دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

 

 

 

 

نام و نام خانوادگی:

بهزاد کريمی

سال ومحل تولد:

تبريز

محل سکونت فعلی:

کلن (آلمان)

عرصه فعاليت:

سياست

امکان ارتباط:

 

 

 

 

گفتگوي اخبار روز با بهزاد كريمي پيرامون سياست هاي دولت بوش، خط مشي اپوزيسيون و مناسبات ايران و آمريكا

دو پايه مشي سياسي دولت بوش تسلط بر منابع نفتي و تكيه بر قدرت نظامي است

         ما با بازتوليد مناسبات امپرياليستي در دوران تازه اي از تاريخ مواجه هستيم و اين جوهر اصلي موضوع است

         ما بايد هم در مقياس جهاني و هم در مقياس ملي، در جهت تشكيل جبهه سوم حركت كنيم. در كادر جنبش جهاني، صلح، دموكراتيزاسيون مناسبات جهاني و توسعه موزون و آزاد. در كادر ملي، استقرار يك جمهوري دموكرات، بي هيچ پسوند و پيشوند ايدئولوژيك به جاي جمهوري اسلامي

 

دوشنبه ١۹ اسفند ١٣٨١ ١٠ مارس ٢٠٠٣

اشاره: نزديك شدن جنگ به منطقه ما، بحث هاي گسترده اي را در ميان روشنفكران ايراني پيرامون نتايج اين جنگ و تاثيراتش بر سرنوشت جهان و ايران و موضع گيري هاي مناسب با آن دامن زده است. براي طرح مسايل مربوط به اين بحران، اخبار روز با آقاي بهزاد كريمي از فعالين پرسابقه چپ و عضو سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت) به گفتگو نشسته است. آقاي كريمي از جمله سياست مداراني است كه بر يك نگاه فراملي و انترناسيوناليستي بر اين موضوع تاكيد دارد و در حضور آمريكا در منطقه ما، نه از نظر بين المللي و نه از نظر ملي، هيچ خيري را نمي بيند و با آن به صراحت مخالفت مي كند. او اين بحران را نشانه اي از حضور امپرياليسم نوين بعد از پايان جنگ سرد مي داند.

اين گفتگو، تنها به تاثيرات حضور آمريكا در منطقه محدود نمانده و پيرامون سياست هاي اپوزيسيون ايراني در قبال اين جنگ و نيز جمهوري اسلامي، مسايلي طرح شده است.

اخبار روز مي كوشد در حد امكانات خود، زمينه طرح ديدگاه هاي ديگر در اين مورد را نيز فراهم آورد.

 

آقاي كريمي، با توجه به تهديدهاي جرج بوش و حضور نيروهاي نظامي آمريكا در منطقه خليج فارس، اكثر كارشناسان سياسي معتقدند شليك نخستين گلوله، چهره منطقه و جهان را تغيير خواهد داد. نظر شما در اين مورد چيست؟

طرح پرسش چندان دقيق نيست. در واقع چهره جهان تغيير كرده است، پيش از آن كه نخستين گلوله شليك شود! اگر گلوله اي شليك شود به اين علت است كه نظم جهان تغيير كرده است. البته اين مقدر نيست كه هر سياستي به جنگ ختم شود، اما اين تئوري همچنان و مطلقا صحت دارد كه جنگ ادامه سياست است.

آن چه اينك هيات حاكمه آمريكا به عنوان سياست رسمي و عملي تعقيب مي كند، سياست استقرار و جا انداختن نظم نوين جهاني است، نظمي كه با تامين و تحميل هژموني آمريكا بر همه جهان خصلت نما است. نظمي كه همه محافل قدرت در آمريكا، پس از فروپاشي نظام دو قطبي در دنيا، آن را هدف استراتژيك خود قرار داده اند. بوش پدر اين هدف را با شيوه هاي منطبق بر ديدگاه هاي جناح نفتي نظامي در ساختار قدرت سياسي ايالات متحده دنبال كرد و بيل كلينتون در دوره هشت ساله حكومت خود آن را با مشي ديگري پي گرفت. دولت كلينتون بر آن بود كه قدرت اقتصادي است كه در كسب هژموني جهاني تعيين كننده مي باشد و تامين هژموني بر ديگران بايد در مسير واقعيت هاي جهان معاصر و از طريق پذيرش طبيعي آن توسط بقيه حاصل آيد، همان گونه كه پس از جنگ جهاني دوم اروپاي غربي و ژاپن آن را به اختيار و مطابق با منافع خودشان پذيرا شدند. اما بوش پسر، بازگشت به ميراث پدر و اين بار با اراده اي قاطع تر و بر زمينه بهره برداري از ماجراجويي تروريست هاي بنيادگرا و حكومت هاي ماجراجو و اما سركش در برابر واشنگتن، مشي جنگ افروزانه اوايل دهه 90 را به صحنه آورده است.

اين مشي بر آن است كه با حذف رقيب پيشين غرب يعني اتحاد شوروي و اقمار و متحدان آن، آقايي آمريكا از سوي اروپاي غربي و ژاپن به چالش كشيده مي شود و لذا، پذيرش طبيعي هژموني آن از سوي متحدين سابق و رقيب متحدهاي امروزين يك توهم است. بر اساس تحليل پايه اي اين مشي، اين هژموني تنها با حفظ و كاربرد قدرت نظامي سهمگين دولت آمريكا و در دست داشتن ابتكار عمل بر سر چاه هاي نفت و گاز و خطوط انتقال آن ميسر است. اين تحليل بر آن است از آن جا كه بر اساس حتي خوش بينانه ترين پيش بيني هاي علمي دست كم تا سه دهه ديگر، منبع اصلي انرژي در جهان، همانا سوخت فسيلي است، لذا هر قدرتي كه بر اين منابع مسلط باشد، بر ديگران تسلط خواهد داشت. اين امر در كنار اين واقعيت كه مدرن ترين و قوي ترين ارتش جهان متعلق به آمريكاست، ارتشي كه بودجه آن برابر با بودجه نظامي پانزده كشور قدرتمند نظامي جهان مي باشد، دو پايه اصلي مشي متخذه دولت آمريكا براي رسيدن به هدف استقرار نظم نوين جهاني را تشكيل مي دهد. به نظر من ما با بازتوليد مناسبات امپرياليستي در دوران تازه اي از تاريخ مواجه هستيم و اين جوهر اصلي موضوع است.

درك اين نكته كمك مي كند تا دريابيم كه در وراي شبح جنگ بر فراز صحاري عراق، جنگ ظريف و اصلي همانا جنگ بر سر اعمال هژموني آمريكا و مقاومت در برابر آن است. اين چنين دركي كمك مي كند تا بفهميم چرا دولت جرج بوش بسياري از ساختارهاي بين المللي را از حيز انتفاع مي اندازد، آن ها را دور مي زند و آشكارا نهادهاي جهاني را به چالش مي طلبد. اين چنين نگاه به مساله، به ما ياري مي رساند تا علت اين حد از مقاومت در برخي از متحدين استراتژيك تاكتيكي پيشين آمريكا در غرب اروپا را هضم كنيم و از حادترين بحران در تاريخ ناتو شگفت زده نشويم. پس، جنگ شروع شده است و آن هم در مقياسي جهاني. حال اگر اين جنگ در كانون عراق تجلي پيدا مي كند، بايد آن را به عنوان فتح خاكريزي براي رسيدن به هدف ببينيم و نه اين كه گول ظواهر را بخوريم. دولت آمريكا بر آن است كه جاي پاي خود را در منطقه خاورميانه و آسياي ميانه، بيش از پيش محكم كند. او به منطقه هجوم نظامي آورده است كه در آن جا بماند و نه اين كه پس از اين همه هزينه سنگين سياسي و نظامي، بعد از مدتي ترك تفرج كند!

 

با اين حال كساني هستند كه از حضور آمريكا در منطقه استقبال مي كنند و معقتدند اپوزيسيون ايراني به جاي مخالفت با اين حضور بايد از آن در جهت اهداف خود بهره ببرد.

من تصور مي كنم پاسخ اين ادعا را در پرسش پيشين داده ام. بگذاريد سوال شما را با صراحت بيشتري طرح كنم. اپوزيسيون جمهوري اسلامي چرا نبايد حضور آمريكا در منطقه را كه مطمئنا شمشير داموكلس بر سر حكومت ايران خواهد بود، به فال نيك بگيرد؟

اگر بپذيريم كه سياست، پس از تحليل، چيزي نيست جز انتخاب، اين كاملا درست است كه آنان كه جهان را فقط از دريچه ايران مي بينند و مساله ايران را هم تنها در گرو رفتن جمهوري اسلامي درك مي كنند، به چنين نتيجه اي برسند. اما هرگاه از اين زاويه به ايران فردا بنگريم كه كشور ما در كدامين جهان بايد جاي خود را بيابد، و هر آينه از اين منظر به خواست درست و به حق تغيير حكومت در ايران و جاي گزيني حكومتي دموكراتيك و عرفي به جاي جمهوري اسلامي نگاه كنيم كه همانا استقرار دموكراسي و تقويت روندهاي دموكراتيزاسيون در جامعه ما هدف اصلي آن است، آنگاه بايد به اين پرسش كليدي، پاسخ روشن و صريح و غيرمشروط داد. اين پرسش كه آيا واقعا آمريكا با رژيم هاي ديكتاتور مساله دارد و يا فقط با برخي از حكومت هاي سركش؟ آيا رژيم سعودي، يك رژيم مستبد قرون وسطايي تمام عيار نيست؟ آيا شيوخ خليج فارس، مظهر ارتجاع كامل نيستند؟ آيا رژيم شارون در اسرائيل، جز تشنج آفريني و زورگويي و جز تقويت بنيادگرايان مذهبي اسلامي عملكرد ديگري دارد؟ پس چرا، همه اين ها متحدان بي قيد و شرط و يا بسيار نزديك آمريكا تلقي مي شوند و آقاي بوش ابدا وجود آن ها را مزاحم نمي يابد؟ چرا دولت كنوني آمريكا تنها با بعضي از مالكين بالفعل و بالقوه تسليحات هسته اي و ميكروبي و شيميايي مشكل دارد و نه با همه آن و نه با خود اصل تملك اين سلاح ها؟

چرا دولت هاي اسرائيل و پاكستان و غيره مي توانند داراي اين سلاح ها باشند ولي اگر دولت غيردوست آمريكا به آن ها دست يافت، به يك باره امنيت آمريكا و جهان به خطر مي افتد؟ اگر دولت بوش ريگي به كفش ندارد، بايد به اين فكر انساني، صلح جويانه و مسئولانه بپيوندد كه مخالفت با هر دولتي براي دست يازيدن به اين سلاح ها را همزمان و همراه با خواست متوقف كردن و امحاء همه سلاح هاي هسته اي در همه جهان و در همه كشورها بدون هيچ گونه استثناء مي خواهد.

نه خير! آمريكا نه تنها براي استقرار دموكراسي به منطقه ما نيامده است. براي امحاء خطرات جنگي و مبارزه با انديشه ها و حكومت هاي واپسگرا و ارتجاعي نيز به اين منطقه نيامده است. دولت آمريكا قصد تثبيت نظم نوين جهاني را دارد كه در آن بروز اراده ملت ها جهت انتخابات آزادانه راه توسعه و دموكراسي اگر هم ناممكن نباشد، بسيار دشوار خواهد بود.

 

بازهم مي خواهم از زاويه داخلي موضوع را دنبال كنم. آيا مخالفت صريح و آشكار با سياست هاي آمريكا، موقعيت جمهوري خواهان ايراني را در مقايسه با رقبايي كه روابط بيشتر و نزديكي با واشنگتن دارند، تضعيف نمي كند؟

اگر چه من تصور نمي كنم سلطنت طلبان تنها آلترناتيو مدنظر دولت بوش باشند و كاملا محتمل مي دانم كه همين آقاي بوش، به تبعيت از پدر و عموي خود ريگان، مك فارلين نوعي را پيدا كند و با ارتجاعي ترين و ديكتاتورترين بخش حاكميت اسلامي به زد و بند بپردازد و با آن ها به شرط آن كه سمت گيري اقتصادي و برنامه هاي فعلي شان را در سياست جهاني با دولت بوش هماهنگ كنند، به سازش و توافق هم برسد. معهذا قبول دارم كه سطلنت طلبان مورد وثوق ترين و نزديكترين جناح ايراني متحد دولت آمريكا و محافل قدرت در اين كشور هستند. از اين رو كاملا اين را واقعي مي بينم كه حضور نظامي بيشتر آمريكا در جوار مرزهاي ايران، بيش از همه به تقويت موقعيت اين ها تمام شود. حتي قبل از اين كه جنگ شروع شود، سلطنت طلبان خود با بو كشيدن اوضاع و هم مسلما به تشويق و كمك محافلي از قدرت در آمريكا، فعال شده اند.

اما در پاسخ دقيق به پرسش شما، بايد بگويم مشكل اصلي در آن جا است كه جمهوري خواهان دموكرات عليرغم داشتن پايگاه بسيار نيرومند در جنبش سياسي جاري در ايران و عليرغم آن كه بخش اعظم روشنفكران كه نيروي محركه و سمت دهنده هر تحول سياسي در شرايط نرمال هستند را با خود دارند، ولي به دليل پراكندگي ناشي از سركوب حكومت و عدم اتحاد ناشي از تعلل هاي بي مورد از سوي اكثر آن ها، هنوز هم خود را جدي نمي گيرند و به همين دليل هم كاملا مستعد خطاي متديك سياسي در برخورد به دو سوي ظاهري چالش كنوني هستند. آخر چرا ما نبايد پرچم جبهه سوم، نيروي سوم و سياست سوم را بر افرازيم، ولو آن كه در كوتاه مدت نتوانيم خود را آن گونه كه ضرورت لحظه است در مركز تحولات سياسي قرار دهيم؟ چرا ما بايد خود را محكوم به تقويت صريح يا ضمني اين يا آن بكنيم؟ مگر نمي توان هم مخالف حضور نظامي آمريكا در منطقه و دخالت هاي نابجاي آن در ايران بود و هم مخالف استمرار حاكميت ديني و جمهوري اسلامي؟ مگر نمي توان هم با بازگشت هر نوع حكومت موروثي مخالفت كرد و هم با حكومت گران جمهوري اسلامي؟

اصلا تصادفي نيست كه كساني در ميان جمهوري خواهان دموكرات، با اتخاذ مواضع خطا و يا سست شدن در سمت گيري استراتژيك سياسي شان، در عمل به يكي از دو جبهه و سياست اشاره شده خدمت مي كنند و يا حتي به آن ها مي پيوندند. كساني از اين موضع كه چون حاكميت ديني بزرگ ترين مانع و آفت ايجاد ايراني دموكرات و موزون است، لذا مي خواهند با شيطان هم دست بدهند. و كساني هم از اين موضع كه هر گونه سياست براندازي جمهوري اسلامي الزاما خدمتگزار جبهه بوش و سلطنت طلبان خواهد شد به مخالفت قاطع با استبداد ديني تمايل نشان نمي دهند. فراموش نكنيم كه بحث فقط بر سر فرم و روش نيست، زيرا من خود با فكر و روش براندازي موافق نيستم، صحبت بر سر محتواي براندازي به معني اين باور است كه حاكميت ديني موجود بايد جاي خود را به يك جمهوري عرفي و دموكراتيك بدهد. باوري كه هرگونه تزلزل در آن، بي باوري به دموكراسي را بار مي آورد. از نظر من، لغزش و بدتر از آن سقوط برخي از روشنفكران داراي تبار چپ و دموكرات به ورطه اين مواضع، نه خطاي تاكتيكي، كه آغاز يك خطاي استراتژيك است. به ويژه بايد تاكيد كنم كه در مختصات حاضر، در اين روحيه كرنش پذيري و تسليم طلبي، آن وجه خطرناك تر است كه سياست هاي دولت بوش را ناجي و يا مددرسان دموكراسي در ايران مي داند و راديكاليسم سياسي را در مقابله جويي با جمهوري اسلامي معني مي كند.

به باور من، ما بايد هم در مقياس جهاني و هم در مقياس ملي، در جهت تشكيل جبهه سوم، نيروي سوم و خط سوم حركت كنيم. در كادر جنبش جهاني صلح، دموكراتيزاسيون مناسبات جهاني و توسعه موزون و آزاد. و در عين حال همبسته با ساير ملل بايد با سياست هاي جنگ طلبانه، ديكتاتورمنشانه و وابستگي و فقر آفرين مخالفت كنيم. در كادر ملي، استقرار يك جمهوري دموكرات، بي هيچ پسوند و پيشوند ايدئولوژيك به جاي جمهوري اسلامي و نيز در برابر هر گونه رجعت به سلطنت را پيگيري كنيم. ولو اين كه ما در طي اين مسير استراتژيك خودمان گاه انطباق ها يا همسويي هاي تاكتيكي با دو جبهه و خط مغاير خود پيدا كنيم. مهم پابرجايي در هدف استراتژيك و حفظ سيماي خودمان است.

در پايان اين پرسش مفيد مي دانم تاكيد كنم كه اگر قرار باشد نيروهاي جمهوري خواه دموكرات در معادلات سياسي آتي طرف مذاكره هر مذاكره كننده اي قرار بگيرند، راه و تنها راه آن است كه آن ها به عنوان يك نيروي متحد و جدي در صحنه سياسي برآمد كنند و نه اين كه خود را به زائده اين يا آن طرف تبديل نمايند. و نه اين كه در يكي از دو قطب چالش كنوني مستحيل شوند. شرط لازم براي اينكه ما به عنوان يك نيروي جدي شناخته شويم و هيچ نيرويي نتواند ما را به سادگي كنار بگذارد و يا دور بزند، آن است كه ما خود را جدي بگيريم و صف و سياست مستقل خود را صيقل دهيم.

 

شما به اشاره از موضوع گذشتيد، كه محور خيلي از مباحثات امروز در جامعه ماست. بسياري مي گويند منافع ملي ما ايجاب مي كند كه در ارتباط با سياست هاي آمريكا در منطقه، در درجه نخست به خودمان بينديشيم و اين كه آمريكا چه سناريويي براي ديگران تدارك ديده است، اگر براي ما مهم نباشد، اما اهميتي درجه دوم دارد. به بيان ديگر درك معيني از ملي را در برابر درك بين المللي انديشيدن قرار مي دهند. مايلم در اين زمينه نظرتان را مشروح تر بيان كنيد.

اولا درك از منافع ملي متفاوت است. هم آقاي رفسنجاني از منافع ملي سخن مي گويد و هم آقاي رضا پهلوي و هم ديگران و ما. اما برداشت ها از منافع ملي چه در عرصه سياسي و چه به ويژه در سمت گيري هاي كلان، كاملا متفاوت است. البته اين بدان معنا نيست كه نمي توان يك درك از منافع ملي را به درك عمومي تبديل كرد و به سطح سياست ملي ارتقاء داد. از نظر من، منافع ملي ايران قبل از همه به تامين دموكراسي و اصل قرار گرفتن آن، بستگي دارد. اين گزينش، مي تواند وسيع ترين نيروهاي جامعه ما را در يك ميدان متمدنانه و دموكراتيك براي رقابت سالم حول ارتقاء يك برنامه مملكت داري به سطح سياست كشورداري جمع آورد. جمهوري اسلامي در اين زمينه، رو سياه است و سلطنت طلبان هم كه به هر حال با سمبل قرار دادن آقاي رضا پهلوي، فرزند محمدرضا پهلوي، تشخص پيدا مي كنند، در اين عرصه كارنامه مردودي دارند. از سلطنت طلبان جز برخي از مشروطه خواهان و آن هم جسورهاي آنها، كه انتقادهايي را متوجه ديكتاتوري شاه مي كنند، هيج كس از جمله آقاي رضا پهلوي حاضر نيست رژيم و سياست ديكتاتوري محمدرضا شاه را محكوم كند.

ثانيا، همان گونه كه در پاسخ به پرسش قبلي شما عرض كردم، من خطرناكترين ديدگاه سياسي را آن مي دانم كه عمدا يا ناآگاهانه جهان را در ظرف تنگ ايران خلاصه كند و نسبت به روندهاي جهاني و به ويژه روندهاي جاري در منطقه حساس ما بي توجهي يا كم توجهي كند. در جهان همبسته ما، كه آن را يك دهكده مي نامند، هر روند سياسي، اقتصادي، اجتماعي، علمي و غيره، مستقيما بر روندهاي سياسي در كشور ما تاثير مي گذارد. از نظر من، آن سياستي ملي است كه علاوه بر اتكا بر محور دموكراسي در ايران، در برخورد با جهان كاملا بين المللي عمل كند.

ثالثا، آن جا كه صحبت مشخص در ميان است، آيا نمي شنويم كه برخي از سخنگويان كاخ سفيد و هيات حاكمه آمريكا به صراحت مي گويند پس از عراق، نوبت ايران است؟! مگر همه تداركات عملي، غير از اين را نشان مي دهد؟ و آيا فرارسيدن نوبت ايران، و من اين را به تاكيد مي پرسم، به معني به پرواز درآمدن كبوتر آزادي و سيمرغ دموكراسي بر فراز ايران توسط آقاي بوش است؟

 

بسياري از كشورهاي آسياي ميانه دوست و عراق و كره شمالي دشمن آمريكا به حساب مي آيند. ايران در ارتباط با آمريكا چه چشم اندازي مي تواند داشته باشد؟

من از برقراري رسمي ميان مناسبات دو كشور دفاع مي كنم. به اين منظور بايد از دولت آمريكا خواست كه انديشه سلطه طلبانه در ايران را هم در حرف و هم در عمل كنار بگذارد. به نظر من بيل كلينتون گام هايي در اين عرصه برداشت و خانم مادلين آلبرايت زمينه سازي سياسي خوبي را آغاز كرد، اما اين روند ناقص، متاسفانه قطع شد.

دوم اينكه، و به نظر من حتي مهم تر و نقش آفرين تر، سياست هاي خارجي جمهوري اسلامي است كه منافع ملي ما را در گرو منافع حقير و ضدايراني خود قرار داده است. براي برقراري يك مناسبات عادي با آمريكا، جز مبارزه بي امان با سياست هاي ماجراجويانه و ضدايراني رهبران جمهوري اسلامي كه دقيقا از تعلقات ايدئولوژيكي و منافع ناشي از قدرت مداري آن ها سرچشه مي گيرد، راه ديگري وجود ندارد. با همه قوا بايد شعار مرگ بر آمريكا را از فضاي كشور ما حذف كرد. شعاري كه تنها به درد تخريب موقعيت ايران در جهان و لاجرم ضربه زدن به منافع ملي ما مي خورد و در بزنگاه هاي بيست ساله گذشته خورده است. اين شعار فقط به درد اعمال حاكميت يك گروه كوچك اقليت دين سالار بر ايران شصت ميليوني مي خورد.

رابطه متقابل مبتني بر صلح، تامين منافع و بهره گيري از اين رابطه به سود دو طرف، نياز ديرينه و عاجل كشور ما در برابر آمريكاست. اين رابطه بايد از ديرباز برقرار مي شد و اكنون هم باز بايد از برقراري رابطه بين جمهوري اسلامي و حتي دولت بوش دفاع كرد.

 

به عنوان پرسش آخر، و براي اينكه بحث رابطه ايران و آمريكا به صورت مشخص تري طرح شود، اين موضوع را مطرح مي كنم كه يكي از مهم ترين عوامل تيره بودن روابط ايران و آمريكا، سياست جمهوري اسلامي در قبال اسرائيل است. شما به عنوان يك چهره چپ، چه چشم اندازي براي گذار از اين دشواري داريد؟

گرچه من فكر نمي كنم يكي از مهم ترين عوامل تيره بودن روابط ايران و آمريكا، سياست جمهوري اسلامي در قبال اسرائيل است، معهذا قبول دارم كه اين موضوع نقش موثر و بسيار نافذي در برقراري مناسبات طرفين دارد. در منطقه، كم نيستند حكومت هايي كه مستقيم يا غيرمستقيم با دولت اسرائيل مخالفند، ولي رابطه نزديكي با آمريكا دارند.

اما سياست جمهوري اسلامي در رابطه با مساله اسرائيل و فلسطين از آن رو اهميت دارد كه درست سياست عملي آقاي جرج بوش را كه عمدتا پشت دولت شارون ايستاده است، تغذيه مي كند. براي اين كه صلح بين اسرائيل و فلسطيني ها برقرار شود و دو دولت مستقل در كنار هم همزيستي مسالمت آميزي را آغاز كنند، بايد مراكز فتنه در اين زمينه مهار شوند و سياست هاي جنگ افروزانه در هر دو سو و هر كانون، منفرد و طرد شوند.

وظيفه ما روشنفكران چپ ايران، در اين ميان قبل از همه مخالفت صريح با سياست هاي مداخله جويانه و جنگ افروزانه دولت جمهوري اسلامي است كه همه ملت اسرائيل را نفي مي كند و همه مردم فلسطين را در وجود گروه هاي خشونت طلب خلاصه مي نمايد. اما من، با چرخش در سياست دفاع از حقوق فلسطيني ها در برابر زورگويي ها و توسعه طلبان و فزون خواهان اسرائيل كه تحت عنوان بازنگري در ديدگاه چپ سنتي نسبت به مساله فلسطين طرح مي شود و اين نتيجه گيري كه مساله فسطيني ها و اسرائيل مساله ما نيست و ربطي به ما ندارد، صريحا مخالفم. مخالفت با سياست هاي به غايت ماجراجويانه و جنگ افروزانه جمهوري اسلامي در اين عرصه، حتي ذره اي هم نبايد از قاطعيت و پيگيري ما در مخالفت با نژادپرستان اسرائيلي كه شارون ها چهره شاخص آن ها هستند و بوش ها حامي آنان، بكاهد.

 

آقاي كريمي از اين كه در اين گفتگو شركت كرديد، سپاسگزاريم.

گفتگو توسط علي مختاري صورت گرفته است.

 

 

برگرفته از:

اخبار روز www.iran-chabar.de

 

 

برگشت به بيوکرافی