.                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                

دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

زندگی وسفرهای وامپری

 

از مرز ايران تا تبريز

 

......قزل ديز نام نخستين آبادی در خاک ايران است . با ترک آن به پای آرارات رسيديم .  قله تيز کوه آرارات ، حتی در ايام تابستان پوشيده از است ، در آن فصل هنوز تا نيمه در ردای زمستانی فرو رفته بود . همه ساکنان نواحی مجاور آن بر اين باورند که هنوز هم می توان بقايای کشتی نوح را بر نوک آن ديد و " وارتابتی " (کشيشی )، مغرور به گفته خود ، فخر می فوخت که با ديدگانش قطعات گرانبهای کشتی مقدس را در آب چون بلور درياچه واقع برفراز کوه ديده است . برخی نيز تکه هايی از چوب باقيمانده کشتی را نشان می دادند و می گفتند درمان قطعی درد شکم و جشم و ساير ناخوشيها است ؛ وای بر کسی که اکنون جرأت کند دست کم در وجود دو تخته الوار و چند دکل از کشتی نوح بر کوه آرارات ، کوچکترين ترديدی ابراز کند . در اثنای سفرم در آسيا به چهار مکان ديگر برخوردم که روايت مقدس ميگويد کشتی نوح در آنجا نشسته است ، و دست کم چهار مکان ديگ هم هست که مردم آثار ترديد ناپذيری از وجود بهشت مورد نظر کتاب مقدس را در آنجا يافته اند. پس از عبور از خط مرزی ايران _ عثمانی ، منطقه بيش از پيش زيبا می شود و گويی مقصود طبيعت آن است که غرور بلند مرتبه ايرانيان را تأييد کند . محجوبترين و کم سخنترين همسفران ايرانيم در تمام طول راه از گفتن " افندی ! ايران با کشور تو خيلی فرق دارد ، مواظب باش عجايبهايی خواهی ديد " باز نمی ايستادند . از همان لحظه ای که چشم آنان به نخستين ده ايرانی افتاد ، چهره شان به وضع توصيف ناپذير درخشيدن گرفت ، چون همسفران ايرانی بيچاره ام در تمام راه از ارزروم و گذر از آباديهای متعدد ارامنه دچار محنت شديدی شده بودند ، زيرا طبق مذهب شيعه ، آنان حاضر نبودند لب به غذايی بزنند که به دست نامسلمانان تهيه شده بود .

اولين دفعه در خاک ايران در "اوراجيک " 2 خوابيدم .حال که در ايران بودم فکر کردم عاقلانه است از شکل افندی بيرون بيايم ، زيرا در کشور شيعيان ، با وجودی که هر دو فرق شيعه و سنی مسلمان هستند ، هر چيزی که دست کم مذهب تسنن عثمانی را به نمايش بگذارد مورد بيزاری و خواری است .

روز پنجم ژوئن / 15 خرداد صبح زود حرکت کرديم و چون راهمان از کوههای قرآنيه [قرينی ] می گذشت و امنيت در آن نقطه هيچ خوب نبود ، ارامنه همراهم بهتر آن ديدند در معيت اسکورت کوچکی از سواران مسلح حرکت کنند . خوشبختانه مورد نامطلوبی رخ نداد . اوايل بعد از ظهر به قرآينه رسيديم و من از شنيدن صدای ساز و آواز و تيراندازی و هلهله شادمانی که از خانه روبروی اقامتگاهم می آمد ، مسرور شدم . آنجا جشن عروسی بود و پس از پرس و جو که آيا خانواده عروس و داماد می گذارند برای تماشا آنجا بروم ، بيدرنگ يکی از پسران ميزبان مرا آنجا برد. هنگامی که وارد شديم انبوه ساقدوشان هم رسيدند تا عروس را از خانه والدينش به منزل داماد ببرند . آنان بيرون از خانه ورود خود را با شليک تير اعلام کردند ، آنگاه وارد شدند و عروس را در چادر سرخی پيچيدند و به کوچه آوردند و دو نفر ساقدوش کمک کردند تا او بر اسب بنشيند . عروس جامه ای گشاد و بلند و پرچين بر تن داشت ، که حرکات او را کند می کرد ، با اين حال کاملا" محکم بر زين قرار گرفت . زنان او را در ميان گرفتند و آوازی جمعی و خيلی جالب سر دادند که ترجيع بند آن در پايان هر بيت از اين قرار تکرار می کردند : دوست دوست باشد ، "چشم دشمن کور باشد . ای خدا ! " عاقبت دسته به سوی خانه داماد حرکت کرد . من نيز قاطی جمعيت شدم ، همراه آنها راه افتادم و بعد از آن دعوت شدم تا در بالای مجلس بر سر سفره بنشينم . مهمانان هنگام غذا هديه عروسی می دادند . اين مراسم با تمام جنبه هايش با تشريفات عروسی ترکها مشابهت داشت .

حدود دو ساعت از قرآينه به سوی چوروک ، منزلگاه بعدی ، راه پيموده بوديم که بغتتا" با شنيدن صدای پارس و زوزه عجيبی ، که از اعماق کوهستان روبرويمان به گوش می رسيد ، از جا پريديم . تازه به سربالايی جاده رسيده بوديم ؛ بيدرنگ قافله کوچک ما متوقف شد و محافظان ايرانيمان با نگرانی و دقت ، در حالی که چين بر ابرو انداخته بودند ، بر مدخل جاده چشم دوختند و سلاحهای خود را برای تيراندازی آماده کردند . هر لحظه صدای زوزه بلندتر می شد ، تاگهان گوزن نر درشت هيکلی را ديديم که دو گرگ با حرارت او را تعقيب می کردند . ايرانيها که به شکار خيلی علاقمندند از ديدن اين منظره از جا جستند و دو تن از آنان همچون فنر، به جلو جهيدند ، يکی ازآن دو ، همچنانکه می دويد چنان عالی نشانه رفت که با کشيدن ماشه ، گوزن زيبا بی جان برزمين افتاد . گرگها با شنيدن صدای تير از ترس گريختند. با اين حال بلافاصله پس از آنکه همه چيز آرام گرفت ، در ميان تعجب ما يکی از گرگها يا از فشار گرسنگی و يا به سبب تلخی از دست دادن شکار خود ، دوباره ظاهر شد . شکارچيان گذاشتند تا بدون صدمه به چند قدمی شکار بی جان برسد ، سپس شليک کردند و جابجا او را کشتند . همه اعضای جمع کوچک ما از اين حادثه خوشحال شدند . پياده شديم ، پوست گوزن را کنديم ، او را قصابی کرديم و بيدرنگ بهترين قسمتهای آن را به سيخ کباب کشيديم و بقيه لاشه و گرگها را پشت سر گذاشتيم .

نخستين مکان مهمی که مسافر باختری هنگام ورود به ايران می بيند، خوی نام دارد . خاصه من از ديدن بازار اين شهر دچار حيرت شدم . حيات و جنب و جوش آن همراه با حالتی جالب و ابتدايی ، جلال اعصار گذشته را به نمايش می گذاشت که بازارهای استانبول به واسطه تأثير اروپائيان تا حد زيادی فاقد آن است . هر کس که در ساعت بعد ازظهر شاهد جنب و جوش مردم در خياباهای باريک و خنک خوی بوده و اشارات پر حرارت سرو دست خريداران و فروشندگان و تنوع منسوجات و سلاحها و غذاهای در معرض فروش را ديده و شاهد رفتار و داد و بيداد انبوه جمعيت بوده است ، می بايستی دست کم در قياس ميان ويژگيهای شرقی بگويد که بازار قسطنطنيه از خوی عقبتر است .

اولين تأثير اين مناظر بديع ، سردرگمی واقعی و فريبنده ای بود که من بسختی توانستم خود را از آن رها کنم . اصوات غريب ، ولوله و صداهای عجيب و غليان زندگی در هر گوشه و کنار ، بدايعی به شمار می رفتند که هيچ گاه پيشتر شاهد آن نشده بودم . به محلی وارد گشتم که بالای آن گنبدی شکل بود و قريب سی رويگر با حرارت تمام هر يک بر تاوه يا کتری ای می کوبيدند و من با ديدن مکتبخانه کاملا" فعال در قسمت خالی عمارت ، آنهم در ميانه اين هياهوی دوزخي، غرق تحير شدم . معلم با ترکه درازی در دست _ در ميان جمع شاگردان به شکل نيم هلال _ نشسته بود که احتمالا" از درازی آن برای زدن بچه هايی استفاده می برد که دور از دسترس او قرار داشتند . کاملا" نزديک رفتم و با دقت گوش دادم ، با وجودی که معلم و شاگردان با تمام تواضع جيغ می زدند ، نتوانستم حتی يک کلمه بفهمم . صورتهای سرخ بادکرده و رگهای برآمده ، که ايشان را به شکل ترکهای خشماگين درآورده بود ، نشان می داد آنان نيز چقدر تقلا می کنند . با اين حال پيدا بود که هر تشديدی که شاگردان بخطا بر سر کلمات عربی قران ادا می کردند فورا" نظر مکتبدار را جلب می کرد و او موافق قاعده به توبيخ می پرداخت .

با ورود به کاروانسرای کوچک و پاکيزه مجل اقامت ، احساس شگفتی دلپذيری به من دست داد . سياحتگران در عربستان و عثمانی فقط با "خانها"ی کثيف مواجهند ؛ اما اينجا ، در ايران ، از ديرباز توجه فراوانی به آسايش و تسهيلات مراوداتی مسافران شده و سياحتگران کاروانسراها را به مثابه مهمانخانه می بينند که کم و کسری ندارد _ البته در حد توقع مشرق زمينها . اين مهمانخانه ها در غالب اوقات دقيقا در مراکز بازارند و معمولا" عمارت مربع شکلی هستند که هر ضلع آن به تعدادی حجره معين تقسيم می شود . هر يک دری نيم مدور دارد که هم در است و هم پنجره و به فضای ايوان مانندی باز می شود که از سطح زمين بالاتر است و دور تا دور بنا امتداد می يابد . اصطبلها در زير ايوان قرار دارد تا مسافر که در طبقه بالا اقامت می کند بتواند اسب خود را در طبقه همکف زمين تيمار کند . ارتفاع ايوان از سطح زمين به چهار تا شش پا می رسد و به فضايی منتهی است که در واقع حياط نام دارد و مرکز آن چاه آبی ديده می شود که غالبا" اطراف آن را با باغچه کوچکی از گل فرا گرفته است . اين حجره ها برای مسافران محل خنک و مطبوعی برای استراحت در طول روز و مکان امنی در خلال شب است . دالاندار که در مدخل گنبدی شکل منزل می کند ، مسئول نظم و ترتيب کاروانسرا است . اين شخص با ديدن اسب و زين برگ مسافر بسرعت مقام و موقعيت او را تشخيص می دهد و مناسب با آن تسهيلاتی در اختيارش قرار می دهد . در طول شب قراولان بر پشت بام کشيک می دهند و با فريادهای يکنواخت خود تبهکاران را می ترساننو و دور می کنند . بندرت در کاروانسراها دزدی و چپاولی صورت می گيرد .

برای آنکه جشن و سرور قورام بايرام 3 (وجد و شادمانی پس از ماه روزه) مانع حرکت ما نشود ، نزديک غروب هشتم ژوئن / 18 خرداد از خوی حرکت کرديم و در آبادی حاجی آغا ، که تمامی ساکنان آن سيد يعنی اخلاف پيامبرند ، توقف کرديم. اينان در فخ نسبت در سراسر ايران مميزترين افرادند ، خاصه در رفتار خود نسبت به بيگانان خيلی متهاجم هستند و در واقع بيگانه بايد صبر ايوب داشته باشد تا بتواند رفتار ايشان را تحمل کند . صدقه ای نميگيرند بلکه به سبب انتسابشان سهم می گيرند . به نظر می رسد مقامهای حکومتی نسبت به آنان کمتر اغماض می کنند ، زيرا به من گفتند حاکم تبريز ، در خنثی کردن وحشت مردم ، سيدی را که مرتکب راهزنی شده بود محکوم به مرگ کرد تا در آتش افکنده شود ، يارانش به اعتراض برخاستند اما حاکم به آنان چنين پاسخ داد : " اگر او سيد واقعی است شعله های آتش او را در بر نمی گيرد . " و بدين ترتيب او را به پشته فروزان آتش سپرد .

در تبريز

تبريز يکی از شهرهای تاريخی است و گفته می شود به فرمان همسر هارون الرشيد بنا شده است . اما اکنون از عظمت و شکوه قديم آن _ که می گويند زمانی با ری هم چشمی می کرده _ آثار اندکی بر جای مانده است ؛ ليکن در امور بازرگانی همانند گذشته ، شهرت خود را حفظ کرده است . فعاليت عظيم بازار خوی مرا قبلا" متعجب ساخته بود ، اما در مقايسه با تبريز بازار خوی تنها تصويری از يک مينياتور است . جنب و جوش اينجا و غلغله و هياهوی آن ، فشار دادن و تنه ز دن و ازدحام ظاقت فرسای جمعيت صدها بار بيشتر است . به پيشنهاد تعدادی از همراهان در کاروانسرای امير اقامت کردم ، اما يک ساعت طول کشيد تا آن را پيدا کنم . به چنين غوغای گوشخراشی عادت نداشتم و به نظر می رسيد شکافتن چنان جمعيت انبوه و قاطرهای بيشمار ، نه فقط برای جان نيز خطرناک است . همچنين می ترسيدم مبادا با اسبم کسی را لگدکوب کنم . با يادآوری اين نکته که چگونه دراويش ، در آن آشفتگی ترسناک ، رقص کنان به جلو می رفتند و فريادهای غريب برمی کشيدند و تبرزينهای تيز خود را تاب می دادند و به هوا پرتاب می کردند و به هنگام فرود دسته آن را می گرفتند ، پيش خود تعجب می کنم چگونه بسلامت به کاروانسرای امير رسيدم .

همراهان ارمنی حجره متوسطی برايم گرفتند و چون به مقصد رسيده بودند با اين وعده که روز بعد برگردند و راهنمايی مرا در شهر برعهده گيرند ، از من جدا شدند . در درگاهی حجره کوچک و باريکم تا تنگ غروب نشستم تا رفع خستگی کنم و هم جنب و جوش زندگی اطرافم را نظاره نمايم . ديری نگذشت که جمعيت کنجکاو درست بر طبق عادت هميشگی خود ، دورم را گرفتند . بعضی تصور می کردند تاجرم و کالاهايی را عرضه می کردند ، برخی گمان می بردند صرافم و می پرسيدند آيا "کپک"های سلطنتی [تزاري] برای مبادله دارم ؛ ديگران هم به تصور آنکه عضو سفارت در تهران هستم خدمات خود را عرضه می کردند . غريبه ای که تازه وارد کاروانسرا می شود و از همه طرف مورد سؤال قرار می گيرد کاری طاقت فرسا در پيش دارد .

دو هفته تمام در تبريز ماندم ، می خواستم بعد از خستگيهای يک سفر طولانی استراحت کنم و در عين حال از فراغتم به وجه نيکو برای مطالعه ويژگيهای مذهب تشيع استفاده نمايم ، در اين تحقيق موارد فراوانی بر من مکشوف گرديد که هم تازه و هم جالب بود . اين کار را با لذت تمام انجام دادم ، زيرا اقامت پيوسته و چندين ساله ام در بين محافل اهل سنت و معلومات کاملم از شيوه زندگی و سنن و مشرب آنان مرا در مقايسه اصول مربوط به اين دو مذهب بصير کرده بود .

  غالبا" شنيده بودم شيعه در اسلام مثل پروتستان در مسيحيت است و زمانی نيز هوشمندی و هنروری ايشان ، اين تصور را در من قوت بخشيده بود . از اين رو وقتی ديدم که در همان روز اول ورود به هر جا می روم نمونه هايی از تعصب بس بی رحمانه تر و مقدس گرايی بيشتری در قياس با عثمانيها می بينم ، کاملا" مبهوت ماندم . نخست از رفتار ايرانيان با اروپاييان که جنبه اعراض و انحصارگری داشت به طرز نامطبوعی سرخوردم . فی المثل شريعت ايشان حکم می کند اگر تريج قبای فردی اروپايی به تصادف با لباس فردی ايرانی تماس حاصل کند او را نجس می سازد و مجبور است بيدرنگ به حمام برود و خود را پاک کند . عقيده من در باب نظافتشان ، که به آن بسيار فخر می کردند ، با ديدن شواهد ذيل بشدت رنگ باخت . در وسط صحن کاروانسرا ، مثل هر جای ديگر ، حوضی پر از آب برای گرفتن وضو ديده می شد . اما همچنانکه به اعمال مردم در لب حوض می نگريستم می ديدم در همان حال که در يک طرف حوض کسانی اشيای کثيف را می شستند ، عده ای نيز چرمهای نيمه دباغی را در آن خيس می کردند و شخص ثالثی هم طفل خود را در همان آب تميز می کرد و در طرف ديگر حوض مردانی ايستاده بودند که با طمأنينه و دقت وضو می گرفتند . و يکی از آنان ، که در واقع می بايست خيلی تشنه بوده باشد ، خم شد و حريصانه از آن مايع سبز و تيره رنگ نوشيد . از ديدن اين منظره نتوانستم اشمئزاز آشکار خود را پنهان کنم . يک نفر ايرانی که نزديکم ايستاده بود بيدرنگ به نکوهش جهل من پرداخت و پرسيد آيا نمی دانم بر طبق شريعت اگر مقدار آب بيش از يکصد و بيست [قريب 66 ليتر] باشد ، پاک است .

در بيان تعصب ايشان نمی توانم از ذکر نمونه جالبی از حالات يکی از دراويش حيرت برانگيز خودداری کنم . از قضا اين درويش در آن موقع از تبريز می گذشت و در بازار عموما" از او تحسين می شد . درويش باطنا" ايمان داشت که بعد از رحلت محمد [ص] خلافت می بايست نصيب علی [ع] داماد او شود و نه ابوبکر ، يار غار پيامبر . بر پايه همين اعتقاد ، سی سال پيش از آن نذر کرده بود زبان خود را هرگز به ادای سخن ديگری ، جز ذکر هميشگی نام محبوب خويش ، علی ! علی ! به کار نبرد . بدين طريق آرزو داشت که به دنيا نشان دهد که او شيفته ترين هوادار علی [ع] است که بيش از هزار سال قبل رحلت کرده بود . در خانه خود به هنگام سخن گفتن با زن و فرزند و دوستانش چيزی جز کلمه "علی " از لبانش جاری نمی شد . اگر غذا يا آب يا چيز ديگری می خواست ، آن را با گفتن مکرر "علي"! ميطلبيد. طلب صدقه و خريد بازار را هميشه با گفتن "علي" ! انجام می داد. چه نياز می گرفت و چه نمی گرفت باز هم پيوسته و يکنواخت می گفت "علی ، علی !" در اين اواخر شيدايی او چنان ابعاد خوفناکی گرفته بود که همانند ديوانه ای تمام روز را در خيابانهای شهر بالا و پايين می رفت و عصای خود را به هوا می انداخت و بی وقفه با تمام توان بانگ برمی آورد : "علي!" همگان او را به عنوان مردی مقدس حرمت می نهادند و در همه جا با اعزاز فراوان پذيرفته می شد . يک روز صاحب مکنتی به او توسنی اصيل با زين و برگ و افسار می بخشد ، بيدرنگ بر پشت زين می پرد و در شارع می تازد و همچون گذشته با حرارت نام علی را مکرر می کند . خرقه اش سفيد يا سبز بود و عصايی همرنگ جامه به دست می گرفت . وقتی که به دروازه کاروانسرای امير می رسيد ، می ايستاد و صدای خود را بلند می کرد و در ميانه غلغله وحشتناک بازار با چنان نيروی ترسناکی فرياد می کشيد "علي!""علي!" که رگهای سر و گردنش چون زه کمان بيرون می زد .

پس از اقامت چند روزه ای در تبريز ، بر من روشن شد که حيات اصيل شرقی را بايد در اينجا جست و نه در استانبول دوردست که چون رنگين پرده جلفی بر دروازه دنيای خاور زمين آويخته شده و تابلويی بی روح و بی طعم و قدری اروپايی زده از مشرق زمين را به نمايش می گذارد . واقع امر را نيز بگويم ، پس از آنکه نخستين هيجانهای رؤيت مناظر غريب و بسيار متنوع را از سر گذراندم ، بلافاصله ذهنم به لذايذ زندگی باختری مغطوف شد ، و از اين رو چقدر خوشحال شدم که در کاروانسرا ، ديدار دو مرد با حشمت و فرهنگ سوئيسی به نام وورت و هانهارت ، برايم فراهم شد . فی المجلس اصرار کردند به محل اقامتشان تغيير مکان دهم . با قدرشناسی امتناع کردم . اما گهگاه دعوت مودت آميز ايشان را برای صرف غذا غنيمت می شمردم . از طريق آنان با ديگر اروپاييان مقيم تبريز آشنا شدم و اين خود منبع وجد بسيار من شد که تغيير حالتی دادم و پس از صرف اوقات بسيار در گفتگو از عقايد باختری و سخن گفتن به زبان اروپايی ، ناگهان حس کردم در جامعه ايران بار ديگر به هيئت افندی درآمد ام . بدين سان توانستم به مزاج خود در اين انتقال تقريبا" ذهنی از خاور به باختر و رجعت از آن تلنگری بنوازم . به هنگام اقامت در استانبول نيز در تسليم شدن به ايام گذشته لذت فراوانی برده بودم .

ايرانيها از مودت من با ارو پائيان متعجب می شدند ، اما از اظهار آن نزد خودم خودداری می كردند ، چون می دانستند سنيها كه تصور می كردند به آنها تعلق دارم ، در مراودات خود با اهل مذاهب ديگر كمتر از شيعيان وسواس به خرج می دهند . اگر دوستان اروپايی نظر خود را درباب اصول و رسوم محلی برايم مطرح می ساختند ، بی قيد و شرط نمی پذيرفتم . موضوع را در پرتو نوری كه ملاحظات و احساسات مردم بومی بر آن افكنده بود می سنجيدم . اگر خواننده مهربان بخواهد مرا برای دورويی ظاهريم ملامت كند ، تنها می توانم بگويم كه متواضعانه به آن گردن می نهم اما در پرتو همين نقش دوگانه است كه توانستم بينش خاصی درباره زندگی بومی كسب كنم و تجارب متنوع و گسترده ای درباره ملل خاور زمين ، از بسفر تا سمرقند گردآورم و از اين جهت احساس رضايت می كنم .

در همين كاروانسرای امير به واقعه نسبتا جالبی برخوردم كه آن را نقل می كنم. در گرمای شديد و ظاقت فرسای بعد از ظهر روزی بر درگاه حجره ام نشسته بودم و بر حسب معمول با دراويش همنشينی داشتم و در همان حال رخت كرباسيم را از شر جانوران خاصی خلاص می كردم كه در مشرق زمين ، به رغم تمامی تلاش مسافر در حفظ پاكيزگی خود ،مزاحم آسايش او می شوند . دو نفر ، كه از كلاه هنديشان تشخيص دادم انگليسی هستند و در كاروانسرا قديم می زدند، با نزديك شدن به من ايستادند ، پس از آنكه لحظه ای به مشغله صبورانه و نامطبوع من با علاقه نگريستند ، آنكه جوانتر بود به رفيق مسنتر خود گفت ” شوق شكار اين يارو را ببين ! “ سرم را بالا آوردم و به انگليسی گفتم ”مايليد شما هم شركت كنيد، آقا ؟ “ هر دو هاج و واج ماندند ؛ بلافاصله يكی از آنان پرسيد ” چطوری انگليسی ياد گرفته ای كجايی هستی ؟‌“ به دلايلی كه قبلا گفتم از گفتگو خودداری كردم و به رغم تمام سعی شان يك كلمه ديگر به انگليسی ادا نكردم و به درون حجره رفتم .

سالها گذشت ، بعد از مراجعت به اروپا از قضای روزگار شبی در منزل يكی از نجبای انگليسی در ” وايت هال “ مهمان بودم . در اثنای شام متوجه شدم يكی از مهمانان حاضر همان كسی است كه در تبريز جوابش را گفته بودم ، اما چون از اين كشف مطمئن نبودم چيزی به او نگفتم ؛ تا آنكه بعد از شام بانوی خانه از من خواست تا قدری از سوانح خطرناك سفرم را بازگو كنم برای قوت قلب از او خواستم تا مرا به شخصی كه تصور آشنايی قبلی درباره او می كردم ، معرفی كند خانم خانه گفت ”اوه ، ايشان لرد‌”ر“ هستند“ جواب دادم ”خوب من نامشان را نمی دانم ،اما ايشان را جايی ديده ام .“ لرد مرا مؤدبانه پذيرفت ، اما آشنايی قبلی خود را با من انكار كرد . به مجرد آنكه گفتم ”لرد عزيز ! شما در تبريز بوده ايد ، آيا درويشی كه به انگليسی با شما سخن گفت به خاطر نداری ؟“ تحير غير معمول لرد به توصيف نمی رسيد ، بلافاصله مرا شناخت و در ميان تفريح فوق العاده جمع ، تمام قصه را حكايت كرد . روزهايی كه در تبريز بودم به سبب آنكه بخشی از اوقاتم را با اروپائيان گذراندم و خود را منحصر به مراودات با آسياييها نكردم ، بسرعت و مسرت گذشت . در اثنای اقامتم در آنجا ، مراسم جالبی برگزار شد كه موفق شدم برای حضور در آن كسب اجازه كنم ؛ آنهم اعطای رسمی خلعت به وليعهد تازه بود كه به من فرصت داد تا با شگفتی نمايشی پر دبدبه را ، با تمام شكوه شرقی آن تماشا كنم . قرار بود مظفرالدين ميرزا پسر پادشاه ، كه اكنون 9 ساله است و براساس سنت مملكت از دوران خردسالی برای جانشينی بر تاج و تخت انتخاب شده بود ، به دريافت خلعت ، يعنی ردای سان سلطنتی مفتخر شود . شهر بسيج شده بود . مراسم جشن و سرور چند روز طول كشيد. هنگامی كه در نخستين روز مراسم از دروازه ”الاقوناق“ (محل پذيرايی در دارالحكومه)، كه انبوه جمعيت آن را در ميان گرفته بود گذشتيم و به دارالسلطنه وارد شديم كنجكاويم به منتهای درجه رسيد . چه تفاوت عجيبی ميان جلال و خواري‌، ميان تجمل و بينوايی ! آنجا در تالار سرپوشيده ، مقابل دروازه ، رجال مملكت نشسته بودند و شاهزاده و صاجب منصبان عمده خانواده در ميان آنان در لباسهای بلند و گشاد پيچيده شده بود ؛ حركات موقر بازوانشان و حالت مغروری كه به سرهای خود می دادند حكايت از آن می كرد كه اينان در هنر نمايش كبكبه در ملاء عام كاملا خبيرند . دورتادور داخل دارالسلطنه ، دو صف سرباز ايستاده بود ؛ اين همقطاران غمزده ، در البسه هم شكل اروپايی با كلاه بره ايرانی بر سر ، در لباسهای خارجی خود بی اندازه ناشی و ناراحت به نظر می رسيدند . مضحكترين موضوع در ظاهرشان كراواتهای آنان بود ، كه تعدادی گره را در جلو برخی در عقب و بعضی در نقطه ای ميان اين دو زده بودند .

يك طرف باغ پوشيده از قرصهای نان شكری و كيك و شيرينی بود كه حسب الرسم بر طبقهای بزرگ چوبين چيده بودند ؛ از نظر ايرانيان هر نوع جشن و سرور بدون وجود شيرينی ناقص است . تخت در جايگاه بلندی در وسط قرار داشت شاهزاده خردسال ، ضعيف و رنگ پريده ، در احاطه ملتزمان پردبدبه اش بر آن جلوس كرد . به وقت نشستن بر تخت ، صدای بلند شليك توپ شنيده شد . و دسته موزيك مارش نظامی نواخت و بلافاصله پس از آن نماينده شاه ، حامل جبه افتخار ظاهر شد و آن را به نشانه اكرام مقام جديد بر دوش شاهزاده كوچك انداخت ؛ آنگاه حامل خلعت مدال الماس نشان شير و خورشيد را بيرون آورد و بر سينه وليعهد نصب مرد و برای ختم مراسم بسرعت مفرش گرانبهايی را كه تابلوی پارچه ای رنگ و روغنی تمثال پادشاه را پوشانده بود به كنار زد . در اين لحظه جميع حضار بپا خاستند ؛ شهزاده خردسال با عجله پيش آمد و بر تصوير بوسه زد ؛ و پرده فورا بر تصوير افكنده شد . پس از اتمام تشريفات بوسه و بازگشت وليعهد به جايگاهش ، بار ديگر غرش كر كننده توپها و صدای موزيك برخاست . روحانی عاليقدری قدم پيش گذاشت و بر وليعهد دعا كرد . آنگاه حكم پادشاه با صدای بلند خوانده شد و عاقبت شاعر جوانی جلو آمد ، در موضع مقابل شاهزاده ايستاد و  در شكوه و جلال او به قصيده خوانی پرداخت . مجلس شاعر جوان برايم تازگی داشت و حتی بيشتر از صدای رعدآسا و افاضات شاعرانه اش ، متعجبم ساخت . او وليعهد را به گل لطيف ، خورشيد تابان و عاقبت به گوهر گرانبهايی تشبيه كردكه از دريای خاندان سلطنتی بيرون كشيده شده و اكنون می رود كه به ثمين ترين زينت تاج و تخت ايران بدل شود . سپس او را قهرمانی نيرومند خواند كه تنها يك ضربت شمشيرش لشكری را منهزم می كند و شعله چشمانش رودها را خشك می سازد و نگاهش كوهها را به لرزه می افكند .

آنگاه شاهزاده به رجالی كه پشت سرش ايستاده بودند پيوست و شيرينی از طبقهای بزرگ ميان مهمانان تقسيم شد و علاوه بر آن ، ناظر تشريفات از حضور مهمانان سپاسگزاری كرد . حال ديگر مراسم به پايان رسيده بود .

متعاقب اين مراسم باريابی چروتی 3 ، ايلچی ايتاليا ، انجام شد كه در رأس هيئت نمايندگی رسمی بيست و پنج نفره كشورش به مقصد تهران ، از تبريز می گذشت . ورود آنان در ميان مقامهای حكومت محلی و نيز جمع اروپاييان مقيم تبريز تب و تاب انداخت . مقامهای ايرانی به سرپرستی سردار عزيزخان پيشكار خوشحال بودند كه فرصتی برايشان فراهم شده تا شيفتگی پرشور خود را به جلوه گری ارضا كنند و اروپاييان هم خشنود بودند كه چشمشان به نمايندگان پادشاهی جديد ايتاليا می افتد . من برای حضور در مجلس ، به اروپاييان پيوستم . در صبح زود گرم و مرطوبی در ماه ژوئن خرداد – تير ، سواره به بيرون شهر رفتيم و پس از دو ساعت سواری نزد هيئت ايتاليايی رسيديم و ديديم به تعويض لباس مشغولند . می خواستند با زرق و برق كامل نزد ايرانيان ظاهر شوند و مدت زيادی طول كشيد تا فرستادگان سياسی بيست و پنج نفره ايتاليا مركب از نظاميان و بازرگانان و دانشمندان توانستند وظيفه آراستن خود را به بهترين نحو انجام دهند . چيزی به  ظهر نمانده بود كه موكب آنان در هوای گرم فوق طاقت ، در اونيفورمها و البسه فوق العاده فاخر ، با سينه های مزين به مدالهای درخشنده گوناگون و كلاهخودهای پردار و شمشيرهای عالی ، به دروازه تبريز رسيد . البته تماشای اين منظره برای ما اروپاييان خيلی جاذب بود اما مايل بودم عقيده مردم شهر را بدانم ؛ همراهان را ترك گفتم و داخل مردم شدم . در تمام طول راه چيزی جز اظهار ريشخند آميز نشنيدم ، آنچه به نظر ما پرشكوه و جلال است ، نزد ايرانيان مسخره است . به نظر ايشان كتهای كوتاه و تنگ ما نشايسته ترين لباس و فاقد هر گونه سليقه است و هر نوع البسه ساده و تنگ و بی تصنع به نظر ايرانيها حقير و ناچيز است . زيبا پسندی ايشان در باب البسه شامل لباسی می شود كه گشاد و بلند و پرچين و مطنطن باشد (سرداري) عفت مآبی و فروتنی كاذبشان آنان را وامی دارد تا هر سبك لباسی كه خطوط اعضا و جوارح بدن انسان را برجسته نشان دهد مستهجن بدانند، در حالی كه اروپاييان چنين مدی را دوست دارند و از اين رو ناخشنودی آسياييها را برمی انگيزند . آنها از نشستن خشك اروپاييها برگرده اسب نيز انتقاد می كنند ، كه البته زياد به خطا نمی روند ، زيرا وقتی سوار اروپايی سينه خود را كاملا به جلو می دهد ، در كنار كسی كه با ظرافت اما مغرور بر توسن خود می نشيند ، مانند كاريكاتور به نظر می رسد .

در واقع هيئت نمايندگی در روز ورود كاری بسيار سخت در پيش داشت ، زيرا دو ساعت تمام خود را اين سو و آن سو كشاندند تا كنجكاوی جمعيت را تسكين بخشند . عاقبت وقتی به اقامتگاه تعيين شده رسيدند ، هنوز تا اجازه استراجت راه درازی در پيش داشتند . سه روز تمام در محاصره لشكری از ملاقات كنندگان آراسته قرار گرفتند كه هر يك به همراه جمعی از ملتزمان ركاب می آمدند ؛ ملازمان انتظار داشتند تا در بازگشت ارمغانهای گرانبهاتر و بيشتری از هيئت دريافت كنند تا به خانه مخدوم خود بياورند .

جاده ای كه از تبريز به داخل كشور می رود كاملا انباشته از كاروان و مسافر است . از اين رو ، به نظر رسيد راه به قدر كفايت امن است و مصمم شدم همراه يك چاروادار به تنهايی تا پايتخت مملكت سفر كنم . متناسب با پول كمی كه دادم يابوی نسبتا رقت انگيزی كرايه كردم و بار و بنه ناچيزی را بر پشت آن نهادم و با تبريز وداع گفتم .

            

برگرفته از:زندگی وسفرهای وامپری

ترجمه  محمدحسين آريا

چاپ اول   1372

برگشت به ليست