.                                      

دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

از: خاطرات ناصرالدين شاه

درسفر سوم فرنگستان

                                                                                                                       به کوشش:دکتر اسماعيل رضوانی

                                                                                                                                       فاطمه قاضيها

روز پنجشنبه غره شهر رمضان  

امروز بايد به قراچمن که اول محال عباسی است ، حاکم عباسی واوجان و اينجاها نورالدين ميرزا پسر ابراهيم ميرزای افغان است ، پدرش مرده است حالا خودش حاکم است ، امروز اول خاکش آمده بود جلو ، جوانکی است به والی زاده های کردستان می ماند ، حرف زدنش هم به کردها شبيه بود ، راه سه فرسنگ بود ، راه کالسکه اش هم خيلی خوب بود ، سرازير ، سربالا بود ، اما کالسکه راحت می رفت ، هيچ عيب نداشت ، صبح بيرون آمده سوار اسب شديم امين السلطان ، وليعهد ، اميرنظام و سايرين همه بودند ، از بالای ده ترکمان رانديم و از بالای کوه آمديم تا رسيديم به حعده سوار کالسکه شده رانديم ، دهات معمور معتبر طرفين دست راست و چپ زياد ديده شد ، اول از ده مهمان دوست و غريب دوست گذشتيم ، آبی هم از اين دهات می آمد ، اين دو ده طرف دست راست جعده واقع شده ، کوه سهند هم از دور پيدا شد ، برف زياد داشت ، ابر زياد روی کوه را گرفته بود ، درست پيدا نبود ، بعد  وارد يک دره ديگر شديم ، آبی خوشی از وسط دره می آمد ، نهارگاه حرم را لب آب طرف دست چپ زده بودند ، ما رانديم برای دست راست ، آفتاب گردان عزيز السلطان هم گذشته سربالای آب را گرفته رانديم ، يک جای سبزه قشنگی بود ، لب آفتابگردان زدند ، افتاديم به نهار ، پيشخدمتها بودند ، اعتمادالسلطنه پيدا شد ، نشست روزنامه خواند ، اين آب از يک دهی می آمد که بالای همين دره است ، ده يزرگی است ، اسمش هم باش سزم تر آباد است . بعد فرستاديم عزيزالسلطان آمد او را ديدم ، باز کالسکه اش شکسته بود ، کالسکه خودمان را داديم نشست و رفت منزل ، بعد از کوه سهند ابر سياهی بلند شد اما هنوز نباريده بود که ما زود سوار اسب شده رانديم، قدری که رانديم آسمان صدا کرد و باران شديد مثل سيل بنا کرد به باريدن، زود سوار کالسکه شديم ، باران به طوری می زد که اسب نمی توانست راه برود ، يک ربع ساعت باريد بعد ايستاد اما از همين يک ربع زمين بطوری گل شد که کالسکه خيلی به صعوبت می رفت ، بعد رسيديم به يک دره ای ، يک قراول خانه معتبر خوبی هم ساخته بودند ، باغ داشت ، خيلی محکم بود اسمش اوزوم چی يک دهی است دست راست که به همان اسم ، اسم قراول خانه را گذاشته اند . سيلان و قراجه قيا هم از دهات نزديک به جعده است و بقرآباد . خلاصه رانديم به يک گردنه کوچکی رسيديم ، من سوار اسب شدم ، گفتم ديگر سوار کالسکه نمی شوم ،از گردنه بالا آمدم ، ديدم زير گردنه توی دره منزل پيدا شد ، دره وسيعی است ، يک رودخانه کمی از ميان دره می آيد ، به قدر سه چهار سنگ بيشتر آب ندارد ، از دست راست می رود به دست چپ بالای گردنه ، ديدم شش ساعت به غروب مانده است ، بيخود از حالا برويم منزل چه کنيم ، سوارهای زيادی را مرخص کرديم رفتند منزل و خودمان رانديم ، وليعهد و مجدالدوله ، قهوه چی باشی ، ابوالحسن خان ، جوجه ، اديب ، اکبری و غيره بودند ، از بالای تپه رانديم سرازير رودخانه را گرفته رانديم ، اردوی وليعهد را هم توی درختها نزديک ده زده اند ، از اردوی وليعهد هم گذشتيم ، قدری که رانديم رسيديم به ده قراچمن ، خانه های ده طرفين رودخانه دامنه تپه ساخته اند ، ده خيلی بزرگی است ، اما خانه های کثيف دارد ، توی ده درخت هيچ نيست اما پائين تر از ده باغات کمی دارد ، قدری از ده پائين تر يک رودخانه بزرگی از طرف دست راست از توی يک دره ای می آيد ، داخل اين رودخانه می شود و بالاخره می رود به رودخانه ميانج ملحق می شود ، آب زيادی داشت . با اسب زديم به آب ، رفتيم آنطرف دو تا جورکه بزرگ خيلی قشنگ پريد ، تفنگ را گرفتم يک تير روی هما انداختم نخورد ، جورکه ها خيلی دور شدند ، خواستم يک لوله ديگر را بيندازم از بس دور بود مجدالدله ، ابوالحسن خان اينها می گفتند نيندازيد که تير ديگر را انداختم ، خورد به جورکه نر و از روی آسمان سرازير شد ، وليعهد و همه سوارها مات شدند ، همه تعجب کردند که چطور به اين دوری زدم ، بسيار بسيار خوب زدم ، افتاد توی رودخانه ، شاطرباشی و اکبری رفتند خودشان را تر کردند ، گرفتند ، آوردند ، در حقيقت خودم هم تعجب کردم که چطور راه به اين دوری تفنگ خورد و افتاد پرهای جورکه را چيده گذاشتيم لای پاکت تاريخ و يادگارش را هم نوشتيم سپرديم به امين اقدس ، بعد رانديم ، يک کوه کوچک قشنگی بود سنگهای ريخته داشت ، لای سنگها سبز بود ، درخت هم داشت . جای خوبی را منتخب کرديم ، آفتاب گردان ما نرسيده بود ، آفتاب گردان مجدالدوله را زدند ، نشستيم . اين تپه شکوفه سيب زياد داشت . در باغات قراچمن شکوفه آلوبالو تازه باز شده است ، تفاوت هوای اينجا با سلطنت آباد درست چهل روز است ، چهل روز پيش ازين شکوفه سلطنت (آباد) آلوبالوش باز شده بود ديدم اينجا تازه باز می شود ، خلاصه چای عصرانه خورديم بعد سوار شديم در آفتاب گردان هم باز باد و باران آمد ، از همان راه که آمده بوديم برگشتيم ، دو ساعت و نيم به غروب مانده وارد سراپرده شديم ، ميرزامحمدخان و شيخ الاطباء را خواستيم آمدند ، ميرزا محمدخان احوالش خوب بود ، شيخ الاطباء خوب معالجه کرده بود ، اگر فردا که روز نوبه اش است نوبه نکند ، باشی هم چند روز است ناخوش است ، بيخود راه می رود ، هرچه می رسد می خورد ، او را سپردم به شيخ الاطباء که معالجه کند ، شب هم بعد از شام مردانه شد ، امين السلطنه و علاءالدوله امروز خنک خنک روزه بودند .

روز جمعه 2 (رمضان) :

امروز بايد برويم به حاجی آقا که چمن اوجان است ، راه پنج فرسنگ بود ، صبح برخاستيم ، هوا خيلی سرد بود اما صاف و آفتاب خوبی بود ، هوا يک لکه ابر نداشت ، حرم رفته بودند ، عزيزالسلطان هم رفت ، ما هم رخت پوشيده بيرون آمديم، همين اول منزل يک گردنه بدی است ، کالسکه بد می رفت ، عزيز السلطان هم سواره رفت ، ما هم سوار اسب شده رانديم بالای گردنه ، کالسکه ها را نگاه داشته بودند ، آنجا سوار کالسکه شده رانديم راه کالسکه اش بد نبود ، اما به يک بغله ای رسيديم که نساخته بودند راهش خيلی بد و پرتگاه بود ، من پياده شدم ، پياده رد شدم ، عزيزالسلطان و وليعهد هم عقب ما بودند ، آدم فرستادم که آنها هم پياده بشوند عزيزالسلطان و وليعهد سواره با اسب آمده بودند ، پای اسب وليعهد ليز خورده بود ، دو سه دفعه خوابيده و برخاسته بود ، کم مانده بود پرت بشود اما عيب نکرد ، ما هم سوار کالسکه شده رانديم ، ده تيکمه داش طرف دست چپ خيلی دور از جعده در دامنه کوه نرمانی واقع شده است ، ده معتبر بزرگی است ، ملکی مجتهد تبريز است ، بالای کوه نزديک ده برف داشت از دور که نگاه کردم درختهای تبريزی تيکمه داش سفيد بود هيچ برگ نداشت ، هنوز بوی بهار نشنيده است ، ده در حقيقت بالای کوه است ، خيلی مرتفع است ، زمين اينجا هم خيلی ارتفاع دارد بلند است ، يک شب بايد در تيکمه داش می مانديم خوب شد که منزل شکستيم نمانديم والا آدم از سرما می ميرد ، يک چمنی طرف دست راست بود خواستيم برويم آنجا نهار بخوريم توی چمن آب داشت رانديم قدری بالاتر يک رودخانه ای می آمد پنج شش سنگ آب داشت چمن خوبی هم بود ، آفتاب گردان زدند ، افتاديم به نهار ، همه پيشخدمتها بودند ؛ باز اعتمادالسلطنه پيدا نبود ، نهار خورديم بعد از نهار سوار اسب شديم تا خودمان را به کالسکه برسانيم ، يک باد سردی می آمد که آدم گريه اش می گرفت ، به عينه سرمای سر کوه البرز صورت آدم می سوخت ، به يک طوری رفتيم تا خودمان را انداختيم به کالسکه ، کوه سهند هم طرف دست چپ پيدا بود ، آنقدر برف داشت که مثل تخم مرغ سفيد بود ، خلاصه رانديم رانديم از تيکمه داش که گذشتيم راه همه سرازير است اما سرازيری مالده ای بود کالسکه خوب می رفت ، خيلی رانديم تا از دور کاروانسرای مشهور به دواتگر گذشتيم بعد از يک قراولخانه تازه ای هم نصرت الدوله ساخته است گذشتيم ، از اوچ دره لر هم گذشتيم ، در يکی از دره های اوچ دره لر ديشب تگرگ زده است و باران آمده است ، خودش که منجلاب هست ازين باران و تگرگ منجلاب تر شده بود . اما خدائی بود که اين گل بيشتر از پنجاه شصت قدم نبود ، يک گل چسبنده داشت که تا گوش يابو فرو می رفت ، من پياده شده سوار اسب شدم ، عزيزالسلطان هم عقب سرما بود ، او را هم پياده کردم دادم بغل يک سوارنظام پياده او را از گل گذراند بعد سوار اسب شد گفتم برود آفتاب گردانش نهار بخورد ، اين اتفاق از گل گذشتن قبل از نهار شد . خلاصه خيلی رانديم رانديم همه سرازيری بود تا وارد چمن اوجان شديم که حاجی آقای منزل هم در چمن اوجان واقع است ، چمن اوجان خيلی خوب سبز و خرم بود اما آب داشت ، سراپرده ما را هم توی چمن جای خوب خشکی زده بودند ، رعيت های بهنامی که مولودگاه ما است همه آمده بودند ، گوسفند آورده بودند اما آنها را درست نديدم ، انشاالله فردا آنها را درست می بينم ، سه ساعت م نيم به غروب مانده وارد منزل شديم هوا خيلی سرد بود ، چمن اوجان با اين سرما چهارصد ذرع از تيکمه داش گودتر است اگر امشب تيکمه داش منزل کرده بوديم همه مالها يخ می کرد وارد منزل که شديم ابر شديد و رعد و برق شد و بنا کرد به باريدن به قدر يک ساعت متصل باران آمد ، هوا بطوری سرد شد مثل زمستان ، امين السلطان ، امين السلطنه ، پيشخدمتها آمدند ، ميرزامحمدخان هم آمد ، امروز نوبه اش را گذرانده بود احوالش خوب بود ، باشی هم آمد ، احوالش خوب بود ، امروز صاحب منصب های فوج ششم تبريزی ابواب جمع شجاع السلطنه که بعضی شان اينجائی هستند بعضی از جاهای دور آمده بودند ، امروز آمده بودند سر راه جلو شجاع السلطنه ، امين السلطان فرمان و برات زيادی نوشته بود آورد، خواند و نوشتيم بعد امين السلطنه رخنهای گلابتون پيشخدمتها و امرا را که شهر دوخته بود با پست آوردند بعضی را آورد حضور همه را خيلی خوب دوخته بودند ، رخت حاجی حيدر که بايد فرنگ بپوشد اسمش را روی شانه اش نوشته بودند ، پوشانديم به حاجی حيدر ، به عينه حکيم فرنگی يزيد شد که توی تکيه می آيد ، خنديديم ، بعد رخت باشی را هم تنش کرديم خيلی لباسهای خوبی است . هوا خيلی سرد شد فرستاديم هيزم آوردند توی چمن جلو چادر آتش کرديم ، غروبی هم از سراپرده رفتيم بيرون ، پيشخدمتها آمدند توی چمن ، خيی گردش کرديم ، می خواستيم برويم بالاها چمن آب داشت نمی شد رفت ، از دور هم دوربين انداختم عمارتی که در چمن اوجان ساخته بودند سالهای سابق منزل کرده بوديم تمام خراب شده است . پسر قهوه چی باشی قديم ما اينجاها دهات دارد خودش هم نوکر وليعهد است ، امروز آمده بود حضور خيلی چاق و گردن کلفت شده است ، امروز دهاتی که طرفين راه بود گذشتيم ازين قرار است : زيلوجه از موقوفات ظهيريه است ، داش آتان ، عين الدين ، قزل جان ، احمدآباد ، بنه کهول و غيره و غيره خيلی دهات بود .

روز شنبه 3 رمضان :

امروز بايد برويم باسمج ، راه پنج فرسنگ و نيم چربی بود ، صبح برخاستيم ، ديشب از بس سرد بود من همينطور با سرداری و جوراب خوابيدم و تا صبح گرم نشدم صبح که برخاستم حرم رفته بودند ، عزيزالسلطان آمد ، او را ديدم گفت من ميروم دم درياچه می ايستم تا شما بيائيد رفت ، بعد حاجی حيدر آمد ريش ما را تراشيد بعد رخت پوشيده بيرون آمديم ، وليعهد ، امين السلطان ، اميرنظام و ساير مردم دور ايستاده بودند ، رعيتهای کهنامی که مولود خانه است ، کدخدا و سيد و بزرگان کهنامی آمده بودند ، همه را خواستيم ، آمدند جلو به آنها التفات کرديم و گفتم همه را خلعت و انعام بدهند،اشخاصی که غير از اينها امروز تازه ديده شدند از اين قرار است :

علی خان حاکم ارومی پسرش را لباس کردی پوشانده بود اما کلاهش فارسی بود ، پسره زرد باريکی است ، خنجر کمرش زده بود ، حاجی ميرزا حسين خان برادرزاده آغا يعقوب که حالا ذخيره چی اينجا است خيلی چاق و گردن کلفت شده است ، علی خان هم چاق شده است ، محمد تقی خان ناظم ميزان که دائی همين امين السلطان است گمرک اينجا دستش است . حالا حاشار پاشار اينجا است اما مرد کريه منظری بد شکلی بد ريشی بد همه چيزی است خيی بد گل است ، بعد سوار کالسکه شده رانديم ، از ده حاجی آقا که گذشتيم يک رودخانه بزرگی بود به قدر هفت هشت سنگ آب داشت ، يک پلی هم داشت ، با وليعهد و اميرنظام صحبت کنان رانديم بعد آنها هم رفتند و ما رانديم ، کوه سهند امروز خيلی نزديک بود ، اما کوه سهند آن نيست که من در روزنامه های سابق نوشته بودم ، اين کوه بسيار کوه سردی و سختی است خيلی ييلاق است ، رشته زياد دارد ، دره زياد دارد ، قله زياد دارد ، برف زياد دارد ، هميشه ابر به اين کوه ميل دارد و هميشه به اين کوه می بارد ، خيلی غريب است ، خيلی نقل دارد ؛ آن کوهها نيست که من قبل از اين نوشته ام ؛ خلاصه رانديم ، از ده حاجی آقا ديگر راه سفت می شود و سنگ است راه ديگر گل نمی شود ، راه کالسکه اش هم خيلی خوب است ، امروز هم همه اش سرازير می رفتيم ، رانديم تا از يک بلندی کوچکی بالا آمده باز سرازير شديم ، به يک قراولخانه ای هم رسيديم که باز نصرت الدوله ساخته است بعد رسيديم به درياچه قوری گل که طرف دست راست چسبيده است به جعده ، دور درياچه چمن است ، بعضی کوهها دارد ، از حاجی آقا تا درياچه دو فرسنگ و نيم راه است ، طرف دست چپ جعده در دامنه کوه هم يک دهی است مه اسمش يوسف آباد است مال مجتهد تبريز است ، بعضی جاها دور درياچه باتلاق است ، ده يوسف آباد هم جزء حول و حوش درياچه حساب می شود ، درياچه خيلی بزرگ است ، دو قد درياچه مومج دماوند است ، موج می زند و گود است و درياچه حسابی است ، وقتی نزديک درياچه شديم ، ديديم چند سوار ايستاده است ، رسيديم نزديک ، ديديم عزيزالسلطان است ، ايستاده است ، اين درياچه هشت گوشه است ، وليعهد می گفت پخلان زياد دارد اما همه جور مرغ زياد داشت ، بعضی مرغهای کوچک داشت شبيه به آويا خيلی بامزه بودند ؛ خيلی هم مأنوس بودند ، می آمدند تا پنج قدمی آدم ، عزيزالسلطان گفت من می خواهم ازين مرغها بزنم گفتم بزن ، پياده شد ، ما و سوارها همه ايستاده بودند ، ماشاالله تفنگ را گرفت ، تير اول را انداخت ، يکی زد ، تير دويم دو تا رازد ، افتادند ، همه مردم تعجب کردند و ماشاالله گفتند . بعد ما رانديم سمت دست راست ، رفتيم ، آنطرف درياچه چند تا آنقوت توی چمن نشسته بودند می چريدند ، پياده شده از توی چمن رفتيم ، زمين خيلی گل و باتلاق بود ، به سختی رفتيم ، چند تير گلوله انداختم نخورد ، بعد يک تپه ای بود ، مشرف بود به درياچه سه چهار تا آنقوت زير تپه نشسته بودند ، من و شاه پلنگ خان و ميرزا آقای تفنگدار رفتيم از پشت تپه که بويم مارقش آنها را بزنيم رفتيم بالای تپه باز دو تير چارپاره انداختم نخورد پريدند رفتند . در اين بين مهديقليخان آمد گفت يک تپه ای هست که يک گوشه درياچه پيداست چند تا پخلان آنجا نشسته است ، بائيد بزنيد ، برخاستيم علی خان پسر ميرشکار هم نشسته بود می پائيد ، بعد سوارها را آنجا گذاشتيم من و مهديقلی خان رفتيم تفنگ گلوله زنی را من دست گرفتم ، تفنگ چارپاره زنی دست مهديقلی خان بود ، ايمجا خبط کردم اگر تفنگ چارپاره زنی را خودم دست می گرفتم و به چارپاره رسی می رفتم اگر روی زمين هم نمی زدم وقتی می پريد روی هوا حکما" می زدم ، اين بود که گلوله دستم بود روی تپه يک پخلان نر سفيد سينه قرمز با دو تا ماده اش نشسته بودند ، اما ماده پخلان از نرش کوچکتر است و خاکستری رنگ است ، اما نرش بزرگ و سفيد و قرمز چيز غريبی است ، خلاصه رفتيم نزديک ، هر چه کرديم نپريدند، همان روی زمين تفنگ را گرفتم برای نره ، درق درق انداختم نخورد ، پخلان ها پريدند رفتند ميان درياچه نشستند بعد ما رفتيم روی يک تپه ای که مشرف بود به درياچه نشستيم ، خيلی تماشا کرديم ، وليعهد و سايرين بودند ، آفتابگردان را گفتم قدری پائين تر زدند ، نهار انداختند ، شاه پلنگ را فرستادم برود آنطرف درياچه گلوله بيندازد که پخلان ها بيايند سر جای اولشان ، شاه پلنگ خان رفت دو تير گلوله انداخت نيامد ، آخر من خودم يک تير گلوله انداختم ، پريدند ، آمدند نزديک جای اولشان نشستند ، بشارت را آنجا گذاشتم که بنشيند نگاه کند پخلانها نروند ، خودمان آمديم آفتاب گردان نهار خورديم ، عزيزالسلطان هم بود ، نهار نداشت ، رفت آفتاب گردان مهديقلی خان پيش او نهار خورد ، اعتملدالسلطنه در کمال کسالت و کثافت پيدا شد ، آمد قدری کتاب خواند ، می گفت ناخوشم مرخص کنيد يک سر بروم تبريز ، فردا می خواهم دوا بخورم ، گفتم برو او رفت ، بعد از نهار دوباره رفتيم بالا پخلانها خودشان بيخود پريدند آمدند جای اول نشستند ، يک کوهی بود از پشت کوه که می رفتی مارقشان بود ، سوار شده رفتيم از پشت کوه چرخيديم آمديم بالای سرشان پياده شديم ؛ من و شاه پلنگ خان و ميرزا آقای تفنگدار رفتيم ، يک نهری بود که می رفت می ريخت به درياچه ، هزار قدم مانده به پخلانها پياده شديم ، من به شاه پلنگ خان گفتم اگر توی نهر برويم بهتر است گفت بله اما خيلی گل است گفتم عيب ندارد ، از توی نهر پياده رفتيم آب ميرفت بعضی جاها زمينش سفت بود عيب نداشت اما بعضی جاها چنان گل بود که تا زانوی آدم تو گل فرو می رفت ، پای ما که فرو می رفت ، وقتی می خواستيم در بياوريم می جسبيد به گل خيلی مشکل بيرون می آمد ، کنار جوب قدی خاک بود اما زيرش گل بود از کنار که می رفتيم بدتر پای آدم فرو می رفت ، تا لب چکمه تو گل بود ، همين طور با همين زحمت رفتيم رفتيم تا نزديک شديم به پخلانها ، يک تير گلوله برای نره روی زمين انداختم نخورد . بعد يک تير ديگر هم که پريد روی هوا انداختم نخورد ، اوقاتم خيلی تلخ شد ، بعد آمديم لب درياچه چکمه ام را کندم ميرزا آقای تفنگدار گلهايش را شست دوباره پوشيدم . درين بين سوارها آمدند اسب ما را آوردند سوار شديم رانديم، حالا پنج ساعت به غروب مانده است ، چهار فرسنگ هم تا منزل راه دارم ، يک ابر سياه تيره ای هم از کوه سهند بلند شد و کم کم آسمان را گرفت و کم ماند که ببارد تند رانديم کالسکه ما را هم برده بودند . آنطرف گردنه شبلی با من هم وليعهد بود و مجدالدوله و عزيزالسلطان باقی سوارها جلو رفته بودند ، اکبری و قهوه چی باشی و ابوالحسن خان و جوجه هم عقب ماندند که از اين مرغ ها يزنند ، ما تند می رانديم که مبادا باران بيايد ، سر گردنه که رسيدسم ديديم الان باران می ريزد ، به آقا بشارت و مردک و حاجی لله گفتم عزيزالسلطان را ببرند زود به کالسکه برسانند ، آنها دواندند رفتند جلو که درين بين رعد شد و برق شد و خواست ببارد ، وليعهد از رعد و برق خيلی می ترسد ، يک دکانی بود هی به من اصرار می کرد که برويم توی دکان تا رعد و برق آرام بگيرد ، من ديدم وليعهد خيلی می ترسد ، خودم هم می ترسيدم ، پياده شده رفتيم توی دکان اين دکان طويله بوده است قهوه خانه بوده است ، يک بوئی می داد که دل آدم بيرون می آمد، من وليعهد و مجدالدوله توی دکان ايستاده بوديم، وليعهد از ترس طپيده بود بيخ دکان اما تا نمی باريد از بوی تعفن دکان من بيرون ايستاده بودم که در اين بين بنا کرد بباريدن ، تگرگ آمد و باران به شدت زياد ، اسبها همينطور مات ايستاده بودند ، سقف اين دکان هم سوراخ بود، منهم رفتم توی دکان اما يک بوئی می داد که نعوذبالله روده آدم درمی آمد ، دستمال عطری خيلی به کار خورد ، بو کردم ، برادر گنده آقادائی را فرستادم برود ببيند عزيزالسلطان کجا است ، به کالسکه رسيده است يا نه ، يک آدم ديگر هم فرستادم عقب کالسکه ، يک ساعتی ايستادسم ، باران قدری سبک تر شد ، بيرون آمده سوار اسب شده رانديم باز خيلی باران خورديم تر شديم کالسکه رسيد سوار کالسکه شده رانديم رسيديم به سرازيری خيلی تند و ليز بود ، باز سوار اسب شديم آمديم پائين دوباره سوار کالسکه شديم . ده اسماعيل آباد که مال امام جمعه تبريز است و دو سال است آباد کرده است و تازه بنا است چسبيده به زير کوه است ، يک کاروانسرايی هم دارد از قديم ساخته اند ؛ سرپوشيده است ، جلوش مرمر داشته است همه را کنده اند کاشی کاری خوب داشته است آن را هم کنده اند ، سواره رفتيم توی کاروانسرا گردش کرديم تاريک بود ، آدمهای اينجا مثل ديو می مانند ، همه قد بلند و جوان و گردن کلفت ، کلاهشان بزرگ و خودشان هم مثل ديو بودند ، دست راست ده اسماعيل آباد کوه خاکی است سنگ کمی دارد و رنگ به رنگ بود ، وليعهد می گفت اين کوه ميش رغالی دارد ، پسر کل علی مير شکار وليعهد امروز يک ميش در همين کوه زده بود ، عصر آورد منزل ديدم، خلاصه رانديم تا به چمن سعدآباد رسيديم که ترکها خودشان اين چمن را چمن سيد آوا می گويند، ده سعدآباد هم در دامنه دست چپ واقع است، ده بزرگی است خالصه بود حالا به ملکيت به وليعهد داده ايم، پلی در روی باطلاق اين چمن بسته شده است پل معتبريست، ده سال قبل هم که به فرنگ می رفتيم از روی همين پل گذشتيم، اين پل را حاجی شيخ ساخته خودش هم در سفر ده سال قبل سر پل ايستاده بود به حضور رسيد، امسال هم باز همانطور وقتی از پل می گذشتيم حاجی شيخ با چند نفر تجار سر پل به حضور رسيدند، از پل که گذشتيم دست راست جاده دهيست که موسوم به غزلچه ميدان است، پهلوانی خری را از پشت به شکمش بسته که چهار دست و پای خر به هوا بود ، تند و تند چرخ می خورد ، خيلی خنده داشت، اسمش پهلولن تخمی است ، بعد رانديم برای منزل از ده باسمج گذشتيم نرسيده به رودخانه ای بود ، پلی داشت آب رودخانه هم به ده سنگ می رسيد ، ده معتبر آباديست ، بازار ، دکان ، کاروانسرا دارد ، ييلاق اهل تبريز است ، وليعهد هم به اينجا ييلاق می آيد ، سه ده است که به يکديگر متصل اند ، باسمج است و نعمت آباد که ييلاق قنسول روس است و کندر ، هوای سردی دارند خلاصه سراپرده را در خارج آبادی زده اند ، رسيديم به سراپرده ، هوای سرد امروز خيلی اذيت کرد ، با اين خستگی دو ساعت به غروب مانده که وارد شديم بايد علما را ببينيم ، امين السلطان و اميرنظام پيش آمده بودند که ترتيب حضور آمدن آنها را درست کنند ، پيش خانه دير رسيده هنوز چادر ديوانخانه ما را هم تمام نکرده بودند ، هر طور بود سر و صورتی دادند و چای و عصرانه بی مزه ای از دست آخوندها خورديم و برای ورود آنها مهيا شديم ، دسته اول که به حضور رسيدند دسته حاجی ميرزا آقای مجتهد که اسامی همراهانش از اين قرار است : حاجی ميرزا اسمعيل امام جمعه و غيره ، دسته دوم حاجی ميرزا يوسف آقا و غيره ، اين حاجی ميرزا يوسف آقا سيد و حقيقتا" بسيار خوب آدميست ، امير نظام دختری دارد به سن چهارده ساله ، به پسر حاجی ميرزا يوسف آقا با جهاز ، پول و همه چيز داده است ، شيخ الاسلام با جمعی يکدسته ، دسته چهارم که همه شيخی بودند ميرزا تقی حجة الاسلام پسر مرحوم ميرزا محمد ماماقانی با جمعی .

اينکه اين آخوندها يک دفعه نيامدند و چهار دسته شدند جهتش اينست که همه با هم بداند . امروز دو نفر پسرهای اسکندرخان سلدوز که توأم متولد شدند و خيلی شبيه به يکديگر بودند به حضور رسيدند ، نيزه ای در دست داشتند ، بازی می کردند ، خوب پسرهايی بودند . شب اينجا خيلی خيلی سرد بود شکوفه اينجا تازه باز می شود ، شکوفه آلبالو و به و سيب و گلابی در باغات باسمج زياد ديده شد .

روز يکشنبه 4 رمضان مبارک :                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                

امروز بايد به تبريز برويم، روز واويلاست ، صبح از خواب برخاستيم ، هوا خيلی سرد بود يعنی به شدتی که آدم از سرما می مرد، حاجی حيدر را اندرون خواستم ريش زد . آنوقت هوا ابر بود و استعداد کاملی برای باريدن داشت، خلقم تنگ شد که امروز مردم فوج سوار آنهايی که از شهر بيرون آمدند همه تر می شوند اما همينکه می خواستم سوار شوم ابرها تمام و آفتاب شد، ليکن باد سردی می آمد، هرطور بود بيرون آمديم، دم سراپرده وليعهد، امين السلطان، اميرنظام و صاحب منصب زياد، مستقبلينی که از شهر آمده بودند هنگامه غريبی بود آدم نمی توانست از خجالت سرش را بالا کند ، به کالسکه نشستيم ، وليعهد و اميرنظام و امين السلطان سواره می آمدند ، به حاجی حسام الدوله نشان صورت مرحمت کرديم ، راه امروز همه اش تا تبريز سرازير می رود ، کوه های دست راست رنگ به رنگ سرخ و سياه و غيره است ، طرف دست چپ کوه های کوچک کوچک خاکی بی بوته بدترکيب مهمومی دارد ، آدم وقتی نگاه به اين کوه ها می کند ، کم مانده دل آدم بترکد ، مزارع کوچک کوچک بد و بدترکيبی با درختهای کم و کوچکی هم در همان دامنه ديده می شود ، از قراری که می گفتند هوای اينجا با هوای شهر پانزده روز تفاوت دارد ، سردتر است ، يک فرسخی سرازير رانديم رسيديم به گودی ئی نگاه کرديم ديديم خلعت پوشان است چمن دارد ، درخت دارد . سر راه که پياده شديم ثقةالملک کارگذار آذربايجان را ديديم با اصحاب و اتباعش صف کشيده ايستاده است ، سمت ديگر هم ميرزا معصوم خان ديده شد تازه از وان آمده است در آنجا قونسول است ، پرسيديم چرا از وان آمدی گفت وزارت خارجه احضارم کرده که در اين موقع در تبريز باشم ، ديگر اشخاصی که آنجا حاضر بودند از هر نوع و هر قبيل که نمی توان همه آنها را نوشت ، خلاصه رفتيم که برويم به عمارت خلعت پوشان عمارت همان عمارتيست که پيش ديده بوديم ، مرتبه ای بالائی دارد و پائينی دارد و دور تا دور عمارت آب است و پلی روی آب به عمارت بسته شده ، از پله بالا رفتيم راه پله تنگی پيچ پيچی داشت ، همين که بالا رفتيم سرم گيج خورد ، و افتادم و غش کردم ، امين السلطان و سايرين هم که آمدند به همين حالت غش کردند و سرشان گيج رفت و دلشان بهم خورد و مدتی طول کشيد تا حال آمديم ، اين بالاخانه را فرش کرده و ساخته بودند که قونسولها را اينجا به حضور بياورند ، من ديدم بهجة افندی با آن تنه گنده محال است بتواند از اين راه پله بالا بيايد ، گفتيم فرشها را برچيدند ، اوطاق پائين انداختند و از بالا پائين آمديم ، عزيزالسلطان هم آمده بود شمال عمارت لب آب آفتابگردان زده نهار می خورد ، رودخانه کوچکی هم در پشت اين عمارت می گذرد ، همه جهة سه سنگ آب از او می گذرد ، نهار را همانجا خورديم ، خبر کرده بودند که شش ساعت به غروب مانده قونسولها به حضور خواهند رسيد ، تغيير لباس داديم و جقه سر گذاشتيم و امين السلطان و اميرنظام هم حاضر شدند ، قونسولها آمدند بجهةافندی قونسول عثمانی که بيست و دو سال است در تبريز قنسول است ، موسيو پطروف قونسول روس بيست سال است در تبريز است و دو نفر هم اجزا همراه داشت ، عابد صاحب قونسول انگليسی او هم بيست سال است در تبريز است ، موسيو برنه قونسول فرانسه که پانزده سال است در تبريز است ، همه اينها کهنه قونسول اند و همه فارسی حرف می زدند، بهجةافندی مردکه تنه گنده بد اندام گردن کلفت خريست همينکه اينها رفتند کشيش آمد، نطقش را به زبان ارمنی بيان کرد ترکی اسلامبولی تکلم می کرد، او هم رفت، بعد بيرون آمديم عکاس اسباب عکس حاضر کرده با وليعهد و امين السلطان ايستاده، يک عکس انداختيم، کالسکه دو کروکه وليعهد را حاضر کرده بودند که وقتی به شهر می رسيم سر باز بنشينيم، سوار شديم، از اينجا تا شهر يک فرسخ است، سوار و پياده زياد اطراف راه بودند، باد سردی می آمد و گرد و خاک غريبی برخاسته بود که آدم را می کشت، اول به بارنج (؟) رسيديم توپخانه و فوج و سوارنظام [صف] کشيده بودند، اول توپخانه بعد سه فوج حاضر بود، فوج ششم شقاقی جمعی نصرةالدوله، فوج اميريه به سرکردگی اعتضادالسلطنه، خودش هم در سر فوج ايستاده بود شاهزاده نظاميست، فوج مراغه ابوابجمعی پسر حاجی حسام الدوله سوار قزاق ، آدم های اين افواج همه جوانهای رشيد ، بلند قد ، به قدری خوب و آراسته بود که هيچ همچو چيزی نمی شود ، خلاصه به خيابان شهر افتاديم ، روی کالسکه را هم داده بوديم باز کرده بودند ، وليعهد ، امين السلطان ، اميرنظام ، همه پشت کالسکه ما می آمدند ، مردم نتفرقه شهری تجار و کسبه زن و مرد دوطرف راه ايستاده و روی بامها و درختها نشسته بودند و به فرياد بلند دعا می کردند و صلوات می فرستادند که بر حبيب خدا ختم انبياء صلواة می گفتند ، بيگلربيگی شهر هم اسب ديوانه سوار بود جلو ما افتاده به حساب می خواست اسامی محلات را عرض کند، من ديدم کالسکه روباز است او هم اسبش ديوانه، گفتم معرفی نمی خواهم عقب برو، اما در کوچه و بازار ازدحام غريبی از تماشاچی بود و همه از صميم قلب دعا می کردند و خيلی با نظم ايستاده بودند، حرکت خلافی ابدا" از کسی صادر نشد، عريضه چيزی هم ابدا" بيرون نياوردند ، معلوم بود که همه مردم آسوده اند ، آمديم تا نزديک بازار ، سقف تيری ئی بود که بايد از زير او می گذشتيم ديدم قريب دويست نفر جمعيت روی بام آن نشسته اند و خطر دارد مبادا وقتی برای تماشا حرکت می کنند سقف تکان خورده خراب شود ، گفتم کالسکه را نگاهداشته که جمعيت بروند و تند هی کنند زود بگذريم . نشد آخر گذشتيم ولی از حرکت تماشاچی ها که می خواستند از اينطرف بام به آنطرف بروند يک تکه کلوخ بزرگ در کالسکه روی سرم افتاد و کلوخهای کوچک هم توی کلاه و روی رختهای من ريختند ، خيلی خيلی خدا رحم کرد و الحمدلله که از اين خطر هم سلامت گذشتيم ، آمديم تا به باغ شمال رسيديم ، با کالسکه نصف باغ را گذشتيم ، دم درب باغ کلاه فرنگی که به عمارت چينی می ماند پياده شديم ، وليعهد ، امرنظام و غيره همه همراه بودند وارد عمارت شده نشستيم ، حضرات را مرخص کرديم ، وليعهد دو پسر کوچک دارد يکی ملبس به لباس سربازی و ديگری به لباس قزاقي، اينجا پيش ما آمدند بسيار خوب پسرهايی هستند، به آنها مدال طلا داده شد ، عزيزالسلطان هم بود و چند روز بود ما خيال می کرديم عزيزالسلطان چشمش درد می کند امروز معلوم شد سرش را شانه نمی کند چرک شده شپش گرفته، گفتيم اديب، حاجی لله آقا بشارت باشی و غيره زلفهاشان را حاجی حيدر برود قيچی کند که عزيز السلطان ميل کند بدهد زلفش را بزنند ، عصری عزيزالسلطان و آدمهاش همه زلفهاشان را از بيخ زده آمدند خيلی خوب شده بود و چشمش هم درد نمی کرد ، آسوده شد ، امروز در حقيقت روز موچينان بود ، باشی و ميرزا محمدخان هم صبح با کالسکه پيش آمده بودند ، امروز که می آمديم از قشون که گذشتيم يک طاق نصرت خيلی قشنگ بزرگ ساخته بودند ، اميرنظام ساخته بود ، از زيرش گذشتيم ، امشب دور حوض ديوانخانه آتش بازی چيده اند ، ما هم رفتيم بالاخانه قديم نايب السلطنه با زنها تماشای آتش بازی را کرديم . روز دوشنبه 5 رمضان :

امروز روز معرکه دار با تفصيلی است تا حاجی حيدر آمد توی اندرون ريش تراشيد خيلی طول کشيد ، چهار ساعت از دسته گذشته بيرون آمدم ، انيس الدوله ، امين اقدس ، عزيزالسلطان بايد بروند منزل وليعهد ، انيس الدوله پيش پای ما رفت ، عزيزالسلطان هم رفت و ما هم از اندرون بيرون آمديم ، وليعهد ، اميرنظام ، امين السلطان و اميرآخور و جمعيت غريبی درب در ايستاده بودند ، ايلخچی مراغه ما يک اسب بسيار خوب پيشکش آورده بود ، خيلی اسب خوبی بود ، تماشا کردم ، می گفت هزار و صد ماديان در مراغه است ، حاجی حسام الدوله هم يک نشان صورتی داده بوديم گردن انداخته بود ، به عزيزاله خان صارم الملک هم شمشير مرصعی مرحمت شده بود ، هردو به حضور آمدند ، بعد سوار اسب شديم ، امين السلطان ، وليعهد ، امير نظام و ساير مردم جلو و عقب ما را گرفته بودند ، جمعيت هم مثل ديروز جمع شده بود ، خلاصه همينطور با اين جمعيت رانديم تا رسيديم به ميدان جلو عمارت وليعهد که توپخانه و نقاره خانه آنجا است و از آنجا می رود به عمارت نايب السلطنه مرحوم ، به قدری صاحب منصب و جمعيت بود که آدم قی اش می آمد ، خلاصه آنجا پياده شده سری به توپخانه و توپها زدم خيلی منظم بود ، بعد رفتيم اندرون وليعهد ، وليعهد يک سمت اندرون و عمارت نايب السلطنه را خراب کرده از نو بنمائی می کند و می خواهد برای خودش خوابگاهی بسازد ، بنا کار می کرد و پی می ريخت يک عمارتی تازه علاءالدوله اميرنظام ساخته است که هيچ او را نديده بودم عمارت خوبی است ديوانخانه وليعهد آنجاست حالا هم زن و بچه وليعهد آنجا می نشينند ، رفتيم آنجا امين اقدس ، انيس الدوله ، عزيز السلطان ، فخرالدوله زنهای وليعهد همه بودند، رفتيم توی عمارت، عمارت دو مرتبه ايست، يک جوری است توی اطاقی نشسته بچه های وليعهد را ديديم وليعهد بچه مچه خورد خيلی دارد، قدری صحبت کرده زنهای ولعهد را ديدم، بعد بيرون آمده از توی همان عمارت که وليعهد می سازد رفتيم و از توی باغ گذشتيم و خيلی خسته شديم ، يک نارنجستانی وليعهد دارد خوب نارنجستانی است ، گرم خانه خوبی دارد، چند دانه خيار چيده داديم آقا دائی . از عمارت وليعهد بيرون آمده سوار کالسکه روباز وليعهد نشسته رانديم برای خانه وليعهد که در محله سرخاب واقع است ، کوچه های خوب ديديم ، بازارهای خوب ديديم ، کالسکه همه جا می رود ، کوچه های تميز پاکيزه خيلی عالی دارد ، اغلب جاها را که خيابان است طاقنما کرده اند بسيار خوب شده است ، در خانه های عالی ديده شد ، جمعيت مثل ديروز زن و مرد جمع شده بودند ، از پلی که سيل آب از زير آن می گذرد گذشتيم ولی حالا هيچ آب ندارد ، خشک است، از آنجا گذشته از درب خانه ساعدالملک که خانه او نزديک به خانه اميرنظام است گذشتيم، باغ اميرنظام چسبيده به سيد حمزه است، سيد حمزه هم خراب بوده اميرنظام تعمير کرده يک مناره خوبی ساخته است بازهم خراب است، بايد حکما" اميرنظام تعمير کند، قبرستانی هم پهلوی خانه اميرنظام است که تازه داده است ديوار کشيده اند، و طارمی گذارده که هيچ پيدا نيست ، خلاصه رسيديم به خانه اميرنظام ، سدری شبيه به خانه سپهسالار مرحوم ساخته است، وارد شديم، باغ را دو سه سال است خريده، باغچه های فرنگی ساز بسيار خوب، پله های خوب، حوض های خوب، دست اندازهای خوب بسيار بسيار باسليقه و تميز ساخته است ، درختهای خوب، بسيار جای باصفائی است، يک عمارت کوچک درب در دارد(؟) يک عمارت هم وسط باغ است، چون نهار ما دير شده بود و خيلی گرسنه بودم يک راست رفتيم عمارت وسط، مجدالدوله را پيش فرستاده بوديم نهار حاضر کند نهار آوردند، تهار خوبی درست کرده بودند، نهار خورديم، توی باغ اميرنظام هم از جمعيت از قبيل تجار و صاحب منصب ولشکرنويس و مستوفی و غيره و غيره بودند، وقت نهار آثار زکامی در دماغ خودم ديدم انشاالله زود رفع می شود، اينجا اول گل بداغ و بحبوحه گل ياس شيروانی است، گل به هم تازه باز شده است . هوای اينجا يکماه با شهر تفاوت دارد، بعد از نهار آمديم جلو ايوان و غلام گردش اطاق خودمان، توی اطاق نشستيم و وليعهد و اميرنظام، امين السلطان آمدند توی ايوان ايستادند، اول اهالی نظام و صاحب منصب سواره پياده و توپخانه را آوردند، تمام را ميرزا محمودخان مشيرنظام برادر ميرزا احمدمشيرالسلطنه خواند و معرفی کردند، رفتند بعد مستوفی ها را مستشارالملک وزير ماليه برادرزاده حاجی ميرزانصرالله آورد حضور و معرفی کرد، بعد لشکرنويس ها را اميرنظام آورد حضور و عرض کرد، بعد اهالی مدرسه را به رياست احمدخان پسر ملک الشعراء آورده معرفی کردند، بيگلربيگی کدخدای محلات را معرفی کرده خلاصه از اهالی آذربايجان هر که بود به حضور آمد، بعد رفتيم اطاق ديگر ليموناتی خورده امين السلطان دو سه فرمان و براتی به ريش ما زد و آمديم بيرون يک دور باغ گردش کرديم، اين باغ دو سه سال ديگر خيلی خوب می شود، حضرات تجار کمپانی راه شوسته را که مستشارالدوله رئيس آنها است آوردند قدری با آنها صحبت کرده نصيحت کردم و بعد سوار کالسکه شده قدری از همان راه صبح رفتيم و بعد به راه ديگر افتاده از بازار صاحب ديوان گذشته رسيديم به سربازخانه، عزيزالسلطان هم پيش از ما آمده بود سربازخانه، سربازخانه بسيار بزرگی است، سه سمت عمارت دارد و يک سمت ديوار است، بسيار سربازخانه باشکوهی است، وسط شهر واقع است، رفتيم روی سکوی وسط ايستاديم، اميرنظام، امين السلطان و همه پيشخدمت ها و غيره آمدند روی سکو ايستادند، سه فوج که جلو آمده بودند در سربازخانه با توپخانه حاضر بودند، وليعهد، نصرةالدوله، واگنرخان، اعتضادالسلطنه، و غيره فرمانده بودند، وليعهد به توپچی فرمان می داد، روزه هم بود، شمشيری داشت هی داد می کرد و صدايش هيچ جا نمی رسيد، توپچی هم گوش نمی داد واگنر هم معلم توپخانه است از عم پياده نظام خبر ندارد، هی داد می کرد حرفش را هم سرباز نمی فهميد، قال مقال می کردند خلاصه مشقی شد و بعد افواج دفيله کردند و رفتيم توی چادری که وسط سربازخانه کنار ديوار زده بودند، قدری خيار خورديم عصرانه چيده بودند، به عزيزالسلطان کاهو سرکه دادم خورد، وليعهد به واسطه روزه گرمازده شده بود و ضعف کرد، اسباب ژمی ناستيک هم سمت راست ديوار سربازخانه حاضر کرده بودند، رفتيم آنجا همه باز حاضر بودند، سربازها بازی های خوب کردند از روی شتر و اسب پريدند، از ديوار بالا رفتند خيلی تماشا داشت، اينها هم تمام شد و امين السلطنه می خواست ما را ببرد به مخزن که پهلوی مسجد طاق علی شاه واقع و خيلی دور است، چون خيلی خسته بودم و وقت نداشتم موقوف کرده سوار کالسکه شده آمديم باغ شمال، يک راست رفتم حمام رخت عوض کرده، پيشخدمت ها بودند، ميرزامحمدخان و باشی امروز مسهل سنا خورده بودند از زير مسهل خوب بيرون آمده بودند . شام را مردانه خورديم ، بعضی اصحاب بازی امشب وليعد خبر کرده است حاضر شده اند که بازی درآورند، بعد از شب بازی درخواهند آورد، تفصيل و معلومات آنها را بعد می نويسم، توی باغ اميرنظام عليخان پيشخدمت والی زاده حاکم ارومی به رسم قديم تاريک خانه داشت و آورد و يک عکس ما را انداخت . دو حکيم هم امروز منزل وليعهد ديده شد يکی پسر کاسترلی بود يکی هم انگلسی و حکيم تلخی بود و حالا حکيم وليعهد است .

اسامی اولادهای وليعهد و زنهای او از اين قرار است :

اعتضادالسلطنه، عزت السلطنه مادرشان ام الخاقان است ، شعاع السلطنه مادرش نزهت السلطنه دختر اسمعيل ميرزا است، ابوالفتح ميرزا، ابوالفضل ميرزا، عشرت السلطنه، ملکه خانم، مادرش صغرابيگم ده خارقانی است، ناصرالسلطنه سرورالملوک، ملک الملوک، اشرف الملوک، نصرت الملوک مادرشان سرورالسلطنه است، ضياءالملوک، طوبی خانم، مادرشان مينا است، شاه بيگم خانم دخترخاله از سوچ بلاق آمده بود اندرون وليعهد او را ديدم عزت اله خان پسرش هم آمده است ديده شد . امروز وقتی خانه وليعهد می رفتيم در آسمان دور آفتاب هاله و منطقه ای ديديم خيلی بزرگ و قشنگ مثل قوس و قزح می نمود، دورتر از آن يکی ديگر هم خيلی بزرگتر و پررنگ تر بسته شده بود خيلی شبيه به عجايبيس که در قطب شمال پيدا می شود، خيلی خيلی قريب بود . خانه وليعهد که بوديم زنهای وليعهد آمدند، سان دادند در حقيقت همه کثيف و بدگل و متعفن از سرورالسلطنه اش تا آنهای ديگر، همه کثيف و خيلی بد بودند . اما يک زن قد بلند بسيار خوشگل بود، دختر فرمانفرما فريدون ميرزای مرحوم است زن نوروزخان چاردولی است، خيلی خوشگل بود، کوکب الحاجيه دختر ميرزا آقاخان صدراعظم مرحوم که زن حاجی صدرالدوله است در خانه وليعهد ديده شد . شب هم که بازيگرها آمدند، اينها همه تبريزی هستند، هفت هشت ده نفر بودند، يک رقاص گردن کلفتی داشتند خوشگل هم بود، يک رئيس هم داشتند، مرد کوتوله سياه چهره ای بود سبيل داشت خودش می رقصيد، لاله را ده ذرع هوا می انداخت و می گرفت، معلق می زد لاله را از زير پای خودش درمی کرد، خيلی بازی معقولانه کردند، کارهای غريب می کردند آدم بازی می کردند، سه نفر روی هم سوار می شدند ، روی سرهم می ايستادند رقص می کردند، بازی خوبی بود درآوردند، خيلی هنر می کردند، کمانچه و موزيکان هم می زدند .

روز سه شنبه 6 رمضان :

امروز بايد برويم صوفيان، در روزنامه سفر سابق نوشته بودم که راه چهار فرسنگ است خير درست پنج فرسنگ نيم سنگين است . صبح برخاسته رخت پوشيديم، حاجی حيدر آمد ريش تراشيد، حرم رفته بودند، عزيزالسلطان هم رفته بود، ما هم بيرون آمديم امين السلطان نبود، حمام رفته بود، وليعهد، اميرنظام، ساير مردم تبريزی و طهرانی همه بودند از در باغ شمال بيرون آمده سوار اسب شديم . ديروز که خانه اميرنظام رفتيم از در خانه ساعدالملک گذشتيم، امروز هم تا در خانه ساعدالملک از راه ديروزی رفتيم، بعد پيچيديم طرف دست چپ از راهی که منتهی می شود به رودخانه آجي، بعد سوار کالسکه روباز شده رانديم از محله سرخاب گذشتيم و از محله اميرخيز هم گذشتيم آخر شهر رسيديم به رودخانه آجی که آنهم جزء محله اميرخيز است، راه کالسکه اش همه جا وسيع و خيابان است، طرفين راه از باغ شمال الی آجی باز مثل روزهای پيش جمعيت زياد بود زن و مرد ايستاده بودند داد می زدند، همه دعا می کردند، شهر تبريز زنها و دخترهای بسيار بسيار خوشگل دارد، همه زنها و دخترهايش خوشگل هستند من در هيچ شهر آنقدر خوشگل نديدم، زنهای ارمنی و فرنگی هم زياد بودند آنها هم خوشگل بودند، شهر تبريز خيلی تميز و آباد و منظم است، اعيان و بزرگان و تجار همه در خانه هاشان هر کدام دو فانوس زده اند هر شب با چراغ لامپه می سوزد، بيگلربيگی هم بود عقب سر ما بعضی فضولی ها می کرد، وليعهد، اميرنظام و سايرين همه بودند، از در باغ شمال که سوار شديم الی رودخانه آجی که آخر شهر است درست يک فرسنگ راه رفتيم، بيرون شهر باز جمعيت زياد بود، آخر شهر هنوز به رودخانه نرسيده خيلی راه مانده است . به رودخانه برسد، نهر زيادی از رودخانه بريده اند می برند پائين ها زراعت می کنند، هر نهری به قدر يک رودخانه است، به قدر صد نهر بيشتر ديديم، آنقدر آب که از رودخانه می گذرد همان قدر هم نهر بريده اند، تمام آب اين رودخانه زراعت می شود، يک مثقالش هدر نمی رود خود رودخانه هم آب زياد گل آلود دارد، منبع اين رودخانه از سراب است، دم پل که رسيديم سوار اسب شده از پل آجی گذشتيم، پل را تعمير کرده اند، خيلی خوب پلی بود، از پل که گذشتيم ايستاديم غلامهای وليعهد را گفتم به آب زدند نزديک پل گردابهای بد دارد و ته رودخانه گل است .آب زياد هم دارد، غلامها زدند به آب، يک نفر کم مانده بود غرق بشود بميرد، هايهای کردند خدا رحم کرد بيرون آمد، آب تا سينه سوار ميرسيد، بعد سوار کالسکه شديم، صد رأس اسب توپخانه تبريز را آوردند از جلو کالسکه گذراندند بعد رانديم، چون نهار دير شده بود دو سه ميدان اسبی که رانديم يکی از نهرهای آجی را گرفته رانديم تا بالای نهر آفتاب گردان زدند، افتاديم به نهار، شکارگاه وليعهد که بابا باغی است طرف دست راست پيدا بود با دوربين ديدم از دور کوههای سخت بدرنگی به نظر آمد، خوب کوههائی نبود، بعد نهار خورده سوار کالسکه شده رانديم برای صوفيان، تفصيل راه را سابق نوشتيم ديگر لازم نيست بنويسيم اما بعضی جاهای تازه که ديديم از اين قرار است :

طرف دست راست ده عمن است و زبرلو که هردو مال مجتهد تبريز است پشت کوه است پيدا نيست اما نزديک است، حرم هم در سنخ کر پی نهار افتاده بودند، پشت عمن يک دهی است اسمش سهرل است مال يک زن ارمنی است که رعيت ايران است اين زن ارمنی حالا زن کاساب بوای فرانسه شده است، بعد برنه قنسول فرانسه دختر کاساب بوا را گرفته است . به اين واسطه قونسول فرانسه اينجا ييلاق می آيد، بعد خواجه مرجان است که دامنه کوهی افتاده است، کوهش خشک است اما توی ده چشمه آب خوراکی دارد اما زراعت اين ده از رودخانه سنخ کرپی مشروب می شود، وقف حضرت امام رضا عليه السلام است . بعد قدری که رانديم رسيديم به يک باغی که تازه احداث شده است آن سفر که آمديم اينجا هيچ نبود، مهديخان قاجار فراشباشی وليعهد ساخته است، آب قنات درآورده است و مشهور است به چله خانه، خوب جائی خواهد شد . امروز هوا صاف و آفتاب گرمی بود، دهات زياد هم دست چپ ديده شد، اول ساولان مال مجتهد تبريز است، قم تپه باز وقف حضرت است، يک تپه ای بود نزديک ده از دور هم پيدا بود، خاک نرم مثل طوطيا داشت به اين جهت اسم اين ده را قم تپه گذاشته اند، سهلان باز ملکی مجتهد، نعمت اله ملکی بيگلربيگی است، دهات ديگر هم دارد، بعد سه ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم، طرف دست چپ دامنه مشو ده سفيد کمر است که محاذی صوفيان است ملک دختر نصرت الدوله زن باباخان آقا است، سرباز اين دهات فوج چهارم است، ده صوفيان خيلی ده معتبری است . امين السلطان که شهر مانده بود نيم ساعت بلکه يک ساعت و نيم از شب رفته آمد .

روز چهارشنبه 7 رمضان :

امروز بايد برويم مرند، پنج فرسنگ راه بود، صبح برخاسته رخت پوشيديم، امين السلطان صبح پيش رفته بود، عزيز السلطان عقب ما سوار شد، ما بيرون آمده سوار کالسکه شده رانديم، رسيديم به يک دره وسيعی که طرفين دره کوه بود، رودخانه ای از ميانش می آيد، همين رودخانه است که می رود به صوفيان، اين رودخانه از کوه مشو تشکيل می يابد از ده سيوان می گذرد و می آيد وقتی به سيوان رسيديم سيوانی ها شکايت داشتند که صوفيانی ها آب را می برند، صوفيانی ها هم شکايت داشتند که سيوانيها به ما آب نمی دهند، خلاصه رانديم کوههای طرفين بعضی خاکی است، کوههای خوشی نبود عزيزالسلطان هم عقب سر ما بود آمد رسيد به ما رانديم، همه اش از توی همين دره می رانديم هرچه بالاتر می رفتيم زمين و کوهها همه کم کم چمن می شد تا رسيديم به سر دو راه که يک راه از شوردره می رود، آن سال که آمديم از راه شوردره رفتيم از سر کوه وارد مرند شديم اين دفعه ميل نکردم از آن راه بروم همين طور سوار کالسکه شديم و از راه کالسکه رانديم هرچه می رانديم کم کم مشو نزديک می شد و تمام دره چمن بود و گل و زراعت و گل روغنی زرد . سوار اسب شده رانديم برای طرف دست چپ برای دامنه کوه مشو که نهار بخوريم، کوه مشو يک کوهی است که همچه کوه در دنيا نيست تمام برف هر جا برف نبود سبز و چمن و گل بود، تا بالای کوه از بس نرم و خوب است اسب به راحتی می رود، تا نصف کوه را زراعت ديم می کنند و اينها همه ملک سيوان است ، خود سيوان هم توی دره دامنه کوه واقع است . کوه و صحرا بسيار بسيار با صفا بود، عزيزالسلطان رفت آفتاب گردان خودش نهار بخورد ما هم ديگر به سيوان نرفتيم، از اين دست سيوان من خودم جلو افتادم رانديم، رفتيم بالای کوه، حيف که رعيت پدرسوخته همه کوه را زراعت کرده اند، اگر زراعت نمی کردند تمام اين کوه زرد روغنی و چمن بود، ده سيوان دست ميرآخور وليعهد برادر شمس الدوله است، رانديم بالای کوه يک چمنی بود گل زرد روغنی زنبق، آبشن، قازباقي، شنک، شبدر، سرولی و گلهای زياد به انواع و اقسام داشت، هرجا زراعت کرده بودند زمين سرخ بود، باقی دورش سبز بود، خيلی باصفا و خوش منظر، صحرا و کوه به اين خوبی نمی شود، آب کمی هم از برف می آمد، دامنه کوه توی چمن جای آفتاب گردان خوبی بود، آفتاب گردان زدند افتاديم به نهار، اين صحرا و کوه گل طوطيای زياد دارد، گل طوطيا در کوه الوند خيلی بهم می رسد، از گل زنبق که فرنگيها عطرش را می گيرند و ما به دستمال می زنيم زياد داشت، همان بوی عطر سفيد را به عينه می داد، پيازچه هم داشت، روبروی ما يک چشم اندازی داشت که تمام صحرا و دره و کوههای قره داغ از دور پر برف و بلند پيدا بود، طرف شمال کوههای اطراف همه پيدا بود، آفتاب گردان عزيزالسلطان را هم سر يک آسيابی زده بودند از دور خيلی قشنگ پيدا بود، آفتاب گردان حرم را هم نزديک آفتاب گردان عزيزالسلطان زده بودند، توی چمن پيدا بود، وليعهد هم اينطرف توی چمن نهار می خورد آنهم پيدا بود، کوه مشو هم بالای سر ما بود خيلی نزديک بطوری که اگر شکاری چيزی توی برفها راه می رفت من با چشم می ديدم پيدا بود، خيلی چشم انداز باصفائی بود، نهار خورديم اعتمادالسلطنه هم پيدا شد آمد روزنامه خواند و بلافاصله سوار شد رفت منزل بعد از نهار يک دره ای بود سنگ داشت قهوه چی باشی را فرستاديم برود سنگ بياورد و خودمان سوار اسب شديم، من و دولچه، ابوالحسن خان و جوجه، آقابيک و شاه پلنگ خان رانديم بالای کوه خيلی گردش کرديم، باز همه جا سبز و چمن بود آقجه باش زياد داشت می خواستيم خيلی گردش کنيم و دوباره برويم آفتاب گردان چای عصرانه بخوريم و تا عصر اينجا بمانيم که درين بين هوا ابر شد و مستعد باريدن شد، کالسکه ما هم توی جعده خيلی دور بود به تعجيل از کوه پائين آمديم، گفتيم آفتاب گردان را انداختند که درين بين رعد و برق شد و باران زياد آمد، ما خيلی به تعجيل رانديم باران هم به شدت می آمد نمی توانستم چتر بگيرم، سرباز بی چتر رانديم، باران زد يک طرف سرداری و رخت ما را تر کرد تا رسيديم به کالسکه نشستيم توی کالسکه و رانديم تا رسيديم به کاروانسرا خرابه ای سر راه بود، شاه عباس ساخته است، پياده شده رفتيم توی کاروانسرا، سرداری خز را عوض کرديم ديديم وليعهد از ترس رعد و برق طپيده است توی کاروانسرا و رنگش پريده است می لرزد، من قدری ايستادم بعد می خواستم بيايم بيرون وليعهد می گفت نرويد حالا معرکه می شود من گفتم هيچ عيب ندارد، بيرون آمده سوار کالسکه شده رانديم، وليعهد آنجا ماند نمی دانم کی آمد.

فخرالدوله شب در مرند تا اينجا نوشت در حالتی که خواننده ها هم می خواندند بعد برخاست رفت گفت دلم درد می کند، باقی را امين خلوت در گلين قيا نوشت . خلاصه رانديم برای منزل باران همينطوری می آمد، خيلی اين باران اوقات ما را تلخ کرد که نگذارد  درست اين کوه را تماشا و گردش نمائيم . ده يام طرف دست راست در دامنه واقع است اين کوه بخش بخشهای سبز خرم باصفای خوبی دارد که اگر يکوقتی آدم بخواهد به تماشای اينجا بيايد بايد در ده يام بماند و از آنجا به اين کوه ها آمده گردش نمايد، کوه مشو پر از برف و به قدر دو برابر کوه البرز و هفت برابر است، کوه ديکی است اما با اسب تا نزديک سره و بلکه به خود سره هم می توان رفت، بسيار کوه و صحرای خوبی است . خيلی ميل داشتم که از کالسکه پياده شده سوار شوم و اين کوه ها را تماشا نمايم اما از ترس باران نمی توانستم پائين بيايم، همينطور با کالسکه رانديم، صحرا هم تمام پر از گل و سبز بود تا رسيديم به جلگه مرند، حاجی عيسی خان تفنگدار مرندی که در ده ديزج يکان می نشيند ديده شد، در آن سفر دوم فرنگ که دوازده سال پيش آمديم اينجا و رفتيم همين حاجی عيسی خان را ديديم و در روزنامه نوشتم که چون پيرمرد شده است از تفنگداری معاف و اينجا متوقف است، حالا هم او را مثل آن سال ديدم، ماشاالله احوالش بسيار خوب بود . بهد رسيديم به دهی که اسمش يوسف است، جمعيت زيادی داشت، ديده شدند، از آنجا هم گذشتيم، دهی در دست راست واقع است، اسمش ديزج عليا است . ملائی داشت آمد حضور اسمش ملا مناف بود، بعد رسيديم به ده مرند، باغات زياد داشت، سرباز و توپچی اين ده زياد می دهد، جمعيت زن و مرد اطراف کوچه ايستاده بودند، يک رودخانه هم از وسط ده می گذرد، از ده گذشته سراپرده را اين طرف ده زده بودند، وارد سراپرده شديم، دهی نزديک به مرند ديده شد اسمش کندلج بود، از فوج دويم نصرت و غيره سرباز و توپچی خيلی دارد، از همين ده کندلج يک صاحب منصب بيرون آمد ريش توپی دارد، جوان خوبی بود و اسمش سعيد سلطان بود . يک ده ديگر هم ديده شد که اسمش قچم بار بود يک مجتهدی از مرند بيرون آمد ديده شد، می گفت تازه از کربلا آمده ام، اسمش آقا حماد بود، صاحب منصب های معتبر که در مرند می نشينند  مال فوج دويم نصرت حاجی احمدخان ياور والد عبدالله بيک ياور مال فوج چهارم، محمد بيک ياور سعيد سلطان، صاحب منصبان توپخانه، حسينعليخان ياور ولد عليرضاخان معلم قديم، محمدحسين بيک ياور، نعمت الله بيک صاحب منصب توپخانه که آن سفر فرنگستان اينجا ديده بودم امسال نديدم، پرسيدم گفتند مرده است، شب هم محمدصادق و خواننده ها آمدند، زدند و خواندند ، اين سفر اينها را کثيف وسياه و چرک کرده بود، رؤيت غريبی داشتند اما باز خوب زدند و خواندند، منزل هم امروز دور پنج فرسنگ و نيم بود . در مرند مجتهد خيلی ملک دارد .

روز پنجشنبه8 شهر رمضان :

امروز بايد برويم گلين قيا، می گويند اينجا هم ملک حاجی ميرزا جواد آقای مجتهد است، راه هم امروز به قدر پنج فرسنگ بود، سوار شديم، قدری سواره با وليعهد و امين السلطان و اميرنظام رفتيم، جمعيت زن و مرد و گدای مرندی به قدری جمع شده بودند که می خواستند آدم را بخورند . قدری که رفتيم سوار کالسکه شديم و رانديم قدری که رانديم يک گدای سمجی آمد جلو اسب کالسکه را گرفت، خدائی شد که ما توی کالسکه سوار اسب نبوديم، هرچه ريختند سر اين گدا که جلو اسب را ول کند نکرد و همينطور کالسکه ما ايستاده بود، بالاخره ريختند سرش تا جلو اسب را ول کرد و رانديم تا رسيديم به جائی که جلگه کوچک می شود، آنجا يک رودخانه از طرف زنوز می آمد . زنوز نيم فرسنگ بالای اين رودخانه است اما ديده نمی شود، نهارخوری عزيزالسلطان و حرم را اينجا زده بودند، قونسول روس هم که همراه ما می آيد او هم اينجا به نهار افتاده بود . از اينجا هم گذشته داخل دره ماهور شديم . از دره ماهور گذشته دهی دست راست بود گفتند اسمش قراتپه است و متعلق به سرورالسلطنه زن وليعهد است، وقت نهار هم شده بود سوار شديم رفتيم توی يکی از قطعه های آن ده به نهار افتاديم خود ده ديده نشد، نهار خورديم، اعتمادالسلطنه بود، روزنامه خواند، بعد از نهار وليعهد، اميرنظام، امين السلطان، نصرةالدوله آمدند بعضی فرمايشات کرديم، قدری هم باران آمد، قدری از ده زنوز اينجا پيدا بود، يک فرسنگ راه بود، با دوربين نگاه کردم، عجب ده و ييلاقی است . سبز و خرم در دامنه کوهی به قدر البرز واقع است ولی وسيع تر، تمام ديم کاشته اند، خرم، چشمه های زياد دارد، در دنيا ديگر ده از اين بهتر نمی شود مثل يکی از قطعات بهشت است که اينجا آورده و زنوز اسم گذارده اند، به اين می ارزد که آدم مخصوصا" از طهران برای ييلاق اينجا بيايد و مراجعت نمايد، عاشق اين ده زنوز شدم، خلاصه سوار کالسکه شده رانديم رانديم گاهی سرازير گاهی سربالا اما راه کالسکه خوب بود و رانديم تا رسيديم به اول جلگه گلين قيا، نصراله خان صدرک لو و پسرش که در کجل می نشينند، آمده بودند استقبال ديده شدند، قدری که رانديم سوار و تيپی از دور ديديم معلوم شد تيمور پاشا و بهلول پاشای ماکوئی است با حسينقليخان پسر اسحق پاشاخان و مصطفی پاشاخان پسر بهلول پاشاخان، نصراله خان پسر حبيب اله خان و ششصد سوار به استقبال آمده اند، اميرنظام هم سر سوار ايستاده بود، ما هم از کالسکه پياده شده با امين السلطان رفتيم به سر سوارها، تيمور پاشاخان پالتو مشکی نظامی ، بهلول پاشا هم همينطور پوشيده بودند با اميرنظام و اينها صحبت کنان رانديم و رسيديم به سردسته سوار، ديديم يک عمری ايستاده است اسمش را پرسيدم گفتند محمد صديق است، از جلو سوار رانديم سوار معلمی بود از کرد حيدرلو، کرد اصانلم، کرد جلالي، باجلانلو، هرکس گير تيمور پاشا آمده بود همراه آورده است، لباسهای غريبی پوشيده بودند، از جلو آنها گذشتيم و دوباره سوار کالسکه شده رانديم، مدتی  طول کشيد تا رسيديم به منزل، دو ده در دست راست ديديم يکی در بالای کوه بود که اسمش وزند بود، يکی هم پائين تر بود اسمش اورياندی بی بود، ده گلين قيا هم طرف دست چپ واقع بود، ده بسيار بزرگی است، گلين قيا برای اين می گويند که در زير سنگ های بزرگ واقع است . يک ميش هم از زنوز آورده بودند ميش سرسفيد غريبی بود سوای ميش های طهران است . چادرهای ما و اهل اردو توی حاصل افتاده بود، به امين السلطان گفتم خسارت حاصل ها را بدهد، هوا هم بد و گرم بود، باران آمد، رعد داشت، اما بی برق ، الان هم غرغر می کند، سفر پيش هم که در دوازده سال پيش آمده بوديم همين جا باران آمد حالا هم باران می آيد، برق پر زوری هم زد، ده بره تعارفی اينجای اميرنظام را هم داديم به قهوه چی باشی که به اسم و صفت تحويل کدخدای قلين قيا بدهد و تيغ را بر آنها حرام کرديم که انشاالله در مراجعت آنها را پس گرفته همراه ببريم . در مرند يک ده خوبی هم بود اسمش يامجی است، ليوار هم ده معتبری است، در مرند . اين رودخانه ای که هم حرم و عزيزالسلطان به نهار افتاده بودند اسمش چرچر است که از ده چرچر می آيد . ميرزا محمدخان و حاجب الدوله امروز رفتند کنار ارس که جای سراپرده معين کنند، باران خيلی شديد پرزوری آمد حالا هم که وقت اذان است پر زور می بارد .

روز جمعه 9 رمضان :

امروز بايد برويم کنار ارس، چهار فرسنگ راه بود، برخاستيم، هوا صاف و آفتاب بود و باران ديشب خيلی باصفا شده بود، اما من سرما خورده بودم استخوانهای پهلويم و گردنم درد می کرد از بيرون رعيت ها جمع شده بودند يا علی می کشيدند و داد می زدند، عرض داشتند، اين رعيتها کرکری هستند، دهی هست در کرکر که اسمش قشلاق است، اين عرض چيها قشلاق می نشينند، از دست قلی خان سرتيپ شان که نوه حاجی خانم است شکايت داشتند، به اميرنظام حکم شد به عرض شان رسيدگی کند، بعد رخت پوشيده بيرون آمديم سوار کالسکه شده رانديم، مردکه تمام صحرا را زراعت کرده حاصل کاشته است، بيشتر زراعت هم لگدمال شد، اما تمام صحرا زراعت است، به قد يک وجب هم از زمين بلند است و سبز است . رانديم تا رسيديم به اول دره، دره خيلی تنگ است، اول دره سوار اسب شديم، راه کالسکه را هم ساخته اند، کالسکه می رود اما تعريفی ندارد، همين طور سواره رانديم، اول دره، طرفين کوههای سخت بلند دارد، کوه طرف دست راست اسمش کچيل است، اينطرف کوه که به دره نگاه می کند سختان است، پشت کوه آنطرف که می روی همه نرمان است و کوه خوبی است، کچيل اسم يک چشمه ايست درين کوه نادرشاه در سر اين چشمه منزل کرده است، کوه دست چپ اسمش دوان است گاهی سوار کالسکه می شديم گاهی سوار اسب می شديم اما همه جا کالسکه می رود، آسيابهائی که در سفر اول هم ديده بودم طرفين دره باز همان آسياب ها را ديدم، رانديم تا کم کم دره تمام شد و وارد جلگه کرکر شديم، حاجی بيک آمد، يک کبک نر بزرگی زده بود آورد می گفت اين کوه تکه بز دارد و کبک دری هم دارد، خلاصه به جلگه که رسيديم سوار اسب شدم، نهار نخورده بودم، رانديم طرف دست راست يک تپه ای بود که مشرف بود به کرکر و دهات و ارس و خاک روس و غيره، رفتيم بالای تپه آفتاب گردان زدند افتاديم به نهار، جلم ما ده کرکر و ليوارجان که هر دو چسبيده بودند به هم، خيلی خوب دهات معتبری بود، حاجی خانم در ليوارجان می نشيند، بالای سر ليوارجان يک کوه بسيار بلند برف داری است، کوه خيلی خوبی است، همه جای کوه نرمان است زراعت ديم می کنند، کوه ماليده بسيار خوبی است، اگر آدم فرصت داشت جا ديگر از اينجا برای گردش بهتر نبود، زيرا اين کوه يک ده معتبری هست اسمش قشلاق است، يک ده ديگر هم هست ارسی است، همه اين دهات خيلی معتبر است، هرکدام چهارصد خانه، پانصد خانه جمعيت دارد . اينجا که ما نهار افتاديم ارس پيدا بود، آنطرف ارس که خاک روس است پشت کرکر و ليوارجان کوه برف دار بزرگ بلندی پيدا بود، اسم کوه قاپان است، کوهش به قد البرز نيست اما خيلی بزرگ است و برف دارد، زير کوه قاپان يک آبادی پيدا بود، باغات و خانوار زياد داشت، اسمش اردوباد است . با دوربين درست تماشا کردم اردوباد خيلی جای خوبی است خيلی قشنگ است، آن طرف پشت کوه قاپان محال قراباغ است .

تا اينجا فخرالدوله نوشت حالا بعد از شام است گريه می کرد . برخاست من خود نوشتم، خلاصه بعد از نهار از کوه سرازير شده به کالسکه نشستم، رانديم، ميرزا محمودخان وزير مختار ما در پطر آمده است، امين السلطان آورد، سر سواری ديدم، بعد رانديم، خيلی راه که رفتيم به ده شجاع رسيديم، در دامنه کوه سنگی کوچک مخروطی قشنگی واقع است، شاه پلنگ خان را فرستادم از دامنه اين کوه سنگ آورد، سنگ های سليمانی و مرمر خوبی دارد، کوه سنگی کوچک است شبيه به کوه دماوند است . وارد منزل شديم، آقا ميرزا محمدخان فراشباشی چادر و سراپرده را نزديک رود ارس زده اند، پياده شده خيلی کنار رودخانه ايستاديم، آب تند زياذی می آيد، خيلی باصفا بود . مهمان دار اميرال پوپوف است و غيره و غيره آمده اند، شليکونوف مترجم که طهران بود اينجا آمده است، آمدند رفتند پيش امين السلطان اين طرف ها پست خانه، تلگرافخانه و بناهای خوب ساخته اند بسيار باشکوه، حاجی خانم زن مرحوم محمدرضاخان کرکری آمده بود ديده شد، خيلی پير است، قلی خان سرتيپ پسر رحيم خان مرحوم نوه اين زن است . تجيری دادم دالان وار از اندرون کشيدند تا لب ارس چند آفتاب گردان زدند، شب را زنانه لب ارس شام خورديم . زن ها و غيره گريه می کنند خستگی می کردند، همه امشب حرفهای پرت می زنند، حالت ها خيلی عجيب است وضع غريبی است .     

 

روزنامه خاطرات ناصرالدين شاه

در سفر سوم فرنگستان

چاپ دوم  1371

از ص. 78 تا ص. 102

 

برگشت به ليست