سردار نيا:

اسماعيل خان بهادر

 

اسماعيل خان بهادر كه در سال هاى پس از شهريور 1320 شهردار تبريز بوده, از مردان مبارز و نيكنامى به شمار مىرود كه بايد ياد و خطرهاش, در تاريخ زنده بماند و مورد تجليل قرار گيرد. وى در دوران انقلاب مشروطيت, از مجاهدان جان بر كف و در قيام كلنل محمد تقى خان پسيان در مشهد, از همرزمان وفادار و يار غار همشهرى قهرمانش بوده است.

اسماعيل خان فرزند حاج على خان, در ذيحجه سال 1305 قمرى, سرطان (مرداد) 1266 شمسى در تبريز, ديده به هستى گشود و پرونده اش در شهرداري تبريز, نشانگر آن است كه وى جهار سال در مكتب, 5/1 سال در مدرسه پرورش تبريز, 7 ماه در مدرسه نظام تهران و  5 ماه در مدرسه ژاندارمرى و يكسال نيز در مدرسه نظام تركيه كسب دانش نموده است.

صاحب ترجمه, از سنين جوانى پا به عرصه مبارزه مىگذارد, به طورى كه در 21 سالگى, نخست او را در صف محافظان مجلس شوراى ملى مىبينيم كه از خانه ملت در مقابل استبداد دربار قاجار به دفاع برمىخيزد. دكتر مهدى ملك زاده مىنويسد:

" عده مجاهدين در شب سه شنبه 22 جمادى الاول 1326, از 150 نفر تجاوز نمىكرد و ما معروفين آن ها را كه در جنگ شركت كردند و تا آخر با شجاعت و از خودگذشتگى جنگيدند, براى درج در تاريخ مىنگاريم...".

وى بعد از حامدالملك و ميرزا عبدالرزاق خان حكاك, نام اسماعيل خان بهادر را آورده و نوشته است:" اسماعيل خان بهادر كه يكى از مجاهدين بود مىگويد تقىزاده به ما گفت جنگ نخواهد شد و صلاح است همگى متفرق شويد و سپس امر داد تابلو انجمن آذربايجان را كه بر سر در يكى از اتاق هاى مسجد بود پائين آورند".(دكتر مهدى ملك زاده- تاريخ انقلاب مشروطيت ايران- ص744-733-681)

نظر بر اين كه در ميان مدافعان مجلس, به غير از صاحب ترجمه, اسماعيل خان ديگرى هم بوده, لذا هر يك از آنان را به لقبى ملقب كرده بودند. دكتر ملك زاده در اين زمينه مىنويسد:

"اسماعيل خان سرابى كه مجاهدين, او را اسماعيل بزرگه مىناميدند و علت اين لقب اين بود كه در ميان مجاهدين, دو نفر اسماعيل بودند, يكى همين اسماعيل خان...و ديگرى اسماعيل كوچكه كه اسماعيل بهادر نام دارد و از مجاهدين باغيرت و همت بود و فداكارى و جانبازى بسيار در راه آزادى نمود...".(دكتر مهدى ملك زاده- تاريخ انقلاب مشروطيت ايران- ص744و733و681)

اسماعيل خان بهادر, در نامه اى كه به دكتر ملك زاده نوشته و اين مكتوب در كتاب " تاريخ انقلاب مشروطيت ايران" درج گرديده, ضمن اشاره به مبارزات و چگونگى شهادت اسماعيل خان سرابى در باغ شاه به دست محمد على شاه قاجار, فعاليت هاى خود را در تهران, پس از سقوط مجلس شرح داده است. اسماعيل خان مىنويسد:"...اسماعيل خان بين متحصنين و نمايندگان پيشه وران و اصناف بازار و من بين دانشجويان مدارس دارالفنون و سياسى,  براى ابلاغ احكام پيشوايان دين از جمله آيت الله خراسانى و علماى نجف و تهران و افزودن بر تعداد پناهندگان مامور بوديم و معيار شناسائى ما در مورد اعتماد به افراد, بر عمل و ايمان و پشتكار و رشادت و شجاعت و مردانگى آنان قرار مىگرفت".(دكتر ممهدى ملك زاده- پيشين – ص992)

وى پس از تشديد عمليات قزاق ها در بگير و ببند آزاديخواهان مجبور مىشود در خانه ميرزا هادى دانشجوى دارالفنون پنهان شود و در اين مخفيگاه بود كه بنا به نوشته خودش:" ظهر, ميرزا هادى با حال گريان مراجعت, مقابل پرسش گفت. اسماعيل را به دار كشيدند, برادرش كه نام او هم اسماعيل است( من هم اعدام آن شهيد و شهرت اعدام خود را به عوض در بين دانشجويان مستحضر شدم) خبر بودن من در داخل اتاق را داد و پس از گريه و تاثر و صرف ناهار, خروج اينجانب را از خانه ممنوع و از مادر و برادر خود خواهش و  تاكيد جلوگيرى از خروج من نمود...".(دكتر مهدى ملك زاده-پيشين- ص992)

بنا به نوشته طاهرزاده بهزاد, سپس اين جوان رشيد و غيرتمند را در صف مجاهدان دلاور تبريز مىبينيم كه دست به جنگ مسلحانه با نيروهاى اعزامى محمد على شاه زده است. او بعداً در قزوين به اردوى ملىكه براى سرنگونى محمدعلى شاه قاجار, عازم تهران بود مىپيوندد و در سقوط استبداد شركت مىكند".(طاهرزاده بهزاد- قيام آذربايجان در انقلاب مشروطيت ايران- ص508)

اسماعيل خان بهادر, پس از استقرار مجدد مشروطيت, در سال 1327ه.ق, با درجه نايب دومى (ستوان دومى) از تهران عازم ساوجبلاغ مكرى مىگردد و يك سال بعد در سال 1328ه.ق, رياست دواير ثلاثه شهر ميانه را به عهده مى گيرد. در سال 1329ه.ق به آجودانى امان الله ميرزا جهانبانى ملقب به ضياءالدوله, فرمانده قشون آذربايجان منصوب مىشود و تاعاشوراى 1330ه.ق در اين سمت انجام وظيفه مىكند.

در همان سال با يورش ناجوانمردانه روس هاى تزارى به تبريز, بساط مشروطيت در آذربايجان برچيده مىشود و ضياءالدوله فرمانده قشون و كفيل ايالت آذربايجان نيز در كنسولگرى انگليس در تبريز متحصن و خودكشى مىكند, اسماعيل خان بهادر, همراه با ساير مجاهدين, تبريز, دست به ممهاجرت اجبارى مىزند و به خاك كشور عثمانى مىرود و بعد از سه سال اقامت, به خاك وطنش مراجعت مىكنند. اميرخيزى مىنويسد:"درصدد برآمدم كه به تبريز برگردم. دولت عثمانى, كشتى گل جمال را مخصوص حركت مهاجرين كرد و با اولين كشتى, از استانبول حركت كرديم. مرحوم مشاورالدوله و ميرزا عباس وكيل يزد و آقاى اسماعيل بهادر و جمعى ديگر...وارد بندر باطوم شديم".(طاهرزاده بهزاد- پيشين- ص502)

اسماعيل خان بهادر, پس از بازگشت به ايران, از سوى ژاندارمى كشور, به استان فارس اعزام مىگردد و هفت سال در اين خطه, انجام وظيفه مىكند. در نتيجه حسن خدمت, در جنگ كازرون و ايجاد امنيت, بين بوشهر و كازرون, نشان نقره و بر اثر ديگر فداكارى ها, مدال هائى دريافت مىكند و به درجه سروانى ارتقاء مىيابد.

اسماعيل خان, در سال 1299 شمسى, در تهران, در بريگاد مركزى ژاندارمرى, مشغول خدمت بود كه در سال 1300 شمسى, با درجه ياورى (سرگردى) عازم مشهد مىگردد و در ژاندارمرى خراسان, تحت فرماندهى كلنل محمد تقى خان پسيان, به انجام وظيفه مىپردازد و چون شخصى وطن دوست و آزاديخواه بود, در قيام كلنل محمد تقى خان, مجاهدت و وفادارى قابل تمجيدى از خود نشان مىدهد.

سيد على آذرى, درباره ايمان و صميميت اسماعيل خان بهادر نسبت به كلنل محمد تقى خان مىنويسد:

"يكى از صاحب منصبان باايمان, نسبت به عقيده و مرام كلنل محمد تقى خان پسيان, كلنل اسماعيل خان بهادر بود. اين صاحب منصب باوفا, به خاطر حفظ آزادى و رهائى مملكت از قيد اسارت بيگانگان, از درجه و مقامى كه در تهران بنا بود در صورت عزيمت به صفحات لرستان, به وى اعطاء شود, صرف نظر كرد و در خدمت كلنل, عازم خراسان شد.

اين دو تن, از زمان جنگ هاى غرب, و دوران مهاجرت با يكديگر دوست شدند, و اين مودت و يگانگى همچنان مداوم بود, گوئى اين دو فرزند وطن, يك روح در دو قالب بودند. كوچك ترين اختلاف نظرى از آه ها شنيده و يا ديده نشد و در تمام امور با هم توافق نظر داشتند و با وجود صميميتى كه كلنل بهادر نسبت به كلنل پسيان داشت, جانب انضباط را از دست نمىداد و در مقابل مافوق خود، يعنى كلنل پسيان مطيع محض بود, واقعاً بهادر, در دوران قيام, دلاورى ها به خرج داد و ابراز فداكارى نمود".(سيدعلى آذرى- قيام كلنل محمد تقى خان پسيان در خراسان- ص367)

كنسولگرى انگليس در مشهد كه مخالف قيام كلنل و از آتش بياران معركه بود, در گزارش هاى مختلف, اسماعيل خان را باعنوان هاى "حامى دو آتشه كلنل" و از "مهره هاى سرسپرده و وفادار" رهبر قيام معرفى مىكند و حركات و رفت و آمدهاى او را زير نظر گرفته زود زود گزارش مىكرده است. در راپرتى آمده است:"ماژور اسماعيل خان, در جائى گفته است, در صورت تبعيد كلنل محمد تقى خان, آرزو دارد, حتى به تهران لشكركشى كند".(جنبش كلنل محمد تقى خان پسيان بنا بر گزارش هاى كنسولگرى انگليس در مشهد- گردآورنده و مترجم)

نظر بر اين كه كلنل محمد تقى خان, به اسماعيل خان اعتماد كامل داشت, ماموريت هاى خطير را به عهده وى محول مىكرد, به طورى كه نخستين عمليات نهضت, يعنى دستگيرى قوام السلطنه والى خراسان, در روز 13 فروردين 1300 شمسى كه وى از روستاى ملك آباد به مشهد برمىگشت, به عهده اسماعيل خان واگذار مىگرددو او هم ماموريت خود را به بهترين وجه انجام مىدهد.(ملك الشعراى بهار- تاريخ مختصر احزاب سياسى ايران- ج1- ص157و98)

شرح اين قيام تاريخى و نقش اسماعيل خان در آن نهضت, در اين سطور نمىگنجد, توان گفت كه اين مرد باايمان و ميهن دوست, نه تنها تا پايان اين حركت ضد استبدادى, به رهبر قيام وفادار ماند, بلكه بعد از شهادت كلنل محمد تقى خان نيز مىخواست راه او را ادامه دهد. در اين زمينه ملك الشعراى بهار مىنويسد:

"ماژوز اسماعيل خان بهادر, يكى از افسران صميمى و جدى و باوفاى مرحوم كلنل بود كه در آن موقع, رياست اردوى ژاندارم سبزوار را, در مقابل قواى قزاق دولتى متوقف در شاهرود, عهده دار بود. پس از قتل كلنل, اردوى سبزوار را حركت داد, چند روز بعد وارد قصبه طروق دو فرسننگى مشهد شده, عده خود را در طروق متوقف ساخته و خود به مشهد آمده, مستقيماً به آرامگاه كلنل شتافت.

اسماعيل بهادر كه روحاً از قتل رئيس خود سخت متالم و نسبت به اوضاع بىاندازه خشمناك و بدبين بود بر سر قبر كلنل و در حضور جمعى از اهالى, بيانات تند و شورانگيز ادا نمود به قسمى, كه با قوائى كه در اختيار داشت شهر را به طور خطرناكى تهديد مىكرد".(ملك الشعراى بهار- تاريخ مختصر احزاب سياسى ايران- ج1- ص157و98)

سيد على آذرى كه اين اقدام متهورانه صاحب ترجمه را با عنوان "قيام كلنل اسماعيل خان بهادر" آورده, مىنويسد:"بعد از كلنل محمد تقى خان, پنج كلنل باقى مانده بود" واز اسماعيل خان به عنوان"يكى مرد جنگى به از صد هزار" ياد كرده و مىنويسد:

"خبر آمدن اردوى بهادر, در شهر شايع شده بود, به محض شنيدن اين خبر,  فورا به مقبره نادر رفتم, بهادر با دشگه به تنهائى آمد, فوق العاده متالم و در عين حال خشمگين, به نظر مىرسيد, آشفتگى مجدد احساس مىشد, زيرا اكثراً به روحيه بهادر آشنائى داشتيم و مترصد بوديم كه ممكن است به خونخواهى كلنل برخيزد.

وقتى مردم ديدند و شنيدند بهادر به مزار كلنل آمده است, سيل جمعيت, به مقبره نادرشاه روانه گرديد و در مدت خيلى كوتاه, مقبره مملو از جمعيت شد.

بهادر براى مردم به اختصار سخن گفت, نطق او خيل مهيج و در عين حال غيرتمندانه و شرافتمندانه بود. در ضمن سخنرانى و در تحت تاثير احساسات, با مشت خود, نه تنها تهران, بلكه زمين و آسمان را تهديد مىكرد, از كثرت خشم به همه چيز ابراز بدبينى مىنمود. نگاهش به كلنل نوذرى (خائن شماره 1) كه در وسط سخنرانى او آمد, معانى بسيارى را در برداشت و شايد در دل به او ناسزا مىگفت.

نطق تند و شايد به زعم بعضى ها, گفتار زننده او ره ضرر خودش تاثير بخشيد. به اين معنى كه رنود زود به پاى سيم تلگراف رفتند و سخنان او را به تهران تلگراف فورى و خيلى هم فورى مخابره كردند.

معنى رشادت و حق شناسى همان بود كه بهادر از خود به منصه ظهور رسانيد, بهمردم اعلام كرد كه من در وفادارى نسبت به مرام و عقايد كلنل,مانند كوهى روى پاى خود ايستاده ام, مثل بعضى ها كه دچار تزلزل خاطر شده و حالت نوسان به خود گرفته اند, نيستم. من انتقام او را "اشاره به مزار كلنل" خواهم گرفت. او در حال خشم و غضب سخن مىراند, اما گفتارش,   بسيار جامع و كوچكترين لغزشى در بياناتش مشهود نبود. صدايش غرا, شمرده شمرده سخن مىراند, سخنانش با همان لهجه شيرين, در مردم تحريك احساسات و غيرتمندى مىكرد".

كنسولگرى انگليس كه اين حركت بهادر را "كودتاى ناموفق شانزدهم اكتبر" ناميده است گزارش مىدهد اسماعيل خان كه هنگام شهادت كلنل محمد تقى خان پسيان, در سبزوار بود, با دلگرمى حمايت و پشتيبانى ترك هاى خراسان مىخواست را ه كلنل محمد تقى خان را ادامه دهد. در اين زمينه, به گزارش كنسولگرى انگليس در مشهد توجمه كنيم:

"رهبران گروهها و دسته هاى سياسى كه اكثراً ترك هستند, از تغيير اوضاع به شدت مرخورده اند. آنان دايماً با ماژور اسماعيل خان, در تماس هستند. اطلاع يافتم كه مىخواهند با متمركز كردن ژاندارم ها در مشهد به اين اميد كه كابينه جرئت صدور دستور گلوله باران كردن شهر را نخواهد داشت- به شورش خود عليه تهران ادامه دهند. رهبران توطئه گر آنان عبارتند از علم الدوله رئيس پليس, نير همايون رئيس تلگراف, معتمدالوزراء رئيس پست, بهاء دفتر رئيس تحديد, محسن خان قريب رئيس معارف, اسدآقا زوارزاده زمين دار, حاج رحيم طاهباز تاجر, على اكبر خان طاهباز, ميرمهدى مدير مطبعه طوس, محمدعلى كارمند گمرك, سيد مصطفى سرابى عضو عدليه, حاج احمد سردبير بهار, غلام دواخانه, رضا ملت و حاج محمد ابراهيم ميلانى. خوشبختانه ماژور محمودخان فارس است و به همين خاطر ترك ها به او اطمينان ندارند."(جنبش كلنل پسيان بنابر گزارش هاى كنسولگرى انگليس در مشهد- ص111)

سيد على آذرى دنباله ماجرا را چنين پى مىگيرد:

"عصر فردا تلگرافى از وزير جنگ (رضاخان ميرپنج) مبنى بر خروج بهادر از خراسان با ضرب الاجل 48 ساعت رسيد و در تلگراف قيد شده بود كه: در صورت عدم اطاعت, حكم اعدامش صادر مىشود.

اين تلگراف تاثير نامطلوبى بخشيد. به اين معنى كه چون كلنل بهادر, براى دستگيرى نوذرى, در پى فرصت بود وصول اين تلگراف باعث شد كه بلادرنگ تصميم گرفت و شروع به فعاليت كرد.

كلنل بهادر شب 15 صفر1340 برابر24 ميزان 1300 با يك عده ژاندارم مسلح, در ساعت 11 شب، غفلتاً به اداره ايالتى وارد شده كلنل نوذرى را زير چكمه, باصطلاح له و لورده ساخت و سپس او را تحت الحفظ به اردو فرستاد تا طبق دستور توقيف شود.

نوذرى با اتومبيل روانه اردو شد, پس از ورود به اردو, به ماژور على اصغرخان و قاسم خان پسيان تحويل گرديد. و طبق دستور كلنل بهادر, آن دو نفر تا صبح به نوبت در دور چادر توقيفگاه نوذرى پاس مىدادند... .

كلنل بهادر در توقيف نوذرى, خود را كاملا محق مىدانست, ولى ازآنجائى كه الياف جاسوسى همه جا پيچيده شده بود, سلطان احمد خان معاون الاياله, همان شبى كه كلنل نوذرى, در چادر كلنل بهادر توقيف بود, به چادر صاحب منصبانى كه مانند او منحرف بودند, رفته و بر طبق دستورى كه داشت, آن ها را آماده و مساعد ساخت كه صبح زود به اتفاق او نزد نوذرى رفته وارد و او را به وى تسليم كنند.

صبح زود, هنگامى كه ماژور على اصغرخان سرتيپ مىخواست پاس چادر را به قاسم خان پسيان تفويض كند, احمدخان معاون الاياله, با صاحب منصبانى كه با نظر او موافقت كرده بودند, به چادر نوذرى آمده او را به خارج احضار مىنمايند, نوذرى ابتدا به تصور اين كه مىخواهند او را تيرباران نمايند, مانند بيد مىلرزيده است, احمدخان به او اظهار مىدارد كه از اين ساعت, اردو تحت فرماندهى شماست, نوذرى از اين اقدام بسيار خشنود مىشود و با ابراز تشكر, بدواً دستور توقيف قاسم خان و على اصغرخان و محمود زندى رئيس صندوق اردو و متصدى رمز را صادر مىكند و سپس فرمان مىدهد اردو براى عزيمت به شهر آماده شود".(سيد على اذرى- پيشين- ص371)

به عقيده ملك الشعراى بهار, اسماعيل خان, پس از ناكام ماندن قيامش در " نتيجه مذاكرات دولت, اجازه داده شد كه از ايران خارج شود و خارج شد".(ملك الشعراى بهار- پيشين- ص158)

خروج او از ايران, طولى نمىكشد و وى در سال1301 شمسى, به عنوان رئيس نظميه, عازم همدان مىگردد و در سال 1302, از سوى وزارت جنگ, براى تصدى حكومت يكى از ولايات, به آذربايجان اعزام مىگردد, لكن چون عبدالله خان اميرطهماسبى, حكومت چاراويماق را به وى پيشنهاد مىكند و گويا او نپذيرفته و در شهردارى تبريز, به عنوان "رئيس تفتيش" با حقوق ماهانه پنجاه تومان, مشغول به كار مىگردد.

در اين زمينه خبرى در شماره 13 روزنامه " آذر" چاپ تبريز كه در 13 خرداد 1303, 28 شوال1342 منتشر شده درج گرديده است:

"حسب الامر رياست جليله بلديه(مستشارالسلطنه) آقاى اسماعيل خان بهادرى رئيس تفتيش بلديه تمام يخچالهاى شهر را بازديد و موجودى را تخمين كرده اند. چون زمستان هذه السنه خوش گذشته يخ كافى گرفته نشده, قيمت سر يخچال ها و دكاكين خرده فروش در بلديه با يخچالبان ها قرارداد لازم داده, قيمت مقطوع در فصل تابستان اعلان خواهد شد".

طبق درخواستى كه به خط خود اسماعيل خان در تاريخ 12 دلو1303 به فرمانده قواى آذربايجان نوشته شده, از وى درخواست كرده است كه به وى اجازه دهند مدتى از كشور مهاجرت كند, ولى چه مدتى از ايران رفته معلوم نيست.

اسماعيل خان كه از سوى كلنل محمد تقى خان پسيان, به لفب بهادر مفتخر گرديده بود, هنگام گرفتن شناسنامه, نام خانوادگى خود را بهادر انتخاب مىكند. وى تا تيرماه1322 كه پس از ميرزا على اصغر اعتصام به سمت شهردار تبريز برگزيده مىشود, در سمت هاي "فرماندارى خوى, مراغه, بندرعباس و يزد"(خاطرات اردلان- ص114) خدمت مىكرد و او در برهه اى وظيفه شهردارى تبريز را عهده دار مىگردد كه "شرايط ناشى از جنگ و اشغال كشور, فقدان ارتباط منظم بين شهرها و روستاها و وجود ناامنى, ركود واردات و صادرات, بالا رفتن تقاضاى مواد مصرفى و ارزاق عمومى در بازار ايران با توجه به احتياجات نيروى متفقين, سوءاستفاده محتكران و خروج مايحتاج عمومى از مرزهاى كشور, مخصوصاً از سرحدات خوزستان, بحران عميقى را در زندگى مردم سبب گرديد.

دستگاه رضاخانى كه پس از ورود متفقين و آزاد شدن نسبى مردم از زنجيرهاى اسارت, خود را در خطر مىديد, به جاى كوشش در تحفيف رنج هاى مردم, هدفى جز تثبيت موقعيت متزلزل خود نداشت. نان كه خوراك اصلى مردم ماست كمياب بود و در آن, همه چيز از شن و خاك اره و غيره پيدا مىشد جز آرد. ولى حتى مردم به پيدا كردن آن نيز موفق نمىگرديدند.

ازدحام جمعيت, در برابر دكان هاى نانوائى, صورت اسف انگيزى به خود گرفته بود و مرگ و مير از بىغدائى و گرسنگى روز به روز افزايش مىيافت. در آذربايجان حاصلخيزترين استان كشور, مردم از شدت گرسنگى دست از كار كشيده, به اداره غله هجوم مىبردند. چنانچه روزنامه فرياد تحت عنوان "رخداد بيستم تبريز در تبريز" مىنويسد: گرسنگى, طبيعت انسان را به تلاش و كوشش وامىدارد و شكم گرسنه از تماس با شمشير و سرنيزه نمىهراسد. اين قانون فطرى كه تغييرناپذير است براى مرتبه دوم ( يكبار در 26 اسفند1321) در هشتم تيرماه 1322 در افق تبريز نمايان شد... مردم گرسنه از سه چهار محله شهر كه عمده خيابان و نوبر بود كم كم به اداره شهرداري جمع شدند, زن و بچه, جوان و پير, عور و گرسنه, فرياد ما گرسنه ايم به ما نان نداده اند, نمىخواهيم بميريم, نان مىخواهيم, به آسمان بلند كردند...جمعيت انبوه تر شده بود, مردم فرياد مىزدند: بهما نه چيت مىدهند, نه قند مىدهند, چشم خود را به نان خالى دوخته بوديم كه آن را هم نداده اند...".(گذشته چراغ راه آينده است- جامى ص148)

به همين علت, در آن ايام, براى تامين كالاهاى اساسى مردم, كوپن توزيع گرديده بود. در اين زمينه, روزنامه شاهين منتشره در تبريز به تاريخ 17مرداد1322, خبرى را تحت عنوان "يك اقدام مفيد" بدين شرح درج كرده كه در آن تعداد ساكنان تبريز نيز مشخص شده است:

"از طرف اداره اقتصاد, تصميم گرفته شده كه براى جلوگيرى از تقلب, تمامى كوپن هاى اهالى با شناسنامه آن ها تطبيق گردد. در شهرى كه تعداد ساكنان آن 213 هزار نفر مىباشد, هرماه متجاوز از 280 هزار كوپن, قند و چاى داده مىشود و اين كوپن هاى اضافى، همان كوپن هائى هستند كه توسط دلالان و عملين بازار سياه از ساير شهرها و قصبات به ثمن بخس جمع آورى و وارد گرديده و بالنتيجه به ضرر اهالى شهر تمام مىشود.

اميدواريم آقاى كلهر, با عملى نمودن نقشه سودمند فوق, جلوى نيرنگ ها و تقلبات را كاملا مسدود و نيز توجه فرمايند اين دويست و سيصد گرم قند و شكر غيركافى كه از غلط كاريهاى دوره تصدى آقاى قهرمانى است, مانند تهران به هفتصد منتها به پانصد گرم تبديل يافته و اين تبعيض بىموجب از ميان برداسته شود".

در اين شرايط بحران زا, اختلال كار ادارات و سازمان هاى دولتى, از جمله شهردارى را هم ناگزير مىنمود. در روزنامه شاهين به تاريخ 25 شهريور1322, مقاله اى تحت عنوان " شهردارى در سال هاى اخير" با امضاى محمد بقاء به چاپ رسيده است. در اين نوشته, ضمن پاك و بىنظر معرفى شدن شخص شهردار, از وضع شهردارى تبريز, اين گونه انتقاد شده است:

"بدون ترديد, هر تازه واردى كه قدم در شهر تبريز نهاده و چند روزى, در اين سامان زندگى نمايد, به يقين خواهد گفت اين شهر را شهردارى نبوده و ساكنين اين محيط را علاقه به امور بهيارى نيست. مگر اين كه ساختمان معظم و كاخ عريض و طويل خيابان پهلوى كه در صدر آن, كلمه شهردارى نوشته شده است, نظرش را جلب نموده و به وجود موسسه اى بدين نام قائل شود. مىگويند پهلوى, نيكوئىها را با خود برد و بدى ها را با يك دسته عناصر فاسد و ميهن فروش كه در دوره گذشته راه و روش دخل و استفاده شخصى و ميهن فروشى و... را به خوبى ياد گرفته اند به ايرانيان به وديعت گذاشت! اين حقيقتى است كه جريان كشور, هر روز به نحوى به جامعه ايرانى نشان داده و آنان را به يك آينده تاريك مژده مىدهد.

بحران سوم شهريور كه به فصلىاز سرنوشت بدبختى و مذلت ايران پايان داد با تحولات بزرگى كه در كليه شئون اجتماعى پديدار نمود, بخش نوينى از بيچارگى و سيه روزى, براى اين ملت ستمديده آغاز كرد. كسانى كه ديروز با يغماگرى و دزدى, كيسه حرص و آز خود را پر نموده و در قبال ديكتاتور ايران, سر به آستان ارادت مىنهادند امروز مقاصد شوم خود را با لباس دموكراسى انجام مىدهند, اين دسته كه از احساسات ميهن پرستى و تقوى و پرهيزكارى به كلى دور و به غير از اندوختن زر و سيم, مقصدى ندادند, اگر ديروز, با كمى فعاليت, حفظ ظاهر كرده و اربابا خود را راضى مىنمودند, امروز به اطمينان اين كه ملت فلك زده را فراغتى از بار غم نان و آب نخواهد بود كه معترض اجحافات ايشان شود, با كمال آسودگى به پركردن جيب هاى خود مشغول بوده و به آمال و ايده آل ملت لبخند مىزنند.

شهردارى ما نيز مانند ساير موسسات دولتى, از وجود چنين عناصر, بىبهره نبوده و عمليات همين اشخاص صالح مىباشد كه در جريان سال هاى اخير, عمران و آبادى شهر را با يك مهارت شايسته تقدير به عقب نشينى مظفرانه, سوق داده, حالا بودجه شگرف شهردارى, در عرض اين چند سال, در كجا و به دست كه مصرف و براى چه منظورى صرف شده است, مجهولى است كه به اين زودى, حل نخواهد شد, من از احزاب تبريز و از توده ميهن پرستان درخواست مىنمايم كه عوض هزاران هزار, اقدامات بىنتيجه كميسيونى نموده و فقط به بودجه مصرف شده سال هاى اخير شهردارى رسيدگى نمايند!!

من از اولياى امور شهردارى درشگفتم, كسى نيست از اين آقايان, سئوال نمايد, شهرى كه براى تامين نان آن, هر روز هنگامه برپا بوده و مقدرات يك مشت پيرزن و بيوه زنان در دست تنى چند محتكر نفع پرست قرارا گرفته باشد.

شهرى كه به واسطه نبودن چراغ, هر شبى صدها فاجعه در كوچه و پس كوچه هاى آن در جريان باشد. شهرى كه حتى براى خوردو نيز, آب در آن پيدا نبوده و هر روز صدها زن و بچه, براى به دست آوردن چند قطره آبى از اين در و آن در گدائىنمايند, چنين شهرى, 2 شهردارى را مىخواهد چكار كند؟

از شما آقاى رئيس شهردارى, كه در جامعه آذربايجمان, شخص پاك و بىنظير معرفى شده ايد سئوال مىكنم آيا شايسته است, در دوره تصدى شما, اين اندازه هرج و مرج, در محيط شهردارى جريان داشته باشد؟

من چند روزى بيش نيست كه بعد از دو سال مسافرت از ميهن محبوبم ديدن مىكنم, ولى در عرض اين مدت كوتاه به اندازه اى مناظر حزن آور و جريانات شگفت آور ديده و يا شنيده ام كه حدى بر آن متصور نيست.اينك داستان كوچكى از تقسيم و سوءاستفاده متصديان اداره مياه را شرح مىدهم.

محله انگج كه در مركز شهر قرار گرفته و از نقاط پرجمعيت اين شهر محسوب مىشود, چهارماه تمام است كه از آب مشروع خود بىبهره و ساكنين آن باور كنيد كه حتى براى خوردن نيز آب پيدا نمىكنند.

آقاى رئيس شهردارى, برخلاف كفايت و لياقت و حسن اداره شما, كارمندان صالح و صادق و صحيح العمل شهردارى به قدرى جرى و شجاع شده اند كه حتى حاضر نيستند از چهارماه يك مرتبه نيز به اهالى بدبخت اين ناحيه آب بدهند. بلى ايشان نيز حق دارند آبى كه هر ساعت آن پانصد ريال ارزش داشته باشد نبايد براى مصرف خود شهر حيف وميل شود!!

آقاى شهردار تبريز, از صدها اجحاف و تجاوز كه هر روز در محيط آن اداره صورت عمل به خود مىگيرد صرف نظر مىكنم, فقط جواب اين مسئله كوچك را براى من روشن كنيد كه آيا در سال1322 آب چشمه هاى تبريز نيز تبخير شده است و يا اين كه آب مشروع مردم, مورد حيف و ميل قرارا گرفته و جيب و كيسه كارمندان صالح را پر نموده است. اگر شما نيز در جواب اين مسئله تعلل نموده و يا با دلايل مهمل مغرضين قانع شويد, من به تمام وسايل ممكنه دست زده و با كشف حقايق, خائنين را معرفى خواهم نمود. مىگويند از دو سال پيش, قسمتى از قالىها و اشياء ذيقيمت شهردارى, متدرجاً از بين رفته و تاكنون, اين معما و اين كه اين اجناس به دست كه و كجا رفته, حل نگرديده است و اعضاى انجمن شهردارى نيز, به غير از يكى دو نفر اصلاً به فكر اين كار و جلسات خود را با تعارفات خشك و خالى پايان مىدهند.

آيا كى پرده اسرار, از روى اين اعمال ننگين برداشته شده و چگونه دست عدالت كيفر خائنين را خواهد داد موضوعى است كه آتيه, درباره آن قضاوت خواهد نمود".

در اين شماره از روزنامه شاهين: خبرى تحت عنوان "رسيدگى دقيقانه" بدين شرح درج شده است:

"شهردار محترم تبريز, در موقع توزيع احكام افزايش مامورين رفت و روب, به وضعيت كار كردن آن ها نيز شخصاً رسيدگى و آن هائى را كه در انجام وظيفه, كوتاهى مىورزيدند از كار بركنار كرده اند".

ناگفته نماند كه در تاريخ18/7/1322 طى حكمى به امضاى احمدى فرماندار تبريز, اسماعيل خان بهادر به عنوان شهردار تبريز حقوقش از 730 ريال به 1350 ريال افزايش يافته است.

روزناممه شاهين, ستونى دارد تحت عنوان "اعتذار شيطان" در شماره 72 مورخه 17 مرداد 1322 مىنويسد: مىشنويم: چند دست از ظروف سرويس اداره شهردارى كه كنون هر سرويس آن, در حدود ده هزار ريال قيمت دارد, در انبار شهردارى موجود نيست".

هنگامى كه اسماعيل خان بهادر, در تيرماه 1322 به شهردارى تبريز انتخاب مىگردد, خطه آذربايجان, بعد از سقوط رضاشاه, مجدداً يكى شده, لكن با عنوان كذائى استان 4و3 ناميده مىشد و استاندارش نيز سرلشكر مقدم بود و شهردار توسط انجمن شهر برگزيده مىشد, لكن در اوايل سال 1323 كه اسماعيل خان با انتصاب به فرماندارى يكى از شهرها جاى خود را به غلامرضا الهامى مىدهد, آذربايجان مجدداً تجزيه شده و دادور به استاندارى آذربايجان شرقى كه استان سوم ناميده مىشد, منصوب گرديده بود.

 

برگرفته از:

http://www.ocaq.net/

 

 

 

برگشت به ليست