دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

ترجمه:منوچهر   اميری

         فريدون بدره ای

سفرنامه جکسن(امريکايی)

 

             تبريز مقر وليعهد

 

          چيزی به غروب نمانده بود كه سرانجام به قريه صوفيان يا زوفيان رسيديم . در اين جا بود كه در نيمه دوم قرن شانزدهم ميلادی جنگ خونينی ميان ايرانيان و تركان عثمانی در گرفته بود .3 چون صوفيان چاپارخانه دارد اقدام به تعويض اسبها كردم ، زيرا اسبها ی راننده من پاك خسته و فرسوده شده بودند . بينی رئيس چاپارخانه كه می بايست با او معامله بكنم مانند هويج بود، و محققا خون تورانی در رگهايش جريان داشت ، چه در وجنات او خطوط ايرانی ديده نمی شد . با اينهمه مهربان و مبادی آداب بود و حركاتش شرقی يعنی كند و بطيء بود با احترام تمام مرا به اطاق خود كه گرم و راحت بخش و دارای قاليچه ها و نيمكتهای راحتی خوبی بود هدايت كرد. دوتا ايرانی روی بالش لم داده بودند و چای می خوردند ، و  اهرا چندان دقت و فراغت داشتند كه حاضر بودند بيشتر آن را صرف سؤال كردن از “فرنگي“ تازه وارد كنند ولی من بقدر ايشان وقت جواب دادن نداشتم .

عاقبت به راه افتاديم همينكه به ترك صوفيان گفتم توانستم به خوبی منظره ساحل شمال شرقی درياچه اروميه و كوه سهند را بنگرم . از نظر من اين دوجا صحنه وقابع مهم تاريخی بوده است زيرا اولی همان درياچه ای است كه زردشت به خوبی می شناخته است ؛ و دومی به عقيده من محتمل است كه همان كوه اسنوند مذكور در اوستا باشد . همان كوهی كه گفته اند زردشت خوابی آسمانی ديد و با “هئوروتات“ فرشته نگهبان آبها گفتگو كرد4. برای من منظره اين كوه و آن درياچه دل انگيز بود زيرا حس كردم دوستانی را ديده ام كه زمانی دراز در آرزوی ديدارشان بوده ام اين حال موجب شد كه سفر بقيه روز در نظرم كوتاه تر جلوه كند .

بين ساعت هشت و نه شب بود كه سرانجام به تبريز رسيديم و در خانه ای كه محل سكنای مبلغين مسيحی امريكايی بود به من خوشامد گفتند . شعله هايی كه از كنده های درخت ميان بخاری برمی خاست به چهره من كه از شدت سرما ترك خورده و چاك چاك شده بود خون جاری كرد ، و هنگامی كه من به اين شعله ها درود فرستادم ميزبانان من به خنده گفتند كه جدا آتش پرست شده ام . دو روز تمام بود كه در ميان برف راه می پيمودم و تمام اين مدت صرف طی كردن هشتاد و پنج ميل (مساوی 136 كيلومتر)راه شده بود . اكنون اميد چند روز آسودن ، آن هم در يكی از شهرهای بزرگ ايران ، افقی روشن در برابر نظرم رسم می كرد .

             

 

تبريز مقر وليعهد

 

تبريز ، وليعهدنشين ايران و مركز بازرگانی آذربايجان ، شهری است كه عمر و زادگاه آن مجهول است؛ اما می تواند هزار سال را جزئی از زندگانی خود بشمارد . ايرانيان ، بنا بر سنت ، بنای اين شهر را به زبيده زن هارون الرشيد(كه در نزد فرنگيها بيشتر به خليفه هارون الرشيد مذكور در هزار و يكشب معروف است) (800 ميلادي1)نسبت می دهند ، و بدين گونه از قدمت تاريخ آن سنت می كاهند ؛ و اين نكته شامل حال كاشان و شهرهای ديگر نيز هست كه می گويند آن بانوی قهرمان بنيان نهاده است . راست است كه در تبريز چشمه ای به نام زبيده وجود داشته است .

بعضی محققان تبريز را همان “گزه“ يا “گنزكه“ دانسته اند . اما اين “انطباق دقيق نيست. اين عقيده در نزد ما مسلم نيست كه ايرانيان قديم تبريز را شاهستان (شهرشاه) می خواندند و پادشاه ارمنستان خسرو اول كه در 346 ميلادی آن را به انتقام خون برادرش به باد غارت گرفت نام شاهستان را مبدل به تبريز (به معنی اين انتقام “ته ورژ“ كرد و از آن گاه تا كنون اين نام به يادگار آن واقعه به جای مانده است . دوباره ايرانيان تبريز را از تصرف فاتحان ارمنی بيرون آوردند ، اما از آنجا كه تبريز در منطقه سرحدی واقع شده است كرارا مورد تهاجم و تصرف بيگانگان يعنی تازيان و سلجوقيان مغولان قرار گرفته است ؛ و يكی از اين تاخت و تازهای وحشيانه تركتاری تيمورلنگ است كه با سپاهيان خود تبريز را در نيمه دوم قرن چهاردهم ميلادی غارت كرد . زمينلرزه های مخوف مكرر در مكرر تبريز را لرزانده (در سال 858 ميلادی ؛ )برابر 244 –243 ه . ق 1041 ميلادی ؛ مساوی 432 –433 ه . ق ؛ 1271 ميلادی ؛ برابر 1133 – 1134 ه . ق و 1780 ميلادی ؛ مساوی 194 – 195 ه . ق ) و هزاران تن را كشته و بناهای مهم آن را ويران كرده است . با اينهمه تبريز موقع خود را به عنوان مدينه اعظم حفظ كرده ، روزگاری پايتخت ايلخانان مغول بوده ، و پيوسته شهری آباد و مركز داد و ستد و بازرگانی به شمار رفته است تا حدی كه امروز تبريز به همان صورتی باقی مانده است كه ياقوت در 1203 ميلادی (610ه . ق ) وصف كرده است : ”اشهر مدن ازربيجان ؛ و هی مدينه عامره حسناء“ يعنی ”نامي ترين شهر آذربايجان است و آن شهری است آباد و زيبا “ امروز جمعيت تبريز كمتر از يكصد و هفتاد هزار تن نيست .

اگر كسی منتطر باشد كه منظره تبريز را بنگرد و بناهای رفيع و تنوع رنگهايی را كه می توان از مشرق زمين سراغ كرد بيابد نوميد خواهد شد . در عوض تا بخواهيد خانه های يك طبقه ای كه دارای بامهای مسطح است به چشم می خورد ، و تنها چيزی كه منظره شهر را از اين يكنواختی بيرون می آورد سقفهای منحنی بازارها و ديوار بلند ارگ قديم شهرست . بناها را بيشتر از گل و آهك می سازند ، و همين نكته ظاهر غم انگيزی به معماريهای محقر شهر می بخشد . ديوار خانه ها دارای پنجره هايی كه به كوچه باز  شود ، نيست خانه هايی كه ديوار خارجی آنها فاقد پنجره است پشت به كوچه كرده اند و روی آنها فقط متوجه حياط های آجرفرش اندرونی است . خانه های تبريز دارای درهايی است كه رنگ نخورده است ، و به هركدام از آنها گل ميخهايی كوفته اند كه بی شباهت به دروازه باروهای ”نورمان“ نيست الا اينكه در بالای آنها شبكه كوچكی قرار دارد كه برای عبور نور و هوا نصب كرده اند . حياط خانه ممكن است باعچه ای باشد ، و در اين صورت حوضی نيز وجود دارد كه برای ذخيره كردن آن كالای گرانبها يعنی آب ساخته اند؛ اما بطور كلی منظره داخلی خانه ، مانند مدخل بی رونق آن ، چنان خشك و بيروح است كه بيننده هرگز تصور نمی كند كه اتاقها را با قاليچه ها و پرده های پرنقش و نگار و سلاحهای ايرانی و ظروف لعابی زيبا تا چه حد زيبا آراسته اند .

به گردش در شهر می پردازيم و پس از عبور از كوچه های پيچاچيچ و گذرهای تنگ و كوچه های فرعی كه پهنای پاره ای از آنها كمتر از شش پا (ياتقريبا دو متر ) است به حومه شهر می رسيم . شهر تبريز دارای حصاريست كه از قديم ساخته اند و بتدريج كه شهر بزرگ شده است به محيط حصار افزوده است . در كنار ديوارهای شهر باغهايی قرار دارد كه مشرف بر تاكستانها و بوستانهاست . از هزار سال قبل تبريز به داشتن ميوه ها و سبزيهای خوب معروف بوده است 5 ،اما قينه ای كه حكايت از وفور سبزی كند به چشم نمی خورد . هنگامی كه من از حومه تبريز ديدن كردم همه چيز مستور از برف بود حتی تپه های كوتاه مجاور دشتی كه در شمال و شمال شرقی شهر قرار گرفته است . اين تپه ها در مقام مقايسه با كوه سهند كه ارتفاع آن از سطح دريا در حدود دوازده هزار پا (در حدود 547 ،3 متر) است و در بيشتر ايام سال جامه ای از پوست قاقم در بر كرده است بسيار پست می نمود .

صرف نظر از ”طهران“، تبريز از حيث اهميت و اعتباری كه دارد ، بيش از ديگر شهرهای ايران برای مركزيت سياسی مناسب است هر چند از اين حيث استعداد و نيروی آن طرف نسبت با يك شهر منظم و مرتب اروپايی نيست . تبريز دارای بيست و چهار بخش است و هر بخش بوسيله كدخدائی اداره می شود كه مسئول ”بيگلربيگي“ است،و او نيز بنوبه خود تابع ”حاكم “ و حاكم نيز فرمانبردار شاه است 6. به طور كلی كوچه های تبريز سنگفرش نيست مگر در جاهای معدودی كه زمين را با قلوه سنگ فرش كرده اند ؛ و در ماه مارس (اسفند – فروردين) كه من در تبريز بودم چندان كوششی در رفت و روب كوچه ها از برف و گل به كار برده نمی شد و گمان من اينست كه در تابستان نيز گرد و خاك و كثافت شهر توان فرساست . چون روشنايی كوچه ها تابع نظم و تربيت نيست كسانی كه شبانگاه از خانه بيرون می روند فانوسهای استوانه اس شكل بزرگی كه شبيه فانوسهای چينی ما از ململ نازك ساخته شده است همراه می برند . بزرگی اين فانوسها به نسبت شان و مقام كسی است كه وی را با اين وسيله روشنايی ملازمت می كنند (زيرا در ايران عموما نوكر در التزام ارباب حركت می كند) و اعيان را از فانوس بسيار بزرگی كه پيشاپيش آنان می برند می توان شناخت . بلندی اين فانوسها سه پا (يك متر) و قطر آنها بيست اينچ (در حدود نيم متر )است .

در تبريز مسئله آبياری برای من جالب توجه بود زيرا اين مسئله ای است كه حل آن در ايران از جاهای ديگر مشكلتر است . تبريز را غالبا به وسيله قنات از حومه و اطراف به شهر می رسانند و با استفاده از تنبوشه و راه آب ساروجی توزيع می كنند .در يكی از روزهايی كه در تبريز اقامت داشتم باغ مبلغين مسيحی را آبياری كردند و من فرصت يافتم كه طرز آبياری را بنگرم . سرپوش لوله ای را كه از كوچه به ميان خانه كشيده شده است برمی دارند . اين سرپوش اغلب مشتی گل و يا مقداری كهنه است كه سوراخ راه آب را مسدود ساخته است . با برداشتن سرپوش آب به ميان حياط و آب انبار خانه جاری می شود . باغبان در كار آبياری كه بسته به قرارداد ، چندين ساعت طول می كشد نظارت دارد ؛ پس از آن ميراب آب را می بندد و راه آب خانه ديگری را می گشايد. با اينهمه در امر اداره كردن آبياری شهر چندان توجهی به بهداشت نمی شود و فاضل آبی كه در سطح زمين جاری است آب آشاميدنی را سخت فاسد و آلوده می كند ؛ پيداست كه اين وضع چگونه سبب می شود كه بيماريهای عفونی از قبيل وبا شيوع يابد 7 .

در تبريز دو بنای تاريخی ديدنی سراغ داريم كه تا حدی رو به ويرانی نهاده اند .از اين دو بنا آنكه نمايانتر است ارگ است كه از هر نقطه تبريز به چشم می خورد. اين ساختمان عظيم به احتمال قوی دارای همان موقعی است كه از قديم داشته است و ياقوت در هفتصد و پنجاه 8 سال پيش از اين وصف كرده است : ”و عمارتها بالاجرالاحمر المنقوش و الجص علی غايه الاحكام “ (يعنی ساختمان آن از آجر سرخ با نقش و نگار و گچ ساخته شده و در غايت استواری است). مردم تبريز ارگ را ”ارگ عليشاه“ می خوانند. تاج الدين عليشاه وزير اعظم غازان خان (ايلخان مغول) در آغاز قرن چهاردهم ميلادی (قرن هشتم هجري) بود و به فرمان او مسجدی ساخته شد كه روزگاری قسمتی از ساختمان ارگ را تشكيل می داد 9 . ارتفاع باروی ارگ متجاوز از صد پا (در حدود سی متر)، و قطر ديواره های آن كه در قديم بزهكاران را از بالای ارگ به پايين می افكندند سازگار است . به موجب يكی از روايتهای محلی زنی به طرزی عجيب از اين مرگ وحشت انگيز كه بدان محكوم شده بود رهايی يافت . دامن شليته او كه مانند بالن بود به صورت چتر نجاتی در آمد كه مانع از سقوط ناگهانی او شد و وی را صدمه ای نرسيد .

همچنان كه ديوار ارگ را به دقت می نگريستم و سبك معماری آن را مشاهده می كردم بی اختيار به ياد اين نكته افتادم كه شايد اين بنا چندان فرقی با برج و بارويی نداشته باشد كه ، بنا به نوشته هرودت ، در روزگار كبوجيه بر فراز آن صحنه غم انگيزی به وجود آمد . بنابر آنچه مورخ می نويسد وزير اعظم كبوجيه، پركساسپس ، بر آن شد كه راز گوماتای غاصب را فاش سازد و حقيقت مطلب را به مردم بگويد اگر چه اين كار مايه تباهی او گردد . از اين رو از برج كاخ سلطنتی بالا رفت و خطاب به مردمی كه در پايين گرد آمده بودند به سخنوری پرداخت . از روزگار شاهنشاهی با فر و شكوه شاه سابق ، كوروش بزرگ ، و فجايعی كه كبوجيه مرتكب شده بود سخن گفت ، و از خيانتی كه گوماتا كرده و باعث شده بود كه او و ديگر مغان زمام قدرت را به دست گيرند پرده برگرفت ؛ و سپس پيش از آنكه او را دستگير كنند ، خود را با سر به خاك هلاك افكند10 .

دومين بنای تاريخی که از نظر هنر معماری جالبتر از ارگ عليشاهی است مسجد کبود تبريز است . اين نمونه زيبای هنر اسلامی که تاريخ بنای آن متعلق به نيمه قرن پانزدهم ميلادی (قرن نهم هجری ) است اکنون يکباره روی به ويرانی نهاده است اما ديوارها و طاقهای شکسه اش هنوز دارای خطوط متناسب  و زيبا و پوشيده از کاشيهايی به رنگ آبی سير است که با رگه های زرد و عنابی و سفيد به صورت نقوش و طرحهای زيبای اسليمی تزيين شده است . جای خشنودی است که باستانشناس و هنرمند فرانسوی ، تکسيه  در حدود سه ربع قرن پيش از اين از پاره ای از زيباييهای اين مسجد که رو به تباهی نهاده بود ، کپيه هايی برداشت و آنها را نشر کرد؛ و محقق جوان آلمانی ، زاره ، نيز با برداشتن عکسهای زيبا و تهيه گراورهای رنگين دين خود را نسبت به حفظ قسمت بيشتری از زيباييهای مسجد کبود ادا کرد _زيرا محتمل است که پيش از يکصد سال ديگر اين بنا بکلی ويران گردد 11 .

درباره ديگر بناهای شهر همين بس است که به ذکر مختصری درباره آنها بپردازيم . می گويند که در تبريز سيصد و هيجده مسجد وجود دارد که هيچ يک طرف نسبت با مسجد کبود نيست . در اين شهر مزار هشت امامزاده يعنی پيروان حضرت رسول و دامادش علی (ع) باقی است ؛ علاوه بر اينکه می گويند بعضی "اصحاب رسول" در کوه سهند مدفونند 12 . اين مطالب مؤيد لقب پرافتخار "قبة الاسلام" است که تبريز حتی شش قرن پيش از اين داشته است13. مردم اين شهر چنان در مسلمانی تعصب دارند که چنانکه شنيدم معمولا" وجود جهودان رادر تبريز برنمی تابند.

قديميترين قسمت شهر "قلعه " نام دارد اگرچه در واقع ديوارهای آن از ميان رفته است ، و قسمت اعظم خندقها را پر کرده و بر روی آنها بنا ساخته اند . در قسمت مرکزی اين قلعه کهنه بازار تبريز قرار دارد  که اگر بهترين مرکز بازرگانی تمام مشرق زمين نباشد دست کم بهترين مرکز تجارتی ايران به شمار می رود ، و برای سياح و مسافر سرچشمه ديدنيهای بی پايان است . بازارهای تبريز از نظر معماری از نوع خاص بناهای شرقی است . از چندين جريب زمين که برروی آن طاقهای ضربی زده اند ، تشکيل شده است . در ساختن بازار آجر و ديگر مصالح ساختمانی به کار رفته است . بازار سقف دارد و هر قسمت آن به وسيله معبر باريک درازی از قسمت ديگرش جدا می شود و در دو طرف آن دکانها و شاه نشينها ساخته اند . در فواصل معين درهای بزرگی ديده می شود که مدخل سراهای چهارگوش و سرپوشيده ای را تشکيل می دهد ، و اين سراها جای بار افکندن کاروانها و آرميدن کاروانيان است . بر روی هم چندان روشن نيست و تيره و تار است مگر در فواصل منظمی که روزنی در سقف پديد آورده اند تا از آن شعاع آفتاب به درون بازار بتابد . قايده ديگر اين روزنها آن است که گرد و غبار را بيرون می دهد . راه عبور و مرور بازار پيوسته پرازدحام است ؛ حرکت شتران و خران و يابوها به آشفتگی و پريشانی جماعت نامنظم خريداران و فروشندگان می افزايد ؛ و فرياد قطع نشدنی " خبردار  ، خبردار " که از حلقوم رانندگان بيرون می آيد رهگذر را به ستوه می آورد ، بخصوص هنگامی که ناچار باشد بزحمت خود را در کنار ديوار جای دهد تا فلان اعيان بيايد و بگذرد . اين مرد محتشم ممکنست سوار بر اسب باشد و در پيش او فراشی چماق به دست راه بگشايد ؛ اما گاهی آن بزرگوار با کالسکه عبور می کند و سوارانی که ملتزم رکاب او هستند در جلو حرکت می کنند .

بازار اندکی پس از طلوع آفتاب باز و هنگام غروب بسته می شود ، و در اين موقع دکانها با درهای چوبی ، و درهای بازار را با کلون می بندند و قفل می کنند . غرفه هايی که کالا را در آن عرضه می کنند در حدود ده دوازده پای مربع (در حدود يک متر مربع) و گاه نيز کمتر از اين است . خريداران داخل دکانها نمی شوند بلکه در حين عبور از معبر تنگ و باريک بازار با فروشندگان به معامله کردن می پردازند . فروشنده با بيحالی و تنبلی روی لبه آجزی دکان خود چمباتمه می زند و گاهی آهسته برمی خيزد تا از عقب حجره جنسی را که مشتری می خواهد نگاه کند ، برای او بياورد . پس از چانه زدن بسيار اگر ميان فروشنده و خريدار توافق حاصل نشد جناب تاجر قيافه سرد و غير دوستانه ای به خود می گيرد يا کبر و غرور مخصوص شرقيها را نشان می دهد ؛ و خريدار از اين دکان به دکان ديگر می رود . گذشته از يک دسته بندی تقريبی از حرف و صنايع ، چندان نظم و ترتيبی در توزيع و قسمت بندی حجره ها و غرفه ها ديده نمی شود . در اين جا بساطی پر از خربوزه که حتی ممکن است برای فروش در زمستان ذخيره شده باشد ديده می شود ؛ و در آنجا دکان فلان زرگر ارمنی که با دست سرگرم مليله دوزی ظريف است . در اين سوی کلاهدوزی را می بينيد که سرگرم ساخت و پرداخت کلاه پوست (پوست بره ) يا فينه ايرانی است ، و در آن سوی نانوائی را مشاهده می کنيد که ورقه های بزرگ خمير را به ديواره تنور گلی می چسباند . اين تنور چيزی نيست جز گودالی که در آن سنگريزه پاشيده اند و اين ريگها حرارت را جذب می کند و اين نانهای بزرگ را می پزد ، اما قيافه مجدری به نان می دهد و از اينجاست که اين نانها غالبا" طعم شن و ريگ دارد . اکنون به خوبی می توان دانست که چرا اين نانها "نان سنگک" خوانده می شود . در مدت اقامتم در تبريز شيرينی و تزيينات پر زرق و برق فراوان به چشم می خورد ، زيرا نوروز يا سال نو ايرانيان نزديک بود .

در بازار واحد پولی که هنگام معامله رد و بدل می شود ، قران يا سکه های دو قرانی است که دومی تقريبا" برابر بيست سنت امريکايی است. يک قران مرکب از بيست شاهی ، و هر شاهی معادل نيم سنت است . تومان عبارت است از ده قران يا چيزی کمتر از يک دلار ، با اينهمه سکه يک تومانی عملا" وجود ندارد  مگر به صورت سکه های کمياب طلا . هر چند بانک شاهنشاهی ايران اسکناسهايی که دارای گراورهای زيباست نشر کرده . اما صرف نظر از طهران و تبريز در ساير شهرهای ايران با تنزيل بسياری مبادله می شود . از اينجاست که مسافر هنگام عزيمت بايد کيسه های سنگين پر از سکه های نقره با خود حمل کند و اين گران را به سر بار خود نهد .

از آنجا که تبريز مرکز بازرگانی قسمت شمال غربی ايران و تجارت آن با اروپا روزافزون است بی مناسبت نيست که چند کلمه ای درباره روابط بازرگانی ايران و ايالات متحده بنويسم 14 . عهدنامه دوستی و تجارتی امريکا در 13 دسامبر 1856 (برابر با 1273 هجری قمري) بسته شد، و يک سال بعد به مرحله اجرا درآمد . عبارت پردازی مقدمه اين عهدنامه خواندنی است زيرا مشتمل بر القاب و عناوين شاه ايران است . و به همين سبب ترجمه لفظ آن در اينجا می آورم .

                   بسم الله الرحمن الرحيم

" صورت عهدنامه دولت ايران با دولت جمهوريه ينگی دنيای شمالي.چون اعليحضرت خورشيد رايت فلک رتبت گردون حشمت ، خسرو اعظم خديو انجم حشم ، جمشيد جاه دارا دستگاه ، وارث تاج و تخت کيان، شاهنشاه اعظم با استقلال کل ممالک ايران و رئيس ممالک مجتمعه آمريک شمالی هردو علی السويه تمنی و ارادت صادقانه دارند که روابط دوستی فيمابين دولتين برقرار و به واسطه عهد دوستی و تجارتی که بالسوسه نافع و سودمند تبعه دولتين قوی بنيان خواهد بود مودت و اتحاد جانبين را مستحکم سازند لهذا برای تقديم اين کار اعليحضرت شاهنشاه کل ممالک ايران جناب مجدت و فخامت نصاب امين الملک فرخ خان ايلچی کبير دولت عليه ايران صاحب نشان تمثال همايون و حمايل مخصوص آن و حامل کمر مکلل به الماس و رئيس ممالک مجعتمه آمريک شمالی کارولی اسپنس وزير ممالک مجتمعه مزبوره مقيم دربار دولت عثمانی را وکلای مختار خود تعيين کردند و ايشان بعد از آنکه اختيار نامه های خود را مبادله کردند قاعده و شايسته ديدند فصول آتيه را برقرار نمودند ".

در اينجا نام نمايندگان دو دولت برده شده است و بعد هشت ماده مربوط به روابط دوستی و ديپلماسی طرفين ذکر شده و مسائل راجع به تجارت و داد و ستد و تعهداتی که هر دو کشور به گردن گرفته اند ، و امتيازاتی که هرکدام می توانند از آن برخوردار شوند طرح گرديده است . در سراسر پيمان عبارت " دولت کاملة الوداد" در هر يک از مواد به چشم می خورد . بنابراين از نظر دولت ايران ايالات متحده امريکا در امور بازرگانی از تمام حقوق و مزايای ملل ديگر بهره مند گشته است .

با اينهمه بازرگانی ميان کشور ما و کشور ايران مراحل ابتدايی را سير می کند و اين مطلب را می توان از گزارشهای کنسول خودمان استنباط کرد . اما چند نکته هست که بايد توجه عامه را به آنها جلب کرد . قسمت مهم تجارت ايران(در حدود پنجاه درصد آن)اعم از واردات و صادرات در دست روسهاست . مقام دوم يهنی بيست و پنج درصد تجارت ايران مخصوص بريتانياست ، و بقيه سهم "ساير ممالک" می باشد که ايالات متحده يکی از آنها به شمار می رود . سفير ايران در واشينگتن که اخيرا" به کار خود منصوب شده است امکان توسعه عظيم در امور بازرگانی ميان ايران و امريکا را تأکيد می کند و آقای جان تايلر نايب سرکنسول ما در طهران در گزارشهای اخير خود متذکر می شود که لااقل انتظار می رود در آينده باب صدور مصنوعات امريکايی (بخصوص  ماشين آلات کشاورزي) به ايران گشوده شود و کالای امريکايی مشمول تقاضای روافزون ايران گردد . وی می نويسد "فروش چراغ و ساعت روميزی و ديواری و کبريت و قفل ساخت امريکا در بازار طهران ر وزافزون است  بخصوص قفل های امريکايی  که از نظر مکانيکی دارای ساختمان پيچيده ای هستند و با اينهمه سبک اند و به سهولت می توان آنها را برداشت و گذاشت (نکته های مهمی است). تا حال هرچه آورده ايم به فروش رسيده است . تلمبه ها و بخاريها و چراغهای خوراکپزی امريکايی خريداران ستايشگری دارد ، و چنانچه تجارت اين اشيا خوب اداره شود و در اين کار تدبير و رقابت به کار رود امريکا می تواند فروش اين اجناس را به خود انحصار دهد".

به تجربه دريافته ام و خوب می دانم که قفلهای ساخت امريکا چه بازار پررونقی می توانند در ايران داشته باشند . به گمان من ساعتهای روميزی و ديواری در ايران _ که وقت در آن معنی و مفهومی ندارد _ يکی از حوايج عمده ای است که ترويج کلی آن ضرورت دارد . اما می پندارم که به کار بردن ساعت در ايران تا حد زيادی مربوط به احداث راه آهن خواهد بود . اگر اين کار صورت پذيرد فکر اينکه زر و زمان دو لفظ مترادف اند بيش از پيش قوت می يابد و رواج می گيرد . در اين جا بی مناسبت نيست که بگويم ايرانيان اشياء چرمينی را که در بار و بنه سفری من يافت می شد با ديده تحسين می نگريستند و از اينجاست که می پندارم تسمه قلاب کمر و سگک و قزن قفلی و زنگال و چکمه های ساقه بلند ساخت امريکا بازار مناسبی در ايران خواهد داشت ، زيرا که ايرانيان خود در چرم کاری استادکاران ماهری می باشند و قدر اشيائی را که از تيماج ساخته می شود به خوبی می دانند . پس آن روز دير نيست که ببينيم بازار کالای ساخت آمريکا و باصطلاح " خرده ريز بانکيها " در ايران گرم شده است ، و در عوض عتاوه بر قاليها و قاليچه های معروف اييران احجار کريمه از قبيل ياقوت زرد و مرواريد خليج فارس و ابريشم و شال قلابدوزی و گلدوزی (برودری ) برای سلام و تعارف وارد امريکا شده است .

هنوز از بازار تبريز پر دور نشده ايم که به ميدان بزرگی می رسيم و اين ميدان از نظر ما اهميت خاصی دارد اما نه به سبب دکانهای اسلحه سازی و تفنگسازی و قورخانه دولتی و زندان و اصطبلهای سلطنتی و بيتوتات وليعهد . بلکه به جهت آنکه اين ميدان محل اعدام باب در 9 ژوئيه 1850 (مطابق با 27 شعبان 1266 ) بوده است . وی از مصلحان مذهبی ايران است . اين داعی مذهبی گرم رو و معلم اخلاق که نام اصليش ميرزا عليمحمد است در حدود سال 1820 ميلادی ( 1235 يا 1236 ه . ق ) در شيراز متولد شد . نخست راه و رسم سوداگری به وی آموختند اما پس از آنکه به زيارت کربلا و سپس مکه رفت آيينی تازه آورد و آتش دين جديد چنان جان و دلش را برافروخت که از آن پس حيات خود را وقف ترويج کيش خود کرد . در حدود سال 1844 ( 1260 ه . ق ) که به زادگاه خويش بازگشت لقب "باب" برخود نهاد يعنی دری که به جهان معنوی گشوده می گردد . آراء دينی او تا حدی التقاطی است . همچنين متمايل به وحدت وجود و عرفان است و عواملی از مذهب " غنوسيه يا گنوسيستم" در آن مشاهده می شود . در ايران آيين حکمت عملی و اخلاق را مقامی والاست و آزادی خواهی در اين کيش به حديست که متضمن مراحلی برای نيل به آزادی زنان می باشد .

با اينهمه از نظر مسلمانانی که در عقيده خود راسخ بودند با بيگری کفر محض به شمار می رفت ، معذالک اين آيين به سرعت رواج گرفت و از يک سو حس همدردی عناصر ناراضی از راه و رسم ملايان ايران را برانگيخت و از سوی ديگر چنان آتش دشمنی و مخالفت شديد عناصری را که مسلما" محافظه کار بودند مشتعل ساخت که عاقبت کار به خونريزی و زندانی شدن "باب" کشيد . سرانجام او را به تبريز بردند و به تيرباران محکوم کردند . محل اعدام باب همين ميدان قورخانه است که هم اکنون من آن را وصف کردم . برای اعدام باب طنابهايی از زير بغل او رد کرده بودند و او را از ديوار برفراز دکان کوچکی که در آنجا به من نشان دادند آويخته بودند . در کنار او نيز يکی از مريدان فدائی او را که تاجر جوانی از مردم تبريز بود آويختند و به سربازان فرمان آتش داده شد . اما همينکه دودها پس رفت جسد مريد باب را ديدند که با گلوله سوراخ سوراخ شده بود ، اما بواسطه اتفاق عجيبی باب زنده مانده بود . گلوله فقط ريسمانی را که باب را بدان آويخته بودند بريده بود . شايد گيج شده بوده است چه اگر هشياری و نتانت خود را حفظ کرده بود ، ممکن بود که بی درنگ اين واقعه را در نظر مردم حيرتزده معجزی فرا نمايد . اما او را گرفتند و کشان کشان از دکان بيرون آوردند و باز به دار آويختند و دسته ديگری از سربازان تيربارانش کردند ، زيرا دسته نخستين از تيراندازی مجدد خودداری نمودند . آنگاه با سنگدلی جنازه های اين دو را در کوچه ها کشاندند و در برابر سگان و پرندگان افکندند؛ اما بعد عده ای از بابيان دلسوز غمخوار آنها را برداشتند و به خاک سپردند زيرا تا آن هنگام عده  فراوانی به آيين باب گرويده بودند . با وجود آزارها و سختگيريهايی که در حق بابيان می شود ، کيش باب پيروان فراوانی دارد 15 . در واقع بابيگری منحصر به ايران نيست بلکه باب در بين النهرين و سوريه و مصر و هندوستان پيروانی دارد ، حتی در امريکا بابيانی هستند که برخی از آنان به تبليغ مردم خود کوشيده اند 16 .

رو به روی همان ميدانی که باب را تير باران کرده اند چند سال قبل کشتار مذهبی ديگری انجام گرفت . اين بار آخوند مسلمانی بود که از اسلام برگشته و آيين ترسايان گرفته بود . او را گرفتند و به زندان افکندند و در بالاخانه ای که مشرف به ميدان است محبوس ساختند و پس از آنکه چيزی نمانده بود که از گرسنگی هلاک شود ، با زه و کمان خفه اش کردند و وی راضی نشد که دست از دين عيسی بردارد .

بعد از ظهر يکی از روزهايی که در تبريز اقامت داشتم وقت خود را صرف ديدن باغها و کاخ ييلاقی وليعهد کردم . او به شيوه وليعهدهای سلف خود که از صد سال پيش در تبريز نشسته اند اسن شهر را مرکز و مقر خود ساخته است . اين قصر تابستانی که دارای باغهای زيباست در قسمت جنوبی شهر قرار دارد هر چند آن را "باغ شمال" می خوانند . اين نامی است که از کاخ کهنه تری که سابق بر اين مخصوص وليعهد بوده گرفته شده است . هنگامی که از باغ شمال ديدن کردم برف چندان باريده بود که نتوانستم منظره واقعی باغ را در بهار و تابستان در ذهن خود مجسم کنم ، اما خيابانها و کوچه باغها و صف بندی درختان به نحو جالب و زيبايی طراحی شده است ، و دروازه قوسی شکل باغ که از آجر ساخته شده ات منظره ای دلنشين دارد . خود کاخ بيش از پاره ای از قصرهای کذايی ايران ، که غالبا" از آنها خوب مراقبت می شود ، شايسته اين نام است . وقتی که سرگرم سياحت کردن شهر بودم نکته هايی درباره آداب معاشرت محلی که بسيار جالب و جذاب و آميخته با تعارفات فراوان است آموختم . پيداست که ايرانيان مردمانی اجتماعی می باشند . در معاشرت بينهايت مؤدبند . قاموس آداب ايرانی سرشار از عبارات مؤدبانه و اصطلاحاتی که در تعارف و احوالپرسی به کار می برند . "سلام"آنان عبارت از مقداری ثنا و درود است که به مهمان می فرستند و مقدمه نغز و دلکشی است که بيش از گفتگو آغاز می گردد . هنگامی که بخواهند از شخص با نام و نشانی ديدن کنند ، رسم چنانست که ميهمان قبلا" به ميزبان پيغام می فرستد و وقت مناسب را برای ديدار می پرسد . ميزبان در جواب پيغامی مشحون از عبارات تعارف اميز می فرستد و "دو ساعت قبل از غروب آفتاب" يا به مقتضای موقع زودتر از اين موعد را تعيين می کند . همينکه به اتاق پذيرايی راهنمائی شديم خود را در اتاق بزرگی می يابيم که تعداد فراوانی قاليچه های لطيف و نيمکتهای راحتی در آن چيده اند اما ميز و صندلی ندارد ، و فقط هنگامی که می خواهند از اروپاييان پذيرايی کنند چند صندلی هم در اتاق می گذارند . ميزبان پس از لحظه ای وارد می شود و برای سلام کردن به مهمان نزديک می شود . به رسم شرقيان جوراب به پا دارد و کفشها را کنده است (زيرا در ايران با کفش داخل اتاق نمی شوند) و کلاه پوست بره سياه برسردارد زيرا با سر برهنه ظاهر شدن عيب است . مهمان جواب سلام عليکم او را با مهربانی می دهد و هر دو از سلامت "وجود شريف" يکديگر سؤال می کنند و پس از آن گفتگو و گپ زدن به سهولت و بی هيچ تکلف آغاز می شود .

پس از چند دقيقه يکی از گروه خدمتکاران با قليان که نشانه توجه و عنايت بيشتر صاحبخانه نسبت به ميهمان است از در وارد می شود . قليان که بلنديش در حدود 60 يا 70 سانتيمتر است ساختمان نسبتا" پيچيد ای دارد . کوزه قليان عبارتست از ظرف شيشه ای بزرگ شکيلی که در حدود يک کوارت (1  8/1 ليتر ) آب می گيرد . " ميانه قليان" متصل به کوزه قليان و طول آن نزديک پانزده اينچ (38 سانتيمتر) است و از چوب تيره رنگی است که گاهی در کنده کاری آن هنر به کار رفته است . روی قليان سرقليان می گذارند که معمولا" از جنس چينی و آراسته به تصوير شاه است ، و يک رشته زنجير نقره از لبه آن آويخته است . تنباکو را پس از خيساندن و فشردن در سر قليان يا کاسه قليان می گذارند و با يک تکه زغال افروخته آن را روشن می کنند ؛ و اين آتش تا وقتی که قليان را می کشند همچنان در سر قليان قرار دارد . نی قليان را که طول آن در حدود هجده اينچ (45 سانتيمتر) است در کوزه قليان فرو می کنند و در زاويه مناسبی قرار می دهند . اين نی نيز از همان چوب تيره رنگی که در ساختن "ميانه قليان" به کار رفته است ساخته شده و نوک آن لبه ای از نقره دارد . موقع قليان کشيدن دود به وسيله پک زدن داخل گونه انسان نمی شود ، بلکه به وسيله دم فرو بردنهای طولانی دود وارد ريه ها می شود ، و چون دود قليان از آب عبور می کند از شدت نيکوتين کاسته می شود ؛ و ناگفته نماند که گاهی در آب قليان نيز مقداری مواد معطر می ريزند . پس از سه چهار پک محکم قليان " کوک" می شود و برای اينکه آن را به ديگری بدهند و از سمت راست به گردش در آورند و به همه مجلسيان تعارف کنند ، آماده می گردد . يک سينی شيرينی و چای که در استکانهای باريک می ريزند مرحله ديگری از پذيرايی است که وظيفه ميزبان را تکميل می کند ، و سپس مهمان از صاحبخانه اجازه می خواهد که "رفع زحمت کند" و مرخص شود ؛ و عاقبت ، پس از اعتراضات مختلف و متنوع ميزبان ، موفق به کسب اجازه رفتن می گردد . در آخرين لحظات جدايی تشريفات را از سر می گيرند . هنگام توديع تعارفات رد و بدل می شود .

شنيده ام که همين لطف و محبت را ايرانيان در ميهمانيهای خود نسبت به هم نيز روا می دارند ، و در پذيراييها با بيانی گرم و نرم و پر از نکته سنجی گفتگو می کنند . در اين ضيافتها قبل از شام برای ميهمان انواع و اقسام خوراکيها از قبيل شيرينی و آجيل و ديگر تنقلات به آنان تعارف می شود، و بنابراين می توان گفت که اين خوراکيهای اخير مکمل اطعمه و اشربه پيشين است . در ايران باستان نيز رسم چنين بوده است . هرودوت می گويد که ايرانيان کمتر غذای غير مايع می خورند اما "دسر" بسيار صرف می کنند ، ولی تمام "دسرها را در آن واحد سر سفره نمی چينند". آنگاه چنين می گويد "ايرانيان به شرابخواری سخت خو گرفتهه اند17". از زمان محمد(ص) اين کار نکوهيده نهی شده است ، اما احکام قرآن در اين باره جنانکه بايد و شايد اطاعت نمی شود . شنيدم که در پاره ای از ضيافتهای باشکوه نمايشی از پسران رقاص ترتيب می دهند و اين کار تا حدی شبيه رقصيدن دختران رقاص هندی است . می گويند که اين رقاصان پسران زيبايی هستند ، اما مانند رقاصکان سمرقندی و بخارايی هرزه و جلف و دارای حرکات و سکنات زنانه اند و شايد بتوان گفت که اينگونه رقاصان بوده اند که زردشت در اوستا آنان را آماج تيرهای لعنت خود کرده است 18 .

تبريز هر چند در ناحيه ای واقع است که از نظر تاريخی با نام زردشت سر و کار دارد ، با اينهمه برای تحقيق در اين باره زمينه مناسبی در آنجا نيافتم: نخست بدان سبب که اسلام آثار مزديسنان را در آن ديار محو کرده است ؛ دوم از آن رو که فصل زمستان مانع از آن بود که در کوهها به پژوهش و جستجو پردازم ، و اگر اين کار برايم ميسر بود شايد نتايجی حاصل می کردم . فی المثل بخصوص شايق بودم که به کوه سهند صعود کنم ، همان کوهی که محتمل است با کوه "اسوند" مذکور در اوستا يکی باشد . اما برف سنگين راه سهمد را از هر سو بريده بود . در اين وقت سال دست يافتن به کوه سبلان واقع در حوالی اردبيل ، که از آنجا تا تبريز سه چهار روز راه است ، بيش از صعود به سهند محال می نمود . سبلان همان کوهی است که به گمان من آن را بايد با کوه "دو مصاحب مقدس" مذکور در اوستا که در آنجا زردشت با اورمزد راز و نياز کرده است يکی دانست . گروهی از نويسندگان شرقی مانند ابن حوقل(قرن دهم ميلادی يا چهارم هجري) ، قزوينی (1263 ميلادي؛= 662 ه . ق) ، مير خواند(1474)و ديگران صريحا اشاره به سنتی می کنند که بموجب آن زردشت بر بالای کوه سينای ايران از اورمزد الهام يافت ، و اوستا را در همانجا نوشت19 . در ميان اين مؤلفان بايد از صاحب صور اقاليم سبعه نام برد که کتاب خود را در حدود (1400 ميلادی ؛= 803 ه.ق) به فارسی نوشته و برف سنگينی را که در پيرامون اردبيل نزديک کوه سبلان می بارد به نفرين و لعنتی نسبت داده است که زرتشت به مردمی که منکر آيين وی بودند فرستاد . در نظر من چنين می نمود که لعن زرتشت بسيار بجا بوده است چه برف راهها را مسدود کرده بود و می بايست از رسيدن به سبلان اميد برگيرم ، و هنگامی که در ماه ژوئن(خرداد – تير)آن سال از راه دريای خزر به باکو باز می گشتم خود را تنها به ديدن اين کوه مقدس از دور خرسند سازم . يکی از اعيان بومی ساکن حوالی تبريز موسوم به آنتون خان ارمنی شرحی از قله کوه سبلان و چشمه های آب گرم آن سامان که قزوينی ذکر کرده است برايم بيان کرد و گفت از هيچ روايتی که مربوط به وجود آتش پرستان در آن ديار باشد اطلاع ندارد20 . يکی ديگر از اعيان که نامش صدر خان و ايرانی بود مرا از تپه خاکستری اطلاع داد که در مرند از بازمانده آتشکده های باقی بود ولی من در راه آمدن به تبريز از آن بی اطلاع بودم و بنا براين مشاهده آن دست نداد .

از تحقيقاتی که درباره امکان وجود سنگنبشته ها و حجاريهای تاريخی در حوالی تبريز به عمل آوردم ، نتيجه ای حاصل نشد21 . اما اطلاع يافتم که گاهگاه سکه ها و گوهريايی از زير خاک بيرون می آوردند . من نمونه های مختلفی از سکه های متعلق به دوره اشکانی و ساسانی و مهری که از نظر تاريخ آن بسيار جالب توجه است خريدم . اين مهر را قطعا بايد به دوران هخامنشيان نسبت داد . شکل اين مهر بيضی است . قسمتی که کنده کاری شده صاف و مسطح و قسمت ديگرش مدور می باشد و ابعاد آن يک اينچ در سه چهارم اينچ است (بيست و پنچ ميليمتر در بيست ميليمتر) . سنگ اين مهر از ياقوت کبود است که از قديميترين دوره تاريخ ايران به کار می رفته است . بر اين مهر نقش پادشاه يا جنگاوری را کنده اند که با قداره خود در حال کشتن جانوری عجيب الخلقه است ، و اين نقش اندکی به شيوه نقشهايی است که در حجاريهای تخت جمشيد می بينيم . به نظر من ريه کاريهای اين طرح چندان اصيل به نظر می رسد که بعيد می نمايد بعدها آن را از روی نقش ديگری به تقليد صرف ساخته باشند . دليلی هم نداريم که ثابت کند اين مهر تقلبی است . دانشمندان ديگری که آن را ديده اند نظر مرا تأييد می کنند و معتقدند که متعلق به عصر هخامنشی است ، از جمله دکتر ويليام هيز وارد ، از مردم نيويورک ، که در شناخت مهرهای گرد و استوانه ای استاد است . آخرين روز اقامت من در تبريز ، که آرزو داشتم آن ايام را تمديد کنم و از مهمان نوازی کسانی که از هر سو مرا در ميان گرفته بودند برخوردار گردم ، صرف ديدار دوستانی شد که در کوی فرنگيها مسکن داشتند ، و اين کوی قسمتی از محله ارمنيهای تبريز است . می بايست آخرين بار بازار تبريز را نيز سياحت کنم و ساز و برگ راه و مقدار بيشتری لباس گرم مورد نياز فراهم آورم زيرا هنوز هوا به شدت سرد بود . شب آخر آقا و خانم ميزبان ضيافتی ترتيب دادند و عده ای را به شام دعوت کردند و در اين مهمانی من از دوستان امريکايی و اروپايی خود وداع کردم .

در ساعت يازده که شام خورده بوديم خبر شدم که آن نوکر ارمنی که اجير کرده و قسمتی از مواجب ماهانه اش را از پيش داده بودم "تصميم گرفته است که با من به سفر نيايد". وضع بسيار ناگواری برايم پيش آمده بود چند اسب کرايه کرده و وسايل سفر را تدارک کرده بودم تا صبح زود حرکت کنيم ، و اکنون حتی اگر يک روز مسافرت من به تعويق می افتاد تغير عمده ای در برنامه من پديد می آمد . با اينهمه بارقه اميدی در دلم تابيدن گرفت . به ياد جوانی ايرانی افتادم که صفر عادل بيگ نام داشت و از مسلمانی برگشته و به دين عيسی گرويده بود . وی در مواقعی که در باغ هيئت مبلغين مسيحی سرگرم کار بود ديده بودم ، و قيافه و رتارش که آثار صداقت و امانت در آن هويدا بود نظر مرا جلب کرده بود . درباره او با صاحبخانه و دوستان هيئت شتابزده به گفتگو پرداختم و از ايشان پرسيدم که ايا اجازه می دهند آن جوان با من به سفر بيايد. ايشان از روی صدق و صفا با تقاضای من موافقت کردند و صفر را بيدار کردند تا عقيده وی را در اين باب بپرسند ؛ او هم بيدرنگ پيشنهاد مرا پذيرفت و فقط از اين جهت ترديد داشت که مبادا او را به علت بی تجربگی شايسته ملازمت خود ندانم . با اينهمه يقين داشتم که او لايق اين کار است زيرا به شايستگی او اطمينان داشتم ؛ اين بود که فی المجلس معامله را تمام کرديم. اعتماد من در حق او بجا بود زيرا اگرچه گاهی با خود می انديشم که نکند عيب و فسادی در خلق و خوی او ظاهر شود ، چنين چيزی هرگز اتفاق نيفتاد ، و گاهی از سر تفريح با خود می انديشيدم و آرزو می کردم که ای کاش صفر پر درمی آورد و نامش رفائيل می شد و قصه طوبيا تکرار می گشت . (1)

[(1) اشاره به داستان طوبيا مذکور در کتاب يا سفر طوبيا است . اين سفر از اسفار مشکوک منسوب به عهد عتيق است . متن اصلی داستان به عبری بوده اما نسخه موجود عبری از متن کلدانی محفوظ در کتابخانه بودليان گرفته شده است . تصور می رود که تاريخ تحرير آن قديميتر از دوره هادريان اپراتور(117 – 138 ميلادي) روم نباشد . داستان اين است که طوبيا يهودی پرهيزگاری بود که در نينوا در اسارت به سر می برد و بر آن شد که شب هنگام، علی رغم حکم قانون ، مردگان عبرانی را به خاک سپارد . پس از مدتی نابينا و بينوا شد ، و پسرش طوبياس را برای وامخواهی به شهری دوردست فرستاد . طوبياس با سگ کوچک خود و جوانی که او را به عنوان راهنما اجير کرده بود روی به راه نهاد ، غافل از آنکه اين مرد رفائيل ملک مقرب است که به سبب زهد طوبيا و به قصد ياری او بدان هيئت درآمده است . سرانجام به شهری که برادر طوبيا يا عم طوبياس در آنجا بود فرود آمدند . و طوبياس دلباخته سارا دختر عم خود گشت و خواست که او را جفت خود کند ، اما سارا ديوی را بر خود شيفته کرده بود و اين ديو تا آن هنگام هفت داماد را در شب عروسی ايشان با سارا کشته بود . با اينهمه آن جوان ناشناس يعنيی رفائيل ديو را از آنجا راند و طوبياس را به وصال معشوق رساند . اين چند تن پس از آنکه وامی فراهم کردند روی به راه نهادند و به نينوا بازگشتند . رفائيل طوبيا را از نو بينا ساخت ، و او و فرزندش نيمی از پولی را که بدست آورده بودند به رفيق خود بخشيدند . اما رفائيل چهره حقيقی خويش را بر ايشان آشکار کرد و پس از ستايش طوبيا که از روی ورع و تقوی به تدفين اموات پرداخته بود ، از انظار پنهان شد .]

 هر چه زمان می گذشت شايستگی او در نظر من بيشتر می شد ، و من خشنودم که اين نکته را در اينجا يادآور شوم که خوشبختانه از آن هنگام تا کنون وی همت به تحصيل علم طب گماشته است و اکنون در تهران سرگرم اين کار است تا روزی طبيب شود و به درمان هموطنان بيمار خود کوشد .

تبريز را بدرود گفتم و پيش از آنکه به شرح بقيه ماجرای سفر خود پردازم نامناسب نمی دانم که در فصل ديگر شمه ای از احوال زرتشت و کتاب او اوستا بيان کنم ، زيرا تا کنون اين نامها را بارها تکرار کرده ام و از اين پس نيز کرارا" به آنها اشاره خواهم نمود . 

                     مآخذ و توضيحات مؤلف مآخذ و توضيحات مؤلف

Yakut, p . 524

On the name Marand see the article by Hübschmann, Die altermenischen Ortsnamen , in IF . 16. 347, 451.

See Ker Porter,Travels,1.219.

See the suggestion in my Zoroaster , pp. 48, 100,207,although other identifications may be suggested , cf.p.141,below.                     

 

           1- The tradition of Zobeidah as founder is given by Mustaufi ,                                          as A . H . 175 = A . D . 790 ; see Barbier de Meynard, Dict . geog . de la pers          2 . For a sketch of the history of Tabriz I would refer to Rev . S . G . Wilson , Persian Life and Customs , PP . 323 – 325 , New York , 1895 . To Mr . Wilson , who was my host during a stay of five days in Tabriz , I am indebted for much information regarding the city .

         2 – For the more likely association of Gaza with Shiz , see ch . XL .   

         3 – Wilson , Persian Life , P . 323 .

        4 – Yakut , P . 132

         5 – See the praise of ist apricots by the Arab geographers Yakut ( A . D . 1200 ) and Mutaufi (A . D . 1340 ) given in barbier de Meynard , Dict . geog . de la Perse , p . 132 .

        6 – cf . Wilson , Persian Life , p . 66 .

        7 – See also Wilson , Persian Life ,70

        8 – yakut , p . 133 .

        9 ­-  see the statement  of mustafi , cited by barbier de Meynard , Dict .geog  . p .132 , n . 1 , and compar e also wilson , Persian Life  ; P 64 and Curzon , Persian , 1 .  522 .

       10 - Herodotus   History , 3 . 75 .

       11 – See Texier . Description de J Armeni , la Perse , etc ..

Paris 1842 –1845 Sarr , Denkmäler Persischer Baukunst , Berlin, 1901

        12 – Mustafi , cited by Barbier de Meynard . Dict . geog.. p.

133,n.1.Compantions (ashüb) is a technical term in islam.

       13 – Mustafi , op.cit. p. 132, n. i                            14 – For various printed reported on persian trade I am

indepted to the kindness of Mr.  David C:Beatty, of Yonkers, N. Y. 

                                                                                                                     15 – See Browne, A Ycar Amongst the Persians , PP.58-64.

And espacially the same authers translation of the Tärikh –i – jadid ,

or new history of  Mirzä Ali Muhamad  the Büb , by Mirza Huseyn ,

of Hamedan ,pp. 299-312 espicially pp.303-306,Cambridge.1893;

compare also Browne, the Episode of Büb, 2. 43-45, 182,190,321-

322, Cambridge 1891 

    16 – There is a society of Babists in Chicago who call themselves Behaists , after Beha Ullah , who claimed to be the successor of the Bab and a manifestation of the glory of God . See Open Court , 18 . 355 seq , Chicago , 1904 .

    17 – Herodotus , History , 1 . 133 , cf . Rawlinson , Herodotus , 1 . 219 , n . 6 . See also Brown , A Year Amongst the Persians , pp . 108 – 111 ; Wilson , Persian Life , p . 243 seq .

    18 – Avesta , Ys . 51  12 ;  vd .  8 . 26 , 27 , 32 , etc ; see aiso Herodotus , History ,  1 . 135 .

   19 – See my Zoroaster , PP . 34 , 195 ; consult also Stackelberg , Persische Sagengeschichte , in Wiener Zeitschrift fur kunde des Morgenlandes , 12 . 230 – 234 , Wien . 1898 , and Brunnhofer , Vom Pontus bis zum Indus , p . 182 , Leipzig 1893 ; see also Ibn Haukal , tr . Ouseley , p . 173 . 

    20 – It was still famed as a seat of Magism in the tenth century of our era , according to Ibn Haukal , tr Ousely , p . 173 . 

21 – I saw at the French Consulate at Tabriz a fragment of an Ancient Persian cuneiform inscription , but it had been brought from Susa by M . de Morgen and , I believe , already published 

 

 

بر گرفته از سفرنامه جکس

چاپ سوم سال 1369 ص.55

انتشارات خوارزمی

 

 

برگشت به ليست