استانداران حاکم درتبريز

 

 

 

 

 

 

 

www.tabrizinfo.com

دائرةالمعارف شهر تبريز

 

سپهبد عبدالله طهماسبی

 

تقدير چنين بود كه نظامی كوچك اندامی به نام عبدالله طهماسبي، در راه به قدرت رسيدن يكی از افسران جزء زيردست خود به نام رضاخان ميرپنج، همه توان خود را به كار گيرد و بعد، پس از مدتی تحمل خشم و غضب همين رضاخان، با دسيسه او كشته شود.

سپهبد يا اميرلشكر طهماسبي، از افسرانی بود كه زيردست معلمان روسی نظاميگری آموخت و به مدد پشتكار و آشنايی با رموز سياست بازی و نزديكی به بزرگان. پله های ترقی را پيمود. آن قدر كه، رضاخان نسبت به او و رتبه ای كه يافته بود، احساس ناامنی كرد و سرانجام با ترتيب دادن دسيسه اي، او را از ميان برداشت.

او وقتی فرمانده گارد احمدشاه قاجار بود، مدتی مافوق رضاخان ميرپنج شد. معروف است که به شوخی و از روی رفاقت، دستی به زير چانه مسلسل چی بد اخم –رضا شصت تيری – می زد و سبکسرانه می گفت: داش رضا، حالت چطوره؟ همين عبدالله خان، پس از کودتای سوم اسفند 1299 و شروع صعود رضاخان، با او همدل شد. گويا در وجود اين افسر بی سواد و بی منطق، اما مصمم، آينده او و ترقی خود را می ديد. می ديد و می خواست در اين صعود سهيم باشد.

طهماسبی در جريان حمله قوای دولتی به قلعه چهريق و محاصره افراد اسماعيل آقا سميتکو، با قوای تحت امر خود شرکت داشت. در اين حمله نظاميان ارشد سردار سپه، چون تيمسار جهانباني، تيمسار فضل الله زاهدي، سرتيپ حسين مقدم و سرهنگ پور زند نيز حضور داشتند. اين جنگ منجر به فرار سميتکو به عثمانی شد. اما، کار او پايان نيافت.

يکی از مهم ترين برنامه هايی که در دستور کار ديکته شده به رضاخان قرار داشت، ايجاد يک حکومت مرکزی مقتدر بود. برای رسيدن به اين هدف ايجاد ارتشی توانمند که بتواند اراده و خواست دولت مرکزی را در همه ايالات و ولايات جاری کند لازم بود. وظيفه اين ارتش اين بود که سرکردگان ايل ها و قدرتمندان محلی را بر سر جای خود نشاند و به بساط خان خانی و آشفته اواخر دوران قاجاري، پايان دهد. به همين سبب در کودتای سوم اسفند 1299، نظاميان نقش يافتند و اندکی بعد، همه نقش ها از آن آنان شد. و به همين سبب بود که رضاخان سردار سپه، دوست و فرمانده پيشين خود را در بازسازی ارتش، سهيم کرد. طهماسب حاکم و فرمانده لشکر شمال شرق، اگرچه با نهايت افتخار، اين مأموريت را پذيرفت، اما به ملاحظاتی جانب شاه را هم يکسره رها نکرد. او در مقام يک نظامی ارشد دربار احمدشاه، از او خواسته بود که به خاطر حفظ حکومت سلسله قاجار و به خاطر منافع کشور، از سفر اروپا صرف نظر کند.

رضاخان، به اشاره انگليسی ها، کار بازسازی و سازماندهی ارتش، در سراسر کشور به ويژه در شمال ايران را در دستور کار خود قرار داد. او تقسيم بندی تازه ای برای ايجاد لشکرها پديد آورد و نزديک ترين دوستان نظامی خود را به فرماندهی اين لشکرها انتخاب کرد و به هر يک اختياراتی وسيع برای برخورد با مردم و هر کس که مقاومت نشان می داد، اعطا کرد.

امير لشکر عبدالله خان طهماسبي، به فرماندهی لشکر شمال غرب(آذربايجان) منصوب شد. (حدود 1301ش.) لشکری که بايد در مرز دو کشور روسيه شوروی (با آن حساسيت تاريخی که داشت) و ترکيه، حافظ منافع دولت پهلوی می بود.

امير طهماسبي، نظامی باهوش و مديری بود. او که با همه رموز و خصوصيات کار در جامعه و چگونگی رسيدن به هدف های تعيين شده آشنا بود، دوستان صميمی و نزديکان خود را در فرماندهی لشکر شمال غرب به کار گماشت و در منطقه، حکومتی مقتدر ، در دل حکومت نظامی رضاخان، پديد آورد. او عشاير و ايل ها را مطيع ساخت. قدرتمندان داخلی (از جمله اقبال السلطان ماکويي) را به اطاعت واداشت. راه ها را برای گذر کاروان های نظامی امن ساخت و همه جا در آذربايجان (شامل استان های آذربايجان شرقی و غربي، اردبيل، زنجان و بخشی از گيلان امروز) پايه های حکومت تازه را مستحکم کرد. با اين ويژگی که همه جا در کنار نام رضاشاه(و گاه مقدم بر نام او) نام حضرت اشرف اميرلشکر طهماسبی هم می آمد. همين خودخواهی و فراموش کردن خوی و خصلت های ديکتاتور، موجب بروز مشکلاتی شد و پايه های قدرت او را متزلزل کرد.

رقيبان و بدخواهان عبدالله خان، مرتباْ به سردار سپه در مورد خودمحوری ها و يکه تازی های او گزارش می دادند و ذهن رضاخان را عليه او بر می آشفتند. از آن سو طهماسبي، در ميان گزارش های پيشرفت امور به شاه – برای نشان دادن تغيرات اوضاع و در واقع برای نشان دادن عرضه و لياقت خود به شاه – از او برای مسافرت به آذربايجان دعوت می کرد.

دوران مسئوليت عبدالله خان در آذربايجان، دوران تغيير شکل و تغيير ساختار حکومتی در اين استان نيز بود. مردم که جز ظلم و زور و بی عرضگی و بی حرکتی از حاکمان پيشين نديده بودند، اينک می ديدند که حکومت معنای ديگری هم دارد. ضمن آن که قدرت نمايی حکومت را می ديدند؛ شاهد امنيت و نوسازی هم بودند. زيرا عبدالله خان، اهل اجحاف به مردم نبود. او هدف های ديگری را دنبال می کرد. و مردم نسبت به عبدالله خان ابراز علاقه می کردند. يکی از کارهای مهم اميرلشکر طهماسبي، جمع آوری اسلحه مردم و عشاير بود. مردمی که در طی سال های حضور روسيان و عثمانيان و مبارزه های مربوط به مشروطه، در خانه خود اسلحه داشتند و به هر حال ناامنی بالقوه ای را ايجاد می کردند. عشاير مسلح نيز همواره خطری در کمين حکومت مرکزی به حساب می آمدند.

اخباری که از آذربايجان در گوش رضاخان می خواندند، نگران کننده بود. رضاخان که وضعيت اميرلشکر طهماسبی را در آذربايجان مستحکم و مطلوب می ديد، می دانست که اگر سوءظن و خشم خود را نسبت به او برملا سازد، او يکباره می رمد و احتمالا دردسری بزرگ در منطقه ايجاد خواهد کرد. حتی يک بار که سردار سپه خواست امير طهماسبی را به تهران احضار کند، سيل تلگرام های حمايت آميز به دربار شاه سرازير شد. بنابراين برای رضاخان چاره ای جز اين نماند که برای سرکشی هم شده، به آذربايجان سفر کند.

اميرلشکر طهماسبی چابکانه و چاپلوسانه در رکاب پهلوي، اصلاحات استان را نشان داد: سربازخانه ها، راه ها، اداره های دولتي، تجهيزات مخابراتی و فنی و ... اما طهماسبی سهواآ اوضاعی را پيش آورد که می توانست چهره تاريخ معاصر ايران را دگرگون کند: در يکی از بازديدها، اميرلشکر طهماسبي، با دو سه دستگاه اتومبيل و معدودی همراه نظامي، رضاخان را يکسر به قلب قلمرو اسماعيل آقای سميتکو در سلماس برده پهلوي، آرام و خونسرد (در ظاهر) اما ترسزده و مشوش (در باطن) با سميتکو ديدار کرد. و به سبب فرا رسيدن عصر، اجباراْ در سلماس ماند. آن هم در وضعيتی که به چشم خود 800 سوار کرد (فداييان اسماعيل آقا) را با چهره های خشن، قطار فشنگ، تفنگ حمايل و خنجرهای هلالی بر شال کمر، از نزديک ديده بود. می گويند رضاخان تا صبح بيدار بود و راه می رفت. صبح، صبحانه خورد و بدون آن که تشويش و عجله ای بروز دهد (چاره هم نداشت) سلماس را ترک کرد. اما اين خبط را بر عبدالله طهماسبی نبخشيد. نيز می گويند وقتی مذاکره با سميتکو را تمام کرد و هديه ای به او بخشيد، به تبريز برگشت و در هنگام ورود به پادگان تبريز (يا عمارت استانداري)، شمشير نگهبان ورودی را از غلاف کشيد و ديوانه وار به جان نگهبان بيچاره افتاد و او را سخت زخمی کرد. هنوز نمی خواست خشم خود را به عبدالله خان بروز دهد. اما دق دل را می خواست بر سر يکی خالی کند و کرد.

برعکس، رضاخان با عبدالله طهماسبی مهربانی کرد. در جمع مسئولان استان مديريت و لياقت او را ستود و حتی گفت اميرلشکر طهماسبی لياقت پذيرش مسئوليت های بالاتری را دارد. اما وقتی بازديد از استان پايان گرفت، نرم نرم به امير لشکر گفت که برای بعضی مشورت ها، با او به تهران بيايد. طهماسبي، آن قدر بی استعداد نبود که نفهمد اين احضار چه معنايی دارد. وقتی از آذربايجان دور شدند، تازه پهلوی شروع به خرده گيری از فرمانده لشکر شمال شرق کرد و يک دور تسبيح خطاها و لغزش های او را برشمرد.

در اين هنگام رضاخان سردارسپه، نخست وزير بود. او امير طهماسبی را به عنوان وزير جنگ برگزيد. انتخابی که از طهماسبی چرخ پنجمی بی خاصيت می ساخت چون در امور نظامي، سردار سچه اصولاْ به کسی اجازه ابراز وجود نمی داد. اما عبدالله خان باز از نو آغاز کرد تا گذشته را ترميم کند و آينده را بسازد. از جمله نقش هايی که عبدالله خان بازی کرد، جمع آوری مردم و تشويق آنان به ارسال تلگرام هايی حاکی از تنفر از قاجاريه و استدعای پذيرش مسئوليت سلطنت از سوی پهلوی به خاطر نجات کشور بود. اميرلشکر طهماسبي، از عهده اين کار به خوبی برآمد. هم چنين طهماسبی در ميان اطرافيان رضاخان، در زمينه سازی برای تغيير سلطنت از قاجار به پهلوی خيلی مايه گذاشت.

طهماسبی همان افسری است که روز نهم آبان 1304ش، چند ساعت پس از تصويب ماده واحده ای در مجلس که مضمون آن از برافتادن سلسله قاجار و شاه شدن رضاخان حکايت ميکرد، کاخ شاهی گلستان را از خانواده قاجار تحويل گرفت و نقطه پايانی بر 135 سال سلطنت پر از فراز و نشيب و نکبتبار قاجاريه گذاشت.

در آن شب احمدشاه – آخرين پادشاه اين سلسله – دور از ايران، در گشت و گذار بود و محمدحسين ميرزا، وليعهد او که جوانی ساکت و بی اراده بود در کاخ گلستان، ساعت موعد را انتظار می کشيد.

طهماسبي، در کتاب خود به نام تاريخ طهماسبي، در مورد اين مأموريت نوشته است:

حسب الامر والاحضرت پهلوي، دو ساعت بعد از ظهر شنبه نهم آبان ماه1304، مأمور شدم که دربار را تحويل گرفته و خانواده سلطان مخلوع را بيرون کنم. دو ساعت و ده دقيقه از ظهر گذشته بود که وارد عمارت سلطنتی شدم... به محمد حسن ميرزا [وليعهد مخلوع]... اخطار نمودم که فورا تهيه مسافرت خود را ديده و همين امشب ... به برادر خود ملحق گردد... پيغام آوردند ... می فرمايند، برای رفتن حاضرم ... اما پول... ندارم. در صورت امکان طلب ملاقات و مذاکره دوستانه دارد و می گويد 40 هزار تومان از دولت طلب دارم، ممکن است از اين بابت وجهی بدهند. جواب دادم، ملاقات ممکن نيست. مذاکرات دوستانه نيز با هم نداشته و نداريم. [در اين موقع طهماسبی هنوز حکم مسئوليت گارد مخصوص احمدشاه را داشت].

طهماسبی سپس شرحی از جزئيات کار تحويل بخش های کاخ و مهر و موم کردن درها را داده و سپس نوشته است :

در اين موقع کار دربار خاتمه يافت و هرچه بود، تحت تصرف درآمد و به اتفاق سرتيپ مرتضی خان [يزدان پناه] و سرتيپ محمدخان [درگاهي]... به ملاقات محمدحسن خان رفتيم... پيشخدمت ها قبلا درهايی را که يک قرن و نيم بر روی ايرانيان بسته و نماينده عقايد و افکار و احساسات قلبی ساکنين اين نقطه پرپيچ و خم دور از عاطفه و عدالت بود، پشت سرهم به روی ما باز می نمودند....قدرت و قوه ملت ... با يک اراده، درهای بسته را باز و زندگی يک سلسله را به هم پيچيد... ساعتی که وارد می شويم، مشاراليه [محمدحسن ميرزا] مشغول خوردن نان شيرينی و چايی بود... اظهار نمودم... که حسب الامر والاحضرت پهلوی بايد زودتر تهيه سفر را ساز و ساعت 11 امشب حرکت نماييد... ضمنا لباس نظامی را هم از تن خود بکنيد.

در اينجا محمدحسن ميرزا – به گفته طهماسبی – گفت که، پول، گذرنامه همراهان و وسيله حرکت ندارد و طهماسبی قول داد که والاحضرت پهلوی در اين زمينه ها مساعدت کند.

عبدالله خان طهماسبي، ترتيبی داد که با سريع ترين شکل ممکن کار تخليه کاخ گلستان به پايان برسد و ...

10 ساعت و 5 دقيقه بعد از ظهر، محمدحسن ميرزا... در تحت محافظت صاحب منصبان مخصوص، به طرف خارج دربار حرکت نمود... يک اتومبيل حامل نظاميان از جلو، اتومبيل محمدحسن ميرزا از عقب... سلسله وار، راه بغداد را از خط قزوين پيش گرفتند... پس از 150 سال تقريبي، آخرين شخص منتظر که روزی بر اريکه سلطنت جلوس نمايد و يک دفعه ديگر تاج و تخت با افتخار ايران، ملعبه هوا و هوس گردد، از ايران رفت و در عالم سياست به دريای نيستی غرق، و امواج از سرش گذشت.

اميرلشکر طهماسبی در سال 1305ش، در دولت فروغي، يک بار ديگر وزير جنگ شد. در همين سال هاست که کار خنده داری را به او نسبت دادند : طهماسبی با ديدن بی محلی ها، فحاشی ها و بدگويی های شاه، دريافت که برای رسيدن به قدرت چه قلدر بی منطق و خشني، آن همه کار کرده است. در اين زمان او بسيار پشيمان بود. به کارهايی که کرده بود می انديشيد و سرنوشت اطرافيان رضاخان را که يکی يکی به ديار فراموشی و نيستس می رفتند، در برابر خود می ديد. تصور آن که چنين سرنوشتی در انتظارش باشد، او را به وحشت می انداخت. در کمال استيصال به مرد زاهد دعانويسی مراجعه کرد و سفره دل پيش او گشود و در آخر از او چاره ای برای دفع اين سرباز بی منطق خواست. مرد دعانويس هم – شايد از ترس مأموران مخفی شاه که ممکن بود او را متهم به شرکت در توطئه عليه شاه کنند – موضوع را به دربار نوشت. بيچاره طهماسبی به بدترين وجهي، مورد تمسخر شاه و اطرافيان قرار گرفت.

رضاخان که بی بهانه هم نسبت به اطرافيان بدگمان بود، طبعا نمی توانست حضور دشمنی والارتبه، چون طهماسبی را در حاشيه قدرت خود تحمل کند. بنابراين او را وزير فوايد عامه کرد و به او مأموريت داد تا راه های غرب کشور را بسازد. (امير طهماسبی پيش تر با کم ترين خرج و با استفاده از احساسات مردم و کمک قدرتمندان محلي، کار مهم ساختن راه تبريز به زنجان را در هنگام حکومت در آذربايجان پيش برده بود.) در اين وزارتخانه، امير طهماسبي، انصافا خوب کار کرد. اصولا او مرد مصمم و بااراده ای بود و مهم تر آن که خيلی زود مردم را به خود جذب می کرد. سرلشکر جهانبانی که بعدها در اين حوزه (وزارت صناعت و معادن و راه ) وزير شد. در يادداشت های خود نوشته است :

وقتی به پرونده های گذشته رسيدگی می کردم، ديدم تنها کسی که در کارهای اين وزارتخانه، متد صحيح و نظم حسابی داشته و اثر آن را در پرونده به يادگار گذاشته است، همين امير طهماسبی بود.

در روز 14 فروردين سال 1307، زمانی که طهماسبي، برای سرکشی راه بروجرد – خرم آباد رفته بود، عده ای از کردان به او حمله می کنند و او را به قتل می رسانند. دولت اعلام کرد :

اميرلشکر عبدالله خان طهماسبی وزير فوايد عامه، در مراجعت از مأموريت خرم آباد بر اثر حمله عده ای راهزن و اشرار به ضرب گلوله از پای درآمد... آقای سرتيپ شيبانی به جای ايشان، وزير فوايد عامه گرديد.

اين که دولت هيچ کوششی برای دستگيری "اشرار" نکرد و کسی را به اين جرم نگرفت، نشان می دهد که "اشرار" نسبت به دربار خودی بوده اند. اين واقعه در نزديکی تپه "رزان" در دو فرسخی بروجرد اتفاق افتاد.

  

برگرفته از کتاب: ترورهای سياسی در تاريخ معاصر ايران

دکتر علی بيکدلی

چاپ اول 1377 ص.612

نشر سروش

 

برگشت به ليست