين نکته ضرورت دارد که گردآورنده سفينه تبريز، يعنی ابوالمجد محمد بن مسعود تبريزي، که کتاب خود را در فاصله سال های 720-723 ه. تدوين کرده است، اين بخش از اطلاعات را که ما در اينجا نقل کرديم از امالی استادش – که در مجالس متفرقه بيان داشته است – نقل می کند. بنابراين، نتيجه اطلاعات مهمی بوده است که امين الدين حاج بُله (متوفی در رمضان 720 ه.) آنها را بر او املا کرده است و بسيار طبيعی است اگر بگوييم او نيز اين رشته اطلاعات را از استادان و اسلاف خويش ، نسل به نسل تا روزگار خاقانی ، نقل کرده است.

 

ياداشت :

1 – سفينه تبريز، گردآوری و به خط ابوالمجد محمد بن مسعود تبريزي، (تاريخ کتابت 723- 720 ه.ق.) چاپ عکسی از روی نسخه خطی کتابخانه مجلس شورای اسلامي، تهران : مرکز نشر دانشگاهي، 1381.

2 – همان جا، ص 532.

3 – رزش.

4 -  اصل : سربر (بی نقطه).

5 – اصل : ابيدا.

6 – اصل : طستي.

7 – نک : ديوان خاقاني، به تصحيح دکتر ضياالدين سجادي، (تهران: زوار، تاريخ مقدمه فروردين 1338) ص 405.

8 – نيز نک : ديوان خاقاني، ص 809 که ضبط ديگری دارد:

                                  سر انگشت می رزد بی بی        بر مَه انگشت می گزد بی بي

9 – نک : ديوان اثيرالدين اخسيکتي، به کوشش رکن الدين همايون فرخ، تهران: رودکي، 1337)، ص 304.

10 – همان جا، ص 338.

11 – همان جا، ص 337 .

12 – اصل: خود.

13 – نک : حديقه الحقيقه، سنايي، تصحيح استاد مدرس رضوي، ( تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1359 )ص 385، که تفاوت هايی در ضبط دارا.

14 – سفينه تبريز، ص 529 .530.

15 – از موارد کهن و تاريخی اشاره به اين ويژگی شخصيت خاقانی داستانی است که رافعی در کتاب التدوين فی ذکر اهل العلم بقزوين آورده است. چاپ عزيزالله عطاردي، (بيروت: دارالکتب العلميه، 1408/1987)،1/404 که می گويد خاقاني: در ديدار خويش با پادشاهان و وزيران و دانشمندان و ديگر طبقات مردم، مجال سخن گفتن را از ايشان می گرفت. نيز مراجعه شود به "نکته های نو يافته درباره خاقاني" يادداشتی از نويسنده اين سطور ، در نشريه دانشکده ادبيات و علوم انسانی دانشگاه تبريز، سال 45، ش 185، (زمستان 1381)، ص 1-6.

16 – درباره معنای اين کلمه به فرهنگ ها مراجعه شود از جمله لغت نامه دهخدا.

17 – منشآت خاقاني، تصحيح و تحشيه محمد روشن، (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1348)، ص 8.

18 – همان جا، ص 236.

19 – همان جا، ص 332.

20 – همان جا ص 294.

21 – همان جا، ص 222، و نيز ص 168 و 172.

22 – ديوان خاقاني، 241.242.

23 – درباره خواجه صاين الدين يحيی تبريزی مراجعه شود به روضات الجنان، حافظ حسين کربلايی تبريزي، تصحيح و تعليق جعفر سلطان القرائي، (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب) ، 1 (2) و 297 و 2/198.

24 – درباره سنجاران و سنجران و سنجلان مراجعه شود : تعليقات شادروان سلطان القرائي، بر روضات الجنان، 1/594 و روضه اطهار، حشری تبريزي، به تصحيح و اهتمام عزيز دولت آبادي،(تبريز: نشر ستوده، 1371) ص 32 و 33.

25 – ديوان انوري، چاپ استاد مدرس رضوي، (چاپ دوم، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347)، 1/447 و نک : ديوان سوزني، به کوشش دکتر ناصرالدين شاه حسيني، (تهران: اميرکبير، 1337)، ص 248.

26 – هفت پيکر، حکيم نظامی گنجوي، به اهتمام طاهر احمد اوغلی محرم اوف، مسکو: انتشارات دانش، 1987، ص 36 . 37 در عنوان منثور کتاب هم آمده است: "در دعای پادشاه سعيد علاءالدين کرب ارسلان"  و نسخه بدل ها: کرپه ارسلان، يا کرپ ارسلان که ضبط اخير اشتباه محض است. مراجعه به هفت پيکر را مرهون يادآوری استاد ايرج افشارم.

 

 

برگشت به ليست