دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

 

 

 

 

      نام و نام خانوادگی:

ناصر  مرقاتی

      محل و سال تولد:

تبريز 1328   شمسی

      محل سکونت فعلی:

برلين (آلمان)

      عرصه فعاليت:

شعر

      امکان ارتباط:

nmergati@hotmail.com

 

 

 

 

 

مختصری اززندگی من

 

شانزدهم تيرماه 1328 در تبريزمتولد شدم . بيست روزه که بودم به ماکو رفتيم و همانجا بود که محل تولد مرا ماکو نوشتند . پدرم کارمند ادارة ثبت اسناد بود و ما بدنبال پدرم هر از گاهی به شهرستانی می رفتيم ،

به سقز و مياندواب و بعد راهی تبريز شديم .

پدرم قبل از تولد من

پدرم استعدادهای زيادی داشت ؛ شعر می گفت ، نقاشی می کرد . خط بسيار زيبايی می نوشت ، زرگری و ساعت سازی و چاقو سازی می کرد . پخت و پز و خياطی و بنايی ونجاری را خوب بلد بود ، ترشی را خوب می انداخت و مرباهايش خوشمزه بودند و مهمترازهمه اهل کتاب و مطالعه بود . شب ها بعد از شام دورش جمع می شديم برايمان داستان وقصه می گفت  ـ  کاری که بعدها خواهرم انجام می داد ـ داستانهای هزار و يک شب ،  کنت دو مونت کريستو اثرالکساندر دوما ، قصة "دونبولچه" ، "سعد و سعيد" " باشماخچی حسن"  و... جای شيرين داستان نگه می داشت ا لتماس می کرديم و لوس می شديم ، می گفت : " پاشيد سه بار ماتحت خودتان را به ديوار بزنيد تا بقيه اش را بگويم . "  ما می کرديم اندکی بعد جای شيرين ترش  ، باز نگه می داشت و ديگر هيچ ا لتماسی کارگر نمی افتاد ، تا شب بعد .

پدرم آدم روشنفکری بود به خواهرهايم می گفت :  " چادر و رو سری را بگذاريد کنار مردانه توی فوج سربازها بريد ، نترسيد."  و خانة ما يکی از محافل ادبی ـ روشنفکری آن زمان بود دکتر شهريار و اديب طوسی و بسياری کسان ديگر به خانة ما آمد وشد داشتند . يادم می آيد عيد سال 1335 يا 36 بود شهريار برای ديدارعيد خانة ما آمده بود اطاق کنار ( تنبی ) نشسته بودند چيزی برايشان بردم شهريار کيفی درآورد يکی ازآن دو تومنی های  کاغذی بود گرفتم وبرگشتم . پدرم مرا برگردانيد ، دو تومنی را گرفت و به شهريار داد  گفت : " چيزی را فراموش کردی ، حالا دوباره بگير ." يادم آمد که بايد تشکر می کردم .

   

سقز سال 1332

   محيط خانه امکان خوبی برای مطالعه فراهم می کرد .  پدرم مشوّقمان بود . وقتی مادرم ، خواهرم پروين  را که در آن اطاق کوچک پايينی سردر کتاب داشت  ، برای خوردن غذا صدا می زد و او گاها دير می کرد ، پدرم می گفت : " خانم بذار بخونه ، غذاَ را بذار توی سينی ، بچه ها ببرند توی اطاقش  . "  و چه زود ازدست شد .

ده ساله که بودم برسرهيچ رفت ، وبا اوهمه رفتند و ما تنها شديم و بی کس . تنها کتابهاَيش برايمان ماند و چندرغاز حقوقی که مدتهای مديدی ، تاييد و پرداخت اداريش کشيد . مادرم که هنوزجوان بود ، پيشمان ماند .  با نداری راست وريستمان کرد برای درس . و خواهرم کارکرد ، معلم شد و کمکمان کرد . و من سردرصفحات کتاب داشتم . هزار و يکشب خواندم ، لئون تولستوی ،  گی دوموپاسان ، سامرست موام را شناختم . شمس تبريزی مولوی ، عراقی ، عطار و باباطاهرعريان را ، گاه گداری ازبرکردم . عکس هنرپيشه های هاليوود را درآلبومی جمع آوری می کردم . خواهرم هم گاها شعرمی گفت .  و اين چنين به ادبيات و شعر رو کردم .

تبريز سال 1335

 

سال 1341 وارد سيکل اول دبيرستان شدم .  چند ماهی ازآغازسال تحصيلی نگذشته معلم ادبياتمان عوض شد . معلمی بلند قد وباريک با موهای بور و پيشانی فراخ جای معلم قبلی را گرفت . خواندن شاهنامه با صدای بلند و لحن حماسی تمام شد . معلم جديد کارهای عجيبی داشت ؛  برای نوشتن با گامهای بلند  بطرف تخته سياه حمله می برد و کلماتی به فرانسه و فارسی روی آن می نوشت ، نقطه آخرجمله را با کوبيدن محکم گچبه روی تخته سياه می گذاشت و بشدت زير جمله خط پر رنگی می کشيد بعد گچ را ول می کرد . عکس قلة ساوالان را با پوشاندن عکس کوه نوردان نشانمان می داد .  باياتی می خواند . يادم می آيد جشن چهارشنبه سوری آخر سال صفحة گرامافون گذاشته شده بود و معلم جديد بهمراه خوانندة صفحه ، " قاچاق نبی" و" گول اوغلان" را می خواند بعد هم پيشنهاد کرد هر کس باياتی واشعار ترکی بلد هست چيزی بخواند . احمد زادة يک چشم و آبله روکه از راه آهن می آمد ، باياتی خواند معلم هم بلد بود همراهش خواند . اما قبل ازهرچيز، همان اولين ساعتی که  پای به کلاس گذاشت از ما خواست کتابهای فارسی را ببنديم و بعد ازمعرفی خودمان وشغل پدرمان کتابهايی را که تاکنون خوانده ايم نام ببريم . من نفرسوم از آخريک کلاس 40 يا 44 نفری بودم . خودم را معرفی کردم و کتابهايی را که خوانده بودم نام بردم . روبه کلاس ، با هر کتاب آشنايی انگشت اشاره اش را بطرف من تکان می داد وبعد ازتمام شدن معارفه پيشنهاد کرد که درکلاس يک کتابخانة کوچک داشته باشيم ومثلا با جمع آوری هفته ای يک قران ( يک ريال ) کتاب بخريم تا برای خواندن به ترتيب دراختيارهمه قرار بگيرد . و مسئوليت اينکار را به عهدة من گذاشت و من از 1341 تا 1344 مسئول اينکار بودم . يادم می آيد اولين کتابهايی که درعرض دو سه هفتة اول برای کلاس خريداری شد عبارت بودند از: اوليورتويست ( چارل ديکنز ) ، سفر به کرة ماه ( ژول ورن ) ، روبنسن کروزوئه ( دانيل دفو) و داستانهای بابام ( ارسکين کالدول ) وبعدها نامه هايی ازآسيابم ( آلفونس دوده ) ، مرد پير ودريا ( همينگوی )  بی خانمان ( هکتور ماله )  وسپيد دندان و آوای وحش ( جک لندن ) و...به آن اضافه شد . با همين پيشنهاد همه کتاب خواندند و فريدون قراچورلو ، معلم ادبيات دبيرستان نجات محبوب همه شد و تقريبا همة شاگردان وقت و بی وقت بهمراه يک بغل کتاب ( بير قولتوخ کتاب ) دورش را گرفته بودند با هزاران سوال . و اوهزاران چيزمی آموخت . از نويسنده و شاعر و ستارخان و حيدرخان عم اوغلی ، کتاب احمد .. شاگردان را به کوه می برد . و...

من رفته ، رفته با ديگر روشنفکران تبريز آشنا می شدم ، درکتاب فروشی ها ، درکوه ومحافل روشنفکری و بزودی ابتدا با عليرضا نابدل و بعد با صمد بهرنگی و بهروزدهقانی و... آشنا شدم . درهمين سالها شعر می گفتم و تقريبا همه به زبان ترکی بود و مثلا انقلابی بود اما رگه هايی نيزاز يک شعر نسبتا خوب درآن يافت می شد .  به هر حال بعضی ها ، بعضی از آنها را می پسنديدند . اما تنها يک حسن قابل ذکر داشت مطلقا تقليد ا ز کسی نبود . در آن زمان شعر هجايی می گفتم می دانستم که وزن عروضی وزن شعر ما نيست اما چگونگی تقسيم آنرا نمی دانستم عليرضا نابدل تقسيمات هجا را بمن آموخت و اشعار پراکندة مرا به خط خود در دفتری جمع آوری کرد . دفتری که بعدها در جريان تشکيلات ـ ساواک ساختة ـ  تهران ، طعمة حريق شد . حدود اواخر سال 1345 يکی از اعضای جمع ادبی صمد بهرنگی و عليرضا نابدل شدم . علاوه بر ما بهروز دهقانی و مناف فلکی نيز از اعضای آن بودند . بعدا حسين محمد زادة صديق نيز به جمع ما پيوست . ما آنجا ازشعرا و نويسندگان ايران ، باکو وحتی رکوک شعر می خوانديم عليرضا با ساحر و سهند ارتباط داشت وشعرها و نوشته های ما را برای آنها می فرستاد از اشعار و نوشته های خودمان نيز می خوانديم . يادم می آيد شعری داشتم که آخرين ساعات يک محکوم به اعدام را تصوير می کرد ، احساسات و بی تفاوتی گذرايش را بيان می کرد ، بعد دوباره دچاررقت احساسات می شد و جالب است که بگويم اين شعر بی وزن و قافيه بود و صمد ازاين شعر خوشش می آمد . و من از شعرهای عليرضا خوشم می آمد با اشعارمعمولی خيلی فرق داشت ، صميميت بيشتری توی کلماتش بود ،  مخصوصا شعر" قورد وشهر" و" توزلو پيانو " .  باعليرضا اشعار مفتون امينی را می خوانديم و معنايش می کرديم . کارمان نسبتا خوب پيش رفت می کرد . اما اواسط کار حسين محمد زادة صديق کنار کشيد و بعد ها اتهام زشتی به صمد زد . او اينجا وآنجا شايع می کرد که گويا صمد داستان ماهی سياه کوچولورا از جايی دزديده وگويا چيزهايی هم نوشت . اما نميدانم چرا بعد ازمرگ صمد سوگنامه وسوزنامه برايش نوشت . به هر حال اين جلسات که در  آن اواخر، افتان وخيزان تشکيل می شد با مرگ صمد به کلی تعطيل شد . عليرضا راهی خوی شد . من با گرفتن ديپلم برای کاربه جلفا رفتم و...

اما در سه سال آخر دبيرستان علاوه برآنچه که گفتم مسائل ديگری نيزاتفاق افتاد مثلا اينکه درتابستان سال 1346 بهمراه فريدون قره چورلو سفر يک ماهه ای به قره داغ کرديم به خانة دوتن از دوستان فريدون . طبيعت بکر ، عاشق ها و دنيای ناشناختة آنجا تاثير زيادی در من بجا گذاشت ، واين مصادف با جنگ شش روزة اعراب و اسرائيل بود . و ما خصوصا عصرها بعدازبرگشتن ازگردشهای روزانه ، بی بی سی را می گرفتيم و زير درختی گيلاسی که به آن نام درخت اخبار ( اخبارآغاجی ) داده بوديم گوش به راديو می چسبانديم . مصر خيلی زود شکست خورده بود ، اردن هم همچنين ، تنها سوريه بود که داشت مقاومت می کرد .   بعد ازبرگشتن به ياری فريدون سازعاشقها را خريدم و به قهوه خانه های عاشقها رفتم .  شبها ی رمضان بيشترازسال قبل بهمراه فريدون ، صمد ، عليرضا ، بهروز دهقانی ، فرج سرکوهی ، جواد کارانديش ، حمزه و ديگران به اين قهوه خانه ها می رفتيم و من کم ـ کم می توانستم بی آنکه آموزشی ديده باشم ، ساز بزنم و احتمالا من اولين کس ازجوانانی بودم که به سبک عاشقها ساززدند . در ابتدای کار نيز خوب پيشرفت می کردم  اما بعدها سياست بازی جای همه چيز را گرفت . يادم می آيد هنوز يک ماه نبود که تمرين ساززدن می کرد که مادرم پنجره را باز کرد و وخطاب به پرندگان گفت : " کيش ـ کيش قوشلار " ( کيش ـ کيش پرنده ها ) اما من چيزی نگفتم ، بعد به کار خود مشغول شد ، او صدای بسيار دلچسبی داشت ، خصوصا بعد ازمرگ پدرم خيلی سوزناک می خواند باصدايی نازک وظريف . اين بار نيز با زمزمه ای حزين شروع به خواندن کرد و من به کندی همراهيش کردم . گفت دوباره بزن . زدم واو با صدايی بلند تر آهنگ " قيزيل اوزوک لاخلادی ـ وئرديم آنام ساخلادی " را دوباره خواند و گريه کرد .

  به  کوه هم می رفتيم اما البته در اينجا همراهانمان بيشتر و بيشتر بود . همچنين در آن سالها پاره ای ازکتابهای جلد سفيد را خواندم ، اصول مقدماتی فلسفه ( ژرژ پوليتسر) ، جامعه شناسی ( احمد قاسمی تهرانی ) ، پاشنة آهنين ( جک لندن ) خرابکار ( آنا زگرس )  بشر دوستان ژنده پوش و ...

در سال 1348 ازرشتة جغرافيای اقتصادی ـ انسانی دانشگاه تبريزقبول شدم . راستش را بخواهيد اعتصاب وانقلاب و کارسياسی محرک اصلی بود . سالهای  1348 به بعد سالهای پرالتهابی بود . اين التهاب که قبل ازمرگ صمد ، با آمدن امير پرويز پويان به تبريزآغازشده بود باحمله به کلانتری 5  تبريزاززيرخاکستر درآمد وبعدها با خود کشی کاظم سعادتی وفرارعليرضا و بهروزومناف لهيب بيشتری گرفت . دانشگاهها می جوشيدند ، اعتصابات دانشجويی رژيم را هراسان کرده بود . من نيزهمانند عده ای به دنبال اقدامی بودم . و ازاين رو ازسال 1348 تا 1350 درسه جريان مختلف شرکت کردم :

1 ـ با پاره ای ازفعالين دانشگاه وخارج ازدانشگاه يک گروه 13 ـ 14 نفری تشکيل داديم کتاب می خوانديم ورزش می کرديم و به دنبال ارتباطی ناشناخته بوديم . اما راه به جايی نبرديم وبا خروج من ، جريا ن فوق الذکر بکلی تعطيل شد .

2 ـ به مدت يک تا يک ماه ونيم با فرقة دموکرات آذربايجان همکاری کردم و عرق راه خشک نشده جريان ساواک ساختة تشکيلات تهران پيش آمد وهمه دستگير شديم . جالب است بگويم که تعداد زيادی ازاعضا اين فرقه يا ارسالی ساواک بودند و يا درهمان چند روزة اول دستگيری ساواکی شدند و بنا به آنچه که من شنيده ام ، گويا ازپانزده نفری که درتبريزفعاليت داشتيم پنج نفرساواکی درآمد . و اين درست زمانی بود که موضوع سياهکل و جريان کلانتری تبريزو نبرد مسلحانه  مسئلة داغ روز ومشکل ساواک بود ، و طبيعتا موضوع فرقه نمی توانست برای آنها وقت گير باشد ، خصوصا اينکه دست ساز خودشان بود .از همين رو بيشتردستگير شدگان با دادن تعهد به عدم شرکت در مسائل سياسی آزاد شدند تنها تنی چند ( دويا سه نفر ) از آنان زندان های کوتاه مدت گرفتند وطولانی ترين آن مربوط به آقای صالحپور بود که سه سال در زندان ماند  . در جريان همين دستگيری ها بود که دفتر اشعاروپاره ای ازشعرهای به خط خود نوشتة ساحر و سهند را به دست معتمدی سپردم که نگهدارد و تنها درصورت بروزخطرآنرا بسوزاند . ايشان هم همين کار را بی بروزخطرانجام داده بودند .

3 ـ گروه رشت که معتقد به نبرد مسلحانه بودند وما ( چهار نفر) شاخة تبريزآن بوديم . افراد اين گروه قبل ازهراقدامی دستگيرشدند . اين گروه توسط شخصی که درجريان فرقة دموکرات ساواکی شده بود و يکی  ازاقوامش ازگردانندگان گروه رشت بود لو رفت . وازآ نجائی که گروه هيچ اقدامی انجام نداده بود ، تنها به دوسه تن ازآنها زندان وحداکثر چهارسال داده شد . عدم دستگيری ما درتبريزباعث شد که من بزودی به هويت فرد فوق الذکرپی ببرم ...

درسال 1350 ازدواج کردم وازهمين سال تا 1353 مجدادا سرودن شعررا ازسرگرفتم اما درهمين سالها به نقاشی کردن هم علاقه مند شدم و بی آنکه استادی داشته باشم چيزی هايی فراگرفتم ، اما پيشرفت چندانی در نقاشی نداشتم شايد هم عدم آموزش اصولی وعدم کارمداوم و پی گير باعث عدم پيشرفتم بود با اين حال طرح هايم زياد بد نبودند پاره ای ازپرتره ها نيز بد ازکاردرنمی آمدند اما هرچه بود پاره ای ازآنان را برای شرکت در دو نمايشگاه جمعی انتخاب کردند ؛ يکی دراواخر سال 51 دردانشگاه تبريزوديگری هنگامی بود که درشيرازدورة آموزش نظامی می ديدم . نمايشگاه دوم درتهران و درشهياد آنروزی ( بدون حضورمن) تشکيل شده بود ، دراين رابطه با نقاشان زيادی آشنا شدم و دوستی کردم ، با يعقوب عمامه پيچ ايوب امداديان ، فيروزنخجوانی ، رفيع مؤتمن طباطبايی وبعدها محمد رضا ايرانی و... اما نزديکترين آنان به من يعقوب عمامه پيچ بود که ازسالهای جوانی اورا می شناختم . ازآن سالها شايدهنوزهم طرح ها و اتودها وحتی تابلو هائی باقی مانده باشند اما مهمترين چيزهايی که ازآن دوره باقی مانده اند  تابلوها و طرح هائيست که دوستان نقاشم به من هديه کرده اند ، طرح ها و تابلوهايی ازيعقوب عمامه پيچ ، رفيع طبا طبايی ايوب امداديان ، داوود امداديان .

در سال 1352 دانشگاه را تمام کردم وراهی خدمت شدم با احتساب ششماه آموزش نظامی حين تحصيل می بايست يک ونيم سال خدمت کنم  شش ماه درشيرازآموزش می ديدم بعد به عجب شيررفتم ويکسال باقی ماندة نظام را با درجة ستوان دومی درآنجا  گذراندم . ( ارديبهشت سال   1353 ) . 

بعد از يک ماه استراحت درامتحانات حق العمل کاری گمرک ايران شرکت کردم وجزو چند نفراول شدم  و درهمين زمان با معرفی فريدون قره چورلوبعنوان مدير کارگزينی  شرکت انبارهای عمومی تبريزاستخدام شدم و برای آموزش به تهران رفتم اما پس ا زسه ماه مطالعه و يادگيری روند کاردرانبارهای عمومی  ، برای آموزش انبارداران کتابچه ای بنام " سير کالا در انبارهای عمومی ايران "  نوشتم . تا آنجا که می دانم بعدها ازاين کتا بچه جهت آموزش انبارداران استفاده می شد ولی همين امرباعث شد که بجای مديريت کارگزينی تبريز، مديرانبارهای عمومی جلفا شوم .  بعد از 8 يا 9 ماه استعفا دادم و چند ماه بعد ازآن بعنوان مديرشرکت حمل ونقل بين المللی جی . آر .لاين جلفا استخدام شدم چند ماهی بعد ، جهت ادامة کار به تهران نقل مکان کردم . با وجود حقوق گزافی که درهردوی اين شرکتها می گرفتم به هيچوجه اين چنين کارهايی مورد علاقة من نبودند . بازاستعفا دادم وبعد ازوقايع 29 بهمن تبريزبه تبريزبرگشتم وبخاطرداشتن کارت حق العمل کاری توانستم باتفاق سه نفرديگريک شرکت حمل ونقل بين المللی تاسيس کنم ومديرعامل آنجا شوم . اما اين چنين کارهايی هيچ نوع کششی درمن ايجاد نمی کرد . درخرداد سال 1357 با پيشنهاد خانم يکی ازدوستانم به استخدام ادارة رسيدگی به اسناد پزشکی ايران درآمدم بعد ازچند ماه آموزش وکار اقدام به تهية کتاب های پزشکی واطلس های جراحی وايجاد کتابخانه برای کارشناسان کردم ازتهران وتبريز به حساب اداره کتاب خريدم وبالاخره کتابخانه ای کوچک اما مفيد و قابل استفاده براه انداختيم . اينکار بمنظور بالا بردن اطلاعاتی بود که کارشناسان بررسی کنندة اسناد می بايست آنرا بدانند اما متاسفانه نمی دانستند . تعرفه ها ی اعمال جراحی را نيز خوب آموختم بطوريکه درتعيين تعرفه به مرجعی تبديل شدم ، پزشکان وسايرمراکزبيمه درتعرفه گذاری پاره ای ازاعمال جراحی با من تشريک مساعی می کردند . و با وجود سابقة کارکمترم حدود سه سال بعنوان کارشناس ارشد تعيين شدم اما سلاحيتم از سوی مراجع مخصوص تاييد نشد . تا زمان خروج ازميهنم ، کارشناس رسيدگی به اسناد بودم وهنگام خروج با احتساب کارهای قبلی ، چيزی نزديک به 25 سال سابقة خدمت داشتم . که همه برباد شد . اما سالهايی که گذشت تنها سالهای کارنبود . ازاواخرسال 1356 بهمراه ديگران دراکثرحرکات مردمی شرکت می کردم. برا ی آزادی زندانيان سياسی اعلاميه چاپ وپخش می کرديم وبا وجودی که هيچگاه عضوهيچ جريانی سياسی نشدم  ، بخاطرعلايق قبلی به سازمان فدائيان خلق ، در مواردی با آنان همکاری کردم .

از سال 1362 با فروکش کردن التهابات سياسی ، اوضاع غم انگيزی بربخش بزرگی ازجامعة روشنفکری غلبه کرد . احساس باخته گی وعقب ماندن ازغافلة پول و سرمايه و جبران مافات مسابقة بسيار کريهی را بين آنان بوجود آورد . انباشتن طلا ، دلار ، زمين ، ويلا و بسازوبفروشی بجای تمامی آمال انسانی نشست و به هدف اول تبديل شد . واقعيات زشت چهرة " بهشت  گمشده " را خراشيد و گوش بدهکار، بازار سياه پيدا کرد . بيشک اگر بالزاک و داستايوسکی زنده بودند ربا خوارانی زشت خوترازشخصيت های داستانی خود در بين خيل همين روشنفکران وطنی پيدا می کردند . اما ادبيات وشعر می توانستند تاحدی لهيب کراهت واقعيات متعفن را بگيرند . ادبيات وشعر همواره عواطف را ملتهب می کنند و عواطف انسانی تنها گنجينه و دست آورد برای بقای نام و جامعة انسانی است . ولاغير، دنيا برای کسی و چيزی ساخته نشده ، کس وچيزساختة دنيايند  و انسان بدون وجود عاطفه همان چيز و شيئ است ، مستحيل درگردش جهان . بنا براين نه ازبهشت ميلتون نه از بهشت افلاطون ومارکس و نه ازدست بهشت هيچکس ديگر حتی بهشت خاطرات جمعی يونگ نيزکاری ساخته  نيست . به هر حال دوباره به شعر رو کردم . سربه پس پشت خود  بر ره پيمودة شعروادبيات آذربايجان برگرداندم و اينباردريافتم که بجز معدودی ، آنچه که خوانده ام نه شعر است ونه ادبيات ، شعاراست و تکرار. جانی تازه بايد تا جوانان بر تن اين نابالغ فرتوت بدمند . وصد ا لبته  که زبان ما توان وشايستگی آن گامهای بلندی را دارد که ره به ادبيات نوين جهان برد . ازاين رو به مطالعة ادبيات ديگر ملل پرداختم ، دنيای شگرفی پيش چشمانم جان گرفت . از سال 1365 افتان وخيزان و به سهم خود قدم درراه نهادم . شعرنوشتم ، بحث و جدل کردم رنجاندم و رنجيدم تا شايد دراين راه گامی به پيش باشد و به تشويق عليرضا صرافی و غلامحسين فرنود ، بخشی ازاشعارم را بصورت دفتر شعری بنام         " تالانميش گونش " ( آفتاب به يغما رفته ) گرد آوردم . و ضمنا در اين اوان در گاراژ خانه ام شروع به کار روی چوب کردم ؛ کنده کاری ، مجسمه سازی و درست کردن ساز عاشقها از کارهايی بود که حدود يکسال ويا کمی بيشتر به آن پرداختم . و بدين ترتيب به جمع عاشقان دلار و طلا نپيوستم و اگرچه درآن شرايط جامعه ، خيلی چيزها می توانستند عقل گرايی مطلق را درذهن من تقويت کنند اما همواره جدلی پايان ناپذيربين سرنوشت دست آوردهای انسانی و عقل گرايی مطلق ،  که شاهد غلبه اش بوديم ، در وجودم بود . خصوصا آخرين شعرهای کتاب تالانميش گونش گويای تاسف من ازبرباد شدن اين گنجينة بسختی بدست آمدة انسان يعنی عاطفه است . و اين تضاد همواره درفکرمن باقی بود . بعدا که به اروپا آمدم بعدازمدت بسيارکوتاهی ( يعنی حدود يکی دو ماه بعد ) ديگرکاملا برايم مسجل شد که با ازبين رفتن عواطف انسانی چيزی ازانسان باقی نخواهد ماند . اين شکل ازعقل گرايی  ، تيغ دو دمی است که دم برنده تر آن سينة انسانيت را خواهد شکافت ودم  ديگرآن اگرچه درروند تاريخ چند سباحی دست اقتدار باورهای مطلق گرا و توتاليتار را کوتاه کرده و اگرچه زمانی با خود شکوفايی بهمراه آورده ولی درنهايت کند وبی اثرشده و جای خود را به لبة تيزترداده است و لبة تيز، بی رحمانه به تهی کردن قلب انسان و ريشه کن کردن بزرگ ترين دست آورد انسان يعنی عاطفه دست يازيده و صد البته موفق هم بوده است ، به خصوص درحال حاضرکه به ابزاردست سرمايه ها و حکومت های باصطلاح دموکراتيک تبديل شده . وحشت نيچه و ديگران ازعصرحاضر؛ عصرانسان ماشينی وعصر انسان از خود بيگانه  ، بی سبب نبوده .

در سال 1373 به کتاب تالانيش گونش اجازة چاپ داده نشد ، ومن بناچار 25 جلد تهيه ودراختيارعلاقه مندان گذاشتم .  دراريبهشت ماه  سال 1374 شروع به همکاری با هفته نامة کار و نيرو کردم و درضميمة ادبی ـ هنری آن  مقاله نوشتم . اما به ترفندهايی مانعش شدند . درهمين اوان بهمراه چند تن ازدوستان جوانم يک کلاس ادبی تشکيل داديم . دوستان ديگرنيزهرکس به سهم خود درپيشبرد آن کوشيد خصوصا آقای مهندس تقی قيصری . کلاس سريعا رشد کرد و بزودی بسياری ازجوانان علاقه مند گرد آن جمع شدند . اگرچه مبنای کارما دراين کلاسها ادبيات نوين آذربايجان بود ولی بودند دوستانی که به زبان فارسی می نوشتند و بهمين جهت آموزش ادبيات نوين نه درمحدوده ای کوچک بلکه درگستره ای بزرگترادامه می يافت و درحد ومرزسرزمينی خلاصه نمی شد . شيوة کار نيزچشمگيربود درامرآموزش ، همه به نحوی شرکت داشتند و بنا به تصديق خانم نويسنده ای که مهمان دوست وهمکلاسمان خانم وفی بود چنين کلاسی با اين چنين خصوصياتی درتهران نيزسابقه نداشته است . ازاول سال 1376 ( شايد هم 1375 ) با  ياری سه چهار تن ازجوانان همان کلاس وهمچنين مهندس تقی قيصری به مدت کوتاهی ( يکی دوماه ) چهارصفحه ازهشت صفحة هفته نامة احراررا که نشرية درجه چندمی بود اداره کردم . مطالب اين چهارصفحه بصورت موضوعی وبه دوزبان ترکی و فارسی نوشته می شد بدين معنا که مطالب نشريه ، هرهفته دربارة يکی ازموضوعات ادبی يا مناسبات روزبود و دربارة همان موضوع به زبان ترکی و فارسی مطلب نوشته می شد . ازهمان آغاز، نشريه اعتباری يافت ، بازی درآوردند ، کنار کشيديم . اما درشهريورماه سال 1376شروع به نوشتن دريک ويزه نامة هفتگی بنام آدينه که ضميمة روزنامة مهد آزادی بود ، کردم . مسئول اين ضميمة 8 صفحه ای آقای غلامحسين فرنود بود و من مسئول نوشتن و ادارة يک تا دو صفحة ترکی آن بودم . آقای فرنود ازاين رو برای ضميمة مذکورنام آدينه را انتخاب کرده بود که يادآور تلاشهای صمد و دوستانش در انتشارآدينة سال 1344 باشد . سياست من دررابطه با اين صفحات  که قبلا نيز دربارة آن صحبتهايی داشتيم اين بود : 1 ـ ازآنجائی که مردم خصوصا در رابطه با زبان ترکی علاقه چندانی به خواندن مقالات طولانی ندارند سعی خواهد شد که مقالات هرچه کوتاه تر باشد . وحتی بقول آقای فرنود :  " سرميز نهارخوانده شود "  2 ـ حتی الامکان سعی خواهد شد که ازجمله بندی های طولانی ، که خصوصا بيماری دورة رئاليسم سوسياليستی بود ومتاسفانه تاکنون نيز ادامه دارد ، پرهيزشود . 3 ـ از آنجائی که اعتقاد به تغيير درشکل تکراری  و کهنه ادبيات ترکی داريم اقدام به چاپ هرمطلبی نخواهد شد مطالبی که هيچ کمکی به اين روند نداشته باشند چاپ نخواهند شد ، زيرا نويسندگان اين چنين مقالات تکراری بارها وبارها حرف خود را زده اند وهنوزهم نشرياتی برای چاپ مطالب آنها وجود دارد در حاليکه ادبيات جديد هيچ نشرية مستقلی ندارد  . ( مطلب آخراگر چه باعث پاره ای بحث ها شد اما نهايتا پذيرفته شد .) اما کارنو و سخن نو خوش آيند انديشة فرتوت نبود . و پس ازمدت کوتاهی با هياهوی تنی چند ازعوامل شناخته شده وهمراهی چند تن که متاسفانه اطلاع چندانی ازکم وکيف ماجرا نداشتند ، بازی را باختيم ، و به ناچار زنخ درگريبان به کلاسهای ادبی قناعت کرديم . تا آنجا که ذهنم ياری می کند  کلاسها درحدود دوسال ونيم دوام داشت و هرچند گاها ديربه ديراما بطورمعمول دوهفته يک بار تشکيل می شد و کارچنان بالا گرفته بود که ازطرف علاقه مندان به ادبيات جديد ترکی شهرهای اردبيل و اروميه نيز نمايندگانی برای شرکت در کلاسها می آمدند . درحاشيه ، تعدادی ازدختران جوان جلسات داستان نويسی و داستان خوانی داشتند و تعدادی ازپسران کلاسهای شعر و شعرخوانی . جمعی کودک نيزکلاس آموزش رقص وتئاتر کودکان وشعربچه ها و آموزش نوشتن زبان ترکی را داشتند . اين چنين شد که عرصه تنگ آمد . با روی کارآمدن خاتمی پاره ای فشارها کاهش نسبی يافت وازاين روکتاب من نيز اجازة انتشار يافت و دوسه ماهی مانده به خروج من ازکشورمنتشرشد .

درسال 1376 مصادف با نيمة دوم سال 1977 ميلادی دوقطعه ازاشعارمن توسط آقای عبدالله باقری حميدی به انگليسی ترجمه ودرمقاله « بررسی شعر معاصر آذربايجان » که توسط  دوتن ازاساتيد دانشگاه تبريز؛ آقای دکترمحمد حريری اکبری وآقای بهروزعزب دفتری ، نوشته شده و درمجلة کريتيک ( نقد ) که احتمالا در دانشگاه همه لاين ايالت مينه سوتا منتشر می شود  ، چاپ شد ( لازم به توضيح است که در اين مقاله علاوه بر اشعار من اشعار شش تن ديگر: ( سؤنمز، بارز، باريشماز،  سحر، يالقيز ، مغان ) نيزچاپ شده بود .

به آلمان که آمدم بعد ازطی چند ماه مراحل پناهندگی درشهرهای مختلف ، به پوتسدام رفتم واز سال 2000 تا همين دو ماه پيش درآنجا زندگی می کردم . اکنون دوماه است که در برلين زندگی می کنم .

در اين مدت با توجه به مشکلات گريبان گير طبيعی و دست ساز، کار چندانی زيا دی انجام نداده ام تنها دو کتاب که بخش هايی ازآنرا قبلا داشتم با اصلاحات وافزوده هايی برای چاپ آماده کرده ام و گاه و بيگاه برای تکميل و مرتب کردن کتاب سوم آستين بالا می زنم اما ...

چنانکه در بالا نيزاشاره کردم در سال 1350 ازدواج کردم . دو دختر بنامهای خزر و شلاله و يک پسر بنام آزاد دارم . خزرازدواج کرده و درتبريز زندگی می کند و درحال حاضر دختری بنام ثمين دارد . دختر ديگرم شلاله در آمريکا زندگی می کند . ازدواج کرده و صاحب

يک پسر بنام رها است . آزاد هم درآمريکا زندگی می کند وتا کنون ازدواج نکرده .

                                                         ناصر مرقاتی

برلين 27 / مای / 2005 

 

 

 

 

………………………………………….

     آثار : (لطفاء روی عنوانها کليک کنيد.)

*       

 

 

برگشت به ليست