دائرةالمعارف شهر تبريز

www.tabrizinfo.com

 

( تبريز) شهر هفتاد بابا

                                                    

ســاربـانـا بـار بگشــا ز اشتـران

شهر تبريز است و كـوي گلستان

 فـر فـردوسي ست اين پاليــز را 

شعشعه عرشي ست اين تبريز را

هـر زماني موج روح انگيـز جـان

از فــراز عــرش بـر تبـريـزيـان

مولوي

 

محمدعلی موحد

 

سابقه زبان دري در آذربايجان

اندك زماني پس از آنكه نوشتن به فارسي دري در ماوراء النهر و بلخ و خراسان رواج يافت شاعران و نويسندگان ديگر نقاط ايران نيز در اين ميدان آمدند و چندي نكشيد كه پارسي دري زبان مشترك خداوندان قلم در همه ايران گرديد. تا آن زمان، زبان مشترك اهل قلم در ميان ايرانيان نيز، مانند همه مسلمانان ديگر، عربي بود. دوبخش از كتاب معروف يتيمته الدهر ثعالبي نيشابوري (متوفي429) از شاعران سوريه و مصر و موصل و عراق سخن مي گويد و دو بخش ديگر به ايرانيان تازيگوي اختصاص دارد. از ايرانياني كه در آن روزگار، در خارج از تختگاه آل ليث و طاهريان و سامانيان به فارسي مي نوشته اند چيزي به دست ما نرسيده است. طبري روايتي دارد از قول كسي كه مي گويد در سال 235 در مراغه اشعاري فارسي از محمد بن بعيث شنيده است. اين شعر ها البته به فارسي غير دري: فارسي رايج محل در آذربايجان بوده است..(1)  

   آذربايجان نخستين بخش از ايران بود كه شعراي آن به اقتفاي شاعران ماوراء النهر و خراسان سخن گفتن به فارسي دري را آغاز كردند. ناصر خسرو كه در اوائل سال 438 به تبريز رسيد مي نويسد:

در تبريز قطران نام شاعري را ديدم، شعري نيك مي گفت، اما زبان فارسي نيكو نمي دانست. پيش من آمد، ديوان منجيك و ديوان دقيقي بياورد و پيش من بخواند و هر معني كه او را مشگل بود از من بپرسيد، با او گفتم، و شرح آن بنوشت، و اشعار خود بر من بخواند.(2)

   اينكه شاعر خراسان مي گويد قطران زبان فارسي نيكو نمي دانست نيازمند تامل و توصيح است. چهار سال پيش از آنكه ناصر خسرو به تبريز بيايد يكي از ويرانگرترين و هولناك ترين زلزله ها اين شهر را زير و زبر كرده بود. در اين زلزله به قول ناصر خسرو چهل هزار و به گفته ابن اثير پنجاه هزار تن هلاك شدند. قصيده معروف قطران در باره اين زلزله، كه يكي از شاهكار هاي قصايد فارسي است در حدود چهار سال پيش از ديدار قطران و ناصر خسرو ساخته شده بود. پس اين چه حرفي است كه ناصر خسرو مي گويد قطران زبان فارسي نيكو نمي دانست؟

حاكم تبريز در آن روزگار امير وهسودان نام در اوائل سده پنجم به فرمانروائي رسيده بود و قطران بيش از صد قطعه و قصيده در مدح او و درباريان او دارد. انسجام و استحكام سخن قطران(3) روشن مي كند كه فارسي ندانستن او، و مشگلاتي كه در ديوان منجيك دقيقي داشته، مربوط به اختلافهائي بوده است كه در ميان مفردات و تغبيرات پارسي دري با فارسي محلي مرسوم و متداول در آذربايجان وجود داشته است.

   تقريبا به فاصله بيست سال پس از ناصر خسرو يكي ديگر از شاعران خراسان: اسدي طوسي به آذربايجان آمد و در آنجا توطن گزيد. اسدي گرشاسب نامه را در 458 به نام ابودلف پادشاه نخجوان به نظم كشيد(4) و هم او كتاب لغت فرس را به خواهش اردشير بن ديلمسپار النجمي الشاعر ــ يك شاعر جوان از آذربايجان ــ گرد آورد. اسدي در مقدمه اين كتاب گويد:

ديدم شاعران را كه فاضل بودند و ليكن لغات پارسي كم مي دانستند و قطران شاعر كتابي كرد و لغتها بيشتر معروف بودند.

   از گفته اسدي پيداست كه قطران در گردآوري لغات پارسي دري پيشگام بوده است. كتاب او را بايد نخستين تاليف در اين باب به حساب آورد. ناصر خسرو نيز بيشتر گفته بود كه قطران مشگلات لغت دري را يادداشت مي كرده و شرح آن مي نوشته است. نام كتاب قطران را، كه اينك از ميان رفته است، حاجي خليفه در كشف الظنون تفاسير في لغته الفرس ضبط كرده است. كتاب وي آن چنانكه اسدي گفته است لغتهايي را فراهم آورده بود كه بيشتر رايج و معروف بودند و اسدي كوشيده است تا لغتهاي غريب تر و ناآشناتر را گرد آورد. باز از گفته اسدي پيداست كه در آن زمان جز قطران، شاعران ديگري در آذربايجان بوده اند كه از آثارشان چيزي به دست ما نرسيده است.(5) وجود اين سخنوران مانع از آن نبود كه قطران خود را پيشگام شعر دري در آذربايجان بنامد و مدعي شود كه در شعر دري را به روي شاعران آن سامان وي گشوده است:

     ور مرا بر شعر گويان جهان رشك آمدي

     من در شعــر دري بر شاعران نگشادمي   

   در هر حال كافي است كه لغت نامه اسدي طوسي را پيش روي خود باز كنيم تا دريابيم كه مشكلات شاعران آذربايجان در فهم زبان شاعران ماوراء النهر از چه قبيل بوده و فارسي ندانستن قطران چه معني داشته است. بيشتر لغتها براي فارسي زبانان امروز هم نا آشنا و غريب است. بسياري از اصطلاحات و تعبيرات منجيك و همولايتي هاي ديگر او، كه به گوش قطران و همشهريهاي او گران مي افتاد به تدريج فراموش گشته و به جاي زباني كه نمونه هاي زنده آن را هم اكنون در افغانستان و تاجيكستان مي بينيم زباني تراش خورده و نرمتر و روانتر پديد آمده است. زباني كه مقالات شمس از درخشانترين نمونه هاي آن است.

   از آن زمان كه شاعر قبادياني ناصرخسرو با قطران ملاقات كرد تا آنگاه كه عارف تبريز شمس الدين محمد ملك داد به ديدار مولانا در قونيه رفت كمابيش دويست سالي فاصله بود. در طول اين دويست سال آفتاب سخن دري به تدريج به سوي غرب گراييد. تنها اسدي طوسي نبود كه زندگي در آذربايجان را بر خراسان ترجيح داد بلكه گويندگاني از بلاد دور دست تر چون ظهير فاريابي (از كرانه جيحون) و اثير اخسيكتي (از نواحي فرغانه) و ديگران بدانجا رفتند و ماندگار شدند. كساني چون جمال الدين عبدالرزاق اصفهاني هم بودند كه بهري از عمر خود را در آذربايجان سر كردند.

   نيمه قرن ششم شاهد سه تن از سر آمدان شعر فارسي بود. يكي در خراسان ــ سنايي ــ و دو ديگر ــ نظامي و خاقاني ــ در آذربايجان. نام اين دو ستاره قدر اول، شاعران ديگري چون ابوالعلاي گنجه اي و قوامي گنجه اي و فلكي شرواني و مجير بيلقاني و شاهفور و شمس سجاسي را كه هر يك در حد خود گوينده اي چيره دست و بلند پايه بودند تحت الشعاع قرار داده است.

   دوران جواني شمس تبريز مصادف بود با اواخر خاقاني و نظامي، روزگاري كه اين دو شاعر ممتاز و نام آور در اوج شهرت بودند.

 

صوفيان آذربايجان

اگر مهاجرت شاعران از خراسان به آذربايجان در نيمه اول قرن پنجم آغاز شد كساني از عارفان و صوفيان، پيش از شاعران، راه سفر به اين ديار را در پيش گرفته بودند. قديمي ترين عارف خراساني كه مي شناسيم به آذربايجان رفت و در آنجا مقيم شد شيخ ابو اسحق جوينالي در نيمه دوم قرن سوم بود از معاصران بايزيد بسطامي كه آورده اند با يزيد او را از اختلاط با مردم تبريز بر حذر مي داشت و مي گفت:

اختلاط با مردم تبريز بسيار مكن، كه مردم تبريز دير آشنا مي شوند و زود بيگانه مي گردند، ابله پرست و گول گيرند، قدر مردم دانا نمي دانند.، تبريز سرد سير است، مردم سرد سير را اگرچه عقل معاش مي باشد اما در عقل معاد قصور تمام مي دارند.(6)

   در همان زمان قطران كه زلزله هولناكي شهر را ويران ساخت(423) خليفه عباسي القائم بامر الله، وهسودان محمد روادي حاكم تبريز را به باز سازي شهر فرمان داد و او اين امر را زير نظر

چهار تن كه نماينده طبقات چهارگانه اشراف و ائمه و سادات مشايخ بودند به انجام رسانيد. معلوم مي شود كه تعداد مشايخ و نفوذ و حرمت آنها در ميان مردم آن قدر قابل ملاحظه بود كه دولت مداخله نماينده آنها را در اين مهم لازم و موثر مي دانست. نماينده مشايخ براي نظارت در كار بازسازي شهر پيري بود به نام باله خليل صوفياني. وجود يك آبادي به نام صوفيان و رودخانه اي به نام صوفي نشانگر سابقه و قدمت تمركز صوفيان در اين نواحي است. باله لفظي است كه در مقام بزرگداشت و تفخيم و به منظور اداي احترام به كار مي رود مانند جناب يا حضرت.(7) اين لفظ را كه همراه نام عده اي از مشايخ آذربايجان مي بينيم نبايد با لفظ بالا كه در زبان تركي آذربايجاني و تاتاري به معني طفل و خرد است اشتباه كرد. نويسنده روضات الجنان در كتاب خود آورده است:

پوشيده نماند كه در هر جايي اكابر را به القاب متنوعه مي خوانند. در بعضي جا ها شيخ مي گويند و در بعضي جا ها خواجه و در بعضي جا ها باله و در بعضي جا پير.(8) 

   در ميان اوليايي كه گورشان در تبريز است با اسامي بسياري كه مقرون به القاب، و القابي ديگر مانند دادا و دده است مواجه مي شويم. و اين تنوع القاب دليل است بر اينكه عارفان و صوفيان از سرزمينهاي دور دست و خواستگاههاي اجتماعي و فرهنگي متفاوت در اين شهر گرد آمده بودند. صاحب روضات در ذكر پير باب آورده كه اصل اين پير از جايي است كه اكابر اوليا را آنجا باب مي گويند(9) و آنگاه از نفحات الانس جامي نقل كرده كه در فرغان درويشان، مشايخ را باب مي گويند. پس معلوم مي شود كه اين پير از مردم فزغانه بوده كه به تبريز مهاجرت كرده و هم در آنجا در گذشته است.

   پير باب در اين باب تنها نبود. دهها امثال او را مي توان نام برد كه از اقصي نقاط جهان اسلام به تبريز آمده و رحل اقامت در آن شهر افكنده بودند. تبريز در آن روزگار مطاف ارواح قدسي و مهبط الهامات غيبي بود.  شهري كه به قول مولانا فر فردوسي داشت و شعشعه عرشي. و بلده الموحدين ناميده مي شد.

   معروف بود كه ارواح اولياي سرخاب و چرنداب ــ دو محله در تبريز ــ به شكل دو گروه كبوتران سرخ رنگ و سبز رنگ شبهاي جمعه به طواف كعبه مي آيند. و در بيتي منسوب به مولانا آمده است:

به تبــريــز ار شوي ساكن زهي دولت، زهي رفعت

به سرخاب ار شوي مدفون زهي روح و زهي راحت

و كمال خجندي گفته است:

از بهشت خـداي عــز و جل

تا به تبريز نيم فرسنگ است

و مراد از بهشت خدا وليانكوه است در شمال تبريز كه خانقاه و مزار بسياري از پيران در دامنه با صفاي آن بود.(10)

 

قبله گاه عارفان

و ان شنت بر هانا فسافر ببلده

يقال لها تبريز و هــــي  مزار

فيشتم اهل العشق من تـرباته

و للروح منها ز خرف و  سـوار

مولانا

   شمس تبريز با يك نوع تفاخر و غرور از شهر حود سخن مي گويد. آرزو مي كند كه ايكاش مي شد كه مولانا را با خود به آن شهر ببرد تا مولانا جماعت اوليائي را كه در آنجا بودند از نزديك ببيند و با آنها آشنا شود:    

سفري كرديمي به هم تا موصل ــ آنجاها نديده اي ــ و تا به تبريز، آنجا وعظ گفتئي بر منبر فلان، و آن جماعت بديدني، و خلوت ايشان را.(11)   

  

   او تبريز را دريايي مي داند و خود را خاشاكي كه از دريا به كناري افتاده باشد:

آن جا كساني بوده اند كه من كمترين ايشانم،

كه بحر مرا بيرون انداخته است.

همچنان كه خاشاك از دريا به گوشه اي افتد.

چنينم، تا آنها چون باشند!(12)

  

   در دريايي كه شمس از آن سخن مي گويند در روزگار نوجواني او جماعتي از اكابر اوليا مي زيستند.صاحب روضات گاهي از هفتاد و گاهي از هفتاد و دو بابا ياد كرده و در مقام تفصيل اسامي بيش از هفتاد و دو تن از آنان را بر شمرده است. (13)  محمد امين حشري نيز از هفتاد و دو بابا سخن مي گويد.(14) به فاصله تقريبا يك نسل بعد از شمس كه شيخ حسن بلغاري از تغيير حال خود به دست مشايخ تبريز ياد مي كند اسامي بيست و هشت تن را بر مي شمارد از واصلان محقق و عارفان مدقق كه پيوسته شعاع پرتو آفتاب معرفت الهي بر گلزار سينه ايشان تابنده بود.(15)  

   چنين مركزي لاجرم سالكان طريقت را از هر كران به سوي خود فرا مي خواند. كمتر كسي از مشايخ درجه اول آن روزگار را مي شناسيم كه سري به تبريز نزده و از بركات انفاس اولياي آنجا بر خوردار نشده باشد. احمد غزالي روزگاري را در تبريز گذرانيد.(16)  ابو نجيب سهروردي نيز در اين شهر نزد امام حفده ممدوح خاقاني تلمذ كرد(17) و نظر از بابا فرج تبريزي يافت.(18) نجم الدين كبري، شيخ ولي تراش، كه براي تحصيل فقه و حديث به آن شهر رفته بود نيز ربوده اين بابا فرج شد و سر در آستان وي نهاد(19) بابا فقيه احمد مشهور به بابا فقيه اسبستي از قونيه به تبريز رفت و در آنجا مقيم شد و هم در آنجا وفات يافت.(20) وي يكي از جمله اين هفتاد بابا هااند كه در يك زمان بوده اند و با هم صحبت مي داشته اند.(21) اوحدالدين كرماني نيز چندي در اين شهر به سر برد.(22) خلاصه آنكه تبريز مركزي بود كه غنچه هاي استعداد را از هر كران به سوي خود جلب مي كرد و در سايه عنايت پيران بيدار دل خود شكوفا مي ساخت.

   مقتدا و سر خيل آن هفتاد بابا شيخي بود به نام بابا حسن ولي كه خانقاه او در 594 ساخته شد و خود وي در610 وفات يافت. چنين به نظر مي رسد كه بابا هاي تبريز بيشتر از نوع ابدالان و شوريدگان و مجذوبان و غالبا امي بودند. مشايخ قديم خراسان نيز غالبا چنين بودند. بايزيد بسطامي امي بود و ابوالحسن خرقاني امي بود و لقمان سرخسي و معشوق طوسي و عبدالرحيم اصطخري و شيخ ابراهيم مجذوب و بابا طاهر عريان و بسياري ديگر نيز چنان بودند: بيشتر متكي به تجربه دروني و انكشاف معنوي و كمتر شيفته درس و دفتر و كتاب. آنها نفس گرم انسان بالغ رسيده حي و حاضر را بر كلمات منقول از مردگان و نقش بسته بر اوراق بي روح كتاب ترجيح مي دادند. درويشي پيش سري سقطي آمد. سري از او پرسيد: شاگردي كه كرده اي؟ گفت: به هرات مرا استادي است كه فرايض نماز مرا به وي مي بايد آموخت، اما علم توحيد او مرا تلقين مي كند.(23) بايزيد بسطامي نيز به نقل جامي در باره استاد خود بوعلي سندي مي گويد: من از ابوعلي علم فنا در توحيد مي آموختم، و ابوعلي از من الحمد و قل هوالله.(24) و خواجه عبدالله انصاري درباره ابوالحسن خرقاني مي نويسد كه وي امي بود، الحمد بنمي دانست.(25)  و عين القضات از استاد خود شيخ بركه همداني مي گويد: بركه جز سوره اي چند از قرآن ياد ندارد و آن نيز بشرط باز نتواند خواند، و قال يقول نداند كه چه بوده، و گر راست پرسي حديث موزون به زبان همداني هم نداندكردن، اما اين آدم بي سواد را عين القضات سر آمد دوران خود مي شمارد و مي گويد او اگرچه ظاهر قرآن را درست نمي تواند بخواند و ليكن مي دانم كه قرآن او داند درست، و من نمي دانم، و اگر هم چيزي مي دانم آن را از او آموخته ام، نه از راه تفسير و غير آن دانسته ام، از راه خدمت او دانسته ام.(26)

   اقطاب و ابدال آذربايجان بيشتر از همين قماش بودند. به تعبير شمس تبريز آنها امي بودند اما عامي نبودند.

   نمونه خوبي از اين گونه مشايخ احمد غزالي است در روايت شمس تبريز، نه آن احمد غزالي تاريخي، زيرا كه احمد غزالي تاريخي كه بعضي از كتابهاي برادرش امام محمد غزالي را تلخيص كرده و يك سال به جاي او در نظاميه بغداد به تدريس پرداخته و تصنيفات فارسي و عربي او را در دست داريم خود از علوم رسمي بهره اي وافر داشت. اما امام احمد غزالي كه شمس او را معرفي مي كند مردي امي بود:   

اين احمد غزالي از اين علمهاي ظاهر نخوانده بود. طاعنان طعن كردند در سخن او پيش برادرش محمد غزالي كه سخني مي گويد، او را از انواع علوم هيچ خبر نه. محمد غزالي كتاب ذخيره و كتاب لباب كه تصنيف او بود پيش برادر فرستاد به دست فقيهي، و وصيت كرد كه برو، و به ادب درآ... و مراقب او باش، همه افعال او را ضبط كن...

اين رسول چون در آمد. او نشسته بود در خانقاه، خوش حال، از دور نظر او بر او افتاد، تبسم كرد، گفت كه ما را كتابها آورده اي؟ لرزه بر آن رسول افتاد. بعد از آن گفت: من امي ام، امي دگر باشد، عامي دگر. آن عامي كور باشد، و امي نانبيسنده باشد.

گفت اكنون تو بخوان تا بشنوم. او از هر جاي آن چيزي بخواند. گفت: اكنون بنويس بر ديباچه كتاب اين بيت را كه املا مي كنم:

اندر پي گنج تن خراب است مـــرا

بر آتش عشق دل كباب است مــرا

چه جاي ذخيره و لباب است مــرا

معجون لب دوست شراب است مرا (27)

 

   آري اين مشايخ امي اگر اهل خواندن و نوشتن نبودند، بيدار دل و روشن ضمير بودند، كور نبودند و در معرفت به دقايق توحيد سر آمد بودند. صاحب روضات الجنان در باره خواجه عبد الرحيم اژآبادي ــ يكي از همين اقطاب تبريز همزمان با مولانا ــ كه به سال 655 در گذشته است،مي نويسد:

ظاهرا امي بوده، مستفيض از فيض ام الكتاب، پيش هيچ استادي تردد نكرده و چيزي نخوانده، اما چون در نطق و تكلم بر مي گشود كلمات طيبات مغلق عذب به عربي مي فرمود.(28)  

 

   معلوم است كه كلمات طيبات عربي را شيخ نه در مدرسه بلكه در خانقاه و نه از كتاب و درس بلكه از افواه ديگران فرا گرفته بود. مشايخ علم را حجاب مي دانستند زيرا كه مايه عجب و غرور است و اساسا راه علم از تصوف جداست. به همين جهت اگر هم پيري درس خوانده و تبري در علوم پيدا كرده بود پس از پيوستن به حلقه تصوف مي كوشيد تا آن را فراموش كند و از اينجاست كه در مطالعه احوال مشايخ با مقداري امي گري و امي نمايي برخورد مي كنيم. ابوسعيد ابو الخير مي گويد قدم اول در تصوف پاره كردن دفتر و فراموش كردن علم است. در مناقب اوحدالدين آمده است كه چون قطب الدين ابهري لباس فقر پوشيد شيخ ابونجيب او را گفت كه بايد عجب و پندار فضيلت را از خود دفع كني، و كتبي كه داراي آنچه بر طريق اديان و ملل و مذاهب و فروض و سنن تعلق دارد به متعلقان و شاگردان حصه كني و باقي را تمامت در شط اندازي و خود را بر طريق جاهل و عامي صرف منسوب كني تا آن حد كه اگر چنانكه كسي از قرآن و احاديث سهو خواند... تو استماع كني و به اصلاح و تعليم سهو و غلط او مشغول نشوي، چنانكه پندارندكه تو را هيچ علمي و فضيلتي نيست!(29)آخر نه مگر گفته اند كه درس عشق در دفتر نباشد. پس آنكه مي خواهد در مدرس عشق در آيد بايد بايد دفتر سواد و حرف فرو گذارد و كسي اين معني را لطيف تر و رساتر از مولانا بيان نكرده است كه گفت:

دفتــر صوفي سواد و حرف نيست

جز دل اسپيد همچون برف نيست

بر نبشته هيــچ بنويســـد كسي؟

يا نهـــالي كارد انــدر مغـــرسي

اي بـــرادر موضع نــا كشته باش

كاغـذ اسپيد نــابنـــوشتــه باش

آنچه جريان تصوف را براي مردم عادي جذاب مي ساخت و مايه شيفتگي و اعتماد آنان مي گرديد ساده دلي و بي ريايي و صداقت و صفاي آن پيران پارسا بود كه به زبان توده مردم سخن مي گفتند و روش مبتني بر تساهل با اهل اديان و عقايد مخالف(30) و گذشت و جوانمردي و بزرگواري و مهرباني در برابر خطاكاران و دوري جستن از قيل و قال و دامن فراچيدن از فضل تراشي و علامگي فروشي و در گير نبودن با مباحث دور از ذهن علوم رسمي بود كه آنان را محبوب قلوب خاص و عام مي كرد. ابن جوزي گويد: سر پيشرفت تصوف آن بود كه پيران قوم حالتي خوش داشتند و كلامي نغز و دلكش، تصوف راه و روشي بود كه نظافت و عبادت را با استراحت و سماع و موسيقي و رقص توام كرده بود و مردم طبعا اين چيز ها را دوست دارند. پيشروان تصوف از تقرب به پادشاهان و اميران مي گريختند و از همين رو مردم دوستشان مي داشتند.(31) 

   طرحي جالب از شكل و شمايل و طرز بر خورد اين پيران در مثنوي مصباح الارواح منسوب به اوحدالدين كرماني آمده است. اينكه سراينده اين مثنوي در واقع اوحد كرماني است (چنانكه جامي و ديگران گفته اند) يا يك كرماني ديگر معاصر او شمس الدين محمد بردسيري كرماني (چنانكه مرحوم فروزانفر گفته است)(32)  خللي در بحث ما نمي آورد. در هر حال گوينده اشعار از نخستين ديدار خود با شيخ معين الدين صفار حكايت مي كند. صفار از ابدال و مشايخ تبريز بود. دوران نوجواني شمس تبريز بايد مقارن با ايام كهولت و سالخوردگي اين پير باشد. طرحي از چهره صفار و كيفيت نشست و برخواست او، با گوشه اي از آداب تشرف مريد به حلقه درويشان، شستشوي تن، و خرقه پوشي در اين ابيات آمده است:

 

نــــاگه پيري زدر بــــر آمـــــد         شـــادان به ميـــان ما در آمد

خوش لحجهو سروقد و مــــه روي        لاله وش و گل رخ و سمن بوي

مي تافت چنانكه بر فــــلك هــور        از نـاصــيه مبـــاركش نــــور

هم شــمله (33) فقــر بسته بر سـر        هم خرقه عشق كــرده در بــر

سـجــاده صــوفيانـــه بـــر دوش       والا تن فرخش خشن پوش (34)

مسحي(35)در پا و ركوه(36) در دست       در حال سلام كـــرد و بنشست

پس مهر ســر قــرابــه(37) بگشــاد        جـــام مي شوق و ذوق در داد

هر لحظه دري دگــر همــي سفت        هـر دم سخني دگر همي گفت

مـــي داد بــــه ساغـــر مـــدارا        صـد گــونه شراب هر يكــي را

   پيري است خوش قيافه و بلند قامت و جذاب و شيرين گفتار و مهربان كه با هر كس از دري ديگر سخن مي گويد و همه را شاد و خشنود مي سازد. ساعتي بعد، مجلس تمام مي شود. صوفيان از محضر پير بر مي خيزند و به خانقاه مي روند تا در آنجا با يكديگر اختلاط كنند. پير در اطاق كوچكي كنار خانقاه نشسته است. گوينده شعر هنوز در محضر پير است و اين خلوت را مغتنم مي شمارد:

چون جمله شدند شاد و خشنود           هر كس بر خانگاه شد زود

مـن ماندم و پيـر و جاي خالي             از غير كسي نه در حوالـي

و در اين خلوت انس است كه عنايت خاص پير دستگير گوينده شعر مي شود. نخست پير او را غسل مي فرمايد و آنگاه عمامه خويش بر سر او مي نهد و خرقه اش مي پوشاند. اينك مراسم تشرف تكميل شده است. پير صوفي نوآموز را به حلقه مريدان معرفي مي كند و سپس به مباركباد اين تشرف، سماعي ترتيب داده مي شود:

بنمود مرا ز لطف باغـــــي            پس داد به دست من چـراغي

بنمود چو خضر رايـــگـاني            در ظلمتم آب زندگـانــــي...

گفتا بگذار پيــــــرهـن را             زين آب بشوي خويشتـــن را

آنگاه بخور دمي از ايـن آب             بشنو سخن مـرا و در يـاب...

زان آب چو شد تنـم مطهر             پـــوشيد مرا لباس ديگــــر

از دست صفام جامـه اي داد            وز خاص خودم عمامه اي داد

چون داد مرا به خرقه تشرف           فرمــــود مرا به حلقه تعريف

ناگاه پديد شد سماعــــــي           زان مشعله شعله زد شعـاعي...

      گفتيم كه مشايخ متصوفه تبريز بيشتر از همان گروه مجذوبان و شوريدگان و اهل كرامات بودندكه دچار هيجانات شديد رواني مي شدند و امور غريبه از آنان سر مي زد. هجويري حكايتي دارد از ملاقات خود با يكي از اين درويشان: و من اندر معاينه درويشي ديدم اندر جبال آذربايگان كه مي رفت و مي گفت اين بيتها به شتاب:

و الله مــا طلعت شمس ولا غربب

الا و انـت مـني قـلبـي و وسواسي

ولا تنـفسـت محـزونـا ولا فـرحـا

الا و ذكـرك مقـرون بـانفـاســي

ولا جـلست الـي قـوم احـد ثهـم

الا و انـت حـديثـي بيـن جـلاس

ولا هممت بشرب الماء من عطش

الا رايت خيالا منك في الكـاس

   مضمون آن شعر هاي تازي كه هجويري از زبان درويش آذربايجاني نقل كرده چنين است:

به خدا هر گز خورشيد سر بر نزد، و يا غروب نكرد

كـه وسـوسـه و تـمنـاي تــو در دل مــن نبـــود

و نفســي از سر انــدوه يا شــرمساري بر نيـاوردم

كــه يــاد تـــو بــا نـفس مــن دمســاز نبـــود

و با هيچ جمعـي ننـشســتم و سـخن در نپيوستم

كـه سخـــن تـــو بــــر زبـــانـــم نــبــــــود

و آبـــي از ســـــر عــطش نــنــوشـــيـــــدم

كه عكس خيال تو را در كاسـه آب نــــديــــدم

   هجويري مي گويد: درويش شوريده اين شعر ها را چندان خواند و باز خواند و ناليد كه يكباره منقلب شد و طاقتش از دست رفت. پشت به سنگي باز گذاشت و جان بداد.(38)

   و اين قطعه خاقاني كه در وصف با مدادان است ضمنا گوشه چشمي دارد به حال و آئين صوفيان آذربايجان، مقارن جوانيهاي شمس تبريز. كلك خيال انگيز خاقاني تصويري زنده و با شكوه به دست مي دهد از صوفياني كه چون خيل گوزنان در سماع هوي بر مي آورند و كبوتروار چرخ مي زنند:

در وجد و حال بين چو كبوتر زنند چرخ

بازان كز آشيـان طـريقـت پريــده انـــد

همچون گـوزن هـوي بر آورده در سمـاع

شيران كز آتش شب شبـهت رميـده انـد

و آنگاه صحنه اي از پيراني كه در حال وضو گرفتن اند و مريدان جوان كه بنده وار قد خم كرده اند و آب بر دست آنان مي ريزند:

ســلطان دلان به عـرس براهيم بنده وار

از بــهر آبــدسـت سـران قـد خميده اند

بـر نــام او، بــه سنت همنـام او، همــه

مرغان نفس را ز درون سر بـريــده انــد

خضر ارچه حاضر است نيارد نهاد دسـت

بر خرقه هــاي او كه زنــور آفريده انــد

پيــران هفـت چرخ به معلوم هشت خلد

يـك ژنــده دو تـايــي او را خريـده انـد

از بهر پاره پير فلك را به دســت صبــح

دلـق هـزار ميـخ(39)زسـر بـر كشيده اند

و اينـــك پي موافقــت صف صوفيــان

صوف سپيد بر تن مشـرق دريــده انــد

در مشرق آفتاب چنان جـامه خرقه كرد

كاو از خرق جامه به مغــرب شنيده انـد

   از بيت ما قبل آخر پيداست كه صوفيان آذزبايجان در آن زمان بيشتر سپيد مي پوشيده اند. خرقه سپيد ظاهرا در قرون اوليه تصوف مرسوم بود ولي بعد ها خرقه هاي سياه و كبود (دلق ازرق) و رنگارنگ(ملمع) در ميان صوفيان متداول گرديد. حتي برخي از آنها چنانكه ساير مظاهر تصوف را به انحراف كشانيده بودند در پوشاك هم از آيين اصيل صوفيان قديمي كه اصرار در تميزي و پاكيزگي بود دست بر داشتند و براي خود نمايي خرقه چركين و آلوده (دلق ملون) بر تن كردند يعني كه چندان به حق مشغول است كه خود را فراموش كرده و به حاجتهاي معمولي چون شستن جامه نمي رسد.(40)

 

 آثار منفي صوفيگري

در اينجا از اشاره اي به آثار و تبعات منفي صوفيگري ناگزيريم و در اين باره نيازي به نقل مقالات مخالفان تصوف نمي بينيم زيرا كمتر نويسنده اي از خود متصوفه سراغ داريم كه از اين مقوله سخني نگفته و از انحرافات و كجرويهاي مدعيان نناليده باشد. در حقيقت تصوف به رغم ظاهر نرم و آسانش نسخه اي است صعب و دشوار و كسي كه پاي در اين وادي مي گذارد همواره در معرض آفتها و لغزشهاست. به قول امام محمد غزالي در هيچ چيز چندان غلط راه نيابدكه در آن،(41)  يا به گفته مولانا هر جوينده را راه نيست،(42) زيرا كه گرد بر گرد سرا پرده جمال دور باش مي زنند.(43) وقتي علم را حجاب مي دانند و آشكارا از كتاب و دفتر تبري مي جويند و حتي سخن از به آتش كشيدن يا به آب دادن نوشته ها مي رود طبعا خطر سقوط در پرتگاه جهل و غباوت دامنگير مي شود و آنكه معتقد است كه ظاهري باطني دارد و ظاهر را در برابر باطن بي ارج و خوار مي شمارد لامحاله با وسوسه استخفاف نسبت به ظواهر شرع و فرو گذاشت آن دست به گريبان مي گردد و اگر دم از توكل مي زند لاجرم در دام بطالت مي افتد. چنانكه هر گاه آسيا سنگي از كوه فرو غلتد بر خاستن از سر راه سنگ را ناروا مي انگارد. راه تصوف باريكه اي است سخت تند و تيز و لغزان كه از يك سو با سنگلاخ افراط در زهدگرايي و وسواس در دامن چيدن از لذات و مباحات و خوار داشت تن و از سوي ديگر با منجلاب اباحه و فسق و بطالي و بيهودگي همجوار است. تصوف آذزبايجان نيز طبعا از اين آلودگيها بر كنار نبوده است. حتي در همان سالهاي حيات قطران كه هجويري در خدمت شيخ خود در آذربايجان مي گشته از مرقعه داران طبل خوار حكايت مي كندكه در روستاها بر سر خرمن گندم ايستاده بودند و دامنهاي مرقعه پيش كرده، تا مرد برزگر گندم در آن افكند.(44)

 

 

                                                                                                 ‌   ‌‌‌  *

   آنچه تاكنون آورديم كوششي بود براي ارائه تصويري كلي از وضع فكري و فرهنگي محيطي كه شمس تبريز در آن به وجود آمد و باليدن گرفت. اما اين تصوير بي آنكه چيزي در باره جريانات مذهبي آن روزگار گفته شود ناقص خواهد بود. در آن روزگار اكثريت مردم ايران سني بودند ــ حتي سني تر از مردم عراق و مصر و سوريه. اما در كنار اين اكثريت از چند گاه پيش گرايشي تدريجي به سوي تشيع پديد آمده بود. اين تمايل بيشتر در ميان اهل تصوف و اصحاب خانقاه محسوس بود، تمايلي كه در قرون بعد قوت گرفت وگسترش يافت و سر انجام به ظهور دولتي منتهي گرديد كه تشيع را مذهب رسمي كشور اعلام كرد. در اواخر قرن ششم و اوائل قرن هفتم هجري كه موردنظر ماست جريان فكري معتزله به افول گراييده و كلام اشعري تقريبا بلامنازع بر مراكز درس و بحث تسلط يافته بود. از ميان مكاتب فقهي اهل سنت و جماعت مردم ايران به دو مكتب شافعي و حنفي تعلق داشتند. اين دو دسته در بسياري از شهرها منتظر فرصت بودند تا به جان هم افتندو دست به كشتار و غارت يكديگر بگشايند. اسماعيليان نيز در مناطق كوهستاني قلعه هاي خود را داشتند و هر چندگاه يك بار به شهر هايي مانند قزوين و ري كه نزديكتر بودند حمله مي بردند. اگر چند مراكز قدرت اسماعيليان در خارج از آذربايجان بود طنين هول و هراس فداييان آنها در همه جا شنيده مي شد.

   مولف گمنام مناقب اوحدين كه از پله هاي ترقي در علوم مرسوم سخن مي گويدسه درجه را در سلسله مقامات اهل مدرسه مشخص مي كند: ادناش فقاهت است، وسطش تدريس، اعلاش قضا باشد.(45) دانشجويي كه به درس فقه مي پرداخت فقيه ناميده مي شد. از طلاب فاضل و با قريحه كه استعداد تدريس داشتند به عنوان معيد استفاده مي كردند كه دستيار مدرس بود. براي معيد علاوه بر شهريه جامه و مركوب هم مي دادند. اوحدين كرماني كه در درس فقه پيشرفت مي كند پس از چندي معيد مي شود و كم كم گشايشي در كار او پيدا مي آيد و به قول نويسنده مناقباز مال و ملبوس و مركوب بر خوردار مي گردد، تا آنگاه كه مدرس مدرسهحكاكيه ــ يكي از مدارس بغدادــ وفات مي يابد و جا خالي مي شود شيخ را به منصب مدرسي ارتقا مي دهند و با دستيابي به اين مقام است كه شيخ سري توي سرها در مي آوردو كار او رفعت و ترقي مي گيردو شهرتي عظيم حاصل مي شود.(46)

   قضاوت البته بالاترين مدارج ترقي در روحانيت بود كه صاحب مناقب مي گويد: وراي اين منصب نخواهد بودن.(47) آري همه مدرسان به مقام قضا نمي رسيدند زيرا كه در هر شهري بيش از يك قاضي لازم نبود و تنها در شهر هاي بزرگ كه شافعيان و حنفيان به لحاظ تعداد پيروان و گستره نفوذ تقريبا همسنگ بودند دو قاضي ــ يك نفر از هر گروه ــ منصوب مي شد. در هر حال سابقه تدريس اعتبار و صلاحيتي براي شخص تامين مي كرد كه او را از حرمت و مقام اجتماعي قابل ملاحظه اي ــ هم در نزد ارباب دولت و هم در ميان عامه مردم ــ بر خوردار مي ساخت.

   علماي پارسا و وارسته معمولا از قبول شغل قضا خود داري مي نمودند و از قرار گرفتن در لغزشگاهي كه ممكن بود صفاي خاطر و صلاح و سداد آنان را خدشه دار گرداندبر حذر بودند اما شمار آنان كه در اين راه سر و دست مي شكستند بسيار بيشتر بود. حتي گاهي شغل قضا هم مانند بسياري از مشاغل رسمي ديگر سرقفلي پيدا مي كرد يعني براي گرفتن آن منصب رشوه مي دادند و طبيعي است كه قاضي رشوت ده از فساد و رشوت ستاني ابايي نداشته باشد. شمس تبريز سوگند مي خورد كه صدق و صفا در مدرسه ها نمانده است:             

و الله، بالله و تالله كه اين قوم كه در اين مدرسه ها تحصيل مي كنند جهت آن مي كنند كه معيد شويم، مدرسه بگيريم... تا فلان موضع بگيريم. تحصيل علم جهت لقمه دنياوي چه مي كني؟ اين رسن از بهر آن است كه از چه بر آيند، نه از بهر آنكه ازين چه به چاههاي دگر فرو روند.(48)

فقيهان زراق و سالوس و دين فروش آن روزگار را هيچ كس مانند سنايي در حديقه، توصيف نكرده است.

نابكــاري دو روي و يافــه دراي         ظـالمـي عمـركــاه و غـــم افـــزاي

بد بد است، ار چه نيك دان باشد         سگ سگ است، ارچه سر شبان باشد

ســـر بــاغ و دل زميــن دارنـد         كـــي دل عقــل و شرع و دين دارند

بـــه جــدل كوثـر و به علم ابتر          بــه سخــن فـربـه و بـه ديـن لاغـر

بــا فـراغنـدو بـي فـروغ همـــه         گـه دريغــن و گــه دروغ هـــمـــه

داده فتــوي به خــون اهل زمين        از سر جهــل و حــرص واز سر كيـن

درسخن چـون شتـر گشتــه مهار       چـون شتـر مــرغ جمــله آتش خوار

در نـفاق و خيــانــت و تــلبيس       در گــذشتــه به صد درك ز ابـليـس

مــال ايتـــام داشتـــه به حــلال       خـــورده امــوال بيــوه و اطفــــال

هيـــچ نــايافتـــه ز تقــوي بـوي       تهــي از آب مـانـده همچـو سبــوي

همـــه رشـوت خرند و قاعــده گر       زيــر بارنــد و خـوار همچـون خـــر

   اين جريان پس از روزگار شمس و مولانا نيز حتي به شكلي حاد تر و دل آزارتر ادامه يافت. خواجه رشيد الدين فضل الله كه پنجاه و شصت سالي پس از اين روزگار مي نويسد. شكايت مي كند كه منصب قضا را در برابر تعهد پرداخت مبلغي مقطوع به دست مي آوردند: بعضي كار به جايي رسانيدند كه عمل قضا را به ضمان مي ستدند قاضي بايد كه به شفاعت و الحاح او را قضا دهند و چيزي از كسي نستاند. چون قضا به ضمان و مقاطعه گيرد توان دانست كه حال بر چه و جه باشد.

اوضاع سياسي آذربايجان

اينك كه با محيط فكري ـ فرهمگي آذربايجان در اواخر قرن ششم آشنايي پيدا كرديم بد نيست كه كه اشاره اي هم به اوضاع سياسي بكنيم. شمس تبريز، بنا بر قولي كه در سنت مولويان پذيرفته شده است در 643 كه به قونيه آمد مردي شصت ساله بود. اين قول را قراين و امارات ديگر  ــ از جمله گفته شمس در مقالات كه خود را پيرمرد مي خواند ــ تاييد مي كند. اگر شصت سال از اين تاريخ عقب تر رويم خود را در آغاز دهه هشتم از قرن ششم خواهيم يافت و آن زمان مقارن است با مرگ اتابك نصرت الدين محمد پهلوان پسر شمس الدين ايلدگز كه نه تنها اران و آذربايجان، بلكه قلمرو وسيعي از جبال و اصفهان و ري را در فرمان خود داشت.

   محمد پهلوان به نام طغرل بن ارسلان سلجوقي فرمان مي راند. طغرل كه نام سلطنت را از پدر به ارث برده بود به هنگام مرگ پدر كودك(گويا هفت ساله) بود و پهلوان سمت اتابكي يا للگي اين طفل را بر عهده داشت. برادر پهلوان، مظفر الدين عثمان قزل ارسلان به نيابت از وي در تبريز حكومت مي كردو پس از مرگ برادر(49)  جانشين او شد. طغرل تا اين هنگام بزرگ شده بود و به دست و پا افتاد كه مگر خود را از تسلط اتابكان رها سازد. قزل ارسلان كه عمدتا قدرت را در دست داشت او را در 586 بازداشت ليكن خود نيز، به فاصله اندكي، در 587 در رختخوابش كشته شد(50) و برادرزاده اش اتابك نصرت الدين ابوبكر پهلوان بر آذربايجان مسلط گرديد و در اين ميان طغرل كه نزديك به دو سال در قلعه اي در آذربايجان بازداشت بود فرصتي جست و خود را از حبس بيرون انداخت و به تبريز آمد و از آنجا به همدان رفت. طغرل جواني شجاع بود و ظواهر امر همه حكايت از پيشرفت كار و قوام دولت او داشت كه رقيب تازه نفس ديگري از راه رسيد. قواي خوارزميان كه از شرق به سوي غرب ايران سرازير بودند با نيروي طغرل درگير گشتند و او خود در مصاف با تكش خوارزمشاه كشته شد. خوارزميان سر وي را بريدند و به عنوان هديه براي خليفه بغداد فرستادند. بنابراين خطري كه موجوديت نصرت الدين ابوبكر را تهديد مي كرد از سر راه او برداشته شد.اتابك ابوبكر ظاهرا تا سال 607 زنده بود(51) و از آن تاريخ اتابك اوزبك پسر ديگر پهلوان محمد به جاي او نشست. اين اتابك دختر سلطان طغرل را به زني داشت كه داستان وي را خواهيم آورد.

   اتابك لقبي است مركب از دو كلمه آتا و بك. آتا به معني پدر است و بك در اصل به معني استوار و نيرومند است كه در آخر بسياري از القاب سرداران و بزرگان ترك ديده مي شود. سلجوقيان شاهزادگان خردسال را در كفالت يكي از سرداران كارآزموده خود مي گذاشتند كه وظيفه سرپرستي و تربيت اورا عهده دار مي شد واين سردار كه به منزله پدر آن شاهزاده بود اتابك مي خواندند. شاهزاده به حكومت يكي از ولايات نامزد مي گشت و اتابك آن ايالت را به نام او اداره مي كرد. در حقيقت تمام قلمرو حكومت امير يا سلطان ملك او تلقي مي شد كه هر پاره از آن را به يكي از اولاد خود مي داد. وقتي سلطان در مي گذشت، اتابك معمولا مادر شاهزاده اي را كه در كفايت او بود به زني مي گرفت و بدينگونه پيوندي نزديكتر با شاهزاده پيدا مي كرد و فرزندان او برادران شاهزاده به شمار مي آمدند. شاهزاده وارث بالاستحقاق تاج و تخت بود ولي عملا كارها به دست اتابك و فرزندان صلبي او اداره مي شد. اين اتابكان، چنانكه اشاره شد، هميشه از ميان تركان انتخاب مي شدند. در داستاني از مقالات شمس مي خوانيم كه منكران شيخ(ظاهرا احمد غزالي) اتابك را بالاي حمام مي آورند تا از روزن بام شاهد فسق او با غلام باشد: اتابك آمد، از روزن حمام نظر كرد، ديد، زود خواست كه واگردد. شيخ بانگ زد كه تركك تمام بنگر، آنگه برو...(52) نه تنها اين اتابك، همه اتابكان ترك بودند و به عنوان تنها استثنا در اين باب از خواجه نظام الملك وزير ملك شاه(مولف سياستنامه) نام برده اند كه تاجيك بوده و لقب اتابك داشت(53)  و اين لقبي افتخاري بود كه ملكشاه به نشان حق شناسي نسبت به خدمات نظام الملك به او داده بود.

   مرحوم مينوي در مقدمه فارسي سيره جلال الدين منكبر ني گفته است:

صفت بارز تاريخ اين دوره، از حدود 580 به بعد كه از مطالعه اين سيره و ساير كتب تاريخي مربوط به آن جلوه گر مي گردد غارت و تخريب و كشتار است. اما اين رنجها را تنها از مغول و تتر(تاتار) نكشيديم. از پيش از هجوم ايشان غوريان و خوارزميان و حتي بعضي از خود ايرانيان تركتازي و قتل و خرابي رساندن را شروع كرده بودند. مغول هم در نتيجه ستم و جور ايشان روي بدين ديار آورد و تخريب و كشتار را به نهايت رسانيد.(54)

   ملاحظات مرحوم مينوي در خصوص وضع كلي ايران در اين دوره از زمان درست است. اما بايد قبول كرد كه آذربايجان در دوران حكومت شمس الدين ايلدگز و فرزندان او پهلوان محمد وضع بالنسبه بهتر و راحت تري داشت. ابن اثير پهلوان محمد را مردي عادل، با حسن سيرت،عاقل، بردبار و داراي حسن سياست توصيف مي كند و مي گويد در ايام حكومت وي در آذربايجان و اران و ري و اصفهان امنيت بر قرار بود و رعيت با اطمينان خاطر زندگي مي كرد.(55) با مرگ پهلوان در 582 آرامش و امنيت نيز رخت بر بست. شافعيان و حنفيان در اصفهان به جان هم افتادند و شهر را به آتش كشيدند. در ري هم ميان سني و شيعه نزاع در گرفت و شهر را به ويراني كشانيد.

   ابن اثير اتابك قزل ارسلان را هم كه پس از پهلوان محمد به جاي برادر نشست مردي كم آزار، كريم، خوش خوي، دادپرور و حليم توصيف مي كندد.(56) اين خاندانها كه به حكومت مي رسيدند معمولا سر سلسله شان ــ و يكي دو تن بعد از او ــ آدمهاي لايق و با كفايتي بودند اما بزودي فساد و تباهي ــ بيشتر از روزن عياشي و تنبلي ــ در دستگاه آنان راه مي جست و جانشينان آنان را به افرادي بي عرضه و ابله و بي رمق و مسخره تبديل مي كرد. نصرت الدين ابوبكر را مردي شرابخوار و عشرت جوي و بي گفايت و برادر وي اتابك اوزبك را مردي ضعيف النفس و زبون مايه و لاابالي و هميشه مست توصيف كرده اند. افراط در شرابخواري در اين دوران نه تنها در ميان پادشاهان و درباريان شايع بود بلكه اين آفت در ميان اهل قلم و شعر و اصحاب دين راه پيدا كرده و بلاي جان بسياري شده بود.

 

حمله مغولان به تبريز

در سال 617 قشون مغول به تبريز رسيد. مغولان بر سر راه خود همه جا را ويران كردند و به آتش كشيدند. اتابك اوزبك كه حال مقابله با آنان را در خود نمي ديد با دادن مال و اسب و سلاح شهر را ار آسيب آنان محفوظ نگاه داشت. يكي از سرداران اوزبك هم با جمعي از تركمانان و كردان ابواب جمعي خود به مغولان پيوستند و گرجستان را به باد غارت سپردند. ابن اثير كه حوادث آن روزگار را مي نويسد مي گويد:

مسلمانان تا كنون به چنين مصيبتي گرفتار نشده بودند. از يك سو مغولها آمدند و ماوراء النهر را در نورديده خراسان و ري و بلاد جبل و آذربايجان را فرو گرفتند و گرجيان را تارومار كردند و از سوي ديگر فرنگان، از آن سر دنيا، به مصر آمدند و دمياط را گرفتند و نقاط ديگر مصر هم در خطر افتاد. در چنان اوضاع و احوالي، محمد خوارزمشاه كه نامدارترين سلاطين عالم اسلام بود سر به نيست شده بود و كسي نمي دانست كه او در كجاست؟ گاهي مي گفتند كه در نزديكيهاي همدان مرده و مرگش را پنهان نگاه داشته اند. گاهي گفته مي شد كه به سوي فارس رفته و در آنجاها مرده است و گاهي گفته مي شد به طبرستان رفته و در جزيره اي از درياي خزر در گذشته است و سر انجام اين روايت اخير بود كه درست در آمد. مغولان بر هيچ شهري نگذشتند كه آن را ويران نكردند و به آتش نكشيدند و به باد غارت نسپردند. حتي پارچه هاي ابريشمي و امتعه ديگر را كه به دردشان نمي خورد جمع مي كردند و به صورت تل آتش مي زدند. (57)

  

   در حمله دوم مغولان به تبريز كه اتابك اوزبك به نخجوان گريخته بود شمس الدين طغرايي زمام كار را در دست گرفت و مردم را به ايستادگي فراخواند و خندقها و باروهاي شهر را آماده ساخت و مغولان كه عزم آنان را بر مقاومت ديدند به دريافت مقداري مال قناعت كردند واز اشغال شهر و غارت آن خودداري نمودند. آنها اين بارهم به جاي درگيري با مردم تبريز راه اران و گرجستان و شروان و لزگستان و قبچاق و روس را در پيش گرفتند و تا سال620 در اين نواحي به كشتار و غارت ادامه دادند.

   در سال 622 جلال الدين خوارزمشاه به آذربايجان تاخت. اتابك اوزبك با شنيدن خبر حركت جلال الدين تبريز را رها كرده به گنجه گريخته بود. جلال الدين شهر را در حصار گرفت. تبريزيان پس از پنج روز زد و خورد امان خواستند. جلال الدين مي گفت تبريزيان لشكر مرا كه مسلمان اند مي كشند و سر آنها را به كافران مغول مي فرستندو اين اتفاق در 621 افتاده بود كه اتابك اوزبك اين كار را كرده بود. تبريزيان گفتند اين كار اتابك بود و ربطي به آنها نداشت. سر انجام جلال الدين عذر مردم شهر را پذيرفت. تبريزيان براي ملكه، زن اتابك، نيز كه در تبريز مانده بود امان خواستند و تقاضا كردند كه سلطان، شهر خوي را كه ملك ملكه بود به او واگذار كند. سلطان با اين شرط هم موافقت نمود و ملكه با احترام تمام به خوي فرستاده شد.

   ظاهرا جوانمردي و مهرباني سلطان ملكه را شيفته او كرده بود. اين بار مدعي شد كه اصلا زن اتابك نيست، يعني عقد او با اتابك به هم خورده و مطلقه شده است. ملكه هوس كرده بودكه به همسري جلال الدين در آيد. جلال الدين نيز حرفي نداشت كه آرزوي او را بر آورده سازد ليكن نيم خورده اوزبك آش دهن سوزي نبود كه سلطان به هواي او خود را بدنام گرداند. پس عقد او را موكول كرد به اينكه عالمان شرع آن را تجويز كنند يعني كه مانع شرعي در آن نباشد و مطلقه بودن ملكه رسما اعلام شود. قاضي تبريز عزالدين قزويني بود. دو شاهد از اهل علم ــ قاضي كمال الدين ورزقاني و يك نفر ديگر ــ نزد او رفتند و شهادت دادند كه اتابك اين زن را بر غدر فلاني تعليق كرده است و گفته كه با وي غدر نكنم و اگر بكنم مطلقه باشد و بعد از آن غدر كرده است.(58) خلاصه شهادت آن دو روحاني به زبان ساده اين است كه ما مي دانيم و اطلاع داريم كه اتابك شرط كرده بود كه اگر فلان كار را بكند ملكه مطلقه خواهد بود، و اتابك آن كار را كرده است، پس ملكه مطلقه شده است. قاضي تبريز پس از استماع شهادت آن دو گواه حكم به وقوع طلاق داد و بدين تمهيد زن اتابك در عقد سلطان جلال الدين در آمد و ملكه به مراد دل خود رسيد. اين خبر را به اتابك بردند كه در قلعه اي نزديك نخجوان پناه گرفته بود. پرسيد كه آيا ملكه خود راضي به اين كار بود يا از روي اجبار تن در داد؟ گفتند سلطان چندان شور و اشتياقي نشان نمي داد و اين ملكه بود كه شوق وصال سلطان را داشت و هم او بود كه شاهدان طلاق را خلعت بخشيد. اتابك به شنيدن اين خبر سر بر بالين نهاد و تب كردو پس از چند روز در گذشت.(59)

   جلال الدين پس از فتح تبريز در شهر در آمد و فرمان داد كه هيچ كس را از ملاقات با او باز ندارند. مردم به ديدن او شادمان شدند و او وعده امنيت و آباداني داد و به كوشكي كه اتابك اوزبك ساخته بود رفت. اتابك در اين كوشك مال فراوان خرج كرده و باغهاي با صفا در پيرامون آن بر آورده بود. جلال الدين دوري زد و بر گشت و گفت: اين كوشك براي آدمهاي تنبل خوب است و به درد ما نمي خورد.(60) ابن اثير جلال الدين را مردي بد خوي و بي تدبير توصيف مي كند كه هيچ كس را در دوستي خود نگاه نداشت و با همه در افتاد و زمين و زمان را با خود دشمن ساخت. نه خليفه از دست او در امان بود، نه گرجيان و نه اسماعيليان. او كسي را در پيرامون خود باقي نگذاشته بود كه بخواهد روز مبادا دستش را بگيرد.

   جلال الدين جواني متهور و بي باك بود كه در طلسم تهلكه اي بي سر انجام گرفتار آمده بود. هنوز از چاله اي در نيامده به چاهي عميق تر فرو مي افتاد. جنگ و گريزها  و مقاومتهاي نوميدانه او در برابر مغول به واكنشهاي طبيعي جانوري مي ماند كه در چنگال حيواني درنده تر و قوي تر گير كرده و دل به هلاك سپرده باشد. او مي دانست كه جان از دست مغول به در نخواهد برد بي خياليها و سبكسريهايي كه از او نقل كرده اند(61)نشانگر عمق وحشت زدگي و قلق ويرانگر و نوميدي مرگ آلودي است كه بر سراپاي وجود او مستولي گشته بود. او ديگر آب از سرش گذشته بود، در اين طوفان بلا هيچ روزنه خلاصي براي خود نمي ديد و بنابراين دوستي و دشمني خليفه و گرجي و اسماعيلي فرقي برايش نمي كرد.

   در آن سالها كه جلال الدين نيز مانند پدر خود سر به نيست شد سپاهيان مغول براي بار سوم به سراغ تبريز رفتند. مردم هداياي بسيار از انواع پارچه هاي ابريشمي و خطائي و خوئي و عتابي و حتي مقداري شراب براي آنها فرستادند. مغولها بزرگان شهر را احضار كردند. قاضي شهر و رئيس آن به اتفاق جمعي از معاريف در اردوي مغول كه بيرون شهر چادر زده بودند حاضر شدند ليكن شمس الدين طغرايي كه مرجع همه تبريزيان بود به اردو نرفت. مغولها سراغ او را گرفتند. نمايندگان تبريز جواب دادند كه او مردي گوشه نشين است و كاري به كار دولت ندارد. از مردم تبريز خواسته شد عده اي از كارشناسان صنعت پارچه بافي را در اختيار مغولها بگذارند تا براي خان اعظم كارخانه اي داير كنند. فرمانده مغولها خرگاهي هم براي خود خواست و تبريزيان خرگاهي كه رويه آن اطلس عالي زربفت و آستر آن از پوست سمور و قندز بود ترتيب دادند و قرار شد سالانه باجي نيز بپردازند.

   اين شمس طغرايي كه از او نام برديم همان است كه شمس تبريز او را بوذرجمهر وقت مي خواند.(62) نسوي مي گويد: تبريزيان او و خاندان او را بسيار دوست مي داشتند.(63) طغرايي خود سمت رسمي نداشت ليكن برادر زاده وي، نظام الدين نام، رئيس تبريز بود. رئيس شهر در واقع واسطه بين مردم شهر و سلطان به شمار مي آمد و نمايندگي مردم را در برابر دولت داشت. وقتي جلال الدين در 622 به تبريز آمد رئيس شهر به استقبال رفت و او را به شهر آورد. سلطان نيز نظام الدين را در منصب رياست ابقا كردولي شرف الملك نامي را كه در دستگاه سلطان نيابت منصب داشت از جانب خود در تبريز گذاشت.

   شرف الملك نفوذ شمس طغرايي و برادرزاده او را كه متكي بر اعتبار و محبوبيت محلي بود بر نمي تافت و مداخله آنها را در امور با بسط يدي كه براي خود مي خواست ناسازگار مي يافت. پس در صدد تفتين برآمد و پيش سلطان، كه غالبا از تبريز دور بود، چنين وانمود كرد كه طغرايي و برادرزاده او دل در گرو مهر اتابك اوزبك دارند و خيال توطئه بر ضد سلطان و اعاده دولت اتابكي را در سر مي پرورانند. گزارشهاي او در سلطان مغرور دهن بين موثر افتاد و زمينه كار فراهم شد. پس از چندي كه سلطان به تبريز آمد، شرف الملك جمعي از اوباش را حاضر ساخت تا دروغهايي به عنوان شهادت به هم بافتند چندانكه سلطان بر آشفت و دستور بازداشت شمس الدين و برادرزاده اش را صادر كرد. شمس الدين را پس از مصادره اموال به زندان فرستادند و برادرزاده اش را كشتند و جسدش را در كوچه ها انداختند. نسوي مي گويد صدهزار دينار از شمس الدين گرفتند ولي بيش از سي هزار دينار به خزانه نرسيد و بقيه لوطي خور شد.

***************************

وقتي مغولان بر بخارا تاختند و آن را با خاك يكسان كردند يكي از بخارائيان ماجرا را در يك جمله خلاصه كرد و گفت: آمدند و كندند و سوختند و كشتند و بردند و رفتند گفته اند كه در پارسي موجز تر ازين سخن نتواند بود.(64) بحثي كه از اوضاع و احوال صوفيان و فقيهان و سياست پيشگان آن زمان داشتيم نيز يك جمعبندي موجز از همين دست طلب مي كند. هجويري مي گويد يكي از مدعيان علم از درويشي كه دلق ازرق بر تن داشت پرسيد: اين كبود چرا پوشيدي؟ گفت: از پيغامبر عليه السلام سه چيز بماند يكي فقر و ديگر علم و سه ديگر شمشير. شمشير سلطانان يافتند و نه درجاي آن كار بستند. و علم علما اختيار كردند و به آموختن تنها بسنده كردند و فقر فقرا اختيار كردند و اين آلت غنا ساختند. من بر مصيبت اين سه گروه كبود پوشيدم.(65)   

                                                         

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زيرنويس:

1)           حتي پانصد سال پس از اين تاريخ كه حمد الله مستوفي كتاب خود نزهه القلوب را در 740 مي نويسد زبان مردم مراغه را پهلوي مغير (پهلوي آميخته) و زبان مردم گشتاسفي از ولايت شروان در جمهوري آذربايجان كنوني را پهلوي به جيلاني باز بسته (پهلوي آميخته با گيلك) و زبان مردم زنجان را پهلوي راست (پهلوي سره) توصيف مي كند. (نزهته القلوب، به كوشش دبير سياقي، صفحات 67، 100و107).

2)           ناصر خسرو، سفرنامه، چاپ دبير سياقي، ص 9.

3)           سخن شناس بزرگ ما بديع الزمان فروزانفر گويد: قطران از شعراي شيرين سخن و لطيف البيان است. طبعش توانا و روحش متوازن است. توانايي طبع او را قصايد مصنوع وي كه در ديوانش موجود است و بعضي از آنها نزد ادبا اهميت و شهرت داشته است ثابت مي كند. سخن و سخنوران، چاپ خوارزمي، ص 494.

4)           اين ابودلف خود عرب بود و اسدي از وي به عنوان مه تازيان،تاج شيبانيان نام مي برد. جالب توجه است كه چكونه اين بودلف يا ممدوح ديگر اسدي به نام منوچهر بن شاوور (شاپور) از سلسله شداديان كه پادشاه ارمنستان بود به شعر فارسي و روايتهاي ايران باستان علاقه نشان مي دادند. امير وهسودان ممدوح قطران هم از تبار عرب بود. ولي ابو نصر مملان پسر او در نثر و نظم پارسي دستي داشت.

5)           مانند همان اردشير ديلمسار نجمي كه نامش را هم تنها در كتاب اسدي مي يابيم. اما قطران در زمان خود در خارج آذربايجان شناخته و مشهور بود. چنانكه گويد:                                                                                  

      به شهرهاي خراسان و شهرهاي عراق       چو آفتاب زر افشان عزيز و مشهورم           سخن و سخنوران، ص 495

6)           حافظ كربلايي حسين، روضات الجنان، ج 2، ص276.

7)           حشري مي گويد: باله در زبان رازي به معني بزرگ و جوانمرد و ايثارگر است. روضه اطهار، ص150.

8)           روضات الجنان، ج1،ص48. اولياي زن را هم به لقب ماما و نه نه مي خوانند.

9)           روضات الجنان، ج1ص375. هجويري نيز در كشف المحجوب (ص301) مي گويد: مه درويشان آن ديار ( فرغانه) و مشايخ بزرگ را باب خوانند.

10)       روضه اطهار، ص63: مشهور است كه چهار صد و هشتاد ولي را در آن موضع دفن كرده اند و بدان وجه وليانكوهش مي گويند.

11)       مقالات، ص 353.

12)       مقالات، ص641.

13)       روضات، ج1، ص 50.

14)       روضه اطهار، ص71 و ص147.

15)       روضات، ج1، ص140.

16)       احمد مجاهد، مجموعه آثار فارسي احمد غزالي، ص22.

17)       حفده و بابا فرج با هم معاصر بودند. اولي در 571 و دومي در 568 وفات يافته است.

18)       روضات، ج 2، ص 323.

19)       نفحات الانس، تصحيح دكتر محمود عابدي، ص 423.

20)       اگر به قول افلاكي بتوان اعتماد كرد اين فقيه احمد از شاگردان سلطان العلماء پدر مولانا بوده است.

21)       مناقب العارفين افلاكي، ج2، ص48.

22)       مرحوم فروزانفر مي نويسد: مسافرت اوحد به تبريز و بلاد قفقاز، به نحو تقريب، بايد مابين سنه 587و592 صورت گرفته باشد. (مناقب اوحد،ص25)

23)       نفحات،ص 51.

24)       نفحات،ص56.

25)       طبقات انصاري،ص 510.

26)       نفحات،ص419.

27)       مقالات، صفحات 321و326.

28)       روضات، ج 1، ص117.

29)       مناقب اوحدالدين، ص 58.

30)       به عنوان مثال بنگريد به روضات، ج1، ص118 در باره خواجه عبدالرحيم اژآبادي و مكارم اخلاق او كه با جميع اصناف اديان به لطف و مهرباني سر مي كرده است.

31)       تلبيس ابليس،ص 160.

32)       مناقب اوحدالدين،ص 50 ـــ 55 و نيز نفحات الانس، ص589 و مصباح الارواح چاپ دانشگاه 1349 و روضات الجنان، ج 1،ص55.

33)       شمله به معني چارقد و روسري است. هم اكنون اين كلمه در آذربايجان به صورت شلمه متداول است.

34)       خشن جامه زبر و درشت بافي بود كه درويشان بر تن مي كردند.

35)       مسحي يك نوع پاي افزار بود كه صوفيان مي پوشيدند.

36)       ركوه به معني كوزه آب است.

37)       قرابه: شيشه مي، صراحي.

38)       كشف المحجوب، ص 535.

39)       دلق هزار ميخ يا هزار ميخي خرقه پولك دار مي بود كه مشايخ بر تن مي كردند.

40)       سهروردي. عوارف المعارف، ص97.

41)       كيمياي سعادت. چاپ احمد آرام،ص381.

42)       مثنوي، دفتر پنجم.

43)       مثنوي،دفتر پنجم.

44)       كشف المحجوب،ص 64.

45)       مناقب اوحدالدين،ص3.

46)       مناقب اوحدين،ص2.

47)       مناقب اوحد الدين،ص3.

48)       مقالات،ص178.

49)       مرگ اتابك پهلوان را در مختصر تاريخ دولت آل سلجوق(از امام فتح بن علي بندارياصفهاني)  در اوايل سال 582 قيد كرده اند اما در ذيل سلجوقنامه ظهيري نيشابوري مرگ وي در ذيحجه سال 581 ذكر شده و اين تاريخ اخير به نظر درست تر مي نمايد.

50)       قتل قزل ارسلان در همدان اتفاق افتاد و تاريخ آن را در مختصر بنداري شعبان و در سلجوقنامه ظهيري شوال سال 587 قيد كرده اند.ظاهرا فداييان اسماعيلي او را كشتند.

51)       ذكر اين اتابك ابوبكر در جايي از مقالات شمس آمده است: و اتابك ابوبكر كه يك تير پر تاو گرد بر گرد او سلاحداران بود، ميداني، و او تنها در ميان راندي، علامت او آن بودي: يك گردن از همه بلند تر. مقالات،ص369.

52)       مقالات، ص618.

53)       الكامل،ج10،ص80ولقبه القابا من جملتها اتابك و معناء الامبر الوالد.

54)       مقدمه سيره جلال الدين،صفحه سح.

55)       الكامل، ج11،ص525.

56)       الكامل، ج12، ص76.

57)       الكامل، ج12،ص277.

58)       شهاب الدين محمد نسوي، سيرت جلال الدين منكبرني، ص149.

59)       سيرت جلال الدين منكبرني، ص149، و نيز سيره جلال الدين،نشر و تحقق حافظ احمد احمدي، ص 207.

60)       الكامل،ج12ص434.

61)       براي نمونه به داستان غريب شيون وي بر جنازه غلام خود و امتناع از آب و خوراك در ماتم او مراجعه شوددر الكامل،ج12،صص 7- 496.

62)       مقالات ،ص822: برده بود پيش شمس الدين طغرايي كه او بي سوگند بزرجمهر وقت بود.

63)       سيره جلال الدين،ص195: موالاه له و لاسلافه، ورثوها عن ابائهم و موده فيهم امتزجت بدمائهم . نسوي مي گويد تسليم تبريز به مغولها پس از مرگ شمس طغرايي و به دست نايب دولت نايب الدوله صورت گرفت،ص359.

64)       جهانگشاي جويني، جلد اول،ص82.

65)       كشف المحجوب،ص59.

برگرفته از : کتاب شمس تبريزی

محمدعلی موحد

چاپ اول 1375 ص. 7

از انتشارات طرح نوع