دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

 

 

168336.jpg

 

 

      نام و نام خانوادگی:

خشايار ديهيمى

      محل و سال تولد:

تبريز 1334    شمسی

      محل سکونت فعلی:

تهران

      عرصه فعاليت:

ترجمه

      امکان ارتباط:

 

 

 

 

 

خشت روى خشت ترجمه

 

مسعود سينائيان

سه‌شنبه١٩خرداد1383

 خشايارديهيمى
 بيش از هشتاد اثر ترجمه دارد و ويراستارى بالغ بر نود كتاب را انجام داده است. از ترجمه هايش مى توان به
مجموعه كتابهاى «نسل قلم»، «فلسفه غرب» و «فلسفه سياست» و «گفت وگو با مرگ»، «يادداشتهاى يك ديوانه»، «ديالكتيك تنهايى» و دهها كتاب ديگر اشاره كرد. «اولويت دموكراسى بر فلسفه» اثر ريچارد رورتى فيلسوف آمريكايى عنوان آخرين ترجمه كتاب اوست كه از قرار با استقبال خوبى نيز مواجه شده است.

پانزده، بيست صفحه اى را كه نوشته ام، ورق به ورق مى گردم. اى بابا. اين جور كه نمى شود. هر چه راجع به اين مرد دارم، غير از شيطنت در افتادن با از ما بهتران و رك بودنش ـ كه آن هم بد نيست ـ همه اش تعريف وتمجيد است. دفتر تلفن را برمى دارم و شماره كارنامه و منوچهر آتشى را جدا مى كنم. سه تا دو، يك هشت، باز هم دو... صداى آشتى با آن رگه در رگه هاى گلوى آزرده اش را خيلى سريع مى شناسم: «الو، آقاى آتشى، [فلانى] هستم!» از آتشى راجع به ديهيمى مى پرسم. البته مى دانم؛ هر چه نباشد اين دو، دوستهاى خيلى صميمى اند و رفيق كه از رفيق بد نمى گويد. اما همين دوستهاى قديمى وصميمى هم اغلب از آدم چيزهايى مى دانند كه پشت اين نقابهاى روزمره، دستگير كسى نمى شود. شروع مى كند: «آقاى ديهيمى جواهره! مترجم بسيار دقيق خستگى ناپذير و جدى. عرصه مورد نياز حالاى جامعه ماست: عرصه فلسفه سياسى ونظريات اجتماعى، كه در اين زمينه بسيارى كتابهاى خوب سنگين و پرارزش تحويل داده است. كسى را نديده ام كه اين همه جدى از صبح تا شب [خود ديهيمى كه مى گفت از شب تاصبح...؟!] كار كند. تعداد زياد آثارش هم از پرنويسى نيست. بلكه زياد كار مى كند...» تأييد مى كنم تا مگر باز هم بگويد؛ شايد از آن چيزهاى نگفتنى: «آره... خشايار بسيار ساده و صميمى و به قول شما، با روحيه وخندان و...» داخل كلامش مى پرم: «و لوطى و...؟» «آره خيلى لارژه و لوطى و... اما اين لوطى را كه شما وقتى مى خواهيد به يك آدم احترام كنيد كه نمى توانيد بنويسيد...» تشكر مى كنم و گوشى را مى گذارم. نه نشد. اين آقا هم كه همان گل و بلبل را تحويل داد. بالاخره يك چيزهايى هست كه نمى دانم و همانها هم قضيه را واقعى تر و انسانى مى كند. نيمه عصبى، دوباره نوار گپ و گفت وگوهايم با ديهيمى را مرور مى كنم، خدا را چه ديدى؟ شايد چيزى پيدا شد: «بنده تبريز به دنيا آمدم.هفت هشت سالگى آمديم تهران و ابتدايى و دبيرستان را تهران بودم. بعد براى دانشگاه، دوباره تبريز رفتم و شيمى خواندم. ليسانس آن زمان، چيزى به اسم مهاد و كهاد بود كه ليسانس اصلى تان را با «مهاد» مى دادند و ليسانس فرعى تان را با «كهاد». قاعده اش هم گونه اى بود كه هر چه مى خواندى مى بايست در رشته مرتبطش ليسانس فرعى مى گرفتى. من كه آن زمان هم شيطان بودم و آرام و قرار نداشتم، قاعده را آنجا هم به هم زدم و با كش و قوس هاى فراوان به رئيس دانشگاه قبولاندم كه اگر به جاى فيزيك و داروسازى و زمين شناسى و...، انگليسى بخوانم، خيلى بهتر مى توانم رشته خودم را پيش ببرم. به اين ترتيب بود كه شصت واحد هم گذراندم، تا سال۵۶ كه ليسانس گرفتم و خدمت وظيفه رفتم و بعد از انقلاب هم، در همان آذربايجان معلم شدم. خوب، فقط شيمى هم درس نمى دادم و فلسفه و تاريخ و بينش دينى و... هم در كنارش گرفتم. بعد هم پاكسازى كردند. من هم كه ديگر اين كار را نمى توانستم بكنم و شيمى هم خوانده بودم، چندصباحى مجبور شدم سراغ شيمى و پليمر و لاستيك و... بروم. ولى عشقم ادبيات و فلسفه وعلوم انسانى بود. پس كار شيمى را هم رها كردم. بعد هم رفتم انتشارات... كه البته آن وسط ها، تا به اين جا برسد، يك اتفاقاتى هم افتاد... زندان رفتم و از اين جور بساطها ديگر. در بحبوحه از انقلاب بود و دوسال و اندى را در آن جايى كه عرب نى انداخت، سركردم...» «چپ بوديد؟» «نه! مطلقاً سابقه چپى نداشتم. بيشتر آدم ليبرالى بودم. خيلى تمايل به مهندس بازرگان داشتم، از مدافعين سرسختش بودم. خيلى دوستش داشتم، البته از منتقدينش هم بودم.اولين كار مطبوعاتى ام هم با حاج سيدجوادى در روزنامه جنبش بود. از همان اولش آدم غير معمولى بودم ديگر: در دوره اى كه ماركسيسم خيلى گل كرده بود و مشترى داشت، ما ليبرال بوديم؛ و ليبرالى كه خيلى فحشش مى دادند، ما بوديم. واقعاً هم ليبرال بودم. منتها از نظر من ليبرال بودن ، فحش كه نيست هيچ، بلكه خيلى هم خوب است .[با خنده] خلاصه بعداز جان سالم به در بردن ، در شركت ايران ياسا مدير يك بخش بودم. پس از آن به انتشارات انقلاب اسلامى كه جايگزين فرانكلين سابق شده بود رفتم و در آن جا به عنوان نمونه خان شروع به كار كردم البته همان دوران هم يكى ـ دو كتاب ترجمه كرده بودم [ گفت وگو با مرگ آرتور كوستلر و يادداشتهاى يك ديوانه نيكلاى گوگول رامى گويد] دراين نمونه خوانى هم چون انگليسى مى دانستم، پشت سرهم به مدير بخش فرهنگى آن موقع آن جا، مى گفتم كه «آقا اين درست نيست وآن يكى اشكالش اين است» هرچند آن اوايل ايشان هم به طنز مى گفت كه «آخه بابا تو ديگه چى مى گى؟ تو هنوز جوانى و مى خواهى از مثلاً آقاى آريان پور و عنايت وآشورى و… ا يراد بگيرى؟ ولى آن قدر اصرار و پافشارى كردم كه بالاخره پذيرفتند. چون من كه غرض ومرضى نداشتم و فقط مى خواستم كتاب بهتر دربيايد وهمين طور هم شد وكل آن پروژه تاريخ تمدن كه مى خواست در بيايد متوقف شد وقرار براين شد كه من همه جلدهايش را از نو ويرايش كنم. زمانى كه ترجمه درآمد هم ، آقاى آريان پور در مقدمه كتاب نوشت كه اين ترجمه من نيست و ترجمه فلانى است و از اين جور تعارفات وتكلفات … تا آن جا كه از نمونه خوانى كم كم به نسخه پردازى واز آن به ويرايش، و از ويرايش به سرويراستارى كشيده شدم». «سال چند بود؟» «شصت وچهار»

شماره منوچهر آتشى شاعر را دوباره مى گيرم وجريان را رك وپوست كنده برايش توضيح مى دهم. مى گويد: «ببينيد، خشايار رفيق صميمى من است . گروهى هستيم از مترجمها ونويسنده ها واستادهاى مختلف فيزيك و رياضى و ادبيات و… كه دوستهاى خانوادگى هم هستيم وهرچندوقت يك بار همديگر را مى بينيم. دراين جلسات هم، چون گلويم ناراحت است ، شعرهاى من را اغلب خشايار مى خواند. البته خود او، شعرهاى عاشقانه من را از همه بيشتر دوست دارد واصرار دارد كه تو هنوز هم از همه بهتر شعر عاشقانه مى گويى. اتفاقاً من هم يك شعر عاشقانه براى خود او گفته ام…» اين را مى گويد و همراه خودش بلند مى خندم. از او مى خواهم كه اگر آن شعر را الآن دارد، در اختيارم بگذارد؛ كه ندارد.
خداحافظى مى كنم ودكمه ضبط خبرنگارى را دوباره فشار مى دهم. همان جايى را تعريف مى كند كه خاطرم هست ، وقتى كه مى گفت وآنروزها را مرور مى كرد، دست راستش را آرام بلند كرد، عقب سرش گذاشت وبه حالت افسوس گفت: «بعد از آن ماجراى بسيار بسيار وحشتناكى براى من اتفاق افتاد. در همان انتشارات انقلاب اسلامى به من پيشنهاد شد كه حالا كه تاريخ تمدن را تمام كردى، بيا و يك دايرة المعارف مشاهير جهان بنويس، و خوب، قراردادى هم بستند.
آن موقع آقاى محمدى اردهالى رئيس انتشارات انقلاب اسلامى ، آدم سليم النفس وپاك وپاكيزه اى بود . ما هم با امكاناتى كه گرچه گسترده نبود، واقعاً از دل وجان كار مى كرديم. بطور مثال، پانصدهزار فيش هم ازهمه دايرة المعارف هاى دنيا برداشته شد. براى هركسى پرونده اى تشكيل داده بوديم وتيمى كه مثلاً آقاى مرزبان مقالات هنر وموسيقى اش را و مرحوم مشايخ فريدنى، اسلامى هايش را مى نوشت و… سرپرستى مى كردم. تا اين كه دراين ايام، آقاى محمدى اردهالى از آن جا رفتند ويك آقايى آمد و رئيس آن جا شد. با اين كه اسلحه مى بست ومى آمد و… با او هم ساخته بوديم واو هم آنچنان كارى با مانداشت… بعداز آقاى جزنى ، آقاى بهروز همه جا با آمد كه با سعايت آقايى، كه آن موقع مدير فرهنگى آن جا بود، به دليل يك اختلافات كوچكى كه با هم داشتيم، آمدند و در اتاق هاى ما را مهر وموم كردند و كتابهايى را كه با خون دل از آن سر دنيا جمع كرده بودم وچون فكر مى كردم وقتى كتاب دربيايد جبران مى شود و خيلى بيشتر از حقوقى را كه از آنجا مى گرفتم، براى آن مجموعه كتاب مى خريدم، همه را ، همراه با نتيجه صدهزار مقاله، بعداز سه چهار سال با كمال كوته بينى و به دليل نوعى عداوت كه آن آدم ها بى جهت با شخص من پيدا كرده بودند، به صورت كاغذ باطله فروختند! من از فرط ناراحتى مريض شدم. نتيجه شش سال كار شبانه روزى بود ومن واقعاً هجده ساعت در روز كار مى كردم… بعداز آن هم در دفتر پژوهشهاى فرهنگى كار كردم وپس از آن يكى از دوستان كه امتياز مجله اى براى جوانان داشت، پيشنهاد سردبيرى آن را كرد. بررسى كردم و با ايشان مطرح كردم كه مجله جوان ها هست وآنچه جايش خاليست يك مجله وزين و باحساب وكتاب روشنفكرى است. ايشان هم قبول كرد وگفت كه هركارى دلت مى خواهدبكن. واين طور شد كه امتياز مجله را به امتياز مجله نگاه نو برگردانديم . خودم سردبيرش بودم و دست تنها همه كارش را مى كردم. در اين ميان هم، بعضى روزنامه ها و بولتن ها و... آن قدر مقاله نوشتند كه اين بهمان است كه همان دوست صاحب امتياز را به جان آوردند و نگاه نو را هم همين طور ول كرديم و آمديم. البته در نگاه نو يك كارى را شروع كرده بوديم كه يك بخش ادبيش، در كنار بخش موضوعى اصلى، هر دفعه مختص يك نويسنده بود و هر شماره اختصاصا ً يك نويسنده را معرفى مى كرديم. اما از آنجاكه خارج شديم، فكر كرديم كه چه بكنيم و چه نكنيم. گفتيم اين بخش دومش را به شكل كتاب دربياوريم و همين طور شد كه با كمك چند دوست، مجموعه نسل قلم از دل آن مجله زاده شد. آن زمان هيچ نشرى باور نمى كرد كه مى خواهيم ماهيانه دو جلد كتاب با اين مشخصات و كيفيت دربياوريم.

مى گفتند: «نه آقا! نشد! از اين حرفها خيلى ها زده اند و نشده... » خوب، سرمايه اى هم نداشتيم و با پانزده هزار تومان، يك كارتهايى براى پيش فروشش درست كرديم و خانه به خانه در شهر راه افتاديم و مى گفتيم كه شش شماره يك همچنين چيزى را ششصد تومان پيش فروش مى كنيم و چيز خوبى است و اگر بچه دانشجو يا كتابخوانى دارى، به دردشان مى خورد. هزار تا از اينها را فروختيم و با حدود ششصد هزار تومانى كه جمع شد، ناباورانه، نسل قلم تا صد و هفت شماره به يك شكل منظم ماهى دو كتاب، درمى آمد. در كنار نسل قلم هم، كارهاى بعدى ترجمه هايمان را ادامه داديم و از دل خود آن، دايرة المعارفى و چيزهاى ديگرى درآمد. بعد هم چون من از سالها قبل مطالعه فلسفه سياسى داشتم، در همين سالهاى دهه هفتاد، كار كتابهايى در زمينه «فلسفه سياسى» و «فلسفه غرب » شروع شد. در اين مدت با اغلب روزنامه ها هم كار كرده ام، خلاصه آنكه دايم درها به روى ما بسته مى شد و ما از روزن ديگرى سربرمى آورديم. سوراخى را باز مى كرديم و دوباره داخل مى شديم. مشكلات واقعاً زياد بود. با پررويى و پوست كلفتى و... ايستاديم و كار كرديم، كم هم اذيت نشديم. با اين حال ناراضى نيستم. از كارى كه انجام مى دهم خيلى راضيم و هميشه حسرت مى خورم براى روز آخرى كه نفس آخر را مى كشم و خواهم گفت كه «اى بابا! كاش فرصت بود تا آن را هم ترجمه كنم.» تلفن زنگ مى زند. حالش را مى پرسند و من از مكالمه اش دستگيرم مى شود كه همين چند روزه نيمچه سكته اى كرده است و از آن طرف خط از او مى خواهند كه كمتر سيگار بكشد. تشكر مى كند و مى گويد كه قوى ترى از اين حرفهاست و به قول خودش: «ما زنجير پاره مى كنيم!»

با اين و آن، از نويسنده و مترجم و هنرمند و دوستان كانون نويسندگانى اش تماس مى گيرم و هرچه از ديهيمى بيشتر مى گويند، من هم بيشتر قبول مى كنم كه مطلب اين هفته، از خصايص معمول بد افراد، چيز زيادى نخواهد داشت. از قرار رفيق باز است و بزرگترين «غير از كار و كتاب، معاشرت با رفقاست.» دوستانش هم همين طورند. زيادكار مى كند. به خاطر شكل اغراق آميز وطن پرستى يا كار زياد و يا مخارج سفر، هرچه باشد، از بستان آباد پايش را آن سوتر نگذاشته و تماسش با خارج از ايران در حد همين كتابها بوده است. البته با فرهنگ فرنگى ها غريبه نيست. با ادبيات زيسته و از نقاشى و سينما وتئاتر سردرمى آورد و موسيقى كلاسيك غربى هم از علايقش است؛ برايش همين طورند قديمى ترهاى ايرانى، از شجريان و تعريف و قمر و خللى و سايرين. دو شيفت كار شبانه روز و سه چهارساعت خواب صبح، انبوه موهاى پرپشت نقره اى و چهره اى كه در گذران چهل سالگى تكيده شده است را روى دستش گذاشته مى گويد: «عشق بود و واقعاً مى خواستم كار كنم. » اگرچه بى ثمر هم نبوده است كه بيش از هشت اثر ترجمه در فلسفه و ادبيات و به همين تعداد، ويرايش كتاب، مسلماً كارنامه خوبى است. اين، با توجه به چگونگى كار پررنگ تر هم مى شود. ديهيمى از قرار به ترجمه كتابهاى سنگين و داراى زبان پرتكلف و پيچيده اى كه البته اغلب از حد توان مترجمها نيز خارج مى شوند، ندارد. اعتقادى كه در شرايط نبود نقد قوى و جدى كيفيت ترجمه ها و حتى تأليفات، تعهدها را به چالش بگيرد و در آشفته بازارى كه با اعتماد به نفسى كاذب از فلسفه و ادبيات پست مدرن تا فال قهوه آفريقايى، همه را ترجمه مى كند، به نظر غنيمتى است.

«هيچكس در دنيا نيست كه با هر ميزان از بلدى زبان، بتواندهر كارى را ترجمه كند. اگر مى گويند من مترجم خوبى هستم يك دليل دارد: هيچ وقت وزنه فوق طاقتم را نمى زنم. يعنى، مى دانم ا زعهده چه كارى برمى آيم و از عهده چه كارى برنمى آيم. اگر به من ميليون ميليون پول بدهند، باز هم فاكنرويا دريدا ترجمه نمى كنم. چون كارم نيست، من توانش را ندارم. مى فهمم كه نمى فهمم و كارى را مى كنم كه مى دانم كه مى توانم. پس طبيعتاً حاصل كار نمى تواند خيلى بد باشد، كه به اصطلاح آن خشت بود كه پرتوان زد.»

 

برگرفته از روزنامه ايران

www.iran-newspaper.com

 

برگشت به ليست