کوی های تبريزنادر ميرزا

                  کوی های تبريز   در150 سال پيش     

 

 

 

                                             فی طول التبريز وعرضها

 

به زعم بوسعيد طول اين شهر هفتادوسه درجه و سندس يك درجه، و عرض آن سی   و هفت درجه ونصف است . نواب معتمد الدوله فرهاد ميرزا در ‹‹ جام جم ›› طول تبريز را چهل و شش درجه و بيست وپنج دقيقه و عرض آن سی   و هشت درجه و دو دقيقه ا عتبار فرموده از رصد خانة لندن جهت طول را مشرق و عرض را شمالی   نوشته . مولف ‹‹ مرآت البلدان ناصری   ›› طول اين شهر را چهل و چهار درجه و دوازده دقيقة مشرقی   وعرض آن را سی   و هشت درجه و پنج دقيقة شمالی   نوشته است .   

 

                                                      فی  اسماء محالها و مايتعلق بها

 

      آبادانی   شهر تبريز از جانب شرق متصل است به قرية بارنج .آن روستا را نيز با قصر خلعت پوشان فاصله ای   نيست وآن جای   به روستای   كرگج .6 وآن به ده نعمت آباد و كندرود.7 و اين دو به روستای   فهوسفنج. وآن به ديزجليلی   خوانی.8 وآن به قرية بيرق .وآن به هروي.وآن به لقوان چسبيده كه تا به شهرهبند شش فرسنگ به راه راست مسافت است. واين شهرباستانين واشجارمحلّا‎‏ت خود فروگرفته يك فضايی9 بزرگ راكه درميان دو كوه در منتهای   صحرای   وسيع  كه به  سوی   غرب كشيده است. عض اين آبادی   از شمال به جنوب به يك فرسنگ واز شرق تا غرب تبريز را دو طول است، نخست از آخر باغات بارنج تاپلِِ رودآجی   دو فرسنگ.دويم از اول خيابان تا به اول آبادی   روستای   قرا ملك دو فرسنگ ونيم است. و پر كرده است اين فضا رادر هر دو ساحل مهر انرود از اشجاروبساتين وعمارات.چون بنگری   همة اين سواد يك قطعهباغی   است سبزوخرم. واين شهررا كوی ‏(هايی) است كه يك يك برشمارم.

خيابان

 

در مشرق شهر است . كويی   است بزرگ ونامدار، هر كه از عراق وخراسان آيد نخست وارد شود به خيابانی طولانی و عريض كه سه ربع فرسنگ طول وشصت ذرع عرض آن است.10  در آن سال كه من به تبريز آمدم اين خيابان از دو سوی   نهری   روان داشت وبه كنار آن نهرها درختهای   ناژو سراسرسايه افكن وهمة آنبيدها به يك خط نشانده بودند، وآن راه را نگاهبانان بودند با اجری   از ديوان خلافت . درختهاكهنسال بود . يك يك ببريدند وبه جای   آن نهال غرس ننمودند تا يكسره از آن خالی   شد .

وآن بزرگ غازهای   بود شهررا،تا به سال يك هزارو دويست ونود كه شاهنشاه ما به فرنگستان سفر فرمود و بدين شهر گذار كرد . پيش از اين (از اين ) به حكم وليعهد ايران با پيشكاری   وكفايت خواجة بزرگ صاحبديوان ميرزا فتعلی   خان شيرازی   به تازه جويها عمارت كردند، نهال نارون و بيد و صنوبر بر نشاندند، نگاهبانان بگماشتند . اكنون اندك صفايی   يافته . گرچه به پاية اولين نرسيد، چه، ديوان ما را بدين كار مبالاتی   نيست .اين كوی   را برزنهااست كه نام بردن همه نه براندازة نامه است . كد خدای   اين كوی   امروز كريم خان است. او جوانی   است با هوش واين كاراز نيا (يش) بدو مانده كه نام او نيزكريم خان بوده ، به روزگار نايب السلطنه عباس ميرزا مردی   شناخته (شده) وكار گزاری   نيك بود. خانة او هرگز ازميهمان خالی   نبود، تا به اول پادشاه (ی) محمدشاه وزير بزرگ حاجی   ميرزا آقاسی   ايروانی   ‎‏. كه كينهای   از آن مرد به دل داشت ؛ چه، روزی   به طيبت در سفره دست او گرفته بود. او را تهمتی   بربست وبرانداخت . وروزگاری   آواره وموقوف بود، تا جهان بدرود كرد، فسبحان الذی   لا يموت

 

مرالان (مارا لان)

 

اين خود كويی   است . به جنوب شهر ومايل به مشرق هوايی   نيك وآبی   فراوان وبساتين خوب داردو جزء خيابان شمرده اند .

 

باغميشه

 

كويی   بزرگ ونزه است . آن در مشرق به ساحل رود در تنگنايی   مطول است ودرآب و هوا ممتاز است ويكسره با اشجار ميوه دار وديگر درختها مستور. ودر همان كوی   روستايی   است مشهور به بيلانكوه كه اكنون به ديوان آذرآبادگان به لهجان وبه نامه های   قديم ‹ ويلان كوه› نويسند . آن جا خيار كارند ومقثايه بسيار بود. اين گونه خيار بالنگ به هيچ جای   جهان نيست به طعم ومزيدن و نازكی   و بوی   ورنگ و استقا مت . اين آنگاه بدست آيد كه خيارها از ديگر جای   تبريز بر آرند، كمتر باشد، زيرا كه آن جای   سردتر است. بهی   در باغميشه بس نيكو شود وديگر ميوه ها ، مگر انگور كه نيك و شيرين نشود.

 

پل سنگين

 

كويی   كوچك پر از اشجار وبساتين و سرايهای   عالی  به حساب باغميشه است .

ششگلان

 

كويی   است كوچك . بيشتر مردم آن جای   اعيان وبزرگان بود واز برزنهای   باغميشه است . پل سنگين رابه دفتر ‹ درب ا علی   › وششگلان را ‹ درب ری   › نويسند.

سرخاب

 

كوی و بستانی  بزرگ است. به نام آن كوه (ی) خوانده اندكه كوی به سفح آن است.اين كوی  مرتفع ومشرف برهمة شهر است. هوای   اين نيك وبه اعتدال است . روز ها به تابستان گرمتر بود كه خورشيد براين كوه خشك تابد . چون پاسی از شب بگذرد سنگهارا گرمی   برود وهوا نيك شود.خاك اين كوی   سخت و با ريگ مخلوط است. چون ديوارها نهندسخت تر گردد و به زمين آن رطوبت نبود. بساتين اين كوه كمتر است. توت بيدانه وبادام وفندق و امرود آن نيكوست. كد خدای   آن ا مروز ميرزا جواد خان فرزند حاجی   ميرزا علی   وكيل ديوانخانه وازخاندان بزرگ است كه بدين نامه بيايد. بقعة مباركة سيد حمزه در اين كوی   است كه زيارتگاه تمامی   مردم شهر است واين بقعه در وسط اين كوه است.

سيد حمزه

 

صاحب تاريخ حشری13 شرح بزرگ از حسب ونسب آن نبشته من آن كتاب سراسربخوانده ام؛ چون نپسنديدم و بيشتر فسانه دانستم ، اعتماد را نشايد . ندانم از كجا اين گفتارها فراهم آورده. از اين سيد چيزی   كه به تو اتر رسيده می نگارم14. سيد حمزه ، رضی   الله عنه ، را در حضرت محمود غازان جاهی   عريض بوده. گويند نديم (او) بود . همانا مقدمان مغول را قرب آن بزرگ.اربه حضرت ايلخان گران آمد. گاهی   به پادشاه از سرداران نيك نگفتی   . شبی   بيگاه تراز درگاه سوار همی   آمد، بدينجای رسيد كه لشكرگاه بود . سهمی  غريب بدو رسيد و بر جای مرد. همان جا گورش كردند.

اين بقعه را ميرزا ابوطالب وزير آذربايجان عمارت كرده. همين اسم بدان كتابه است از رخام كه در دست راست درب مسجدی   كه پهلوی   قبر بود بگشاده است نقر كرده اند به خطّی   نيك . من آن را بخوانده ام تاريخ15... از حجرت است . اين بقعه را گنبدی   است در جنوب صحنی   كه به اطراف حجره هاست .آن جا مدرسه ای   بود، اكنون آن جاكالبدهابه امانت نهند. اين بنا اكنون به خرابی   روی   آورده . ديوارها شكسته وفرو ريخته . بيشتر اين بقعه پناگاه مجرمان بود؛ كه هر كه بدان جای   خزيدی، اگر چه كشتنی   بودی   ، كسی   را زهره نبود كه بدو نگرد. اكنون از اين سخن هيچ نيست ، مگر كسی   ظلامة خود را بدان جای   نشيند متولی   نبشتة دادخواهی او برد بی تواّنی  به درگاه، تا به داد رسند . گويند اين سيد موسوی   است .

 

كوی   شتربان

 

بزرگترين كويهای   تبريز است و هيچ باغ وبستان در نفس اين محلّه نبود. جمعيت اين كوی   بسيار و با ثروت باشند.اين كوی   بيشتر در اراضی   منخفضه است به ريشه كوه سرخاب . اين كوی   تا به نزديك رود آجی ممتد است ؛ بدان جای   چند قطعه باغ جزو اين كوی   است ومزارعی   چند پر قيمت كه مبطخه كنند وخربوزه و گرمك بدان مزارع نيك شود. آب نهند وديگر كهريزها بدان اراضی   نشيند. گندم آن نيز نيكو باشد.

آب نهند به نام دهی   است كه اين آب از آن روستا آيد . به روزگار پيشين اين آب را چون كهريزی   از نهند آورده اند. چون به رود آجی   رسيده نقبی از زير حفره كرده با سنگهای   بزرگ و آهك و آجر پخته آن راه چنان محكم ساخته اند كه آب آجی  را از فراز هيچ گونه رخنه نيست و به هر سو چون شتر گلويی   كرده آب جاری   و بدين سوی   رود آمده.

 بدين سالها ی   نزديك اين آب به دامنه های   كوه سرخاب نيز جاری   بود . اكنون رخنه ای   بدان نقب شده و آب به صعوبت گذرد. ملاّك اين مجری را پروای عمارت نيست . شنيدم تنگدستان اند . روزگاری   آن روستا وآب از آن اسمعيل خان صاحب شرطة پادشاه ما ضی   را بود. مكنتی  بی قياس داشت . اين آب چون رودی   بود. پس از آن مرد، فرزند او آب رابفروخت . ضيعت به جای   است. اكنون پسرزاده او محمد علی خان است. كد خدای   اين كوی   بزرگ حاجی   ميرزاموسی   نام دارد. اين شخصيت او را به وراثت رسيده . مردی   آسوده وبا خوی   نرم است. نيای او آقارضابيگ كدخداباشی   لقب داشت . مردی   با نام بود. من آن مرد به جوانی   ديده بودم .

 

كوی   نوبر

 

كويی  بس بزرگ وآباداست و به جنوب شهر افتاده. مردمی بسيار وبيشتر با ثروت و اهل تجارت اند. به همةسراها عمارات عاليه وبناهای با شكوه نهاده اند . صحن اين ابنيه پر از اشجار مثمره وصنوبرهاست . فوا كةآن كوی   ممتاز باشد. از آثار قديمه در اين كوی   چيزی   نباشد . اين كوی  نيز در قديم نا می   نداشت . كدخدای   اين محلّه ميرزالطفعلی   خان جوانی   است باهوش. اين كدخدايی   از پدر بدو رسيده اين جوان نيز به لقب پدر سرافراز است و كد خداباشی   گويندش. اين كدخدا نيز از دودمان بزرگ و وكيل ديوانخانة عم اوست . امروزحكومت ماليات وباج شهر ونواحی   نيز او دارد به حكم ديوان .

 

مهادمين

 

اين كوی   را پيشينيان اين روزگار مهادمين، باستانيان ميار ميان واكنون بوميان تبريز ميارميار گويند و به دفتر همان مهادمين16 نويسند. محلّه ای   آباد ونامدار است . محلّة آباد و بزرگ است، مگر آنكه دراين كوی روضات وبساتين كمتر باشند . اين كوی   را برزنها است. يك قسمت از آن ارمنستان است. تبريز را رعيت مسيحی   خانوار است ، بيشتر با ثروت و مكنت. زرگري، جواهر سازی و خياطت بس نيك كنند . تجارو پيله ورهای   عيسويان بس مالدار و معتبر باسند. سفرای  دول فرنگ وعثمانی در اين كوی   باشند و به هرسفارتخانه بيرق افرازند ؛ به عيدی   های ما و خود و به روزهای نامی چون ولا دت پادشاه خود وما. دولت عثمانی   به هر آدينه جامةبيرق گشايد، كه عيد مسلمانان است. اكنون در اين شهر چهار دارالسفاره است. اول از دولت قويشوكت عثمانی   كه مدير آن را به زبان خود ‹ باش شهبندر › گويند، وآن امروز علی   بهجت نام دارد. مردی   وقور ونيك است. خوشروی   وبه تن سخت فربه است.دولت مارا دوست ( است )، وشخص او در تبريز محترم وهمه او را دوست دارند، كه مردی سليم و صفا دوست ، و مرادوست رايگان . او خود رابدين گونه شناسانيده ومن همان تعرفه به همان الفاظ بنگاشتم : اسمم علی، تخلّصم بهجت، وشهرتم دخترزاده مصطفی بهجت افندی.

 

چرنداب

 

بدين كوی    نيز چندين خانوار عيسوی است. معبدی   نيز عمارت كرده اند. مسلم نيز انبوه است كد خدايی   عيسويان حاجی   اميرخان كند ، واز آن مسلمانان را حبيب الله خان. واين هر دو كوی بساتين نزه دارند و هردو به جانب جنوب اند . و اهراب22   هم بر زنی از چرنداب است.

 

امير خيز

 

كويی بزرگ است به مغرب شمالی شهر . آن جا را اندك است ، بدين روی   باغ نيز اندك باشد. طايفه ای از تجار تبريز كه به ‹ شالچی   › معروف اند بدين كوی   خانه دارند . كد خدای   آن كوی   امروز محمد خان فرزند آقا فتحعلی   است كه از دير باز پدر بر پدر اين كوی   دارند . او خود جوانی آراسته و مرد مدار است . مردم كوی او را دوست دارند .

 

ويجويه 23

 

كويی بزرگ به مغرب شهر است.بدين محلّت نيز بستان كمتر باشند. سكان اين كوي‹ كوی   › بيشتراهل معرفت و معامله اند. كدخدای   اين كوی   ميرزا عبدالله خان است. جوانی   است رعنا خلق و خلق او حسن وبی   آهو است. خطّی   نيك نويسد وپارسی   نيك داند. اين جوان فرزند آقا صادق است كه برادر كوچك كريم خان خيابانی   است. من آن مرد را ‹ را › ديده، بودم كاردان وبه دها مشهور بود.

اين جوان مرد را دو برادر است: نخست ميرزا جواد خان كه زبان فرانسه نيك داند وكنون به سفارت ايران در دربار عثمانی به فرمان دولت جنرال قونسول است. ميرزا محمدعليخان نام دارد كه امروز رييس همه اسكدار ايران است به دارالخلا فه.امروز كه يوم دوشنبه هشتم رمضان المبارك سنة هزاروسيصدو دو هجری است. مرا نخست تجديد نظر افتاد. ميرزا جواد خان اكنون نايب دوم است به دربار سلطان عثمانی، وميرزا محمدعليخان به جوانی جهان بدرود كرده. ‹‹ آن كه نمرده است ونميرد خداست ›› .

 

 

چهار منار

 

كويی   كوچك است در نفس شهر وقرب بازار. اهل اين محلّت همه بزرگان وعلما و تجار با نام است . اواسط الناس در آن كمتر باشد. كدخدای آن ميرزا عباس مردی است آسوده وكم سخن .اين كار به وراثت دارد .

 

                                                            

قره آقاج

 

كويی   است به مغرب شهر . سكان آن اهل حرفت و صنا عت ‹ اند ›. بساتين آن جا نيز اندك است. كد خدای   اين كوی   آقاصادق مردی   است كاردان ودر اين كار كد خدايی   بصير ، و به وراثتاز خال اين شغل بدو رسيده. در خوی   آن مرد تندی   وجلادت باشد. بيشتر سخن از حرب وآلات آن كند.

 

چست دوزان

 

اين كوی   به مغرب تبريز است؛ پر باغ وبستان ، جايی مصّفا است. خاندان ستاره شمر مشهور تبريز آقا محمد جعفر بدين كوی   است كه همه در يك برزن سرايها دارند؛ بس بانزهت. فرزندان منجم ميرزا علی   منجم باشی   حضرت برجای   است. مردی   با فضل وستاره شمری   استاد است. به تازی   وپارسی   شعرهای   نيكو گويد. ديگری   از آن خاندان ميرزا يحيی   است، حفيد آقا محمد جعفر. از ديوان خلا فت‹‹ نجم الملك ›› لقب دارد؛ از پدر به وراثت. ديگر ميرزا عبدالعلی   است، فرزند ميرزا علي.ستاره شمری   او استــــاد است.24

سنجران

 

كويی   قديم است و آباد. هيچ بستان بدين كوی   نبود.آن بسنته به كوی چهار منار است.كدخدای اين دو كوی  همان آقاصادق است. اين سه كوی را چون بنگريم بس جايی   بزرگ وعريض و طويل است كه بيشتر از نيم فرسنگ درازی   او باشد.

 

حكم آباد

 

اين كويی   ( است ) بزرگ و نامدار وبه همه جای   مشهور. هر گوشة آن نمونه (ای ) از بهشت . در بهاران مردم اين شهر را جای   تفرج وجشن است. چون شكوفة بادام بشكند چونان جايی   به جهان كمتر باشد . چون بدان كوی   روی   پهنه ای   بين سبز و خرم كه هرچه سبزيهای   بستانی   است در آن زمين روييده با هر چه طراوت و گرد. همة درخت (ان) بادام به يك نظم سر به فلك كشيده. شكوفه چون درمهای   سيم بر زير سبه ها فرو ريخته . مرغان از هر شاخ آواز بر كشيده. جويها پر از آب صافی   چون سلسبيل همی   غلطند و به هر كنجی   مردم را مجلسی   شاهوار، و هر جمعی   به ميل خواطر و آسودگی   به عيش و نوش و سرود و ترانه روزگار گذارند. مردم اين محلّت همه با نيرو و كشاورزند. كار آنها همه كشت سبزيای   بستانی   است كه تمامی   شهر تبريز را كفايت كند. كد خدای   اين كوی   حاجی   ميرزا نصيرخان، مردی   است بزرگوار و جواد از نسل سيدما پيغا مبر ، عليه السلام . اين آزاده مرد برادر ، اعيانی   حضرت وكالت پناهی   حاجی   ميرزا كاظم وكيل الرعايای   آذر آبادگان است. حاجی   ميرزا كاظم مردی   است بزرگ و بزگمنش ، از دود مان ستودة آل طبا طبا25 اين بزرگ حقاً در جهان بی نظير است. يزدان كيهان نيكيها و محاسن در او نهاده . در فضايل و انسانيت آيتی   است . در فنون و ادب در زبان عرب بر همگان مزيتی   ظاهر دارد واز بيشتر علوم اسلا می   بهره مند است . در فتوت اول مرد است . نيكدل و افتاده . گويی   خداوند هيچ عجب و پندار در او نيافريده با آنكه جاهی   منيع دارد و در ملك وجيه است .اين بزرگ ، كتابی   در انساب آل رسول تأليف نموده كه بدان شرح وبسط تا كنون در اين علم شريف تصنيفی   نكرده اند افسوس كه هنوز آن كتاب از نسخه به بياض نبرده. خاندان اين راد مردبدين شهر به شها مت و منا عت ممتازند . من اكنون نسب اين عزيز تا به عبد مناف بالا برم تا دانسته آيد در جهان او راست بزرگي.

حاجی   ميرزا كاظم وكيل الرعايا 26 اين ميرزا عبدلوهاب الشهير به ميرزا پاشای   وكيل الرعايا ابن حاجی   ميرزا جعفر وكيل الرعايا اين ميرزا عبدلوهاب وكيل ماليات ابن حاجی   ميرزا محمد علی   وكيل ماليات ـ اين مرد را نجفقلی   خان دنيلی   27  حاكم تبريز به خانة خود دعوت نموده بی   جرمی   نا بينا كرد ـ ابن ميرزا صدرالدين محمد وكيل ماليات ابنميرزا محمد علی   قاضی    ـ كه در استيلا ی   روميه شهيد شد ـ ابن ميرزا صدرای   قاضی   ابن ميرزا يوسف نقيب الاشراف  ابن ميرزا صدرالدين ابن ميرزا مجدالدين ابن سيد اسمعيل ابن مير علی   اكبر ابن مير عبدالوهاب ابن مير عبدالغفار ابن سيد عمادالدين امير حاج ابن سيد فخرالدين حسن ابن سيد كمال الدين محمد ابن سيد حسين ابن شهاب الدين علی   ابن عمادالدين علی   ابن سيد احمد ابن سيد عماد ابن عمادالدين علی   ابن محمد بن سيد احمد بن محمدا لا صغری   ابن سيد احمد بن سيد ابراهيم طبا طبا ابن سيد اسمعيل ديباج ابن سيد ابراهيم عمر ابن الحسن المثنی   ابن الحسن المجتبی   ، عليهم السلام .

اين پدران كه به اين شجره ياد كردم بيشتر مردمان بزرگ بودند و به كار اندرند ، چون القاب اين روزگار كه همه نام و افتخار را باشد. آنگاه هركه را منصب وكالت رعيت بود از مصالح ملك و رعايا سخن گفتی   ورأی   زدی   و گفتار و نصيحت او در كار رعايا حجت بود و آنكه وكالت خراج داشت چنان بود كه اگر خراجی   به شهريار روستايی   بخواستندی   نهاد و اين وكيل باشی   رأی   دهد و آيتی   گذارد كه در شمار مردم و خانه و مواشی   و انعام و پيمودن اراضی   و مزارع و ميزان خراج و مقاسمه و عشور حبوبات بر مردم حيف و ظلم نرود و به انجام او به سر خط خاتم زدی   و مجری   بود .

چون قلم بدين جا رسيد ، بر جای   بماند من پس از اين او را بستايم . كدام مديحه توانم آورد كه بالا تر از اين نسب بود ؟  همان به كه آن بزرگان كه در اين سلسلة نام آور بودند و به ما رسيده ( اند ) ، بسختی   كوتاه ياد كنم و راه و رسم هر يك بنماييم ، تا آن نيز مدحی   باشد از اين بزرگوار كه همه اجداد اويند .اكنون سخن كويها، به انجام بريم . پس ندان كار دست يازيم.

درب سرد

 

كويی   كوچك است به غربی  شهر ، نيك آباد . بدين كوی   همه اهل ثروت و تجار و اعيان باشند و هيچ بستان نباشد .

 

كوچه باغ

 

محلّتی   بزرگ و طولانی   است به مغرب جنوبی   شهر افتاده نزديك به فرسنگی   درازای   اين كوی   است . برزنها دارد همه آباد . اين كوی   سراسر بساتين رز و ديگر فوا كه است . كدخدای   اين كوی   نيز حاجی   ميرزا نصيرخان است .

 

در وصف شنب غازان65

 

مردمان گذشته را در نام این عمارت سخنهایی است همه بیهوده، سخت به حیرتم که فضل الله وصاف66  گوید : در سال ششصد و نود و هفت غازان[خان] بنای شام تبریز نهاد و در آخر هفتصد و دو از هجرت به انجام رسید . سپس هر جای نام این بنا آمد به نظم یا نثر شنب غازان گوید . 

حمدالله گوید : غازان به موضع شام تبریز بنایی بنیاد نهاد . برخی نوشته اند چون ایلخان از شام تا برگشت ، به تبریز شهری طرح انداخت چون دمشق . و از اموال شام خرجی گزاف کرد و شام نام نهاد . من زیاده بر این ندانم که این جا را شام گفتندی، ایلخان شهری بساخت و شام غازان نام نهاده اکنون سواحل رود ناحیه مشکین را برنج و دیگر حبوبات زرع کنند شام گویند .

سخن کوتاه باید، که ما را قصد دیگر است . نبشته اند که آهن و روی بسیار به بنیان این عمارت به کار بردند، چون با زمین مساوی شد . دیوار کسر عرض آن جدار به سی و سه عدد آجر به یکدیگر چسبیده مقرر کرد که پانزده ذرع بود و هر آجری ده من به وزن تبریز بود . در هر دوری چهارده هزار و چهارصد خشت انداز به کار بود . بالای قبه معبد منبع یک صد و سی ذرع، طول جدار آن هشتاد ذرع . ده گز گنبد و چهل گز مساحت قبه بود . یعنی آن خط که در دایره آن فرض کنند مساحت کل دایره گنبد پانصد و سی گز بود آن جا بود . خانقاهها، مدارس این مسجد، خانقاه و مدرسه را روستاها و ناحیه ها موقوفه . غربا را نیز ضیافت کردندی . سلطان برای گنبد خود این جا دخمه ای عالی بنا نهاده بود . بساتین و اشجار مثمره این جا بیشمار بود .

این بنا باقی بود تا به سال [1019]67 از هجرت پادشاه اسلام پناه [شاه عباس] صفوی به سبب رصانت سور شنب غازان وهم کرد؛ تواند بود وقتی لشکر عثمانی آن جا را مأمن و محکمه کنند، حکم به انهدام فرمود . اطراف حصار به لشکر ایرانی تقسیم شد . به چهار روز بنیاد آن حصار استوار را برافکندند که مسجد و مدرسه خالی نماند . آن نیز به زلازل خراب شد .

من به سال یک هزار و دویست و پنجاه و هشت به دیدن آن آثار شدم . بعضی از جوار و حجره ها بمانده بود .خاراکنان تبریز آجرها و سنگها همی کندند. سودها کرده بودند از آجر و نیمه و چهاریکه و سنگ به درازگوشها حمل همی کردند . آجرها کونه ها بود کوچکتر سه چهار یک ذرع به قطر پنج انگشت فرو بسته به سختی چون سنگ . من درست محققانه پدید کردم . خاک این تراب نه از این تراب است که اکنون به تبریز آجر سازند . پس چنان نتیجه بردند که آرد گندم پزند به پرویزن والا . آنگاه واضح بود که گل آن چنان مالش داده بودند که من دیدم ظرف چین [ی] اعلی همگی یکسان شده بود . چون شکست، چنان بود که بلور شکسته بود . در شکسته آن فرجه ندیدم که به اندازه نوک ابره یا خاری بود، آن گچ که برای شد و وصل دو آجر به کار برده بودند . درست امعان نظر کردم، بر یک بنایی بود به ضخامت درهمی چنان سخت بود که با صعوبت تمام از آجر جدا شدی . چون بشکستی چون شکستن ظرف صدایی داشت .

اکنون از آن بنا تلی بر جای است همه از شکسته های آجر و کاشی . اراضی شنب غازان اکنون صنعتی گرانبهاست . ارکان و مشتریان شهر بدان جای باغهای نیکو و مزارع دلگشا دارند و قیمت آن اراضی غالی است . هر یک من به ریسمان دویست دینار یک تومان قیمت دارد . حاصل آن در هر سال یک من گندم و یک من کاه به وزن یک هزار مثقال است . انتهی .

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

6)در تلفظ عاميانة مردم تبريز كر گه مصطلح است ، دهی   است از دهستان مهر انرود شهرستان بستان آباد ،كه امروزبه دليل توسعة شهر تبريز جزو محدودة شهر تبريز شده است .

7 )كند رود دهی   است از دهستان سيس بخش شبستر ، واقع در 14كيلومتری   شبستر و(فرهنگ جغرافيايي).

8 )اين ده نيز جزء دهستان مهر انرود شهرستان بستان آباد است واقع در 20كيلومتری   جنوب خاوری    تبريز .(پيشين).

9 )چ ،فزايی   .

10) خيابان از محلّات شرقی   وقديمی   تبريز است . مركز آن‌ ‹ قوت ميدانی   › بود كه درنامه هابه غلط‹ ميدان قطب نوشته می   شد. باقر خان سالار ملّی   پرورش يافتة اين محلّه بوده است. امروز خيابان امام خمينی   اين محلّه رابه بلوار29 بهمن ودروازه تهران وصل می   كند .

13)  مراد روضة اطهار است تآليف ملا حشری   .

14) نادر ميرزا در صفحات آتی   پتاب باز هم در بارة همين بقعه صحبت خواهد پرد .

15) چ : جای   يك كلمه سقط شده است ؛ م : ‹ تاريخ از هجرت است › .

16 ) از دو لفظ  ‹ مهاد ›  به معنی   بستر و ‹ مهن › به معنی   خدمت و صنعت تشكيل يافته است. احتمال دارد به خاطر قرارگرفتن سفارتخانه های   دول خارجی   ويا مراكز ديگر دولتی   وصنعتی   در اين كوي، به اين صورت تلفظ شده است

 22 ) از محلاّت جنوبی   شهر تبريز است. مر كز آن سگك پزخانه نام داشت كه در خيابان خيام كنونی   واقع است. قبرستان قديم گجيل نيز در اين محلّه قرار داشت كه امروز به صورت باغ گلستان در آمده است .بعد از پيروزی   انقلاب اسلامی   اين گردشگاه ‹‹ باغ فجر ›› ناميده شده است .

23 ) امروزه در تلفظ عاميانه ‹‹ ورجی   ›› مصطلح است ›› .

24 ) س: + ‹ چون بعضی   از پيشه وران محلّه به دوختن نوعی   كفش ساده به نام ‹‹ چوبد ست ›› می   پرداختند،

 ازاين رومردم اين محلّه را به تركی   ‹‹ چوسدوزلار ›› خوانده اند › .

25 )  نادر ميرزا در فصل مستقلی   در خصوص ترجمة احوال بعضی   از افراد اين خانواده بطور مشروح صحبت خواهد كرد .

26 )  مشوّق ميرزاست در تأليف كتاب حاضر .

27 )  وی   پدر عبدالرزاق بيگ دنيلی   ، مولف  ‹‹  ماثرسلطانيه  ››  در تاريخ قاجار ، و عموی   احمد خان حاكم معروف خوی   است . نجفقلی   خان بنا به نوشتة‌ پسرش در  ‹‹  نگارستان دارا  ›› بعد از استخلا ص آذربايجان از چنگ عثمانيها ( 1143 ه ) به ركاب نادر پيوست .

66)شنب:درخصوص اين وازه رجوع فرماييد به مقالهء ارزنده دکترمنوچهر مرتضوی با عنوان (تبري در روزگار خواجه رشيدالدين) مندرج در (مجموعهء خطابه های تحقيقی درباره رشيدالدين فضل الله همدانی) از انتشارات دانشکاه تهران سال 1350 ش. ص224 به بعد

66)تاريخ وصاف.ج 3ص 382 به بعد.

67)جای يک کلمه سفيد مانده. به قياس منابع دوره صفوی علم آرای عباسی(ج 2. ص 826)اضافه شد

 

 

 

                                                                                                                                                             برگرفته از:تاريخ وجغرافيای دارالسلطنهء تبريز

                                                                                                                              نوشته نادر ميرزا

تصحيح وتحشيه غلامرضا طباطبائی مجد

                                                                                                                              چاپ اول  1373

 

برگشت به ليست