دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

بخش دوم

چند سخن در پيرامون آذري

زبان شمال و زبان جنوب – بايد دانست که زبانی که ما امروز سخن می گوييم و آن را فارسی و يا ايرانی می ناميم، همان زبان است که چهار هزار سال پيش از اين ايران يا، مردم اير، در ميهن باستان خود ايران ويج سخن می گفته اند، و چون از آنجا کوچيده و به پشته ايران آمده اند، آن را همراه آورده اند. چيزی که هست، گذشت زمان و پيشامدها در زبان کارگر افتد و اين است هيچ زبانی هميشه به يک حال نماند و هر زمان رنگ ديگری به خود گيرد. زبان ما نيز در اين چهار هزار سال چون با پيشامدهای بزرگی برخورد کرده، اين است هرزمان به رنگ ديگری افتاده، و اگر يکی اين رشته را دنبال کند و چنين خواهد که تاريخی برای اين زبان، از آغاز آن تا اين زمان، بنگارد شايد بتواند يک کتاب بزرگ هزار صفحه ای پديد آورد.

ما گذشته از چيزهای ديگري، نمونه هايی از اين زبان، از زمانهای گوناگون، در دست می داريم: نخست اوستا که بازمانده از سه هزار سال پيش است. سپس نوشته های سنگی بيستون و عباس آباد و مانند اينها، که چند سال ديرتر از اوستا و بازمانده از زمان هخامنشيان است. سپس نوشته های سنگی بازمانده از آخرهای اشکانيان و نوشته های سنگی و سکه ها، بازمانده از آغازهای ساسانيان، که ديگر ديرتر می باشد. سپس چون به آخرهای ساسانيان می رسيم، کتابها از آن زمان بازمانده. پس از آن نيز بسيار روشن می باشد.

ما اگر اين نمونه ها را پهلوی هم گذارده و با يکديگر بسنجيم، پيداست که همگی يک زبان است ولی هر زمان جداييهای ديگری پيدا کرده. ما چون می گوييم زبان اوستا يا زبان هخامنشی يا زبان پهلوی يا زبان فارسی اينها نامهای يک زبان است که چون به رنگهای گوناگون افتاده اين نامهای گوناگون را پيدا کرده. اين فهرستی از تاريخ زبان است.

ليکن در اينجا چيزهای ديگری هست که بايد از ديده دور نداشت: يکی از اينکه ايران، يا مردم اير، که از ايران ويچ به اينجا درآمده اند، تيره های گوناگون بوده اند و ما نامهای سه تيره بزرگ را از ايشان، که ماد و فارس و پارت باشد، می شناسيم. مادان در شمال، و فارسان در جنوب، و پارتان در شرق، نشيمن گرفته بودند، و هر سه يکی پس از ديگری بنياد پادشاهی در اينجا نهاده اند. پيداست که زبان اينان همه يکی بوده و پيداست که زبان اينان همه يکی بوده و پيداست که پاره ای جداييها در ميان بوده اين چيزی است که ما از روی انديشه در می يابيم. ليکن ما اين را نيز دانسته ايم که ميان مادان و فارسيان، يا بهتر گويم ميان شمال و جنوب، از رهگذر پاره ای حرفها نيز جدايی بوده. بدين سان آنچه در شمال بيشتر "ش" بوده در جنوب "س" می شده، چنانکه اکنون نيز آنچه در شمال شميران و شميرم هست در جنوب به جای سميران و سميرم می باشد، و ما می توانيم پنداشت که داستان رشته و ريسيدن و فرشته و فرستادن و نوشتن و می نويسم و مانند اينها، که فراوان است، از اين راه پديد آمده. نيز آنچه در شمال "گ" بوده در جنوب"ج" می شده، چنانکه هنوز هم در شمال گهرام دز و در جنوب پاسخ ده آنها جهرم می باشد. نيز آنچه در شمال "ز" بوده در جنوب "د" می شده، چنانکه هنوز هم به جای دانم و داماد که از زبان جنوب است، در شمال زانم (کردي) و زوما (سمناني) گفته می شود. اينها چيزهايی است که ما يافته ايم و باشد که چيزهای ديگری نيز بوده.

از اين روست که ما می دانيم اوستا به زبان شمال است. زيرا چون می سنجيم، نشانه های شمالی را در آن پديدار می بينيم23. از آن سوی در کتابها نيز هميشه زردشت را از مردم شمال شمارده اند و بيشتر او را برخاسته از آذربايجان دانسته اند. از اين رو می توان اوستا را نخستين نمونه از زبان آذربايجان پنداشت.

 

نيمزبانها چگونه پديد آمده؟ - يک چيز ديگر که بايد از ديده دور نداشت بودن نيمزبانهاست. زيرا ما امروز اگر نگاه کنيم، گذشته از زبان بزرگی که از آن همه کشور است، نيمزبانهای ديگري، از سمنانی و گيلکی و مازندرانی و کردی و سرخه ای و شوشتری و بسيار مانند اينها، در اين گوشه و آن گوشه سخن گفته می شود، و ما آنچه می دانيم اين گونه نيمزبانها از نخست در ايران بوده و ما آنچه درباره پيدايش اينها می انديشيم و باور می کنيم اين است که چنانکه از تاريخ به دست می آيد، پيش از آنکه مردم اير به پشته ايران درآيند، تيره های پراکنده بسياری در اينجا نشيمن می داشتند که زبان و نژادشان گوناگون و زندگيشان از يکديگر جدا می بوده، و پيداست که ايران چون به اينجا رسيده اند آنان را يکبار نابود نساخته اند و اگر هم جنگی رو داده و آن تيره ها زبون شده اند از ميان نرفته اند، و بلکه با ايران زيسته و کم کم به آنان درآميخته اند، و اين ناگزير است که زبانهای آنان نشانيهايی از خود بازگذارده اند. بدين سان که فلان تيره، که مثلا در سمنان می نشسته و زبان جداگانه داشته اند، چون با ايران درآميخته اند، زبانشان نيز با زبان ايران درآميخته و نيمزبان سمنانی از آن پديد آمده. همچنان در گيلان و مازندران و ديگر جاها از آميزش دو زبان، نيمزبان آنجا پديد آمده؛ اين است ما چون اينها را می سنجيم در همگی ريشه و بنياد يکی است ولی هر کدام درآميخته های ديگری با خود می دارد و رنگ ديگری به خود گرفته.

اين را با مثالی می توان روشن گردانيد: چنين انگاريد شما ده ظرف را پر از آب می سازيد و سپس به هرکدام چيز ديگری درمی آميزيد – به يکی گلاب و به ديگری زعفران، و به سومی عرق بيدمشک و همچنان – اينها از يک سو جنسشان يکی است و از يک سو نيز جدايی در ميانه شان هست، نيمزبانها نيز همين حال را می دارند و از چنين راهی پديد آمده اند. اين است همه آنها شاخه های زبان ايران به شمارند، زيرا گوهر همه آنها همان زبان ايران است که در هر يکی با کلمه های بيگانه ديگری آميزش پسدا کرده و رنگ و شيوه جدای ديگری به خود گرفته است.

درباره آذری هم بايد گفت: زبان مادان است که پس از درآمدن ايشان به آذربايجان و اين پيرامونها با زبان بوميان پيشين آذربايگان درآميخته و رنگ و شيوه ديگری پيدا کرده. می خواهيم بگوييم : اين پديده از زبان مادان است و خود آن نيست، و از اين روست که ما آن را نيمزبان می خوانيم. کسانی خواهند گفت پس زبان مادان چه شده ؟! می گوييم آن، چون زبان همه مادان بوده، هميشه ميان آنا روان بوده است، به ويژه در زمان پادشاهی مادان که بی گمان همه کارهای کشورداری با آن زبان پيش می رفته. سپس نيز در زمان هخامنشيان، اگرچه پادشاهی در دست فارسان و کارهای کشوری با زبان اين تيره انجام می يافته ( و نوشته بيستون نمونه آن زبان می باشد)، ولی چنانکه گفته ايم فارسان با مادان زبانشان يکی بوده است و به هر حال زبان مادان جای خود را می داشته است. همچنين در زمان اشکانيان و ساسانيان، که ما زبان آن زمانها را به نام پهلوی می خوانيم، اين نام زبانهای شمال و جنوب را نيز در برمی دارد.

ما اين را گذشته از آنکه به انديشه در می يابيم، دليل نيز از برای آن در دست می داريم. زيرا از نوشته هايی که با خط پهلوی از زمان ساسانيان و آغاز اسلام بازمانده بوده و از چندگاه پيش شرقشناسان اروپايی و برخی ديگر آنها را به دست آورده و به نام کتابهای پهلوی به چاپ رسانيده اند، دو نوشته ای است يکی به نام اياتکار زريران (يادگار زريران) و ديگری به نام درخت آسوريک (درخت سوري)، و آنچه نگارنده جسته و دريافته ام اين دو نوشته در آذربايجان نوشته شده، و اين است از رهگذر زبان با ديگر کتابهای پهلوی جدايی در ميان است و ما در آنها کلمه هايی می بينيم که جز در آذری و يا در آذرباجان پيدا نمی شود.24 از اين رو ما آنها را پس از اوستا نمونه دوم از زبان آذربايجان می شناسيم25، و از اينجا پيداست که در زمان ساسانيان، گذشته از آذری – که بيگمان در آن زمان نيز می بوده – زبان ديگری آذربايجان را يا بهتر بگوييم همه سرزمين مادان را بوده که بيشتر در نوشتن به کار می رفته است، و هنوز تا آن زمان جدايی ميانه شمال و جنوب به حال خود بوده. پس از آن در قرنهای چهارم و پنجم اسلامی می بينيم که با آنکه جغرافی نگاران عرب آذری را زبان آذربايجان می نمايند و برخی از ايشان اين را هم می نگارند که زبانی است ويژه خودشان و ديگران آن را نتوانند فهميد، با اين حال قطران و شاعران ديگر را می بينيم که با فارسی يا زبان همگانی آنجا شعر سروده اند.

 

جدايی شمال و جنوب چگونه از ميان می رود؟ -  اين خود نکته ای است که چون نوشتن و خواندن در ميان يک توده رواج گرفت، زبان ايشان يکسان و يک رو گردد و کمتر جدايی ميان اين گوشه از رهگذر زبان بازماند. از اين روست که ما می بينيم پس از اسلام ديگر جدائی ميانه شمال و جنوب ايران در زبان همگانی نمانده و شعرهای قطران و ديگران را، که گفتيم در آذربايجان سروده اند، با شعرهای خراسان و فارس در زبان نزديک به هم می يابيم. اگرچه شاعران بيشتر در شيوه سخن پيروی از يکديگر می کرده اند و بيشتر از اين روست که از رهگذر زبان به هم نزديک بوده اند، چيزی که هست اين با گفته ما ناسازگار نيست و همين پيروی از يکديگر، چه در شعر و چه در کتاب نوشتن، بوده که زبان را يکسان و يکرو گردانيده.

می توان گفت که اين يکرويی در زبان همگانی از زمان ساسانيان آغاز شده. زيرا از زمان ايشان بوده که خواندن و نوشتن به رواج افزوده و ميانه اين گوشه و آن گوشه کشور پيوستگی پيدا شده است، و چون پادشاهان ساسانی از تيره فارس می بوده اند و در دربار زبان فارسی به کار می رفت، می توان گفت که آن زبان چيره تر درآمده و در آميزشی که ميانه زبانهای شمال و جنوب و ديگر جاها پيدا شده چيرگی آن را بوده است. زبان دری که می گويند، باشد که همين بوده که چون در دربار سخن رانده می شده به نام آنجا "دري" خوانده شده.       

به هرحال در قرنهای چهارم و پنجم اسلامي، که ما نمونه ها از زبان فارسی از آن زمانها در دست می داريم، جدايی را که گفتيم ميان شمال و جنوب می بوده از ميان رفته می يابيم، و چنانکه گفتيم می توان پنداشت که دوگونگيهايی که در بسياری از کارها(فعلها)ی زبان فارسی در ميان می باشد، چنانکه از نوشتن می نويسم و بنويس، و از رشتن می ريسم و بريس، و از افروختن می افروزم و بيفروز و از سوختن می سوزم و بسوز و از ديدن می بينم و ببين می آيد، و در برخی ريشه ها در همه جا دو گونگی پيداست – چنانکه خفتن و خوابيدن ، شنيدن و شنفتن، و بسيار ديگر – اينها باز مانده از همان جداييهای شمال و جنوب است. نمی گويم بی گمان چنين است. می گويم توان پنداشت که چنين است.

 

نگهداری آذربايجان زبان همگانی را -  داستان از ميان رفتن آذری و چيرگی تركی را به آذربايجان كه نگاشتيم اين را هم بايد گفت كه زبان همگانی هميشه در آذربايجان بوده است و كنون نيز هست. در زمان صفويان كه گفتيم تركی زبان درباری گرديده و گذشته از آذربايجان در ديگر گوه های ايران رواج يافت در همان زمان چه در آذربايجان و چه در ديگر جاها زبان نگارش جز فارسی نبوده است و اين از شگفتيهاست كه آذربايجانيان با آنكه از قرنها زبانشان تركی گرديده بوده هميشه در نوشتن فارسی را به كار می بردند. نه تنها در كتاب نويسی و چامه سرايي، در نامه نوشتن به يكديگر هم جز آن را به كار نمی بردند و كنون نيز نمی برند.

چنانكه گفتيم فارسی آنان را سخت است، با اينهمه هيچگاه آن را رها نكرده اند. اگر آذری از ميان رفته اين زبان هميشه در ميان بوده و هست. اگرچه گاهی در آذربايجان كتابها به تركی نوشته شده و برخی شاعران شعرها سروده اند، ليكن اينها بسيار كم و جز از روی هوس نبوده است. پس از مشروطه نيز كسانی هوس كردند روزنامه هايی به تركی در آذربايجان بنويسندو چنين می گفتند كه زبان مادرزادی بيشتر كارگر افتد تا زبان ديگري، كسانی بر آن شدند كه در دبستانها نيز دو سه سال آموختن با زبان تركی باشد و از رنجی كه شاگردان در آذربايجان از رهگذر زبان می كشند كاسته شود، ليكن هيچيك از اينها پيش نرفت و آذربايجانيان دست از فارسی نكشيدند، و كوششهايی كه در همان هنگام، عثمانيان و قفقازيان در كشيدن آذربايجان به سوی خود به كار می بردند نتيجه وارونه داد و چنانكه گفتيم آذربايجان هميشه به رواج فارسی در ميان خاندانها می كوشند و در اين راه پيشگام می باشند.

معروف و مجهول در آذربايجان – اين هم می بايد گفت كه در زبان تركی كنونی آذربايجان كلمه های بسيار فراوانی از فارسی به كار می رود، و اينها بی گمان بازمانده از آذری می باشد. هميشه يك زبانی چون در برابر ديگری زبون گرديد و خواست از ميان برود، يك رشته از كلمه های خود را در آن زبان به يادگار گذارد. آذری نيز اين كار را كرده. دليل آنكه اينها از آذری بازمانده و از فارسی گرفته نشده آن است كه برخی از آن كلمه ها در فارسی نيست.26 و آنگاه در همه آنها واو  و ياء معروف و مجهول جدا گرفته می شود.27 چنانكه در كلمه های دوست، شور، كور، گور، زور، دول و بيل، ديو، ميشه، پيشه، شير(درنده)، واو و ياء مجهول، و در كلمه های پول، خروش و شير(خوردني)، فيل، تير، پير، معروف آورده شود. در حالی كه فارسی همگانی به يكبار جدايی ميانه معروف و مجهول از ميان برخاسته است و فارسيزبانان نه تنها جدايی ميانه آنها نگذارند بلكه معنی معروف و مجهول را نشناسند و اگر در فرهنگها بينند درمانند.

آذری در كجاها بازمانده؟ - چنانكه در گفتگو از رواج تركی فهمانديم، آذری به يكبار از آذربايجان ناپديد نگشته است و هنوز در چند جا ميان خود بوميان سخن گفته می شود و آنچه ما می دانيم يكی از آنجاها هرزند و گلين قيه(از پيرامون های مرند)، و ديگری زنوز و سوم حسنو (در قره داغ) و چهارم خلخال است. چنانكه شنيده ايم در ليقوان و آن پيرامونها نيز تا شصت و هفتاد سال پيش آن را می شناخته اند و در پاره ای خاندانها گفتگو می شده ولی سپس ناپديد گرديده. از اينجا می توان فهميد كه در جاهای ديگری كه تا كنون بازمانده نيز روی به نابودی می دارد و باشد كه پس از صد سال و دويست سال ديگر نشانی از آن هيچ ديده نشود. دو تن از آشنايان از زبانهای خلخال و هرزند و گلين قيه نمونه هايی برای ما فرستاده اند28، و آنچه از اينها پيداست زبان خلخال بسيار جداست. اين بيگمان است كه آذری هنگامی كه در آذربايجان رواج می داشته و زبان آنجا بوده در هر شهری رنگ ديگری داشته است و كم و بيش از يكديگر جدا بوده. زيرا چنانكه گفتيم زبانی كه تنها برای سخن گفتن باشد و در نوشتن به كار نرود زود شاخه شاخه گردد و هر شاخه رويه ديگری به خود گيرد. نمونه هايی كه از آذری از زمانهای پيشين بازمانده و ما آنها را خواهيم آورد نيز می رساند كه آذری به هر شهری به گونه ديگری سخن گفته می شده است. چيزی كه هست ما اين را هم می دانيم كه دوری آنها از يكديگر چندان نبوده كه مردم آن شهر زبان اين شهر را نفهمند يا به سختی فهمند. ولی جدايی زبان خلخال و زبان هرزند را بيش از آن اندازه می يابيم و چون در اين باره هيچ آگاهی نمی داريم و به انديشه چيزی نمی يابيم به گفتگو از آن نمی پردازيم.

نتيجه اين گفتار آنكه آذری يكی از نيمزبانهای بزرگ و ريشه داری همچون كردی و مازندرانی و تالشی و گيلانی و مانند اينها بوده و در سراسر آذربايجان سخن گفته می شده، و آن جز شاخه ای از زبان ايران نبوده، و آنچه ما می دانيم اين نيمزبانها در باستان زمانها در ايران پيدا شده و هميشه در پشت سر زبان همگانی جايگاهی داشته است.

 

نمونه هايی كه از آذری در دست است

نمونه های پراكنده – چنانكه باز نموديم، آذری زبان گفتن بوده و هميشه در پيش روی او زبان همگانی روان، و برای نوشتن جز اين يكی را به كار نمی برده اند. از اين رو نوشته ای به آذری در دست نبوده و يا اگر بوده از ميان رفته. ليكن ما از جستجو نمونه هايی را از آن در پراكنده و پيوسته به دست آورده ايم و می خواهيم آنها را در اينجا بياوريم و آنچه می دانيم درباره هريكی بنگاريم. نخست به نمونه های پرامنده می پردازيم :

1 – حمدالله مستوفی در نزهةالقلوب در سخن راندن از شهر اورمی می گويد : از ميوه هايش انگور خلوقی وامرود پيغمبری و آلوی زرد به غايت خوب است و بدين سبب تبارزه (تبريزيان) اگر صاحب حسنی را با لباس ناسزا يابند گويند انگور خلوقی بچه در سبد اندرين يعنی انگور خلوقی است در سبد دريده.29

می توان پنداشت كه كلمه بچه در اين جمله غلط رونويسی است و درست آن كلمه بی بوده كه در لری و برخی نيمزبانهای ديگر به معنی است می آيد و ما در دوبيتيهای شيخ صفی نيز آن را به معنی است خواهيم ديد. در با زبر دال گويا سبك شده دريده و خود صفت كلمه سبد باشد. اندرين ديگر شده اندرون است.

اين شگفت كه شرقشناس انگليسي، لسترنج، كه مقاله سوم نزهةالقلوب با راهبری او چاپ يافته اين جمله را تركی پنداشته و در كناره آن كتاب به انگليسی چنين نوشته : معنی جمله روشن است ولی درست كلمه ها را در تركی باستان آذربايجان نتوان پيدا كرد زيرا با زبان امروزی جدايی بسيار دارد. اين لغزش لسترنج از آنجاست كه همچون ديگران زبان آذربايجان را از باستان زمان جز تركی نمی شناخته است و گمان زبان ديگری به آنجا نمی برده و چون اين جمله را با تركی نزديك نديده، چنين پنداشته كه تركی پيشين آذربايجان با تركی امروزی آن بسيار دور از هم می باشد كه خود اين پندار بيهوده ديگری است زيرا از زمان مستوفی بيش از شش سده نگذشته و اين نشدنی است كه در ششصد سال يك زبان چندان ديگر شود كه درخور فهميدن نباشد. بی گمان آنچه در گمراهی لسترنج كارگر افتاده كلمه در بوده كه ما گفتيم با زبر دال و سبك شده دريده است. ولی او با پيش دال گرفته كه در تركی به جای است است و بسيار فراوان به كار می رود.

2 – ابن بزاز در صفوةالصفا در ميان داستانی چنين می نويسد : شيخ صدرالدين، خلدالله بركته، فرمود: از شخ (شيخ صفی الدين پدرش) سؤال كردم وقتی كه به حضرت شيخ زاهد رسيدی از دل خبر داشتي؟ شيخ، قدس سره، فرمود، به زبان اردبيلی : كار بمانده كار تمام بری – يعنی ای خانه آبادان كار تمام بود اما تنبيه مرشد وامانده30بوده. از اين جمله ها پيداست كه چنانكه گفتيم، ميانه شهرها در آذری جدايی بوده و زبان اردبيلی رويه ای ويژه خود داشته است.

اين جمله بخش واپسين آن (کار تمام بری ) روشن است و "بري" گويا رويه آذری "بودی " است. زيرا خواهيم ديد که در آذری دالها راء می شده . ولی بخش پيشين جمله اندکی تاريک است. اگر چه " کت " يا "کد" به معنی خانه در فارسی شناخته می باشد و ما که داستان عوض شدن دال را به راء در آذری می شناسيم بودن کار به معنی خانه چندان دور نيست. ليکن با اينهمه روی هم رفته کلمه ها تاريک می باشد.

3 – هم ابن بزاز می نويسد : "ادام الله برکته (صدرالدين) گفت که باری شيخ در اين مقام، که اکنون مرقد مطهر است، نشسته بود و به کلمات دلپذير مشغول بود و جمعی در حضرتش خوش نشسته و مجلس روحانی پيوسته، ناگاه عليشاه جوشکابی درآمد که از اکابر دنياداران ابناء زمان بود، و پادشاه ابوسعيد او را پدر خويش خواندي، و شيخ اعزاز فرمود و قيام نمود. عليشاه چون درآمد، گستاخ وار شيخ را در کنار گرفت و گفت حاضر باش به زبان تبريزی گوحريفرژاته يعنی سخن به صرف بگو حريفت رسيد. در اين گفتن دست بر کتف مبارک شيخ زد، شيخ را غيرت سر بر کرد31..."

آن نمونه ای از زبان اردبيل بود و اين نمونه ای از زبان تبريز می باشد. نكته ای كه در اين جمله هست آن است كه به جای ”ت“ دوم كس(يا شنونده)، ”ر“آورده. روشنتر گويم: به جای حريفت، حريفر گفته و ما مانند اين را در دوبيتيهای شيخ صفی نيز خواهيم ديد. ”د“ را كه به ”ر“ عوض می كرده اند، گويا در برخی جاها ”ت“ در زبان پيدا می شود. ”ژاته“ به معنی آمد مانندش را در زبان ديگری سراغ نمی داريم، جز اينكه در كردی به جای آمدن ”هاتن“ گفته می شود.

4 – همو گويد: مولانا محيی الدين گفت روزی جماعت الارقيان به حضرت شيخ می آمدند و از آن ميان پيره نوشيروان در راه با جماعت الارقيان گفت: ”امسال زحمت بسيار كشيده ام از برای نان خريدن.“و محمود الارقي، گفت كه ”از ديه آلارق برخيزيم و به عرضستان برويم.“ كه دهی است در صفح كوه سبلان. چون به بندگی شيخ، قدس سره رسيدند روی با پيره نوشيروان كرد، گفت: ”پيره نوشيروان، سی سال حق – تعالي- نان داد شكر نكرديم يك سال كه كمتر داد شكايت كنيم؟“ آنگاه رو با محمود كرد،گفت كه ”شروه مرزوران به مرز خود(بي)32“اين هردو كه ايشان در راه انديشيده بودند،گفت.33

در اين جمله تنها كلمه شروه ناروشن می باشد و باشد كه به معنی شكوه و ارجمندی است. به هرحال گويا جمله به جای مثل به كار می رفته.

اينهاست آنچه از آذري، از زمانهای پيشين، به پراكنده نمونه در دست است.

نمونه های پيوسته – اما نمونه های پيوسته چند دوبيتی را كه از اينجا و آنجا به دست آمده می نگاريم و سپس دوبيتهای شيخ صفی را جداگانه خواهيم نگاشت.

1 – ابن بزاز می نويسد: حاجی علی از پدر خود پيره نجيب روايت كرد كه نوبتی مولانا شيس الدين برنيقی را با شيخ – قدس سره – دغدغه نفاق در خاطر مختلج شد. ناگاه وی را مرض دماغی طاری شد و سر به صرع كشيد و در دماغ خلل درآمد. از ديه به خانه ما درآمد و تضرع كرد و زاری آغاز كرد كه از برای خدا، می دانم كه مرا اين زحمت و خلل دماغ از غيرت شيخ رسيده است. من برخاستم و به حضرت شيخ رفتم و صورت حال بگفتم شيخ فرمود: من تنها در زاويه می نشينم، برو او را بيار. بيامدم و او را برداشتم و به حضرت شيخ می رفتم. در راه، كودكان را ديد كه به لعب و كعب بازی مشغول بودند، از غايت اختلال دماغ دشنام به قذف به كودكان می داد. چون به حضرت شيخ رسيديم، شيخ در زاويه قديم نشسته بود. مولانا درآمد و سر برهنه كرد و بوسه بر دست شيخ داد و بنشست و شيخ بخواند و انشد:

هر كه بالايوان دوست اكيری          هارا واسان بروران او ريري

من چو مالايوان زره باوو                 خوينم زانير كورواوزاكيري34

مولانا شمس الدين بشنيد باز برخاست بيامد و سردر قدم شيخ نهاد و در حال، آن مرض از او زايل شد...35

اين دوبيتی اگر هم ساخته خود شيخ صفی نبوده، چنين پيداست كه جز به زبان آذری نيست. ولی از معنای آن چيزی فهميده نشد جز اينكه بالايوان يا مالايوان كه از خود داستان به معنی ديوانگان فهميده می شود اگر با يا ما از ريشه كلمه نباشد لايو را می توانيم پنداشت كه همان كلمه ليوه است كه در شوشتری و بختياری به معنی ديوانه و در آذربايجان به معنی درمانده و ناشايست به كار می آيد.

2 – هم ابن بزاز می نويسد: پيره عبدالكريم خلخالی از پدر خود، معروف به چنگي، روايت كرد كه او گفت نوبتی با مولانا محمد اسماعيلان، خطيب خلخالي،متوجه حضرت شيخ شديم، من در راه اين دوبيتی بخواندم و انشد :

هر كه اورامنه به نام بخوند               شو و رو بسته داری كامروبند

كاريا می رسی جهنامه داران            خداوند بنده بی بنده خداوند36

خطيب محمد گفت: اين معنی روانيست و نتوان گفتن. چون به حضرت شيخ رسيديم و بنشستيم، اولين سخن كه شيخ آغاز كرد فرمود: پيره چنگی چون خواندی در راه كه می آمدی خداوند بنده بی بنده خداوند. چون اين سخن بشنيدم، حيرتی به من فرود آمد و خطيب محمد نعره زد و بيخود افتاد ...37

در اين دو بيتی تنها معنی لنگه بازپسين روشن است. از كلمه های آن سه لنگه هم شو و رو ، شب و روز می باشد. در برهان می نويسد: اورامن نوعی از خوانندگی و گويندگی باشد كه آن خاصه فارسيان است و شعر آن به زبان پهلوی باشد. اگر اورامنه در لنگه نخست يك كلمه باشد می توان گفت كه به همين معنی است.

3 – همو می نويسد: خواجه آغا گويد عورتی بود بانو نام طالبه كار كرده باغبانی كردي. روزی آتش شوقش زبانه كشيد و در خاطرش افتاد كه شيخ مرا ياد نمی آورد. زبان بگشاد و اين پهلوی انشاد كرد:38

ديره كين سر به سودای ته كيجی               ديره كين چش چو خونين اسره ريجي

ديره سر باستانه اچ ته دارم                         خود نواجی كو وربختی چو كيجي39

پس از آن پسرش بيامد و پاره سبزی و تره جهت حوايج زاويه بياورد. شيخ – قدس سره – به او فرمود: با مادرت بگو كه می خواهی كه ما ترا ياد آريم! تره و سبزی بی وزن می فروشي، منت چون ياد آرم.40

از فرستادن سبزی و تره پيداست كه اين درويش بانو در شهر اردبيل يا در پيرامون آن باغبانی می كرده و اين دو بيتی چه از خود او و چه از ديگری است جز به زيان آذری نيست. اما معنی دو بيتی :‌در سه لنگه نخست تنها كلمه ديره نا روشن است و ما اگر آن را كنار نهيم معنی آنها اين است :

كه اين سر باسوادی تو گيج است  و كه اين چشم اشك خونين می ريزد41 و سر به آستانه تو می دارم. اسر (بروزن اسب) در كردي، و ارس در شوشتری نيز به معنی اشك چشم است.42در لنگه چهارم نيز تنها كلمه چو كيجی ناروشن می باشد، به اينمعنی كه چو در آذری به معنی از برای است ولی در اينجا معنی آن روشن نمی باشد. در اين لنگه نيز اگر اين را كنار گذاريم معنی بازمانده اين است، خود نمی گويی كه بدبختی ..  واجيدن به معنی گفتن است و در دوبيتيهای شيخ صفی و ديگر جاها نيز آن را خواهيم ديد و وربخت ديگر شده بدبخت می باشد.

دوبيتيهای شيخ صفی الدين – شيخ حسين نامي، از نوادگان شيخ زاهد گيلاني، در كتاب سلسله النسب صفويه كه در زمان شاه سليمان صفوی نوشته43پاره شعرهای فارسی و يازده دوبيتی به نام شيخ صفی الدين اردبيلي، بنيادگذار خاندان صفوي، می نويسد. اين دوبيتيها بی گمان به زبان آذری است و ما همه آنها را با شرحهايی كه برای هر يكی در آن كتاب است، خواهيم آورد. ولی می بايد نخست چند چيز را روشن گردانيم:

1 – ابن بزاز در صفوةالصفا داستانی از گفته شيخ صدرالدين می آورد، بدين سان كه شيخ صفی هنگامی از بغداد بازمی گشت ”توجه به راهی كرد و در آن راه محاربه با پادشاه ابوسعيد و اميرچوپان بود، و مولانا عزالدين مراغه ای می گفت كه انحراف صوب به صوب ديگر از اين جاده ضرورت باشد، چون در راه حرب است و راه مخوف. شيخ فرمود: مولانا فكری مكن.(ع) نوبت چوپانيان آمد به سر.“ سپس می نويسد: غير از اين مصرع از انشای طبع مباركش معلوم نيست44.

پيداست كه اين گفته با شعرهايی كه در سلسله النسب و در ديگر جاها به نام شيخ صفی نوشته اند درست نيايد، و چون ابن بزاز نزديكتر به زمان شيخ صفی بوده ما بايستی نوشته او را استوارتر داريم. ولی ما چون آگاهيم كه كتاب ابن بزاز به حال خود نمانده و شيخ صفی كه سنی بوده و سيد نبوده و سپس نوادگان او سيد گرديده و كيش شيعی پذيرفته اند از اين رو پيروان آن خاندان دست بسيار در كتاب ابن بزاز برده اند و هر چه را از آن كه با سيدی و شيعيگری ناسازگار ديده اند به هم زده اند، از اين رو توان پنداشت كه جمله ”وغير از اين مصرع از انشای طبع مباركش معلوم نيست.“ را هم به آن كتاب افزوده باشد. بدين سان كه از شيخ صفی شعرهايی در ميان می بوده كه با سيدی يا شيعيگری نمی ساخته، برای دور كردن آنها از شيخ چنين چيزی نوشته اند. آنچه ما را به اين پندار وامی دارد اين است كه شعر نگفتن  شيخ صفی خود چيزی نبوده كه ابن بزاز آن را به نگارش آورد. از آن سوی می بينيم شيخ حسين كتاب ابن بزاز را ديده و بخش بسياری از نوشته های خود را از آن كتاب برداشته، با اينهمه آن شعرها را به نام شيخ صفی آورده، و ما نمی دانيم چگونه آن جمله را نديده است. نيز در يك جا از صفوةالصفا در ميان سرگذشتی از زبان شيخ صفی اين لنگه را می آورد: ”بخوان تا بشنوم تا چند از اين فكر45 “ از هر باره كه نگاه می كنيم آن جمله را بيجا می يابيم.

اگر هم درباره شعرهای ديگری كه به نام شيخ صفی نوشته اند بگمان باشيم، درباره اين دوبيتيها بيگمانيم. زيرا در اينها شاعر خود را صفي، و شيخ خود را شيخ زاهد می نامد، و چنين كسی جز شيخ صفی اردبيلی نتواند بود. كسانی می گويند: شايد اينها را يكی از شاگردان شيخ صفی به نام او ساخته. می گويم اين بسيار دور است و از آن سوی با خواست ما كه آذری بودن زبان دوبيتيهاست ناسازگار نيست. زيرا اگر كسی شعر از زبان شيخ صفی ساخته بيگمان با زبان او ساخته.

2 – در سلسلةالنسب ننوشته اين دوبيتيها در چه زبانی است. ولی ما چنانكه گفتيم بيگمان آن را در آذری می شناسيم. زيرا در جايی كه بودن آنها از شيخ صفی دانسته شد بيگمان است كه شيخ صفی آنها را جز به زبان خود نسروده. و آنگاه ما ئر آنها كلمه هايی می يابيم كه در هيچ زبان ديگری نيست ولی اكنون نيز در آذربايجان به كار می رود، از ”درده ژر“به معنی دردمند، و ”كوشن“ به معنی كشتزار، و ”وريان“به معنی بند جوي. گذشته از اين در دوبيتيها نيز به جاي”ت“ كس دوم همه جا”ر“آورده می شود و ديديم كه اين نشان زبان آذری می باشد. از هرباره بيگمان اينها بازمانده آذری است.

3 – بيشتری از اين دوبيتيها بروزن هزج محذوف است و اين وزنی است كه شعرهای نيمزبانی (يا بگفته تذكره نويسان فهلويات)در آن سروده می شده، ولی در برخی در لنگه دوم يا سوم به بحر مشاكل محذوف برگشته و لنگه های بازپسين را بر اين وزن می آورد. چنانكه در دوبيتی يكم:

صفيم صافيم گنجان نمايم                           به دل در ده ژرم تن بيدوايم

مفاعيل مفاعيلن فعولن                              مفاعيلن مفاعيلن فعولن

كس به هستی نبرده ره باويان                    آز به نيستی چوياران خاكپايم

فاعلاتن مفاعيلن فعولن                           فاعلاتن مفاعيلن فعولن

در برخی هم تنها يك مصرع را از بحر مشاكل محذوف می آورد، چنانكه در دوبيتی پنجم:

همان هوی همان هوی همان هوي

مفاعيلن مفاعيلن فعولن

                                                        همان كوشن همان دشت همان كوي

                                                        مفاعيلن مفاعيلن فعولن

آز واجم اويان تنها چو من بور

فاعلا تن مفاعيلن فعولن

                                                       به هر شهری شرم هی های هی هوي

                                                       مفاعيلن مفاعيلن فعولن

در اين باره كه در شعرهای نيمزبانی دو بحر را به هم درآميختندی شمس الدين قيس رازی در المعجم فی معايير اشعارالعجم شرحی دراز نوشته و آن را به نام فهلويسرايان ری و زنگان و همدان آورده، ولی پيداست كه در آذربايجان هم چنان بوده است.

4 – چنين پيداست كه نويسنده سلسلةالنسب اين دوبيتيها را از كتابی يا از جنگی به دست آورده و نيز پيداست كه شرحی كه برای هر دوبيتی در زير آن می نويسد آن را نيز از همان كتاب يا جنگ آورده، نه اينكه خودش آن شرح را كرده باشد. زيرا بيگمان تا زمان شاه سليمان زبان آذری فراموش شده و شيخ حسين خود معنی اين دوبيتيها را نمی فهميده است و ما چنين درمی يابيم كه آن شرحها از خود شيخ صفی می باشد.

كنون به نگارش دوييتيها می پردازيم و چون از سلسلةالنسب جز به نسخه چاپی آن دسترس نمی داريم دوبيتيها را با غلطهايی كه در آنهاست می آوريم و آنچه به انديشه ما می رسد در كنار صفحه می نگاريم:

در باب كسر نفس و فروتنی می فرمايد46:

صفيم صافيم گنجان نمايم                    به دل درده ژرم تن بيدوايم

كس به هستی نبرده ره به اويان           آز به نيستی چو ياران خاكپايم

شرح – يعنی صفيم كه صاف دلم و دليل و راه نماينده طالبانم به گنجهای اسرار حق، با وجود آنهمه به دل دردمند بيچاره ام زيرا كه هيچ كس به عجب و پندار راه به عالم وحدت نبرده و من از بی تعينی و فروتنی خاك پای درويشانم.

تبه47در ده ژران از بوجينم درد                رنده پاشان برم چون خاك جون48كرد49

مرگ ژيريم به ميان دردمندان بور50          ره به اديان51به همراهی شرم برد

شرح – از غايت محبت و احسان در باب دلجويی دردمندان می فرمايد كه بگذار تا درد همه دردمندان برجان حزين من باشد و خاك پای قدمهای ايشان باشم و حيات من و ممات من در ميان دردمندان باشد كه ايشان همراه من و رفيقان منند در معرفت حقايق عالم توحيد.

در انبساط دل می فرمايد:

موازش52از چه اوان مانده دوريم            از چو53اويان خواصان پشت زوريم

دهشم54دوش با عرش و به كرسی       سلطان شيخ زاهد چو كان كويم55

شرح – يعنی مگوييد كه من يك لحظه از عالم وحدت دور باشم و حال آنكه قوت و توانايی و پشتگرمی من از خاصان عالم وحدت است. اينكه بگذاشته ام دوش به زير عرش و كرسی يعنی به امداد حاملان آنها دوش داده ام و به آن شرف مشرف گشته ام، از جهت آن است كه گوی چوگان سلطان شيخ زاهدم يعنی دستپرور استاد كاملم و مطيع و فرمانبردار اويم.

شاهبازيم جمله ماران بكشتيم           وفاداريم بيوفايان بهشتيم

قدرت زنجيريم به دست استاد            چخمقم آتشم ديكم نوشتيم56

شرح – شاهباز عالم وحدتم كه همه مارن صفت ذميمه را از وجود طالبان محو و ناچيز نمودم، وفاداريم57كه رسم بيوفايان را برانداختم و حبل المتين قدرت الهيم كه مطيع و فرمانبردار استاد كاملم كه با وجود استيلای صفت جلال، كه تقاضای آن صفت آتش سوزان است، به آب حلم و بردباری تسكين داده كسی را نيازردم.

همان هوی همان هوی همان هوی       همان كوشن همان دشت همان كوي58

آز واجم اويان تنها چو من بور                به هر شهری شرم هی های و هی هوي

شرح – يعنی همان خدای است و همان خدای جل شأنه كه يكتای بيهمتای است و منفرد در ذات و صفات، و دنيا كه عبارت از عالم ناسوت است همان صحرا و همان دشت است، و خواهش دل من آن بود كه محبت حق – جل شأنه- كه محبوب حقيقی است مخصوص به من باشد، و حال آنكه در هر شهری و بلادی مملو از شورش و غوغای محبان و مشتاقان حق است. در خطاب با شيخ زاهد می فرمايد – قدس سره:

بشتو59برآمريم حاجت روا بور                    دلم زنده به نام مصطفی بور

اهرا دو اربو بور دام بوپار سر                    هر دو دستم به دامن مرتضی بور

شرح – يعنی چون به درگاه تو كه استاد كاملی ملتجی شدم و پناه آوردم كل حاجتهای من همه روا شد، و از يمن توجه تو دلم زنده به نام حضرت مصطفی شد، فردا كه روز محشر است از من كه سؤال اعمال كنند، دست التجای من به دامن حضرت علی مرتضي-عليه التحيه و الثنا- و آل مجتبای او باشد.

شيخه60شيخی كه احسانش با همی ني61      تنم بوری عشقم آتش كمی ني

تمام شام شيراز از نوريريم                            شخم سر پهلولوانی از خبر ني

شرح – شيخ من الحمدالله و المنه كه شيخی است مكرمت و احسان او شامل طالبان است، و وجود من كه مملو است از شرار محبت و شعله عشق و ارادت در او هيچ كمی نيست، و تمام شام و شيراز در ظاهر و باطن در طلب استاد كامل سير نمودم و گرد گوشه نشينان برآمدم، شيخ من سرو سردار همه مبارزان ميدان جهاد بوده و مرا خبر نبوده است.

ايضا خطاب به استاد می كند:

به من جانی بده از جانور بوم                 به من نطقی بده تا دم آور بوم

به من گوش62بده آر63جش نوا64بوم          هرآنكه وانكه بو از آخبر65 بوم

شرح – يعنی به من حياتی بخش و دلم را به نور معرفت زنده گردان كه عدم و زوال پيرامون آن نگردد، و شنواي66بخش كه ندای عالم غيب از هواتف و الهامات بدان استماع نمايم، و گويايی كرامت كن تا مدام رم67از محبت توانم زد تا از جمله گفتنيها و شنيدنيها باخبر باشم.

ايضا در تعريف استاد خود می فرمايد:

دلر كوهی سر او دنده68نه بور                   عشقر جويی كه وريان بسته نه بور

حلم69باغ شريعت مانده70 زيران*                   روحر بازر71به پرواز دنده72نه بور

شرح – يعنی دل بلند همت تو مثل كوه بلندی است كه ارتفاع آن بديدار73نيست، و عشق و الانهمت تو عين الحيات است كه پيش او را نتوان بست، و حلم و بردباری تو مثل باغ و بستان شريعت است كه هميشه معمور است، و روح مقدس تو مثل شهبازی است که نهايت سيران او را نتوان ديد، چون بال باهمال74گشايد عرصه کونين را به يک طرفةالعين طی و سير فرمايد.

سخن اهل دلان در75به کوشم                   دو کاتب نشته دائم به دوشم

سوگندم هر ده بدل چو مردان                   بغير از تو به جاي76جش نروشم*

شرح – يعنی کلام اهل دلان پند و نصيحت ايشان مثل دری است در گوش من هميشه مراقبت77آنم، زيرا که کرام الکاتبين که نويسندگان اعمال بندگانند و هميشه حاضرند از خير و شر آنچه بندد به قيد کتاب درمی آورند، و سوگند خورده ام از ته دل که همچون مردان چشم به مادون حق نيندازم.

اويانی بنده ايم اويانی خوانم                ار78ان بوری به براويانی رانم

اويانی عشق شوری در دل من             اننک زنده ايم چه عشق نالم79

شرح – يعنی پرورده عالم وحدتم و دائم ورد زبان من وصف حال عالم وحدت است،از آن جهت است که اسب همت در عالم وحدت می تازم، و عشق و شور عالم وحدت مملو است در دل من، و تا مادام که زنده ام از عشق نالانم.80

 

آنچه از اين نمونه ها برمی آيد

اگرچه اين چند جمله و دوبيتيها بس اندک است و درخور آن نمی باشد که آذری را به ما بشناساند، با اينهمه ما پاره ای کلمه های ويژه  آذری را از آنها به دست می آوريم و به پاره ای قاعده های آن راه می يابيم، اينک در اينجا از آنها گفتگو می داريم :

کلمه های ويژه آذری – چنانکه ديديم بسياری از کلمه ها ناروشن است و باشد که برخی نادرست نيز باشد و ما آنها را کنار گذارده و تنها به کلمه های روشن می پردازيم و از هر يکی چند سخن می رانيم :

آز ، در دوبيتيهای شيخ همه جا اين را به معنی من آورده: آز واجم اويان تنها چو من بور و از به نيستی چو ياران خاکپايم و اين از کلمه هايی است که پيوند آذری را با زبانهای باستان ايران می رساند. زيرا ما می دانيم که در زبان هخامنشي( در نوشته های سنگی بيستون و ديگر مانند آن) ادم و در زبان اوستا ازم به اين معنی بوده، و بيگمان آز يا از سبک شده ازم اوستايی است.

هم می بايد دانست که از يا آز در همه جا نيايد: اگر جای کنندگي(فاعلي) است آز يا از آيد و اگر جای ديگری است من آورده شود. ما در دوبيتيهای شيخ صفی هردو را می يابيم: "به من جانی بده از جانور بوم" و "آز واجم اويان تنها چو من بور" در زبان هخامنشی نيز همين گونه بوده و ادم جز در جای کنندگی آورده نمی شده است.

اسر، ارس به معنی اشک و چنانکه گفته ايم همگی با اشک يک کلمه می باشد. ارس در شوشتری و اسر در کردی نيز به کار رود.

اهرا اگر چه وزن کلمه روشن نيست و باشد که با زبرهاء و تشديد راء باشد ولی معنای آن روشن است و چنانکه در دوبيتی ششم ديده می شود به جای فردا به کار می رود(در شعرهای کشفی نيز آن را خواهيم ديد).

اويان  ما می انديشيم اين کلمه جمع او است و اينکه شيخ صفی آن را به معنی خدا می آورد يک نامگذاری صوفيانه و از آن راه است که صوفيان هستی را يکی پنداشته و همه چيز را جز نمودی از خدا نشمارندي. اگر به گزارشی که در زير هر دوبيتی آورده شده نگريم در چند جا آن را عالم وحدت معنی کرده، ولی از خود دوبيتيها به ويژه از جمله آز واجم اويان تنها چو من بور پيداست که آن را به معنی خدا می آورده اند و اينکه در گزارش عالم وحدت نوشته آن نيز از رهگذر پندار يکی بودن هستی است(در شعرهای کشفی نيز اين را به معنی خدا خواهيم ديد).

بوری  اين را به معنی اسب آورده: از آن بوری به براويانی رانم.

ته   اين به جای تو آورده شده : سر به آستانه اچ ته دارم.

چه  شيخ اين را به معنی از می آورد : "از چه اويان خواصان پشت زوريم" در کردی نيز ژه به اين معنی می آيد ولی در دوبيتی بانوی باغبان بدان سان که از نسخه چاپی صفوةالصفا آورديم به جای آن اچ آورده شده و در لری و در شعرهای کشفی نيز اچ يا اج ديده می شود که بيگمان رويه ديگر از می باشد و می توان گفت که چه يا ژه نيز از آنها پديد آمده و همگی يکی است.

چو  شيخ اين را به معنی برای به کار می برد: از به نيستی چو ياران خاکپايم و "آز واجم اويان تنها چو من بور" می توان گفت سی که در شوشتری و بختياری به همين معنی می آيد با اين کلمه يکی است. زيرا چنانکه خواهيم ديد گاهی در آذری س چ می شده. هم می توان گفت که چو سبک شده چون فارسی است.

درده ژر  اين کلمه را به معنی دردمند می آورد و چنانکه گفتيم هنوز در آذربايجان به کار می رود. چيزی که هست کنون دردجر می گويند.

ژاته  چنانکه ديديم اين را به معنی آمد آورده  گو حريفر ژاته.

ژير  اين را به معنی زندگی آورده : مرگ ژيريم به ميان دردمندان بور . 

كوشن  به معنی بيابان آورده و چنانكه گفتيم كنون اين هم در آذربايجان به كار می رود. چيزی كه هست كنون آن را به معنی كشتگاه يك آبادی به كار می برند. دو آبادی كه كشتگاه آنها به هم پيوسته گويند: هم كوشن هستيم. گويا شيخ آن را اندكی از معنی خود بيرون برده است.

واجيدن، واجتن  به معنی گفتن است و در شعرهای كشفی نيز آن را خواهيم ديد. نيز در لری به همين معنی است. باباطاهر گويد:

تو كه مشكينه كاكل در قفايی                        به مو واجن كه سرگردان چرايي؟!

برخی كلمه ها نيز با فارسی يكی است. ولی اندك جدايی در آنها پيدا شده: زانير و هرده و نوريريم و بوپارسر و بوجينم و آمريم و نشته و شرم و بور و ووربخت و اندرين و در و شو و رو و جشن و ته كه به جای داند و خرده و نورديدم و بپرسد و بچينم و آمدم و نشسته و شدم و بود و بدبخت و اندرون و دريده و شب و روز و چشم و تو آورده است.

اينكه در دوبيتی پنجم هوی را به معنی خدا آورده: همان هوی همان همی همان همی آن نيز از رهگذر پندارهای صوفيانه است وگرنه از لنگه چهارم همان دوبيتی پيداست كه جز به معنی بانك نيست.

قاعده های آذری – در اينجا نيز آنچه را كه ناروشن است و بيگمان نيست رها كرده ايم و تنها چيزهای روشن را خواهيم نگاشت. هم بايد دانست بسياری از اين قاعده ها در نيمزبانهای ديگر نيز روان است و اين نزديكی و پيوستگی نيمزبانها را با يكديگر می رساند و پيداست كه همگی از يك سرچشمه پديد آمده است.

1 – در فارسی بيشتر ستايش را پس از ستوده آورده اند. چنانكه: مرد نيك،‌سخن سودمند. در آذری وارونه اين است و ستايش پيشتر آورده می شود: خونين اسره و در سبد. در بيشتر نيمزبانها همين راه است. باباطاهر می گويد: تو كه مشكينه كاكل در قفايي.

2 – در فارسی داشته را پيش از دارنده آورند. چنانكه: موی سر، رنگ چهره. در آذری وارونه آن ديده می شود: سلطان شيخ زاهد چوگان گوييم و اويانی بنده ايم و قدرت زنجيريم. اين نيز در نيمزبانها روان است. امير پازواری گويد: من پوست كلا شال ناهار ببيه (پوست كلاه من ناهار شغال شده).

در بسياری از نامهای رودها و آباديهای آذربايگان كه از باستان زمان بازمانده، نيز ستايش و يا دارنده بيشتر آورده شده، چون مهرانرود، قافلاتني(قافلانكوه) وليانكوه، سراورود، كارارود(كلان رود) و زرين رود و مانند اينها .

3 – می كه در فارسی بر سر اكنون همانزمانی آورده شود در آذری ديده نمی شود: آزواجم (من می گويم) و اسره ريجي(اشك می ريزد)، و خواهيم ديد ميانه دو گونه اكنون كه همانزمانی و همارگی باشد چه جدايی می ذارده اند.

4 – ب كه در فارسی بر سر فرمان و مانند آن آورده شود، در آن زبان بو ديده می شود، بوجينم(بچينم) و بوپارسر (بپرسد).

5 – چه در كار‌(فعل) و چه در جای ديگر در گوينده تنها(متكلم وحده) به جای م فارسی ايم ديده می شود: آمريم(آمدم) و پشت زوريم(زور پشتم) و مانند اينها. ليكن در اكنون در برخی جا اين را نميبينيم و آن را همچون فارسی می يابيم: اويانی خوانم و به براويانی رانم و چه عشق نالم گويا جدايی ميانه همانزمانی و همارگی اكنون از اين راه گذارده می شده است.

 

آمدن حرفها به جای يكديگر – در اينجا دو چيز را هم بايد ياد كرد. يكی جابجا شدن حرفهاست كه در زبانشناسی جايگاه بزرگی می دارد و قاعده هايی برای خود پيدا كرده و ما در اينجا تنها به ياد كردن آنها بسنده كرده به گفتگويی از ديده زبانشناسی نخواهيم پرداخت. حرفهايی كه در آذری ديگر می شده تا آنجا كه از دوبيتيهای شيخ و از جاهای ديگر به دست می آيد اينهاست:

1 – دال، دال در آذری در بيشتر جاها را، می شده چنانكه در : آمريم و شرم و بور و نوريريم و بوپارسر و مانند اينها كه به جای آمدم و شدم و بود و نورديدم و بپرسد می آيد.

2 – تاء ، تاء نيز گاهی راء می شده، چنانكه در حريفر و دلر و حلمر و روحر و مانند اينها كه به جای حريفت و دلت و حلمت و روحت می آيد.

كلمه وربخت را كه در دوبيتی بانوی باغبان ديديم از حرف واو در آغاز آن پيداست كه بازمانده از رويه بسيار كهن كلمه است و اين نمونه ديگر از پيوستگی آذری با زبانهای باستان ايران می باشد. زيرا آن در پهلوی اشكانی وات بخت بوده كه سپس در پهلوی ساسانی وت بخت شده و كنون بدبخت گفته می شود. وات كهن در آذری وور گرديده است و اين مثال ديگر از جا به جا شدن ”ت“ و” ر“ می باشد.

در زبان ارمنی و نيمزبان آرانی نيز بيشتر دالهای فارسی راء می گرديده چنانكه در آرانی به جای آمدن آمرن و بجای آدينه آرنه گفته می شده.

در ارمنی نام ماد مار است و سرزمين ماد را مارستان می خوانده اند و مانند اين بسيار می باشد.

در نامهای آبادی آذربايجان نيز مثالها برای جابجا شدن و د و ر ديده می شود چنانكه سفيدخانی كه نام ديهی است در زبانها اسپر خون خوانده می شود و مانند آن نيز هست.

ليكن در آذربايجان گاهی نيز ”د“ ”ي“ می گرديده چنانكه ما آن را در خود نام آذربايجان كه نخست آتورپادگان بوده و همچنين در كلمه مايان كه بيگمان نخست مادان بوده می بينيم و اين نمونه ديگری از يكی نبودن زبان همه آذربايجان می باشد.

3 – چ، چ بيشتر در آغاز كلمه ها ج می شده چنانكه در بوجينم و جش كه به جای بچينم و چشم آمده.

4 – سين، س در آغاز كلمه ها بيشتر چ می شده، چنانكه درباره چو و سی گفتيم. نيز در زبان امروزی آذربايجان به جای سريش چريش گفته شود و در ارمنی به جای سرد چورد آوردند و مانند آن نيز هست. همچنين در نامهای آبادی مثالها برای آن توان يافت و مثلا چهرگان را توان گفت كه سهرگان بوده.

5 – باء، ب در آغاز كلمه ها م می شده، چنانكه در زبان امروزی به جای بهانه و بيشه و بشگين، ماهانه و ميشه و مشگين آورده شود. در ارمنی نيز چنين است و مثلا به جای بنفشك (بنفشه) مانوشاك گفته شود. هم گويا يكی از جداييهای شمال و جنوب همين بوده چنانكه ما آن را درباره نام باستان همدان می يابيم كه هاكباتان و هاكماتان هر دو گفته می شده.

6 – پ، پ در آغاز كلمه ها بيشتر ب می شده، چنانكه در زبان كنونی به جای پس، بس گفته شود، نيز ما آن را در نام خود استان می يابيم كه آتورپاتگان بوده و آذربايگان شده است. در ارمنی نيز چنين است و مثلا به جای اسپادبت (سپهبد) اسبارابد گفته شود. از اينجا می توان پنداشت كه كلمه بوری در لنگه دوم دوبيتی هفتم ديگر شده كلمه پر می باشد.

7 – دال، در آغاز كلمه ها بيشتر ز می شده چنانكه در: زانير كه به جای داند آمده.

 

در پيرامون كار ”بودن“ – يك چيز ديگر كه بايد ياد كنيم چگونگی كار بودن است. چنانكه می دانيم اين در فارسی امروزی درآميخته به كار می رود. زيرا درگذشته بود و بوده و می بوده و مانند اينها می آورده اند و می بايست در اكنون بو د و می بو د (بازبرواو) گويند، به جای آنها باشد و می باشد می گويند. و ما نوشته ايم كه بيشتر كارها در فارسی امروزی بدين سان دو تيره آيد. ولی بودن يا (بورن) در آذری يك تيره ديده می شود. كلمه هايی كه از اين ريشه در دوبيتيهای شيخ و ديگر جمله هاست اينهاست: بي، بوم، بور، برم، بري.

بی ، اين به جای است(می باشد)آورده شده: شيخم شخی كه احسانش با همی بي.

بور ، اين گاهی به جای شد (بود) آورده شده: دلم زنده به نام مصطفی بور، و گاهی به معنی ”باشد“ (بود – با زبر واو ): آزواجم اويان تنها چو من بور. پيداست كه بور گذشته (بروزن سور) با بور اكنون‌ (كه می بايست با زبر واو و بر وزن شمر) باشد در زبانها يكی گرديده است.

بوم ، اين به جای باشم آورده شده: به من جانی بده از جانور بوم پيداست كه اين نيز نخست بوم (با زبر واو) بوده و در زبانها بوم (بروزن روم) گرديده.

بری ، اين را هم در جمله ای كه صدرالدين از زبان شيخ صفی آورده، می يابيم: كار تمام بری و چون آن را به معنی بود آورده، توان گفت كه آن نيز غلط است و باشد كه درست آن بور بوده.

از اينجا يك نكته ديگری به دست می آيد و آن اينكه جدايی كه در زبان امروزی ميانه بودن و شدن می گذراند و گاهی آن را و گاهی اين را می آوردند، چنين چيزی در آذری نبوده، و چنانكه از لنگه چهارم دوبيتی پنجم پيداست در آن نيمزبان ”شدن“به معنی رفتن بوده، چنانكه در پهلوی نيز همين است و اين نمونه ديگری از پيوستگی آذری با زبانهای باستان می باشد.

يادداشت :

1 – نگارنده که زمانی به آن رشته پرداختم تا پانصد نام معنی درست آنها را پيدا کرده و يا نزديک به آن رفتم و آنچه از اين راه بدست آورده بودم کتابی ساختم که چاپ نشده و تنها نمونه هايی از آن در دو دفتر به نام نامهای شهرها و ديهها چاپ گرديده.

2 – آنچه درباره تبريز در کتابها نوشته اند و يا بر زبانها می گويند همه عاميانه و نادرست است و من با همه جستجوهايی که به کار بردم به معنی آن نرسيدم و بهتر ديدم به حال خود گذارم.

3 -  در آن زمانها اين سه استان را يک سرزمين شمارندی و فرمانروايی که به آذربايجان آمدی بر آران و ارمنستان نيز فرمان راندي.

4 – خواست او کوههای قفقاز است که از باستان زمان مردمان گوناگون در آن می نشسته اند و بگفته ابوالفداء کوهستان زبانها جبل الالسن ناميده ميشده .

5 -  المسالک و الممالک، چاپ ليدن، ص250.

6 – التنبيه والاشراف، چاپ ليدن، ص87. در ترجمه به معنی بسنده شده است.

7 – مقصود پيچيده و ناروشن است.

8 – احسن التقاسيم، چاپ ليدن، ص 259.

9 – در جای ديگر نيز گفته: وفی لسانهم تکلف. پيداست فهميدن آذری بر او سخت افتاده.

10 – احسن التقاسيم، چاپ ليدن ص 374 .

11 – معجم البلدان، چاپ مصر، ج 1 ص 165.

12 – در کتاب انساب سمعاتی که در اروپا پيکره برداشته اند، به جای الاذريه ، الاذربيجيده است. بايد گفت رونويس دست در آن برده و يا شايد درست آن الاذربيجيه بوده.

13 – بی گمان خطيب در ستايش استاد خود گزافه سرايی کرده و اين نشدنی است که کسی زبانی را که نمی فهمد يک رشته گفتگو را در آن شنود و به ياد سپارد.

14 – بخش دوم شهرياران گمنام ديده شود.

15 – بخش دوم شهرياران گمنام ديده شود.

16 – تازيان نيز چون به ايران آمدند و نشيمن گرفتند بسياری از نامهای آباديها را که معنی آنها را فهميده اند به عربی ترجمه کرده اند. چنانکه سنگسر را که گويا در آن هنگام سگسر گفته می شده، رأس الکلب گردانيده اند و به جای ديه نمک و دزباد و خاکستر از آباديهای خراسان، و ديويجين از ديههای همدان، قريةالملح و قصرالريح و رماده و قريةالجن گفته اند و از اين گونه باز می توان پيدا کرد.

17 – از همام تبريزی (در گذشته به سال 714ه.ق.) يک ملمع آذری (در جنگی دستنويس شماره 900 کتابخانه مجلس شورای ملی ) هست که به عنوان نمونه يی از آذری سده هشتم آن را در اينجا می آوريم :

بديدم چشم مستت رفتم از دست            کوام و آذر دلی کويا نبی مست

دلم خود رفت و می دانم که روزی              به مهرت هم بشی خوش گيانم اژدست

به آب زندگی ای خوش عبارت                   لوانت لاود جمن ديل و گيان بست

دمی بر عاشق خود مهربان شو                 کزی سر مهر ورزی کست بی کست

به عشقت گر همام از جان برآيد                 موازش کان يوان بمرت وارست

گرم خاوابری بشتم بوينی                         ببويت خته بام زاهنام سرمست

درباره اين ملمع گفتار محيط طباطبائی در مجله آموزش و پرورش سال هشتم شماره دهم و ايران کوده شماره 10 ديده شود. گردآورنده.

18 – شايد خواستن از معرب اين است که با کلمه های عربی بسيار درآميخته بوده است.

19 – اين نويسندگان پهلوی را به نيمزبانهای بومی اين شهر و آن شهر می گفته اند و از معنايی که ما امروز به کلمه می دهيم آگاهی نداشته اند.

20 – در کتاب روضات الجنان و جنات الجنان تأليف حافظ حسين کربلائی تبريزي، تصحيح و تعليق جعفر سلطان القرائی در مجلد دوم جمله ای و دو بيتيی از درويش بانويی به نام ماما عصمت اسپستی همزمان قره قويونلوها به شرح زير آمده است:

... مروری است که حضرت ماما را برزگری بوده که به امر زراعت ايشان قيام و اقدام می نموده، نوبه ای تخم به زمين می پاشيده و حضرت ماما حاضر بوده فرموده اند که اين تخم را خوب نمی پاشی آن بخت برگشته را بر زبان جاری شده که شما عورتاتيد و از کار و بار زراعت چه خبر داريد به حال خود باشيد، حضرت ماما را جلاليت غالب گشته فرموده اند که : چکستانی مپسنديم ، يعنی ای بناگاه مرده نمی پسندی مرا : همان لحظه در همانجا آن برزگر وفات کرده، بعد از آنکه وی را برگرفته اند و دفن کرده، حضرت ماما به منزل او به رسم تعزيت رفته اند اين شعر را که به زبان راژی است و مردم آن را شهری می گويند خوانده اند:

 هنو مستي، هنو مستي، هنو مست               هنواش باده بوآبی از دست

من به مستی خطايی بامر از دست                 زوان تاوان دهان (با)بيزوان وست

دکتر ماهيار نوابی در شماره يکم سال هفتم نشريه دانشکده ادبيات تبريز و اديب طوسی در همان نشريه به سال 1335 مطالبی در اين باره نوشته اند . گردآورنده.

21 – پرارجترين سندی که از آذری و گويش مردم تبريز پس از نوشته شدن کتاب آذری به دست آمده رساله يی است از روحی انارجانی ، همروزگار سلطان محمد خدابنده(985- 996 ه.ق) پدر شاه عباس بزرگ که نشان می دهد مردم تبريز تا سال 1000 ه.ق. هنوز به زبان آذری گفتگو می کردند. درباره اين سند نگاه کنيد به مجله يادگار، سال دوم، شماره 3، ايران کوده، شماره 10، فرهنگ ايران زمين، سال دوم صفحات 329-372، نشريه دانشکده ادبيات تبريز، سال نهم . گردآورنده.

22 – محمد عبله رودی در مجمع الامثال که به سال 1049 ه.ق. گردآورده و به کوشش دکتر صادق کيا به چاپ رسيده است، درباره مثل شماره 1918 که به زبان آذری است، می نويسد : گويند تبريزيی را به علت گناهی می بردند که از گلو بکشند، شخصی به او رسيده ترحم نمود و گفت: خلاصی اين مرد به چه مبلغ ممکن است. گفتند به فلان مبلغ. آن شخص جوانمردی نموده مبلغ را حاضر ساخت. تبريزی آن مبلغ را در خونبهای خود حقير دانسته به زبان خود گفت : ورم کش مگر خروس بچه می خرد. گردآورنده.

23 – در اين باره به سخن درازی نياز هست که بايد در جای ديگر جداگانه گفتگو کرد.

24 – در ترکی آذربايجان دسته انبوهی از کلمه های فارسی به کار می رود چنانکه خواهيم آورد، و اينها بازمانده از آذری است.

25 – از اين دو دفتر به سخن دراز نياز هست که می بايد جداگانه از آنها گفتگو کرد و آن کلمه ها را که می گوييم جز در آذری يا در آذربايجان يافته نمی شود نشان داد.

26 – نمونه هايی از اين کلمه ها در دوبيتيهای شيخ صفی ديده خواهد شد.

27 – آوازهای o  و e که در زبانهای اروپايی هست در زبان ايران نيز بوده. بدين سان که واو گاهی آواز qu می داده و گاهی آواز o ، نيز ياء گاهی به جای i می آمده و گاهی به جای e و در فرهنگها برای جدايی آن نخستين را معروف و اين دومی را مجهول می ناميده اند . مثلا می گفته اند شير با ياء معروف (chir)، شير با ياء مجهول (cher) همچنين در واو . کنون اينها به يکبار از ميان رفته است و کمتر کسی معنی درست آن جمله های فرهنگها را می داند.

28 – آقای ناصر روايی نمونه هايی از زبان خلخال و آقای سيد صادق سعيد نمونه هايی از زبان هرزند فرستاده اند.

29 – مقاله سوم نزهةالقلوب، چاپ گيب ص 85.

30 – صفوةالصفا، نسخه چاپی ، ص 25.

31 – صفوةالصفا، نسخه چاپي، ص 107 .

32 – در نسخه خطی کهنه ای به جای مرزوان ، مرزوانان است و کلمه بی که در نسخه چاپی نيست ما از روی آن نسخه خطی افزوديم.

33 – نسخه چاپی صفوظالصفا، ص 220 .

34 -  در نسخه خطی چنين است.

             هر که مالايوان بدوست اکيری         هارواسان برور او ريري

             من چون مالايوان زره بارو               خونيم زانبير کورورا ويزاکيري

35 - صفوةالصفا، نسخه چاپی ، ص 135.

36 – در نسخه خطی چنين می نويسد:

           هر که اورامنه به نام بخواند            شود روبسته داری کامروبند

                       کاريا ميرسی جهنامه داران             خداوند بنده بی بنده خداوند

ولی پيداست که آنچه ما از نسخه چاپی آورديم درستتر می باشد.

37 - صفوةالصفا، نسخه چاپی ، ص 191.

38 – در نسخه خطی می نويسد: انشاء کرد . در عربی ميانه انشد و انشأ جدايی می گذارند. آن يکی را در جايی می گفتند که کسی شعر ديگری را می خواند و اين يکی را در جايی که شعری را در همان هنگام می ساخت و می خواند. در فارسی نيز همان جدايی را به ديده می گرفته اند.

39 – در نسخه خطی چنين است :

ديره کين سر به سودای تو کيجی            ديره کين چشم خونين ارسه ريجي

ديره کين سر به استان تو دارم                تو نواجی که اين ور بجت ؟ چو کيجي

آقای محمد ملک نژاد يادآوری می کند که ديره سبک شده کلمه دير است يا ديری است ، می باشد که در نيمزبان دماوندی نيز به کار می رود. اين يادآوری است که او می کند و چون ما آن را از هرباره پذيرفتنی می بينيم، در اينجا می نويسيم.

40 – صفوةالصفا ، نسخه چاپی ، ص 220.

41 – چو در اينجا نيز معنايش دانسته نيست.

42 – راستی اين است که اسر يا ارس با اشک يک کلمه است . نخست آن ارشک بوده، سپس به رويه های گوناگون افتاده.

43 – اين کتاب در سال 1303 در چاپخانه ايرانشهر برلن چاپ شده . گردآورنده.

44 - صفوةالصفا ، نسخه چاپی ، ص241.

45 - صفوةالصفا ، نسخه چاپی ، ص231 .

46 – پيش از اين عبارت می نويسد : و طبع نظر داشت، چنانکه اشعار ذيل از فحوای شيوه حضرت شيخ است. معنی کلمه شيوه را که در چاپ افزوده اند ندانستيم ولی کلمه فحوای گويا ديگر شده فهلوی باشد .

47 – گويا بنه است . (ظاهرا بته است که در شعر فارسيس برابر آن بتا = بهل، بگذار به کار رفته، سعدی گويد :

بتا هلاک شود دوست در محبت دوست       که زنده بودن او در هلاک بودن اوست

-                    گردآورنده ).

48 – گويا چون است .

49 – گرد .

50 – از وزن پيداست که اين لنگه درست نيست و حرف فزونی دارد.

51 – به اويان .

52 – گويا بايستس به جای ز ج باشد. اينکه ش را نشان جمعی آورده آن نيز چيز بيگمانی نيست.

53 – گويا چه درست باشد که به معنی از می آيد.

54 – گويا بهشتم درست باشد چنانکه در دوبيتی چهارم هم ديده می شود.

55 – گويا گوييم درست باشد.

56 – وزن اين دوبيتی بهم خورده است و از چند بحر می آيد و بيگمان غلط است. در لنگه چهارم کلمه های چخمقم و ديگم بيگمان نادرست است

57 -  وفادارم درست است.

58 – از وزن پيداست که در اين بيت در چند جا و افتاده .

59 – پنانکه وزن می رساند گويا بتو درست باشد. در بشتو گمان نمی رود ش زايد باشد، قس : بشتن = به او ، در محاوره . گردآورنده .

60 – گويا شيخم درست باشد.

61 – گويا بی درست باشد.

62 -  گوشی درست است .

63 – آز درست است.

64 – گويا بشنوا باشد.

65 – گويا باخبر باشد.

66 – شنوايی درست است.

67 – دم درست است .

68 – گويا ديده باشد.

69 – حلمر درست است .

70 – گويا در اينجا نيز مانده را به معنی آباد می آورد ولی چون معنی زيران دانسته نيست نمی توان درباره آن بيگمان بود. * گويا نوتران درست باشد که به معنی معمور است در آن صورت معنی مانده ، چنانکه در شرح آمده مثل خواهد بود. گردآورنده.

71 – بازی درست است.

72 – گويا ديده باشد.

73 – پديدار است .

74 – معنی درستی ندارد.

75 – گويا دری باشد.

76 – به جايی درست است . * دوژستن به معنی انداختن است، گويا شکل درست اين واژه نه دوشم باشد. گردآورنده.

77 – مراقب درست است .

78 – گويا از، باشد.

79 – اين لنگه بی غلط نيست.

گذشته از دوبيتيهای بالا از سلسله النسب در کتاب صفوةالصفا ی ابن بزاز نيز قطعه ای به آذری چاپ شده که گويا از چشم شادروان کسروی دور مانده و در اين کتاب نيامده است. نويسنده صفوةالصفا زبان اين دوبيتی را پهلوی ناميده و آن را از شيخ صفی الدين اردبيلی دانسته می نويسد :

.... گاه شيخ زاهد و گاه شيخ صفی الدين، قدس روحهما، بيتی و دوبيتی می خواندند و از آن جمله شيخ صفی الدين اين پهلوی بخواند . و انشد :

           چرا نائی کله خستم نکيری             اوا درمنده ايم دستم نکيري

           وندری دويسی کومن بری لاو                      چرا نائی اوا مرزم نکيري

پيداست که منظور ابن بزاز از پهلوي، در اينجا همان زبان مردم عراق عجم و آذربايجان در برابر فارسی دری است که آذری نيز شاخه ای از آن شمرده می شود. چنانکه همه شعرها و دوبيتيهای اين سامان در کتابها به نام فهلوی و فهلويات خوانده شده است. از عبارت انشد نيز دانسته می شود که اين دوبيتی از سروده های خود شيخ صفی است.

درباره اين دوبيتی نگاه کنيد به گفتاری از گردآورنده در مجله دانش، سال سوم،1333 شماره هفتم ، ص 385.

80 – در آغاز سده نهم هجري، در تبريز مردم به زبان آذری گفتگو می کردند. سلطان حسين بای قرا در کتاب مجالس العشاق، در مجلس چهل و سيم می نويسد: مولانا محمد شيرين مغربی از مريدان شيخ اسماعيل سيسی ... در تبريز به جوانی نمک فروش، سلطان بايزيد نام، که در اصل کرده بوده، عاشق شده بودند، که حسنی به کمال داشته و زلفی پرحال ... اين مطلع نيز از برای او واقع شد و زبان تبريز را نيز در او دخلی هست :

آن ترک پريچهره ندانم که چه کردست              کز جمله خوبان جهان گوی ببردست

و منظور عبارت  چه کرد (ه ا) است... می باشد ، که به زبان تبريزيان چه کردست (با پيش کاف) گفته می شده است.

از شمس الدين محمد مغربی تبريزي، که به سال 807 ه.ق در تبريز از جهان درگذشته است، يک غزل و 13 دوبيتی به زبان آذری در ديوانش هست که اديب طوسی همه آنها را به سال 1335 ش . نشريه دانشکده ادبيات تبريز، چاپ کرده است . گردآورنده.

 

 

نمونه هايی كه شايد از آذری است

از آنچه تا اينجا گفتيم پيداست كه زمانی كه آذری در آذربايجان رواج می داشته، شعر سرودن با آن نيمزبان شناخته بوده، كه گذشته از شعرهای ساده عاميانه، كه ناگزير هر زبان و نيمزبانی آن را دارد، شعرهای بهتر و نوشتنی – به ويژه دوبيتيها – در آن سروده می شده، و چون آن زبان از ميان رفته اينها نيز ناپديد شده، مگر آنهايی كه در پاره ای جنگهای كهن مانده و می توان با جستجو به دست آورد. ما چون چاپ نخست اين دفتر را بيرون داديم چشم داشتيم چيزهايی به دست آيد و خرسنديم كه آقای ناصر روايی هفتاد بيت كمابيش پيدا كرد و فرستاد كه اينك آنها را در اينجا می آوريم.

چنانكه آقای روايی نوشته، شعرهايی كه به نام كشفي1و معالی و آدم و خليفه صادق است در جنگی در تالش ديده شده و بدان سان كه در آنجاست بی هيچگونه دستبردی رونويسی شده ولی شعرهای راجی را خود آقای روايی در خلخال از جنگی به دست آورده و آن نيز بی دستبرد رونويس شده. سخن در اينجاست كه چون گويندگان هيچيك شناخته نمی باشند و بيگمان دانسته نيست كه از مردم آذربايجان بوده اند، از اين رو درباره شعرها نيز نتوان گفت بيگمان در زبان آذری است و كسی تواند پنداشت كه چنانكه جنگ در تالش پيدا شده گويندگان نيز از مردم تالش بوده اند و شعرها با زبان تالشی می باشد. ليكن آقای روايی كه خود دانش بسزا در اين زمينه ها می دارد و از زبان تالش به يكبار ناآگاه نيست اينها را در زبان تالش نمی شناسد و بگمان است كه به آذری است. ما نيز چون می نگريم نشانه های آذری را از كلمه های درده ”جر“ و ”از“ و ”چه“ و جابجا شدن ”ت“ و ”ر“ و مانند اين در آنها می يابيم، اگرچه در برخی چيزها جدايی ميانه آنها با زبان دوبيتيهای شيخ صفی می بينيم وليكن چون دانسته ايم آذری به چندين گونه بوده اين است آن را جلوگير پندار خرد نمی شماريم، و كوتاه سخن آنكه ما نيز اينها را آذری می پنداريم اگرچه بيگمان نمی باشيم و از اين روست كه آنها را در گفتار جداگانه ای می آوريم و اگر كسانی به جستجوی بيشتری درباره آذری پرداختند باشد كه در پيرامون اينها نيز به انديشه روشنتری رسند.

بايد دانست كه در اينجا غلطهای فراوان ديده می شود و ما هيچ دستی به آنها نزده و همچنانكه هست به حال خود گذارده ايم و تنها چيزيكه از خويش به آنها افزوده ايم اين است كه معنی برخی كلمه ها و پاره ای تكه ها را كه می دانيم در زير صفحه آورده ايم و اينها نيز بيشتر از آقای روايی می باشد.

هم بايد دانست كه برخی دوبيتيها، كه به نام معالی يا كشفی يا راجی آورده شده، به نام باباطاهر لر شناخته است و با اندك جدايی ميانه شعرهای او ديده می شود و ما گمان بيشتر بر آن می بريم كه بودنش از بابا درست باشد. با اينهمه چون نخواسته ايم چيزی از انديشه خود به كار بنديم آنها را جدا نكرده و در اينجا آورده ايم.

چنانكه گفتيم گويندگان شناخته نمی باشند ولی يكی از ايشان كه خليفه صادق، خليفه استان صفويه، باشد نامش می رساند كه از مردم آذربايجان می بوده زيرا بيگمان اين شعرها پيش از پيدايش پادشاهی صفويان سروده شده و چنانكه گفتيم آذری تا زمان شاه اسماعيل از شهرها برافتاده بود و ما اين را هم می دانيم كه پيش از پادشاهی صفويان بستگان آن خاندان بيشتر از مردم خود آذربايجان می بودند!

از شگفتيهاست كه نام آدرم كه آورده شده در جنگ او را همان آدم، نيای نخستين آدميان، شمارده و چنين نوشته كه زبان آدم و حوا همين گونه بوده است. آدم كه دانسته نيست كه بوده و كی بوده و دوبيتی می سروده آن هم به نيمزبان آذري!

كنون به آوردن شعر می پردازيم :

                                              من كلام كشفي

اشته چشمان چه من دل برده2ما3                             لو4از خون ديليم خورده ما

مگر خون به هرآن شيری كه ته خورد5                    كه به آن خون خورد نر6خو كرده ما

 

به دردريان7دهم بور او سرم ما                                  روانی مش كه د8پابر مرم ما

چو شيرينر لوان9انديشه دير                                    هميشه يان شيرين پرورم ما

امن غم كام كشتن آخر ديرو                                     اين10كژ پشته وارو غم خورم ما

همين كين غم چه من11يان آوياج                               عجب زانم كه چين غم يان برم12ما

چو چشمم سو بشاير ديمبر                                     جيا ديمي13دو چشم آورم ما

از به ديمی دير چون آو14كنم چشم                           اجم بی چشم ديمی چون كرم15ما

ير از شمعی و ير پروانه گردام16                                        اده آير17و شابال و پرم ما

شوان18يز نزنی آو آيرم آو                                     سحر كه وابری خاكسترم ما

چرا كشفی چه چشمان آوه ريجي19                           كه آو آته نشان آيرم ما

 

دپس مشكين غزالان وس تك و پو20                         كاده مشكم گته21كافور هر سو

ولين آلاله اين باغم خزان كرد                                            بشه آلاله آن رنگ ولان بو22

دلم چون و شگهه يارب كه وينم23                           سيا وانوشه اسپی نيك و شكو24

ره مرگ آمين را روشن آبه25                                             هرم تاری كه اسپی كرد د مو26

يره آهم پر آورا عجب ني27                                    كه وهر28آلوده پر دهه دو

تنم خشك آيرم تيج آبه داي29                                              ز آير خوش و شه خشك آبيه چو30

دم از گرمی مزن كشفی د پيري31                            خوره زردی بنی تا واج خورد سو

 

دلم چا يا سه وس32تنگ آمد ايه33                            چه صبرم شيشه34از سنگ آمدايه

پريزای دمست افسون اچين دل                                           كاين35ديوانه و دنك آمدايه

تراوش گونه آن دل واچه پرورد                                          كاين مير آو خوش رنگ آمدايه

كوانين دلبراج شوخان و شنگان36                           و اين شوخ و اين شنگ آمدايه37

از اج ننگان نه واج ناميان نه38                                         عجب نی كاج منش39ننگ آمدايه

دكشفی دل40صفايی ني، دريغا                                             كه آن اينيه پر زنگ آمدايه

 

هلا خور منده چه مانك و جويي                                          بيوفايی چه نابان كهنه خوبي

من نزانست كه شهرانی امن وات                            هر كه ناكس پرست رنج رويي

 

هر صباحی چه مرغان های و هويه                         زبان به ذكر حق سبحانه گويه

مبش بی ياد حق، كشفي، تو صبحان                         اگرچه حق پرستی آرزويه

 

                                                          ازمعالي

سينم داغ و دلم داغ و جگر داغ                                          ده يانم منده نی جای دير داغ41

می كري42تازه هردم كهنه زخمم                             می نهی هر زمان داغم به سر داغ

داغه داغه بكرديم اچ خدايا                                    بكر43رحمی به سر داغم منه داغ

زارجم و بندی بافغان نشته ماتم                                          چنكش آلوده پر خون بال و پر داغ

بو ج اج سوج داغان معالي                                               نمی بی بی قضا و بی قدر داغ

 

گرفتاريم به درد و اج44 دوا دور                                          مبتلايم به زخم و اشك ناسور

سينه دارم اج تيغ جفايش                                       رخته رخنه بيه45چون شان زنبور

 

انوی ناله غم اندوته 46زاني47                                                           كه قدر زر خالص بوته زاني

بوران48پروانيا با هم بسوزم                                              حال سوته49دلان دل سوته زاني

 

وی ته50اج درد و محنت وانه دارم                           به تهرمان به غم كاشانه دارم

ز چور تيغ اج ميشار محنت                                               پاره پاره دلی چون شانه دارم

 

معالی دل چو دردان دانه چو نيش؟                           اوا51چور و جفا همخانه چو نيش؟

تهروان يار و اندوهان مصاحب                                          محنتان مان غمان كاشانه چو نيش؟

 

من از قالوا بلی انديشه دارم                                              گنه اج برگ داران52بيشه دارم

اهر53كه نامه خوانان نامه خوانند                                       من از شرمندگی سر پيشه دارم

 

اگر ديوانه هستيم اشتويم دوست54                           اگر بی پا و دستيم، اشتويم دوست

يری گبرم بخوانی ير مسلمان                                       به هر ملت مه هستيم، اشتويم دوست

 

روشنايی مو نيايی تو چشمم                                              اسر خونينه ريجاني55 تو چشمم

از بزهمن نشام زهمن توتيام                                             مونيا زهمينان نی تو چشمم

 

                                                          آدم

ير او گيری تو ای رو سايم اج سر                            يقين زانم كه لاوم گيری او سر

ير تم اج بربرانی و اكيان شوم                                           ميان اهنامه داران خاكم او سر

دلا، در دين و داغين به كيان شوم56               دو چشم اسين و خونين به كيان شوم

 

هنه  د  گوش آواز اج الستم                                               هنه چه نعمة اقصی ديله مستم

هميدون كهنه عهدم نوي، كشفي57                           نپنداری مگر اهروجه بستم

 

چه اج اويان خطاب آمد الستم                                            سيالا ويلاد ذره بستم

به پا وشتيم دست افشا نمی كرد                              وستتدم هر چه غير اويان به دستم

 

خسه58بانان كه غم جويا نشينند                               يا به دامان جهان پويان نشينند

خسه بانان كه اج خلوتگه راز                                             زبان بسته سخنگويان نشينند

 

                                   خليفه صادق، خليفه آستان صفويه

زارجا اشته شامانر59 سحر ني                                           قهقهر 60 زهر خندی ويشتر61ني

همی نالی ته دور از چنگال باز                                           فگر چه دام صيادر62 خبر ني

 

دلا غافل مبش خوشتن زماني                                             قيمتين گوهر يش گنجش چه كاني

مبش كركس به هر مرداره منشين                           شاهبازيش چه اوج لامكاني

 

                                                          راجي

من همايم سير كوهان وطن بي                                           كشتگاهم اوی صحرا چمن بي

استخوانی خورم سازم قناعت                                             به وقت مردن پر و بالم كفن بي

دنيا خوانی و مردم كارواني                                               روز الاله و روز خزاني

سياه چالی كند نامش نهد گور                                             به من واجن ايم ايشتی فان ماني

 

خشكه دارم به كوهان، سايه ام ني                          به برمان مانده طفليم دايه ام ني

به بازارم شری بازار وانم                                     به بازارم شری هيچ پايه ام ني

 

كوهانم سربلندی خور مصاحب                                           ازم در ده جری بلبل مصاحب

به پنج روز ديگر باير بوينا                                                نه خانه مانده نه خانه صاحب

 

دنيا داری بلای من نزانست                                    مرگ من در صلای من نزانست

شهر و مردم همه باير بوينا                                               مايه ام پنج گز هلای من نزانست

 

           نمونه هايی از آذری كنوني

چنانكه گفتيم آذری به يكبار از آذربايجان ناپديد نشده و هنوز در چند جا از ديههای آن، بوميان در ميان خود با آن زبان سخن گويند، و كسی اگر خواست و سودی داشت تواند به يكی از آن آباديها رود و زبان آنجا را ياد گيرد و دفتری درباره آن نويسد.63 من به چنان كاری نه نياز داشتم و نه زمان، و به آن برنخاستم. ولی چون نمونه هايی از زبان خلخال آقای روايي، و از زبان هرزند آقای سعيد فرستاده اند، آنها را در اينجا می آورم تا دفتر رساتر و بسودتر باشد.

چنانكه خواهيم ديد اين دو رشته نمونه با هم يكی نيستند و از آن سوی با نمونه هايی كه از آذری كهن از زبان اردبيل و ديگر شهرها آورده ايم جداييها در ميانه می دارند، و اين شگفت نيست زيرا چنانكه گفته ايم هميشه آذری به چندين گونه می بوده و هرزند و خلخال كه از هم درو افتاده اند شگفت نيست كه زبان آنها نيز دور از هم باشد. اما جدايی اينها از آذری كهن در آن باره انگيزه های ديگری نيز هست. زيرا هميشه زبان روستا جز از زبان شهر باشد. آنچه ما از آذری كهن آورده ايم از شهرها بود و اينها از روستاهاست، و آنگاه آنها از آن چند صد سال پيش بود و پيداست كه گذشت زمان زبانها را ديگر گرداند. به ويژه كه چون در اين چند صد سال زبان تركی در آذربايجان رواج يافته، ناگزير آن در بازمانده های آذری كارگر افتاده. و ما در نمونه های هرزندی كلمه های تركی را از توتولمش و قوناق و مانند اين می يابيم.

هم بايد گفت: نمونه های خلخالی را آقای روايی خود نوشته و پيداست كه نمونه درستی از زبان ساده روستايی نخواهد بود، و آنگاه جز جمله های اندكی نيست و به هر حال ميدان داوری درباره آنها تنگ می باشد. ولی نمونه های هرزندی را آقای سعيد از زبانها گرد آورده و چندان اندك نيست، از اين رو چند درباره اين خواهيم نگاشت.

نمونه ای از زبان خلخال – اين نمونه از آذری كهن بسيار دور می نمايد و كلمههای ويژه ای را داراست و می توان گفت كه گويندگان اين زبان تيره جداگانه ای از مردم آذربايجان بوده اند. با اينهمه مانستگيهايی نيز با آذری در آن پيداست. اينها را كه آقای روايی نوشته معنايش را(در زير سطرها) همو نوشته و ما هردو را چنانكه بوده می آوريم. از همين نوشته آقای روايی پيداست كه بوميان اين زبان را تاتی می نامند و شايد در هرزند و ديگر جاها نيز اين نام شناخته باشد. به هر حال بيگمان است كه نام آذری از يادها رفته است:

خلخال پن محال كو امحالش، كه شاهرويه، ماسوله و شاندرمن و ما سال طالشی ين هم كفشنين. از پنج محال خلخال يك محالش، كه شاهرود است، با ماسوله و شاندرمن و ما سال طالش همجوار می باشد.  هم جهت، اشتن پيشينه زوانشان غمهورد ه، هز نيكه همه ام محال زوان پهلوی يا آذري، كه اشتن تاتی و وجن، كفژ نن.

به اين واسطه، زبان قديمی خودشان را حفظ كرده اند، چنانكه همه اين محال با زبان پهلوی يا آذری كه خودشان تاتی می گويند، حرف می زنند.

و اين زوان طالشی زوانی كو نزيكه، كه د ر ست كفژ نن و همديگر حالی بو. و اين زبان به زبان طالشی خيلی نزديك است، كه كاملا تكلمات همديگر را حالی می شوند. خلخال امحال هم، كه كاغذ كنانه، و ده دوازده فرسخ طالشی ين ميانه دار، چندتكه ديه، كه هسا اسه كه چه اهل سنی ين نام جهت با طالش گيلان رفت آمد دار ن، هويكه همه شان تاتی كفژ نن.

يك محال خلخال هم، كه كاغذكنان است و ده دوازده فرسخ با طالش فاصله دارد، چند پارچه دهات كه فعلا هستند كه اهلشان سنی می باشند و به اين مناسبت با طالش گيلان رفت و آمد دارند، همه آنها هم تاتی حرف می زنند.

همجور كه رفت آمد طالش جهت، ام دهات اهلن اشتن پيشينه زوانشان غمهورده.  اين است به واسطه مراوده با طالش، اهل اين دهات زبان قديمی خودشان را نگاه داشته اند.

خلخال همه جا كو، دهاتی كو، زميان كوش، كوان كوش، خانيانی كه پيشينه منده، نشان داری كه اين ولايت اهل زوان همه اش تاتی بره، كم كم ميانده شر.

در همه جای خلخال، در دهات، در مزارع، در جبال، در چشمه سارها اسامی قديمی دلالت می نمايد كه اهل اين ولايت زبان عموميش تاتی بوده، به مرور از ميان رفته64.

 

نمونه ای از زبان هرزند – اين نمونه ها به آذری كهن نزديكتر می نمايد و مانستگيهای بسيار در آن پديدار است. اينها را نيز بدان سان كه نوشته آقای سعيد است می آوريم:

                                                          كلمه ها

ين – زن، مرد – مرد، گنه – دختر، زره – پسر، او – آب، اتش – آتش، نون – نان، گوژد – گوشت، يو – جو، گندم – گندم، مست – شيره، چر – چراغ، اسو – اكنون، گلو – كلاه ، دستمول – دستمال ، كژمژ – كشمش ، من – من، ت – تو ، شمه – شما ، آما – ما، وره – بره ، بز – بز ، مره گو – ماده گاو ، پاس- گوسفند ، ا – يك ، د – دو ، هر – سه ، چر – چهار ، پنج – پنج ، شش – شش ، هفت – هفت ، هشت – هشت ، نو – نه ، دو – ده ، ويست – بيست ، گو – دهان ، پو – پای ، كفشن – كشتزار ، گر – خانه  ، چوك – خوب ، ونی – بيني، چشم – چشم ، سر – سر ، دست – دست ، كالا – بزرگ ، رست – راست ، چپ – چپ، تويه – تازه ، اونده – آن هنگام ، ورستی – سپس ، ور – درآنجا ، اشتن – خويشتن ، بون – بام ، آمار – آمدن ، شر – رفتن ، زونوسنی – دانستن .

                                                          جمله ها

امسور ورن خيلی ورسته ، سيل خيلی آمارا ، گندو می خروب كرديه : امسال باران بسيار باريده، سيل بسيار آمده، و گندمها را خراب كرده.

شو اشمه توتولمش بره ، تكه زونوسلايا نزنوسلا ، شب ماه گرفته بود، تو هم دانستی يا ندانستي.

انشو زلزله بره، تويه هته برون، زلزله و زونوسمانا، و ر تمون مهله : امشب زلزله شد، تازه خوابيده بوديم، زلزله را دانستيم، گريختيم بيرون.

معدن خيليه، ونتانداچينيه، آماكور نكوندوم: معدن بسيار است، بيرون آوردنده نيست، ما كار نمی كنيم.

آما هيچ چی نزنسون : ما هيچ چيز نمی دانيم.

شمه درس هوندا را يا نهوندارا . شما درس خوانده ايد يا نخوانده ايد.

خويی تر بخش . خدا ترا نگه دارد.

زره، او بيه ينجين . پسر آب بيار بخورم.

اسو نان هرمه . اكنون نان خوردم.

بيور شنم بازار . بياييد برويم بازار.

اسپره پول زرده پول چينيه . پول سفيد پول زرد نيست.

من شر نين كفشن علف چنين . من خواهم رفت بيابان گياه چينم.

ت ايتاندا نشين من نون هينم . تو در اينجا نشين من نان خورم.

زر من شره بر ن نعمت آباد ، پنج سوعت ود موندن او رستی آمارين توری . ديروز من رفته بودم نعمت آباد، پنج ساعت در آنجا ماندم، و پس از آن آمدم تبريز.

شرن شهر، كمی گژد آستارما، كمی جی ميوه آستار ما، در مه نوكر اورجا گر . رفتم شهر، كمی گوشت خريدم، و كمی هم ميوه خريدم، دادم نوكر آورد خانه.

امرو ويست ادمی قوناقمون هسته، نيموی هونداندا، نيموی نيه هوندا . امروز بيست تا ميهمان ما می باشند، نيمی خوانده هستند، و نيمی ناخوانده.

قوناقوی شر رسته شر نوم چورآما رری . ميهمانها كه رفتند خواهيم رفت بيابان به گردش.65

 

چند سخن درباره اين نمونه ها – چنانكه ديده می شود در اين نمونه های هرزندی از يك سو برخی نشانه های آذری كهن پيداست – از كلمه كفشن به معنی كشتزار، و كلمه گر به معنی خانه و آمدن ر به جای د در كلمه های آمار و آستارما و اسپره و مانند اينها – ولی آز يا از به معنی من كه در آذری بوده، گويا از ميان رفته است، از يك سو نيز نشانه های كهنی زبان پديدار می باشد – از كلمه شدن به معنی رفتن و كلمه های ”ا“ و ”هر“ به معنی يك و سه و آمدن ”و“ به جای گ در ورتمون(گريختم)و مانند اينها. هر يك نمونه روشنی از نزديكی اين نيمزبان با زبان ارمنی می باشد، چنانكه آمدن ر به جای د نمونه ديگر آن به شمار است .

از نكته های اين نيمزبان بودن ه به جای خ می باشد كه در هوندارا(خوانده ايد)و هته(خفته)و هرمه (خوردم)و مانند اينها پديدار است. نيز آمدن ”ز“ به جای ”د“ كه  در زونوسنی (دانستن) و زر (ديروز) پديدار می باشد و چنانكه گفته ايم از نشانه های شمالی بودن زبان می باشد.

اين است آنچه درباره اين نمونه ها می بايد گفت، و چون خواست ما گفتگو از خود نيمزبان نمی باشد سخن را در همين جا به پايان می رسانيم.

                                                         

فزونيها

چون در دفتر در گفتگوی خود برخی نامهای آبادی و مانند آن را به عنوان مثل يا دليل ياد كرده و به معنی آنها نپرداخته ايم برای روشنی سخن آنها را در اينجا فهرست وار آورده درباره هر يكی گزارشی كه بايد می نگاريم:

آذربايجان : چنانكه گفته ايم اين نام از زبان ايران آمده و خود دليلی است كه مردم ديرين آذربايجان جز از نژاد اير (يا آر) نبوده اند. هم گفته ايم اين نام از زمان چيرگی اسكندر يونانی پيدا شده و تاريخچه آن اين است كه چون اسكندر پادشاهی هخامنشيان را برانداخت و به كشور پهناور ايشان دست يافت، در آذربايجان كه تا آن زمان به نام مادخرد خوانده می شدی مردی به نام اتورپات برخاسته آنجا را از افتادن به دست يونانيان باز داشت و خود بنياد فرمانروايی در آنجا نهاد كه تا نيمه های زمان اشكانيان برپا ماند. از اينجا آن سرزمين به نام او آتورپاتكان ناميده شد. اين است تاريخچه پيدايش آن نام، و هر چه جز اين گفته شده نادرست و بيپاست.

اما معنی نام : چنانكه گفتيم آن از دو بهر پديد آمده: يكی آتورپات و ديگری كان و آتورپات خود از دو بهر پيدا شده: يكی آتور و ديگری پات پس می بايد گفت نام از سه بهر پديد آمده: 1)آتور 2)پات 3)كان،  و ما هر يكی را جداگانه باز می نماييم :

1)                آتور : اين كلمه به معنی آتش و خود همان است كه امروز آذر گفته می شود. بايد دانست بسياری از ت های زبان پهلوی در فارسی ذ گرديده و اين است ذ در فارسی بسيار بوده و تا پيش از زمان مغول آورده می شده. ليكن سپس كم كم همگی د شده و جز در چند كلمه از آذر و گذشتن و مانند اين نمانده است.

2)                پات : معنی درست اين كلمه را نمی دانيم. هر چه هست آن نخست پاذ و سپس پای و بای شده زيرا در آذری و همچنين در زبان ارمنی گاهی ی ب می شده (چنانكه اين را در پيش از اين باز نموده ايم.)نيز در زبانهای شمالی گاهی ذ يا د ی می گرديده (چنانكه اين را هم باز خواهيم نمود)

3)                گان : اين كلمه در آخر نامهای آبادی بسيار آمده. چنانكه در نامهای زنگان و ارزنگان و گوگان و بسيار مانند اينها . معنی آن نيز جای و سرزمين است و يا به معنی پيوستگی می باشد.

اين كلمه هنوز هم گان خوانده می شود ولی گاهی نيز گ را ج گردانيده و جان گويند و ما گفته ايم كه گ و ج دو رويه يك حرف می باشد و از چيزهايی است كه ميانه شمال و جنوب جدا بوده.

بدين سان آتورپاتكان كنون آذربايگان يا آذربايجان گرديده، و معنی آن سرزمين اتورپات يا آتورپاتی است، و آتورپات نام يك سرداری بوده.

اما معنی خود آتورپات: چنانكه گفتيم آتور به معنی آتش است ولی بهر دوم آن روشن نيست و ما در اينجا نيازی به دانستن همه معنی آن نام نمی داريم.

 

آرونق : نخست بايد دانست كه اين كلمه اكنون از زبانها افتاده و روستايی كه در غرب تبريز نهاده و با اين نام خوانده می شده اكنون به نام گونی شناخته می شود، ولی در دفترهای مالياتی و ديگر نوشته ها همچنان نام ديرين آرونق را به كار می برند و به غلط آن را آر و نق نويسند و خوانند.

اما معنی نام : بايد دانست نخست كلمه آرانك بوده كه به معنی آران كوچك باشد برای آنكه معنی آن روشن گردد و رويه درستی شناخته شود می بايد نخست از آران و معنی آن سخن رانيم:

چنانكه می دانيم آران نام سرزمين بزرگی است كه در كتابهای عربی و فارسی هميشه با نام آذربايجان توأم به كار می رفته و همان جاست كه اكنون آذربايجان قفقاز ناميده می شود. اين سرزمين كه موغان نيز بخشی از آن شمرده می شده، چون هوايش گرم است و چمنها و چراگاههای فراوان می دارد از اين رو از بهترين زمستانگاهها(قشلاقها)شناخته می شده. به ويژه در زمان پادشاهی مغولان كه چون در آذربايجان می نشسته اند و همه ساله زمستان را با سپاهيان و درباريان خود به آران و موغان می كوچيده اند، از اين رو نام آران و زمستانگاه بودن آنجا بسيار شناخته و زبانزد مردم می بوده، و بيگمان نام آران در آن زمانها شناخته تر از نام شميران اين زمان می بوده.

گويا از همان هنگامها يا زمانهای پيش از آن بوده كه كلمه آران در زبانهای آذربايجان و ارمنستان و همچنين در زبان خود آران به معنی گررمسير و زمستانگاه گرديده، چنانكه اكنون هم تركی در آذربايجان و آران رواج يافته آن معنی از ميان نرفته و هنوز در آن جاها گرمسير را آرانلوق نامند. برخی از نويسندگان ارمنی چنين دانسته اند كه آران از نخست به معنی گرمسير و خود از اين رو بوده كه آن سرزمين گرم را با اين نام خوانده اند. ولی ما در جستجوهای خود جز اين را يافته و چنانكه در جای ديگری نوشته ايم ما آران را كه روميان آلبانيا و ارمنيان آغوان (آلوان) خوانده اند، پيدا شده از كلمه آر كه گفته ايم نام ديگر نژاد بزرگ اير بوده می شماريم و به هر حال از نخست به معنی گرمسير بودن آن را دشوار می پنداريم.

هرچه هست سرزمين آران به گرمسير شناخته، و نام آن چه از نخست و چه از زمانهای ديرتر-به معنی گرمسير و زمستانگاه در آذربايجان و آن پيرامونها بر سر زبانها بوده، و اين است چون آن روستای غربی تبريز در دامنه جنوبی كوه مشو نهاده و ديههای آن همه آفتابگير و گرمسير می باشد و در باردهی و ميوه خيزی نيز به آران نزديك است، از اين رو آنجا را ماننده آران يا آران كوچك66شمرده و آرانك خوانده اند سپس همان نام در زبانها آرونق گرديده67.

اين تاريخچه ارونق و معنی آن می باشد كه ما از راه جستجوهای خود درباره نامهای آباديها به دست آورده ايم. اما نام گونی كه اكنون جای آن كلمه را گرفته بايد دانست آن تركی است و گويا ترجمه همان آرونق باشد. زيرا به جای كلمه های بتو و نسا كه در فارسی به معنی آفتابگير و آفتاب نگير است در تركی گونی و قوزی گفته شود و از اين رو گونی اگرچه هم معنی آرونق نمی باشد ولی به آن نزديك است. زيرا جايی كه آفتابگير بود ناگزير گرم باشد و ما چون می دانيم تركان بسياری از نامهای فارسی آباديها را كه معنايی از آنها می فهميده اند، به زبان خود ترجمه كرده اند، می توانيم پنداشت كه آوردن گونی به جای آرونق نيز از آن راه بوده و از اين رو توانيم پنداشت كه آرونق تا چند صد سال پيش نام معنی داری به شمار می رفته است و مردم از آن همان معنی را كه ياد كرديم، می فهميده اند. چيزی كه هست می توان اين گمان هم برد كه چون روستای آرونق در دامنه جنوبی كوه مشو و در رويه آفتابگير يا در بتوی آن نهاده، تركان از اين رو آن را گونی خوانده اند بی آنكه كلمه آرونق و معنای آن هوش دارند. ليكن در اين حال بايستی مرند و آن پيرامونها را كه در شمال همان كوه و در رويه آفتاب نگير و يا در نسای آن نهاده هم قوزی نامند و ما از چنان نامی آگاهی نمی داريم.

ازناب : از آباديهای آذربايجان است و معنی نام دانسته نيست.

الوار : از آباريهای پيرامون تبريز است و معنی نام روشن نمی باشد.

اهراب : كويی از تبريز است و معنی آن شناخته نيست.

اوجان : جايی در نزديكيهای تبريز است و معنی كلمه دانسته نمی باشد.

باكو : اين نام را اكنون بادكوبه می نويسند. ولی همچون ارونق نادرست و ساختگی است و بيگمان باكو درست می باشد. اين نام را در كتابهای آغاز اسلام باكوبه نوشته اند و من چون می دانستم اين گونه نامهای پارسی كه در آخر خود ويه دارد – همچون شيرويه و بابويه و فضلويه و مانند اينها – نامهای شكسته باشند، بدين سان كه درست آنها چيز ديگر بوده و در زبانها به اين رويه درآمده، چنانكه فضلويه را می دانيم كه درست آن فضل الله بوده، اين بود درباره رويه درست باكويه به جستجو پرداخته از كتابهای ارمنی آن را پيدا كردم كه باكاوان يا باكوان بوده است.

اما معنی نام : بايد دانست كه آن از دو بهر جداگانه پديد آمده : يكی باك و ديگری وان و ما از هر يكی جداگانه سخن می رانيم :

1)                باك – كسانی كه به زبانهای كهن ايران، از هخامنشی و پهلوی و زبانهای ديگر آري، آشنايند كلمه های باك و بك و بغ به گوشهای ايشان آشنا خواهد درآمد. چه اين كلمه ها كه همگی يكی است در آن زبانها بوده و به معنی خدا به كار می رفته، و ما آن را در سكه های پادشاهان ساساني، از اردشير و شاپور و ديگران، نيز می يابيم كه در ميان لقبهای پادشاهی يكی هم اين آورده می شود، ولی گويا در اينجا به معنی بزرگ می باشد. هم گمان می بريم كه باك و يا رويه های ديگر آن به معنی پرستش نيز به كار می رفته است.

2)                وان – ما اين كلمه را همچون گان در آخر بسياری از نامهای آباديها پيدا می كنيم از: شيروان و نخچوان و هفتوان و ميشوان و گاميشاوان و مهروان و گيلوان و مادوان و بسيار از اين گونه، و چون از ديده زبانشناسی وان و گان يك كلمه به شمار رود و به آسانی توان پذيرفت كه همان وان است كه در پاره ای جاها گان گرديده: اين است هردو را به يك معنی گرفته به اين نيز همان معنی را می دهيم كه به آن داديم. روشنتر گويم : اين را نيز به معنی جا و زمين و يا به معنی پيوستگی می گيريم.

پس باكوان يا باكاوان به معنی شهر يا سرزمين خدا ا خدايی بوده و كنون باكو به همان معنی است. ما اين را از روی كاوش زبانشناسی می گوييم، ولی تاريخ هم آن را استوار می دارد. زيرا چنانكه از تاريخهای كهن – به ويژه از آنها كه به زبان ارمنی نوشته شده – پيداست در زمانهای ساسانی و اشكانی شهرهايی كه دارای آتشكده يا بتخانه بوده آنها را باكاران می ناميده اند، چنانكه آباديهايی با يكی از اين دو نام در ارمنستان و آذربايجان بسيار بوده است، و ما از اين گونه نامها در جاهای ديگر نيز پيدا می كنيم – از بگوا در آذربايجان و زنگان و افغانستان، بغستان(بهستون – بيستون) در كرمانشاهان،و بجستان و بغلان در خراسان، و مگستان در زنگان، فغستان در گلپايگان، و بجند در آذربايجان، و مانند اينها .

نيز ما اين را می دانيم كه در باكو آتشكده ای بوده و آتشی به خود روشن می شده و هميشه آتشپرستان آهنگ آنجا می كرده اند و هنوز نشانه هايی از آنها برپاست كه اين پشتيبانی ديگری از تاريخ درباره آن معنی می باشد.

بردوا : شهر بزرگی در آران و كرسی آنجا بوده كه اكنون ويرانه اش مانده و اين نام است كه در كتابهای عربی بردعه ساخته اند. اما معنی نام آن نيز از دو بهر آمده : يكی برد و ديگری وا . معنی برد را نمی دانيم. وا سبك شده وان است و در بسياری از نامهای آباديها آمده.

ديلمقان : از شهرهای كوچك آذربايجان است اما معنی آن بايد گفت درست كلمه ديلمگان بوده كه از دو بهر ديلم و گان پيدا شده. گويا گروهی از ديلم در آنجا نشسته اند و اين نام پيدا شده.

رويين دز : جايی از كردستان است و چون پيش از زمان مغول دز استواری بوده در تاريخها شناخته می باشد و گويا همان است كه اكنون رواندوز می نامند. در آذری به جای دز دوز می آمده. به هر حال معنی نام روشن است.

زرين رود : نام ديرين قزل اوزن است و معنی آن روشن می باشد.

سردرود : نام يك آبادی در دو فرسخی تبريز است و معنی آن آشكار است.

كارارود: نام رودی در آذربايجان می باشد، و چون اكنون آن را قرارود می نويسند شايد كسانی پندارند كه كلمه قرا تركی است و باشد كه آرزوی فارسی گردانيدن آن كنند. ولی نه چنان است. اين رود در تاريخ بنام می باشد. زيرا جنگهای بابك و خرمدينان با تازيان در نزديكيهای آن روی داده و اين است طبری و ديگر تاريخنگاران آن زمان نام آن را كه درستش كلان رود بوده بسيار برده اند. چيزی كه هست در زبان آذری به جای كلان كه به معنی بزرگ است كرا و كارا و كالا گفته می شده. اين است نام رود را هم كارارود می خوانده اند كه به همان معنی كلانرود است و اين نام تا كنون بازمانده.

 

گرمرود : نام روستايی از آذربايجان است كه ميانه شهرچه آن می باشد. معنی نام هم روشن است.

 

گريوه : نام جايی در نزديكيهای تبريز است و معنی آن گردنه می باشد. زيرا در پهلوی به جای گردن گريو بوده چنانكه يقه را گريوپان می گفته اند كه اكنون گريبان شده است.

 

گهرام دز : نام جايی در ارسباران آذربايجان است كه اكنون گرمادوز خوانده می شود و درست كلمه در آذری گهرام دوز بوده كه به معنی دزگهرام باشد. اما گهرام اين كلمه با جهرم و تهران و تارم يكی است و آن از گه يا جه يا ته كه به معنی گرم است و از رام يا ران كه به معنی جايگاه می باشد پيدا شده و چون ما اين نامها را در دفتر يكم از نامهای شهرها و ديهها روشن ساخته ايم در اينجا به اين كوتاهی بس می كنيم.

گهرام دوز زمانی زندان طغرل، آخرين پادشاه سلجوقي، بوده و اين است نام آن در تاريها نيز آمده است.

 

گيلاندوز : جايی در آذربايجان و معنی آن دز گيلان می باشد. گويا دسته ای از گيلان در آنجا می نشسته اند.

 

قارقابازار : شايد از كلمه قارقا كه در تركی به معنی كلاغ است كسانی اين را هم نام تركی پندارند ول پندارند ولی نه چنان است. رويه درست اين نام گيراكی بازار بوده به معنی يكشنبه بازار. گيراكی كلمه ای است يونانی كه در زبانهای ارمنی و ارانی روز يكشنبه را با آن می خوانند، و چون به شيوه كهن ايران، روستاييان در هر يك از روزهای هفته در جای ديگری بازار برپا می كرده اند و در اينجا هم روز يكشنبه بازار برپا می شده اين است آن را با اين نام خوانده اند، و ما گمان می بريم كه گيراكی در آذری نيز به كار می رفته است.

ما اين نام را هم در دفتر يكم نامهای شهرها و ديهها روشن گردانيده ايم و اين است در اينجا به كوتاهی ياد كرديم.

 

مارالان : كويی از تبريز می باشد. اما معنی نام اين نيز از دو بهر پيدا شده، يكی مار و ديگری لان و ما هر يكی را جداگانه روشن می گردانيم :

1)                مار : ما می پنداريم اين رويه آذری نام ماد می باشد. زيرا چنانكه گفته ايم در آذری و همچنين در زبان ارمنی ر به جای د بسيار می آمده و ما می دانيم كه در زبان ارمنی تيره ماد را هميشه به نام مار ياد كرده اند. چيزی كه هست در آذری گاهی نيز دال را به ی عوض كرده و ماد را مای هم خوانده اند. هر چه هست به گمان ما مار همان ماد می باشد.

2)                لان : به معنی جايگاه است و به اين معنی گذشته از نامهای آباديها در كلمه های ديگری نيز آمده و از ديده زبانشناسی لان و دان يك كلمه می باشد.

پس مارالان به معنی جايگاه مادان است و چون آذربايجان نشيمنگاه آنتيره بود دوری ندارد كه جايی يا جاهايی به نام آنان خوانده شود.

 

مايان : ديهی در نزديكيهای تبريز است. اما معنی كلمه چنانكه گفتيم مای رويه ديگری از نام ماد است و آن يا هان در آخرهای نامهای آبادی به معنی جايگاه بسيار آمده.

 

مرند : شهری از آذربايجان است. می توان پنداشت كه درست آن مارند بوده كه مار همان است كه گفتيم و ند به معنی جايگاه يا پيوستگی در آخرهای نامهای آبادی بسيار آمده.

 

مراغه : بيگمان درست اين نام مراوا يا ماراوا بوده و از اين رو معنی آن را نيز همچون سه نام ديگر بالايين جايگاه ماد توان پنداشت.

 

هشتادسر : نام كوهی در ارسبار آذربايجان بوده كه طبری در جنگهای بابك نام آن را بسيار می برد و گويا همان است كه اكنون هشته سر می خوانند و معنی آن روشن است.

 

ليلاوا : نام كويی از تبريز است و معنی آن دانسته نيست.

 

ويجويه : نام كويی از تبريز است و معنی آن دانسته نيست.

اينها نامهای فارسی است و چنانكه گفته ايم برخی از آنها معنايش به خود روشن است و برخی را ما از راه جستجوی زبانشناسی به دست آورده ايم و درباره برخی نيز به معنی روشنی دست نيافته به گمان چيزی پيدا كرده ايم. درباره كلمه های گان وان وا ند و مانند اينها، كه در آخر نامهای آباديها می آيد، ما گفتگوی گشادی در دفتر دوم از نامهای شهرها و ديهها آورده ايم. كسانی اگر خواهند آن را ببينند.

اما نامهای تركی از اشكه سو و يالقوزآغاج و مانند اينها چنانكه گفته ايم اينها ترجمه نامهای فارسی است كه بوده و كنون ما آنها را در جاهای ديگری هم پيدا می كنيم و برای آنكه نيك روشن گردد آنها را با برابرشان دوباره در اينجا می نگاريم :

اشكه سو – آب باريك

يالقوزآغاج – يكه دار (آنكه يك درخت دارد)

استی بولاغ – گرمخانی (خانی به معنی چشمه است)

سکدی (سوگودلو) – بيدک (آنکه بيد دارد)

گردکانلو – گردکانک (آنکه گردکان دارد)

قوزلو – جوزدان (آنکه جوز يا گردکان دارد)

قزلچه – سرخه

نيز نامها و لقبهای ترکی را که به گواهی آورده ايم معنی می کنيم : قرداش – برادر، يولداش – همراه، سرداش – همراز، عمواغلی – پسرعمو، قاپوچی – دربان، ايشک اغاسی – آقای بيرون، ايچ اغاسی – آقای درون ، اسمعيل قلی – بنده اسمعيل، طهماسبقلی – بنده طهماسب، حسينقلی – بنده حسين، ايل بيکی – بيک ايل، ايلخانی – خان ايل، بيگلربيگی – بيک بيگان، خانلرخانی – خان خانان، قارنجه بيک – مورچه بيک، قورخمس خان – نترسد (ناترس) خان، شيخ اغلی – پسر شيخ ، حلواچی اغلی – پسر حلواچی .

بايد چند سخن هم درباره نام اير نويسم : بايد دانست آن مردمی که گفته می شود از سرزمينهای يخبندان شمال به پشته ايران آمده اند، اروپاييان ايشان را آر يا آری خوانده اند. ولی چون در اوستا نام ايشان آئير (Aer)بوده سپس اين کلمه اير (با ياء مجهول Er ) گرديده و همان نام است که ما در نوشته های خود آورده و می گوييم مردم اير يا ايران : و باز همين نام است که سپس نام کشور گرديده و اکنون آن را ايران (با ياء معلوم) می خوانند. بايد خوانندگان آن سخنان را که کی خوانند هش دارند که کدام معنی خواسته می شود.

يادداشت :

1 -  محمد امين اديب طوسی دوبيتيهايی به گويش آذری از مهان کشفي، از بزرگان و اعيانزادگان نمين اردبيل که گويا همروزگار شيخ صدرالدين (704-794ه.ق)فرزند شيخ صفی الدين اردبيلی بوده، در نشريه دانشکده ادبيات تبريز، 1335 خورشيدي، به چاپ رسانيده است که گمان می رود از همين شاعر است- گردآوردنده.

2 – چشمان تو از من دل برده.

3 – در جنگ اين کلمه در آخر لنگه های اين دوبيت با آنکه در آخر لنگه های هفت بيت پشت سر می باشد به يک گونه نوشته شده و چنان است که می بايد آن را ما خواند. ولی از معنی برمی آيد که اين دو يک کلمه نبوده و آنچه در آخر لنگه های دو بيت می باشد ته (تو) بوده و آنچه در آخر لنگه های هفت بيت است ما (مو،من)بوده و اين شگفت نيست که در نوشتن ته و ما به هم ماند.

4 – لب.

5 – مگر خون بود هر آن شيری که تو خوردي.

6 – خون خوردنت.

7 – جان.

8 – در .

9 – لبان شيرينت.

10 – چندين.

11 – از من.

12 – عجب دانم که از اين غم جان برم.

13 – رويي.

14 – آب

15 – کنم.

16 – اگر من شمع و اگر پروانه گردم.

17 – آذر.

18 – شبان

19 – چرا کشفی از چشمان آب می ريزی .

20 – در پس مشکين غزالان بس تک و پو .

21 – گرفته .

22 – لالگان رنگ و گلان بو .

23 – دلم چون بشکفد يارب که می بينم .

24 بنفشه را سياه و نيک و شکو را سفيد – معنی نيک و شکو دانسته نيست بيگمان نام گلای را می خواهد و شايد کلمه نادرست باشد.

25 – راه آمدن مرگ را روشن می گرداند (شايد  آبه  نادرست باشد).

26 – هر تاری که سفيد می گردد از مويم .

27 – اگر آهم برآورد عجب نيست .

28 – برف .

29 – تنم خشک و آذرم تيز آمده است .

30 – از آتش نيک خشک شود چوب آبی (تر) .

31 – در پيری .

32 – بس .

33 – آمده است .

34 – شيشه صبرم .

35 – که چندين .

36 – کدامين دلبر از ميان شوخان و شنگان .

37 – چندين شوخ و چندين شنگ آمده است .

38 – من از ننگان نيستم و از ناميان نيستم .

39 – که از (کز) منش .

40 – در دل کشفی .

41 – در جانم مانده نيست جای ديگر داغ .

42 – می کنی .

43 – بکن .

44 – از .

45 – شده .

46 – اندوخته .

47 – داند .

48 – بيا .

49 – سوخته .

50 – بی تو .

51 – با .

52 – درختان .

53 – فردا .و

54 – دوست توام .

55 – اشک خونين می ريزانی .

56 – به کجا شوم ( گويا به کيا درست باشد ) .

57 – از اينجا پيداست که اين دوبيتی از کشفی است .

58 – خوشا .

59 – شامانت .

60 – قهقهت .

61 – بيشتر .

62 – صيادت .

63 – درباره بازمانده های آذری در دهستانهای آذربايجان کتابهای زير ديده  شود : - گويش کرينگان از يحيی ذکاء 1332 ش. – تاتی و هرزنی نوشته عبدالعلی کارنگ، 1333ش.

64 – درباره گويش خلخالی کتابچه خلخالي، يک لهجه از آذری نوشته عبدالعلی کارنگ،1334ش. و گفتار دکتر احسان يار شاطر به نام گويش شاهرود(خلخال)به زبان انگليسی در نشريه مدرسه مطالعات شرقی و افريقايی دانشگاه لندن، ج22، قسمت يکم،1959م ديده شود – گردآورنده .

65 -  درباره گويش هرزندی نگاه کنيد به کتاب تاتی و هرزنی نوشته عبدالعلی کارنگ،1333ش. و کتابچه گويش گلين قيه از يحيی ذکاء 1336ش. ضميمه فرهنگ ايران زمين. گردآورنده.

66 –  کاف در اين گونه نامها به يکی از دو معنی که کوچکی و يا مانستگی باشد می آيد و اين است ما نيز هر دو معنی را نشان داده ايم .

67 – چنانکه مغانچک هم مغانجوق گرديده و مانند اينها در آذربايجان باز هم هست.

 

برگشت به ليست